July 2, 2005

شوک

ديدن دوباره وطن بعد از دو سال دوری بسيار لذت بخش و شيرين است. هر بار که از آن دور می شوی و فاصله می گيری و دوباره به آن باز می گردی متوجه تغییرات زيادی در آن می شوی، از تغيير بافت معماری گرفته تا شيوه رانندگی مردم و طرز لباس پوشيدن و آرايش دختران و پسران جوان شهری.

چند روزی است که در تهرانم و به علت جابجائی و تغيير شرايط ، در حالتی برزخی به سر می برم. تقريبا به کامپيوتر و اينترنت دسترسی ندارم و برای همين از فضای وبلاگی و رسانه ای دورم و نتوانستم در اين مدت صفحه ام را به روزکنم.

الان بيش از يک هفته از انتخابات رياست جمهوری می گذرد و بيشتر کسانی که با آنها دمخور بوده ام هنوز از شوک سنگين و غافلگير کننده انتخاب آقای احمدی نژاد رها نشده اند. من قبل از مرحله اول انتخابات وارد تهران شدم در شب انتخابات. مرحله اول بدون سروصدا با ترديد و دو دلی و در فضائی آکنده از سوء ظن و ابهام گذشت. نتيجه انتخابات برای همه غير منتظره و غافلگير کننده بود. هيچکس فکر نمی کرد احمدی نژاد به دور دوم راه پيدا کند اما از آنجا که مثل هميشه هيچ چيز در ايران قابل پيش بينی نيست، احمدی نژاد  باقی ماند و در رقابتی هيجان انگيز با رفسنجانی قرار گرفت. در باره او حرفهای ضد و نقيض بسياری شنيدم و می شنوم. مردم عادی، کاسب ها و رانندگان تاکسی و به طور کلی اقشار محروم او را شخصيتی مردمی، مخالف سرمايه داری، اختلاف طبقاتی و فساد مالی می دانستند و روشنفکران، دانشجويان، نويسندگان و هنرمندان او را مسلمانی دو آتشه و تند رو، دارای افکاری قشری و متحجرانه و ضد مدرن معرفی می کردند که می خواهد ما را به فضای سياسی و امنيتی دهه شصت بازگرداند و رعب و وحشت و ترور و خفقان و بگير و ببند راه بيندازد. نويسندگان و فيلمسازان مشهوری چون فولادوند، بابک احمدی، دولت آبادی، کيارستمی، فرمان آرا و ... اعلام کردند که برای نجات کشور و جلوگيری از حاکميت اختناق و استبداد به هاشمی رفسنجانی رای می دهند و از همه خواستند به هاشمی رای دهند، اگرچه معتقد بودند که هاشمی نيز نماينده واقعی و راستين آنها نيست اما بين دو گزينه به ناچار به هاشمی رای می دهند.

يکی دو شب قبل از انتخابات با يکی از بستگان جوانم (حامد) به خيابان جردن رفتيم و شاهد تبليغات طرفداران دو گروه بوديم. آرايش دو دسته کاملا بيان گر طرز تفکر و انديشه دو گروه سياسی و اجتماعی مسلط جامعه ايران بود. دسته ای با شعارهائی انقلابی، ضد آمريکائی و ضد سرمايه داری و مخالف تمام ايده های مدرن به بهانه غرب ستيزی و خواهان ذوب شدن در ولايت و دسته ای ديگر طرفدارآزادی بيان و عقيده، رعايت حقوق دمکراتيک و شهروندی، امنيت ملی و مخالف استبداد و تماميت خواهی و خشونت و افراط گرائی. طرفداران دسته اول را می شد با ظاهر يکدست و تيپيکال آنها شناخت، با ريش هائی انبوه و پيراهن و شلوار مشکی که کنار خيابان ايستاده بودند و تکبير می گفتند و عکس های احمدی نژاد را در هوا تکان می دادند. طرفداران هاشمی نيز بيشتر دختران و پسران جوان و کم سن وسال و پرشور بودند که درون ماشين های مدل بالا يا بر روی سقف آنها رقص و پايکوبی می کردند.

 دستی از پنجره اتومبيل وارد می شود و جلوی لنز دوربين قرار می گيرد:« آقا فيلم نگير. آقا خاموش کن». فريادها شدت می گيرد. چند نفر به طرف ما می آيند:« آقا فيلم نگير. گفتم خاموش کن.» احساس می کنم هر آن ممکن است با مشت به لنز دوربين من بکوبد. سرش را از پنجره تو می آورد و می پرسد:« واسه چی فيلم می گيری؟ چی چی رو می خوای ثابت کنی؟ ها؟» می گويم:« هيچ چی. فقط دارم فيلم می گيرم. برای خودم. قرار نيست چيزی را ثابت کنم.». اتومبيل های پشت سرم بوق می زنند. يکی با مشت به سقف اتومبيل می کوبد: « آقا برو . وانيسا. راه رو بند آوردی.».

يکی ديگر داد می زند:« حسين باهاش بحث نکن. بزار بره. راه رو بند آورده». وقتی  با حامد از آن معرکه بيرون می آئیم، ديروقت است و ديگر چيزی به سحر نمانده است.  

Posted by parvizj at 2:41 AM | Comments (1) | TrackBack

September 2, 2004

لينزی آندرسون: يک خاطره شخصی

Lindsay Anderson: A Personal Remembrance



اين عنوان يکی از جذاب ترين بخش های فستيوال ادينبورا امسال بود که مالکوم مک داول بازيگر سر شناس انگليسی آن را اجرا می کرد.


لينزی آندرسون يکی از چهره های برجسته و پيشگام سينمای نوين انگلستان است. او به  همراه فيلمسازانی چون تونی ريچاردسون و کارل رايز در دهه شصت، جنبش سينمای آزاد انگلستان British Free Cinema را بوجود آوردند. در واقع آنها بودند که با مستند ها و فيلم های داستانی شان خون تازه ای در رگ های بی جان سينمای در حال احتضار انگلستان دميدند و شکوهی دوباره به آن بخشيد ند. در اين ميان سهم لينزی آندرسون منتقد و نظريه پرداز سينما بيشتر از بقيه بود. آنها جوانان عصيانگر و سرکشی بودند که با ايده های راديکال و انقلابی به سينما آمدند و خشم توفنده خود را با آثارشان نشان دادند. آنها بيش از همه تحت تاثير جنبش سينمای مستند انگلستان و کسانی چون جان گريرسن قرار داشتند که برای سينما رسالتی انقلابی قائل بود و در نظر او سينما حکم چکش را داشت تا آينه.


لينزی آندرسون و سينمای آزاد ، سينمای بريتانيا را از سلطه نظام استوديوئی  رها ساختند و لوکيشن های صنعتی و چشم اندازهای شهری به وجه مشخصه فيلم های آنان بدل شد. آندرسون در يک دوره سردبيری نشريه اسکرين را به عهده داشت و پس از آن ازنويسندگان اصلی مجله معروف سايت اند ساوند شد. مقاله مشهور و جنجالی او در مجله سايت اند ساوند با عنوان Stand Up Stand Up که در سال 1957 چاپ شد، ديدگاههای تازه ای را در زمينه نقد فيلم و زيبائی شناسی تصوير ارائه کرد:


« با يک دوربين شانزده ميليمتری و جداقل امکانات شما نمی توانيد از نظر تجاری موفقيت زيادی به چنگ آوريد اما می توانيد از چشم ها و گوش هايتان استفاده کنيد. می توانيد شعر خلق کنيد.»


مالکوم مک داول را نيز همه علاقمندان جدی سينما می شناسند و بازی اورا در نقش الکس جوان شرور و ويرانگر فيلم پرتقال کوکی ساخته استانلی کوبريک به ياد دارند. او با فيلم « If» ساخته لينزی آندرسون بازی در سينما را شروع کرد و با پرتقال کوکی به شهرت رسيد. او علاوه بر همکاری با لينزی ، ارتباط صميمانه و نزديکی با او داشت و برای همين شنيد ن حرف هايش برای علاقمندان آثار لينزی بسيار جالب بود.


سالن اجرای برنامه تقريبا پر بود و مدتی طول کشيد تا بالاخره يک جای نشستن پيدا کردم. صحنه ای تاريک ولخت و عورکه  يک صندلی که شال و کت چرمی کهنه و رنگ و رو رفته ای از آن آويزان بود تنها اکسسوار آن را تشکيل می داد و با نور موضعی روشن شده بود.


مالکوم مک داول از دل سياهی و تاريکی به ميان صحنه می پرد و بدون مقدمه و حاشيه پردازی  شروع می کند به تعريف خاطرات خود از لينزی. مردی نسبتا مسن با موهای خاکستری در لباسی يک سر سياه که جلوه خاصی به او بخشيده است. به سختی می توانی بين او و آن جوان ياغی و شرور پرتقال کوکی نسبتی پيدا کنی. اگرچه هنوز پر شور و پر حرارت به نظر می رسد.


مالکوم از سال 1967 و بازی اش در نمايش شب دوازدهم شکسپير در رويال تيتر شروع می کند و نخستين برخوردش با لينزی که در مقام مسئول رويال تيتر برای ديدن تمرين آنها روی صحنه آمده بود و از همين جاست که او را برای بازی در فيلم انتخاب می کند.


خاطرات مک داول از لينزی تنها بازگوئی خاطرات شخصی يک بازيگر از کارگردان محبوب و مورد علاقه اش نيست بلکه روايتی دراماتيک، جذاب و پرهيجان از اين خاطرات است که مک داول با بيانی رسا و پرقدرت و تسلطی کم نظير آن را بر روی صحنه اجرا می کند. او هر از گاهی حرفهايش را قطع کرده وبخش های جذابی ازکتاب  خاطرات ديويد شرو سناريست فيلم های آندرسون و کتاب « هرگز عذر نخواه»Never Apologise که مجموعه نوشته ها ونقد های آندرسون است و توسط پل رايان جمع آوری شده است را می خواند.


او در قسمتی از خاطرات خود می گويد که بعد از موفقيت فيلم « آه مرد خوش شانس»


O Lucky Man  در فستيوال کان ( اين فيلم برنده جايزه 1968 اين فستيوال شد)، کمپانی برادران وارنر خواهان نمايش اين فيلم در آمريکا شد اما رئيس کمپانی از لينزی خواست که فيلم را کوتاه کند. انجام اين کار برای لينزی بسيار سخت بود. برای اين کار من و تمام عوامل فيلم را دعوت کرد تا فيلم را دوباره برای همه نمايش داده و در باره کوتاه کردن آن از همه نظر خواهی کند. موقع نمايش فيلم، آپاراتچی سينما، اشتباها از حلقه هشت به حلقه ده پريد و حلقه 9 را جا انداخت. ناگهان لينزی از جا پريد و گفت همين عالی است. حلقه 9 را در می آورم. در خاطره ديگری مالکوم از برخوردش با استيون اسپيلبرگ می گويد که به ديدن بازی او در نمايشی از لينزی آمده بود. در اينجا شيوه اجرای مک داول، سالن نمايش را از خنده به حد انفجار می رساند. می گويد هنوز دو دقيقه ای از شروع نمايش نگذشته بود که ديدم مردی در جلوی صحنه در ميان تماشاگران به خواب رفته است. برای يک بازيگر هيچ چيز بد تر از اين نيست که با چنين تماشاگری روبرو شود. ابتدا سعی کردم با پرتاب بالشی که از ابزار صحنه بود او را بيدار کنم که به بغل دستی اش خورد ولی او از خواب بيدار نشد. با حرص به طرفش رفتم و داد زدم اين ده دلار را بگير و با يک تاکسی برو خونه ات بگير تخت بخواب.


چشم هايش را باز کرد و به من زل زد. می دانيد که بود، استيون اسپيلبرگ. آه خدای من... و بعد از آن با خودم عهد کردم که هرگز در هيج فيلم او بازی نکنم.


خاطرات مک داول اما همه اش کمدی و طنز نبود و لحظات تراژيک هم داشت. يکی از اين خاطرات مربوط به ديدار لينزی آندرسون و جان فورد است که لينزی دلبستگی عميقی به او و فيلم هايش داشت. زمانی که لينزی برای نمايش فيلم O Lucky Man به لوس آنجلس می رود از برادران وارنر می خواهد که او را به ديدار جان فورد ببرند، اما به او می گويند جان فورد سخت مريض است و خارج از لوس آنجلس در Palm Desert زندگی می کند.


لينزی به فورد زنگ می زند و از او وقت ملا قات می گيرد. سوار ليموزين برادران وارنر شده و به ديدارش می شتابد. در می زند. مری فورد، همسر جان فورد در را باز می کند و می گويد تو کيستی؟ و می گويد من لينزی آندرسون هستم و با آقای فورد قرار ملا قات دارم. بعد، مری فورد او را به دخترش بار بارا فورد معرفی می کند. باربارا می گويد نام شما را از پدرم زياد شنيده ام ولی خودم هيچ فيلمی از شما نديدم و بعد او را به اتاق بزرگی راهنمائی می کند که پر از پرتره های امضا شده و جايزه اسکار و جوايز ديگر است. 


لينزی  از بار بارا می پرسد که جان فورد را چه نامی صدا کند بهتر است. بار بارا می گويد همه او را جک صدا می زنند تا آقای فورد. در اين هنگام فورد وارد می شود و می گويد Hello Lindsay   و لينزی می گويد Hello Jack. و بعد فورد به لينزی،  برندی و سيگار تعارف می کند ( در حاليکه جان فورد دچار بيماری سرطان بود و پزشکان او را از نوشيدن مشروب و کشيدن سيگار منع کرده بودند) و می گويد اون فيلم ات را که راجع به ورزش بود ديدم.It was quite a good picture ( منظور فورد، فيلم «اين زندگی ورزشی» است). لينزی از او می پرسد که چرا ديگر فيلم نمی سازد و فورد جواب می دهد که سناريوهای زيادی برای من فرستاده می شود و بعضی هاشان هم خيلی خوبند ولی ديگر برايم دير شده. پير تر از آنم که بتوانم فيلم بسازم. بعد لينزی می گويد يکی دو ساعت حرف زديم. از مورين اوهارا و جان وين و هوارد هاکز گفتيم. در پايان اين ديدار جان وين از لينزی می پرسد چيزی می خواهی و او می گويد فقط دوستی تو. و فورد جواب می دهد :you have it  . شش هفته بعد از اين ديدار، لينزی آندرسون خبر مرگ جان فورد را از راديو می شنود.


بعد مک داول از غرور و تکبر آندرسون حرف زد و او را به سناتور های رومی تشبيه کرد که هنگامی که در جائی برای سخنرانی پشت تريبون قرار گرفت، نگاهی نخوت آميز به اطراف کرد و بعد از اينکه ديد سالن پر از منتقدان سينمائی است، حرفهايش را با اين جمله آغاز کرد: I was surrounded by the fucking idiots.


پس از آن مک داول از روابط جنسی لينزی و هموسکسوال بودن او می گويد و اعتراف می کند که« خب، دور و بر همه ما بود...حتی به ريچارد هريس هم نظر داشت.» اما بعد از قول ديويد شرو نقل می کند که هموسکسوال بودن او را رد می کند و می گويد:He was
nothing. He was neutral
.


و سرانجام مک داول، خاطراتش را با مرگ تلخ و غم انگيز آندرسون بر اثر بيماری ايدز به پايان می رساند.


   

Posted by parvizj at 11:08 PM

August 17, 2004

در راه ادينبورا

ادينبورا Edinburgh را خيلی دوست دارم. شايد به خاطر اين است که آقای پوری (احمد پوری، مترجم عاشقانه های نرودا، ناظم حکمت، آنا آخماتوا، لورکا، ريتسوس و...) را دوست دارم و اين شهر برای من يک جورهايی ياد آور حضور اوست. قبل از اينکه آن را ببينم، بيشتر از هر کسی توصيف آنرا از زبان او شنيده بودم.

پارسال برای اولين بار برای شرکت در فستيوال فيلم ادينبورا به آنجا رفتم و مهمان پسرش آيدين بودم که چند سالی است مقيم پايتخت اسکاتلند شده است. امسال نيز می خواهم به بهانه فستيوال به ادينبرا بروم. علاوه بر فستيوال فيلم، فستيوال بزرگ هنر نيز هر ساله در اين ايام در اين شهر برگزار می شود. مجموعه ای از رقص ها، موسيقی ها و نمايش های متنوع و جذاب خيا بانی و صحنه ای از اجرا های کلا سيک گرفته تا آوانگارد.



پارسال در  بخش فيلم، چند فيلم خوب از ايران آمده بود و فرصت خوبی پيش آمد  برای ديدن دوست قديمی جعفر پناهی که با طلای سرخ اش آمده بود و پس از نمايش فيلمش  تا دير وقت در شهر پرسه زديم . امسال اما فقط يک فيلم از ايران آمده. خواب تلخ از محسن امير يوسفی، فيلمسازی که اسمش را قبلا نشنيده بودم اما پوريا ماهرويان می گويد فيلمش در کن سرو صدا کرده است.



حتما می روم می بينم. کن لوچ هم با آ خرين ساخته اش
Ae Fond Kiss  شرکت کرده.  همينطور جيم جارموش با قهوه و سيگارCoffee& Cigarettes و ژانگ ييمو با قهرمان.


چهارشنبهAugust  18  فستيوال افتتاح می شود با فيلم خاطرات موتور سيکلت ساخته والتر سالز از آرژانتين. من هم ساعت 8 صبح از ايستگاه کينگز کراس  لندن با قطار به مقصد ادينبورا حرکت می کنم. اميد وارم به افتتاحيه برسم. 
 

Posted by parvizj at 1:18 PM | Comments (8)