April 12, 2005

حکايت همچنان باقی است

اسماعيل نواب صفا هم درگذشت و طرحی که برای ساختن فيلمی از زندگی او در ذهن داشتم ناکام ماند. مدتها قبل در يادداشت کوتاهی که در همين صفحه در باره مرگ دلکش نوشتم بر کمبود فيلم های مستند زندگی نامه ای ( بيوگرافيکال) در ايران، خصوصا در باره زندگی هنرمندان و نويسندگان معاصر ايرانی تاکيد کردم. ديروز نيز که خبر مرگ نواب صفا را شنيدم، دوباره اين داغ قديمی تازه تر شد و با خودم گفتم هنرمندان پيش کسوت و ارزشمند ما، کسانی که متعلق به نسل های فرهنگ ساز پيشين اند، يک يک از ميان ما می روند بدون اينکه تصوير زنده وشفافی از آنها و زندگی شان برای ما باقی مانده باشد.

تنها يک بار ايشان را ديده بودم، آن هم دو سال پيش که برای تد فين پدرم به ايران رفتم. برادرم سيروس می خواست برای روزنامه همشهری گفتگوئی با او بکند.من نيز مشتاق بودم او را ببينم و فکر ساختن فيلمی مستند در باره زندگی او را با او در ميان بگذارم. آرزو ارزانش و رضا دريانوش، ياران و همکاران سخت کوش و ثابت قدم نيز با ما آمدند.

استاد در آپارتمانی قديمی در شمال تهران تنها زندگی می کرد. تقريبا بينائی اش را از دست داده بود و به سختی جا به جا می شد. با اينکه از نظر جسمی در وضعيت خوبی نبود، اما ما را باگرمی پذيرفت. خانم و آقای مهربانی که در همسايگی او زندگی می کردند و متاسفانه نامشان اکنون در خاطرم نيست، گويا به حکم انسانيت مراقب احوال او بودند. در جوامع غربی، دولت نه تنها وظيفه حمايت و مراقبت از سالمندان جامعه اش را به عهده دارد، بلکه مراقبت ويژه ای از مشاهير و شخصيت های فرهنگی، هنری و علمی پير و بازنشسته به عمل می آورد. در کشور ما متاسفانه گويا رسم چنين بوده و هست که انسانهائی چنين شايسته و گرانقدر، ناديده گرفته شوند و نه تنها حمايتی از آنان صورت نگيرد، بلکه يادی هم از آنها در رسانه های رسمی کشور و راديو و تلويزيون آن نشود يا اگر شود در حد رفع تکليف و خالی نبودن عريضه و احيانا پس از مرگ آنها باشد.

نواب صفا يکی از بهترين ترانه سرايان ايران بود. کسی که همواره نامش در کنار ترانه سرايانی چون عارف، شيدا، رهی معيری، محمدعلی امير جاهد، معينی کرمانشاهی، بيژن ترقی و ايرج جنتی عطائی بوده و خواهد بود. او تعدادی از عاشقانه ترين و ماندگارترين ترانه های ايرانی را سروده است که با صدای خوانندگان برجسته ای چون دلکش، روحبخش، الهه، پوران، پروين، بنان، مرضيه، عهديه و قوامی اجرا شده است.

خانم همسايه و شوهرش با خوشروئی زحمت پذيرائی از مهمانان گرم چانه را به عهده گرفتند. سيروس گفتگويش را که زمينه و چهارچوبی تاريخی داشت، پيش می برد و رضا از آن فيلم می گرفت. در پايان گفتگو نيز استاد شعرهائی را از کتاب قصه شمع که خاطرات هنری اش بود انتخاب کرد و خانم همسايه نيز که صدای نسبتا گرمی داشت، آن را برای ما خواند، چرا که چشمان استاد آنقدر نور ندا شت که بتواند خود شعرهايش را بخواند.  اينکه چه بر سر گفتگوی سيروس آمد و آيا چاپ شد يا نشد، خبری ندارم اما نوار ويدئویی که  رضا و آرزو از اين ديدار تهيه کرده بودند و برايم فرستادند هنوز در راه است و تاکنون به دستم نرسيده است. خداکند گم و گور نشده باشد. چه می دانم، شايد بتوان با استفاده از فيلم های همين ديدار و احتمالا فيلم های آرشيوی يا خانوادگی ديگر،  فيلمی در باره زندگی و آثارش ساخت. يادش گرامی باد.

Posted by parvizj at 5:22 PM | Comments (7) | TrackBack

February 11, 2005

به ياد هنک ويليامز

 

 

هنک ويليامز بدون شک از پيشگامان و بزرگترين خوانندگان موسيقی کانتری و وسترن آمريکاست. سبک خاص نواختن گيتار، لحن تلخ، غمناک و اندوهگين و ملودی های ريتميک و تند از ويژگی های ترانه های اوست. ترانه های او از نظر مضمون غالبا بر دو دسته اند: ترانه های عاشقانه

 ( مثل Your cheatin’ heart) و ترانه های مذهبی که با الهام از اشعار مذهبی و سرودهای کليسائی اجرا شده اند (مثل I saw the light). صدای او بسيار محزون و دلگير و آوازهايش که با لحنی غمبار و پر از اندوه و درد خوانده می شود، تسلی بخش روح های زخم ديده و شکست خورده است،  در عين حال که نوستالژي فيلم های وسترن و زندگی کابوی های تنها وعاشق را در دشتهای گرم و سوزان در خود دارد.

هنک ويليامز در طول عمر کوتاه خود 66 ترانه ساخت که برخی از آنها مثل I’m a rolling stone در زمره ترانه های ماندگار موسيقی فولکلوريک جهان به شمار می آيند. آلبوم ترانه های او امروز نيز پس از پنجاه سال که از مرگ او می گذرد بيش از نيم ميليون در سال فروش دارد.

مستند ديشب بی بی سی ( از سری برنامه های مستند Arena که به بيوگرافی هنرمندان، نويسندگان و چهره های مشهور اختصاص دارد)  در باره او با عنوان « هنک ويليامز، هانکی تانک بلوز»

(Hank Williams: Honky Tonk Blues) ساخته مورگان نويل،  يکی ازمعدود فيلم های مستندی است که در باره اين چهره بزرگ موسيقی کانتری آمريکا ساخته شده است. علت اين امر شايد به خاطر مرگ زودهنگام هنک ويليامز در سن 29 سالگی باشد که مواد تصويری و صوتی اندکی از خود به جا گذاشته ومصالح لازم را برای ساختن فيلم مستند در اختيار فيلمسازان قرار نمی دهد. ( تنها حرفهای ضبط شده ای که از هنک ويليامز باقی مانده مربوط به صفحه ای است که از گفتگوی او با راديوی محلی WDMR45 پر شده است.)

با اين حال مورگان نويل ( سازنده مستند هائی در باره چارلی چاپلين، جان اشتاين بک و مادی واترز خواننده بزرگ بلوز) موفق شده است با همين تصاوير آرشيوی اندک و ترکيب آن با مصاحبه های مختلف، فيلم مستند جذابی برای بينندگان تلويزيون وعاشقان موسيقی کانتری و صدای جادوئی هنک ويليامز بسازد. (من که از ديدن آن واقعا لذت بردم و بسياری از لحظات آن برايم يادآور خاطره فيلم های کلاسيک وسترن بود)

فيلم با نمای هوايی زيبائی از يک جاده شروع می شود که اتومبيل کاديلاک آبی رنگی در آن می راند و صدای هنک ويليامز سوم، نوه هنک ويليامز بزرگ را بر روی تصوير می شنويم که از مرگ پدربزرگش بر صندلی عقب اين کاديلاک قبل از سپيده دم روز اول سال نو 1953 می گويد. کسی که هرگز پدربزرگش را نديده و هيچ خاطره ای از او در ذهن ندارد اما بيشترين تاثير را از سبک موسيقی او و حتی سبک لباس پوشيدن او(هنک ويليامز هميشه با کلاه و لباس کابويی برصحنه ظاهر می شد) گرفته است و در طول فيلم برخی از ترانه های محبوب او را با گروه کوچکش در استوديو اجرا می کند.

گفتگو با همسران هنک ويليامز، ادری ويليامز و بيلی جين، مادرش ليلی، دخترش جت و پسرش هنک ويليامز جونيور که هر دو راه پدر را دنبال کرده و اکنون از خوانندگان مشهور موسيقی کانتری اند، از قسمت های شنيدنی و جذاب فيلم است. همينطور گفتگو با برخی از دوستان و اعضای گروه موسيقی کانتری Drifter Cowboys که در اتومبيل های قديمی يا تراس خانه شان بر روی صندلی های راحتی نشسته اند و از خاطرات خود با ويليامز و خلاقيت های او سخن می گويند.

به علاوه فيلمساز نشان می دهد که هنک ويليامز نه تنها بر خوانندگان نسل اول راک،  بلوز و کانتری مثل باب ديلن،  ری چارلز و ويلی نلسون تاثير گذاشت، بلکه تاثير او همچنان بر خوانندگان نسل جديد چون نورا جونز و جيلين ولچ باقی است.

استفاده فيلمساز از حرکت اتومبيل در جاده به عنوان يک موتيف تصويری در لابلای فيلم تاکيدی است بر خصلت جاده ای موسيقی هنک ويليامز. همينطور تکرار صدای بوق قطار که يادآور خاطره پدر اوست که مهندس قطار بود و هنک ويليامز در بسياری از ترانه های خود از او ياد کرده است.

يکی از زيباترين صحنه های فيلم، صحنه تالار موسيقی Grand Ole Opry است که هنک ويليامز روزی ترانه مشهور Long Gone Lonesome Blues را در آن خواند اما هيچ تصويری از اين اجرا در دست نيست و فيلمساز تنها به صدای ويليامز دسترسی داشته است. اما او برای جبران اين خلا تصويری دوربين خود را در تالار خاموش و متروک به گردش در می آورد ودر حالی که از روی صندلی های خالی عبور می کند صدای کف زدن و تشويق جمعيت را می شنويم. از سوی ديگرفيلمساز با بازسازی تصوير سايه وارهنک ويليامز هنگام اجرای ترانه بر روی صحنه و استفاده از دوربين سوبژکتيو فضائی وهمناک و راز گونه خلق کرده که تاثير غيبت تصويری ويليامز را تشديد می کند.

با اين حال اگرچه فيلمساز شناخت نسبتا تازه ای را در مورد هنک ويليامز از طريق گفتگو ها ونماهای معدود آرشيوی و تحقيق وسيعی که در باره او انجام داده، ارائه می کند اما فيلم او غنای تصويری ، خلاقيت و شاعرانگی لازم اين گونه فيلم های مستند را ندارد، ضمن اينکه نمی تواند روح ترانه های سرشار از غم و درد ويليامز را ريشه يابی کرده و برملا سازد و در نهايت او همچنان برای ما به عنوان شخصيتی مبهم، رمزآلود و دست نيافتنی باقی می ماند.  

 

Posted by parvizj at 1:44 AM | TrackBack

February 8, 2005

آسانسور به سوی سکوی اعدام

 

ژان مورو در نقش فلورانسمدتها بود که می خواستم در مورد موسيقی جازی که بر روی اين صفحه می شنويد شرح کوتاهی بنويسم که طبق معمول،

 روزمرگی و فشار کار روزانه مانع از انجام آن می شد. تا اينکه چند شب پيش برحسب اتفاق تلويزيون BBC Four  فيلم درخشان و فراموش نشدنی

« آسانسور به سوی سکوی اعدام»Lift to the scaffold  نخستين کار سينمائی لوئی مال فيلمساز فرانسوی و به اعتقاد من يکی از بهترين کارهای او را پخش کرد. فيلمی که مدتها دنبال نسخه ويدئوئی يا دی وی دی آن بودم و به هر مغازه ای در لندن سرمی زدم نمی يافتم. فکر می کنم نخستين بار آن را سالها پيش در نمايش های ويژه جشنواره فجر ديدم و سبک تصويری زيبا،  داستان عاشقانه، بازی خيره کننده ژان مورو  و موسيقی متن آن تاثير عميقی بر من گذاشت و بعد که فيلم کوتاه « روز بر می آيد» را می ساختم ناخودآگاه تحت تاثير آن بودم و خيلی دلم می خواست شيوا ارسطوئی را عين ژان مورو در بياورم و نمی دانم تا چه حد موفق شدم. بعد ها دوست خوبم سعيد عقيقی نسخه ای ازاين فيلم را به من داد که با اينکه زير نويس انگليسی نداشت ولی خيلی خوشحالم کرد.

 و اما لوئی مال اين فيلم را در  1958 بر اساس رمان جنائی و مردم پسند نوئل کالف ساخت يعنی در همان نخستين سال های شکل گيری موج نو فرانسه و ساخته شدن ازنفس افتاده گودار و سرژ زيبای کلود شابرول. گودار، شابرول ، مال و تروفو به شدت تحت تاثير کارهای هيچکاک و فيلم های « بی مووی» آمريکائی و ژانر تريلر بودند و همه آنها نخستين کارهای خود را براساس رمان های جنائی و مردم پسند آن روزگار ساختند. نکته بسيار جالب و زيبای کار مال در اين فيلم اين است که ما زوج عاشق يعنی ژان مورو و موريس رونه را جز در صحنه آخر آن هم در يک عکس دو نفره که راز عشق ودر عين حال جنايت شان را افشا می کند ، هيچگاه با هم نمی بينيم.

موسيقی فيلم، کار مايلز ديويس آهنگساز بزرگ جاز و نوازنده بی همتای ترومپت است. مايلز ديويس فضای عاشقانه  فيلم لوئی مال و روح مضطرب، اندوهناک و تنهای ژان مورو را به خوبی درک کرده و در موسيقی فيلم گنجانده است. نوای ترومپت او در همراهی با ضربه های آرام طبل کنی کلارک و پيانوی رنه ارترگر به نحو شگفت انگيزی با ريتم آرام و فضای تراژيک و غمگين فيلم هماهنگ است و گيرائی و تاثير تصاوير خيابان های خلوت و باران خورده پاريس را در شب با نور چراغهای نئون و کافه ها و بارهای پردود ش ( با فيلمبرداری استادانه هنری دکا که تنها با نور طبيعی و موجود اين صحنه ها را درآورده است)، دوچندان کرده است.

مارسل رومانو مدير تهيه ساوند ترک فيلم در باره نحوه آشنائی مايلز ديويس با لوئی مال می گويد :« مايلز برای تور اروپائی خود سه هفته در پاريس بود و من می خواستم فيلم کوتاهی با او در باره جاز بسازم که کلود رپنيو به سراغم آمد و گفت که کارگردان جوانی به نام لوئی مال که عاشق جاز است فيلم تريلری  ساخته است و می خواهد مايلز ديويس موسيقی متن آن را بسازد. با مايلز صحبت کردم و او نيز وقتی فيلم را در استوديوی« پست پاريزين» با حضور لوئی مال و ژان مورو ديد به شدت تحت تاثير آن و به خصوص بازی عالی لينو ونتورا  قرار گرفت و قبول کرد موسيقی آن را بسازد. کار بر اساس بداهه سازی و به سرعت پيش رفت و لوئی مال و مايلز ديويس هر دو از نتيجه آن راضی بودند.»

 

Posted by parvizj at 1:34 AM | Comments (1)

February 7, 2005

« ری» Ray

نگاهی به فيلم«ری» چارلز ساخته تيلر هکفورد 

                                                

تيلرهکفورد، کارگردان فيلم « ری» و جيمز وايت سناريست آن پانزده سال وقت صرف کردند تا زندگی « ری چارلز» خواننده نابينای سياه پوست را که در زمينه های متنوعی چون جاز، بلوز، آر اند بی ، سول و پاپ،  نوآور و تاثير گذار بود، به روی پرده سينما آورند. نتيجه اما، فيلمی شده است که اگرچه تقريبا همه چيز را در باره زندگی ساده « ری» باز می گويد و بازی درخشان بازيگران اصلی و فرعی، طراحی صحنه خوب و فيلمبرداری استادانه از امتيازات آن است اما به شدت طولانی، غير موجز و تا حدی کسالت آور است.

اصولا فيلم ساختن در ژانر زندگی نامه ای ( بيوگرافی) و به تصوير کشيدن زندگی چهره های مشهوری که در قيد حيات اند، کار نسبتا دشواری است، چرا که اين امکان وجود دارد که به خاطر برخی معذوريت های اخلاقی يا سياسی و يا ملاحظه کاری های آن فرد مشهور، فيلمساز نتواند همه حقايق را در باره زندگی او بگويد و تصويری يک بعدی از او ارائه دهد. هکفورد نيزبا اينکه فيلم خود را در زمانی ساخت که « ری» هنوز زنده بود، اما با جلب اعتماد او و برقراری  ارتباطی دوستانه در يک پروسه طولانی، توانسته بر اينگونه محدوديت ها فائق آيد و نظر مثبت « ری» را در باره ساختن فيلم با نمايش تمام جزئيات مربوط به زندگی اش جلب نمايد و آنطور که خود می گويد، « ری» حتی به او گفته بود که « بهتر است همه چيز را در باره خوب و بد زندگی من بگوئی. من نمی خواهم از من يک چهره مقدس و فرشته بسازی چرا که من فرشته نيستم.». به اين ترتيب هکفورد نه تنها داستان زندگی هنرمند نابغه ای را روايت می کند که عليرغم سختی ها و موانع بی شماری که برسر راه او بوده، توانسته به يکی از بزرگترين و محبوب ترين خوانندگان معاصر جهان تبديل شود، بلکه برخی از نقاط تاريک زندگی او و جنبه های منفی شخصيت او را نيزتصوير کرده است. با اين حال آنچه به فيلم نيرو می بخشد، بازی چشمگير و هنر نمائی خيره کننده جيمی فاکس در نقش « ری » چارلز است که آنچنان در قالب نقش جا افتاده که تشخيص او را از ری چارلز واقعی به راستی دشوار ساخته است. او برای اينکه اين نقش را بازی کند و از نظر فيزيکی به شخصيت « ری» نزديک شود، مدتها با چشمان بسته تمرين کرد، شب و روز به موسيقی چارلز گوش داد وکوشيد مانند او بخواند و پيانو بنوازد. با اينکه او هنگام اجرای ترانه های « ری» تنها لب می زند اما اين کار آنقدر دقيق و ماهرانه صورت گرفته که کاملا آن را باور می کنيم. او خود در اين باره گفته است:« می خواستم حس چارلز را بگيرم، نه اينکه فقط بدل او باشم بلکه خود او باشم.» فاکس حتی نحوه خنديدن « ری»، حرکات تند سر و شانه هايش را هنگام نواختن پيانو و شيوه راه رفتن او را با قدرت اجرا کرده است. همينطور بازی قدرتمندانه کورتيس آرمسترانگ در نقش احمد ارتگون مدير ترک نژاد آتلانتيک رکوردز و بازی تکان دهنده بازيگر نوظهور و استعدادخيره کننده يعنی شارون وارن در نقش مادر جوان و مستقل و زحمتکش « ری» که برای من يادآور بازی سوسن تسليمی در باشو بيضائی بود، ستودنی است.

 

ساختار روايتی فيلم گزارش گونه است و بر اساس وقايع نگاری دوران زندگی« ری چارلز» از 1947، زمانی که او با يک اتوبوس که در آن سياه ها وسفيد ها را از هم جدا کرده اند از ايالت جورجيا برای جستجوی کار به سياتل می رود تا 1966 که از شر مواد مخدر و اعتياد به هروئين خلاص می شود، بنا شده است. در اين ميان بخش مهمی از دوران کودکی او به صورت فلاش بک و تداعی ذهنی در دل روايت اصلی قرار می گيرند. اين فلاش بک ها که حوادث مهمی چون مرگ برادر کوچکتر« ری»، کورشدن تدريجی او، و چشيدن طعم تلخ فقر را در بر دارد، سهم ويژه ای در پرداخت شخصيت « ری» به عهده می گيرد. هکفورد به خوبی نشان می دهد که چگونه« ری»، دو مانع بزرگ زندگی اش يعنی کوری و سياه بودن را که در جامعه نژادپرست دهه های پنجاه و شصت آمريکا جرم محسوب می شد، کنار می زند. علاوه بر اين او نشان می دهد که اعتيآد به هروئين، زن بارگی و خيانت به همسرتا چه حد موقعيت حرفه ای و خانوادگی « ری» را به خطرمی اندازد، اگرچه او سعی می کند برخی رفتارهای ناشايست او را از نظر روانشناسی توجيه کند. بدينگونه، اعتياد او به مواد مخدر به عنوان مفری برای گريز از خاطرات تلخ و دردبار دوران کودکی ، کوری تدريجی و عذاب وجدان دائمی او به خاطر ناظر منفعل مرگ برادربودن، نشان داده می شود.

ترانه های فيلم با دقت و بر اساس اهميت تاريخی اجرايشان انتخاب شده اند. ترانه هائی چون Mess around، Georgia on my mind، و I got a woman   که در آن « ری» با ترکيب لحن موسيقی مذهبی سياهان(گاسپل) و آر اند بی( R& B )، ژانر موسيقی سول( Soul) را ابداع می کند، ژانری که قبل از دهه پنجاه در جامعه متعصب مذهبی سياهان آمريکا قابل تصور نبود، چرا که آنها موسيقی بلوز را موسيقی شيطانی(Devil’s song)  می دانستند و اجرای آن را به سبک موسيقی آوازی کليسائی( گاسپل)، عملی کفرآميز تلقی می کردند. ری چارلز که خود تحت تاثير موسيقی گاسپل بود، فرم آن را هم در نواختن پيانو و هم در شيوه خواندن به کار گرفت. در يکی از فلاش بک ها، او را می بينيم که در کنار مادرش در کليسا در مقابل جنازه برادرش به اجرای گاسپل گوش می دهد.

سنت شکنی « ری» ، خشم متعصبان مذهبی را بر می انگيزد و هنگام اجرای ترانه در کلاب شبانه، بسياری از آنها سالن را به نشانه اعتراض ترک می کنند. نوآوری « ری» منحصر به ايجاد فرم تازه « سول» نمی شود بلکه او نخستين سياهپوستی بود که در 1962 موسيقی کانتری اجرا کرد، آن هم در زمانه ای که خواندن کانتری برای يک خواننده سياهپوست در حکم خودکشی محسوب می شد. در فيلم نيز وقتی او اجرای موسيقی کانتری را به مدير موسسهABC پيشنهاد می کند با ناباوری و حيرت او مواجه می شود، اما اين کار او نيز مورد استقبال وسيع مردم واقع می شود.

در اين فيلم، « ری» نه تنها، نوآور و سنت شکن معرفی می شود بلکه شخصيت راديکال و ضد آپارتايد او نيز به نمايش درمی آيد. او به خاطر اعتراض به جداسازی تماشاگران سياهپوست و سفيد پوست هنگام اجرای يکی از کنسرت های خود در آتلانتا، اين کنسرت را لغو می کند و محبوبيت وشهرت بيشتری کسب می کند.

هکفورد در خلق فضاهای شهری دهه های ميانی سده بيستم تا حد زيادی موفق است. نورپردازی نسبتا تيره و حاکميت رنگ قهوه ای سوخته و نارنجی در فضای شهری و کلاب های شبانه با روح و درونمايه ترانه های « ری» هماهنگ است. از سوی ديگر، همنشينی رنگ آجری مايل به قرمز خاک رس و سبزی پررنگ محيط زادگاه « ری» در جورجيا در ترکيب با فضای آفتابی و پرنور روستا، در کنتراست با فضا سازی شهری قرار گرفته و خاطرات تصويری « ری» را در زمان بينائی او برجسته می سازد.

به علاوه استفاده از تمهيد های بصری چون ديزالو، آيريس و سوپرايمپوز و گنجاندن تيترهای روزنامه ها، آگهی های نئون و تبليغاتی مربوط به  برنامه های « ری» ، شکل خبری و مستند به فيلم بخشيده است. اين لحن مستند، خصوصا در پايان فيلم که ما تصاوير « ری چارلز» واقعی را در کنار تصاوير جيمی فاکس می بينيم، تشديد می شود.

تکرار تصاوير سوررئاليستی از نوع جاری شدن آب در زير دست و پای « ری»  نابينا يا در چمدان او به عنوان نشانه ای از کابوس و عذاب وجدان دائمی او با زمينه رئاليستی فيلم نمی خواند و کاملا زائد به نظر می رسد.

مهمترين اشکال فيلم، پايان بندی ضعيف آن است. فيلم در جائی تمام می شود که « ری » اعتياد به هروئين را ترک کرده و از بستر بيماری برمی خيزد(1966) و بلافاصله با يک جهش ناگهانی به سال 1979 می رويم که تصاوير آرشيوی ازمراسم اعاده حيثيت از « ری» به نمايش در می آيد و در پايان نوشته ای بر روی پرده مرگ او را در سال 2004 اعلام می کند.

 ( اين نوشته نخستين بار با حذف قسمتی از آن در بی بی سی فارسی منتشر شد)

 

 

Posted by parvizj at 1:12 AM

December 14, 2004

نورا جونز در نشويل

 پخش اجرای زنده کنسرت نورا جونز در نشويل از کانال چهار واقعا ديدنی و هيجان انگيز بود. نورا جونز نه تنها در موسيقی جاز مدرن يک پديده ويژه است بلکه محبوبيت بسياری در ميان طرفداران موسيقی پاپ دارد. صدائی به تمام معنی جادوئی و شگفت انگيز که شنونده را مسحورکرده و به وجد می آورد. تا کنون در ميان خوانندگان جاز سفيد پوست زن، صداهای استثنائی کم نبوده است، از کی استار و پگی لی گرفته تا باربارا استرايسند و جودی گارلند و اخيرا استيسی کنت. اما نورا جونز در ميان آنان واقعا يک استثنا است که قله های شهرت را در زمانی کوتاه فتح کرده و خيلی زود به يک ستاره جاز و « ديوا» تبديل شده است. او نه تنها صاحب صدائی بی نظيراست بلکه رفتار و حضوری به غايت فاخر و زيبا بر روی صحنه دارد. از ظاهر ساده گرفته تا حرکات موزون بسيار لطيف و ستودنی.

نورا جونز متولد 1979 آمريکا از مادری آمريکائی و دختر راوی شانکار موسيقی دان برجسته هندی است.

تا کنون آلبوم های Come Away With Me وFeels Like Home از او منتشر شده که هر کدام بيش از هيجده ميليون نسخه فروش داشته است. جونز فارغ التحصيل دانشکده موسيقی تگزاس است که پس از فارغ التحصيلی پا به کلاب های جاز منهتن گذاشت و مانند تمام ستارگان برجسته جاز مثل بيلی هاليدی و سارا ووگان در آن فضا بود که هنر و خلاقيتش شکوفا شد و به ثمر نشست.

در اين کنسرت زنده که در اگوست 2004 در شهر نشويل آمريکا برگزار شد، نورا جونز نه تنها تعدادی از ترانه های آلبوم سال 2004 خود يعنی Feels Like Home  و نخستين ترانه ای که با آن به شهرت رسيد(come away with me) را خواند،  بلکه چند قطعه درخشان بلوز و کانتری نيز اجرا کرد. نوازنده های گروه او مثل هميشه کار خود را درنهايت استادی و چيره دستی انجام دادند: آدام لوی و رابی مکينتاش با گيتار، اندرو بورگر با سازهای کوبه ای و خود نورا جونز که پيانو را عالی نواخت.

نورا جونز به احترام سنت ديرين و قدرتمند موسيقی کانتری نشويل،  مهمانانی را نيز در اين کنسرت خود داشت که همگی از چهره های نامدار موسيقی کانتری امريکا مثل دالی پترون، و زوج مشهور جيليان ولچ( از خوانندگان ساوند ترک فيلم آه برادر کجائی برادران کوئن) و ديويد رولينگز بودند. همراهی و همصدائی  نورا جونز با اين خوانندگان و استقبال تماشاگران از اين حرکت او، بسيار ديدنی و هيجان انگيز بود. او پيش از اين نيز با ری چارلز خواننده نابينای سياه جاز و « ريتم اند بلوز» که به تازگی درگذشته است، بر روی صحنه رفته بود.

 باز هم در باره نورا جونز خواهم نوشت. 

Posted by parvizj at 7:35 PM

September 7, 2004

دريغ

با شنيدن خبر مرگ دلکش، نخستين سوالی که در ذهنم نقش بست اين بود که آيا کسی توانسته فيلم مستندی در باره او بسازد ؟ اين پرسش البته ريشه ای تاريخی دارد واز اين پرسش اساسی تر نشا ت می گيرد که اصولا چرا ما در باره هنرمندان ، نويسندگان، شاعران و همه کسانی که آنها را به نوعی در زمره مفاخر تاريخ و فرهنگ مان محسوب می کنيم، فيلم نمی سازيم و يا به ندرت فيلم ساخته ايم.

امروزه در بخش بيوگرافی فروشگاههای بزرگ و زنجيره ای ويدئو و موسيقی جهان(Mega Stores) مثلVirgin وHMV صدها فيلم ويدئوئی و دی وی دی در طبقه بندی های مختلف در باره نويسندگان، شاعران، نقاشان، آهنگسازان، ترانه سرايان، خوانندگان، ورزش کاران، سياستمداران، فيلسوفان، دانشمندان و غيره وجود دارد. به عنوان مثال ،من خود تا کنون چندين فيلم مستند از فيلمسازان مختلف در باره زندگی و آثار بيلی هاليدی خواننده بزرگ جاز سياهان آمريکا که از او با عنوان Diva ياد می کنند، ديده ام. همينطور فيلم های مستند بسيار ديگری که در باره خوانندگان ديگری چون الا فيتز جرالد، دايانا واشنگتن، نينا سيمون، جودی گارلند، ژوليت گرگو، اديت پياف، ماريو کالاس، فرانک سيناترا، بوچلی، پاوروتی، الويس پريسلی، مدونا، دوک الينگتون، راجر واترز، ام کلثوم، بابا مال، نورا جونز و خيلی های ديگر ساخته اند. اما آيا شما در ميان مستند های ايرانی، فيلمی سراغ داريد که مثلا در باره ويگن، شجريان، بنان، پروين، قوامی، پروانه، روح انگيز، پريسا، گوگوش، حميرا، هايده، داريوش، ابی، سياوش قميشی، الهه، سوسن، شهيدی، ابوالحسن خان صبا، عبادی، کسائی و... ساخته شده باشد. تنها اخيرا شنيده ام که دو نفر همت کرده اند و فيلم هائی در باره قمرملوک وزيری و فرهاد ساخته اند که من متاسفانه هيچکدامشان را نديده ام.

دلکش و خوانندگان زنی چون او به راستی (Diva ) های موسيقی و آواز ايران به شمار می آيند و جای بسی دريغ است که هيچ اثر مستندی در باره آنها وجود نداشته باشد. من خود طرح های بسياری در باره برخی از اين چهره های ماندگار و ارزشمند فرهنگ، هنر و ادبيات ايران در ذهن دارم و در چند مورد تا حد تحقيق وسيع و گسترده در باره زندگی و آثارشان پيش رفته ام اما هيچکدامشان به مرحله اجرا نرسيده اند چرا که موانع بسياری بر سر اين راه وجود دارد که مهمترينشان علاوه بر فقدان منابع مالی، عدم همکاری و رضايت کسی است که فيلم می خواهد در باره او ساخته شود. به نظر شما چرا بسياری از چهره های شاخص فرهنگی و هنری ما از ساخته شدن فيلمی مستند در باره خودشان اکراه دارند و از اين کار به بهانه های مختلف طفره می روند؟

Posted by parvizj at 1:30 PM | Comments (5)