May 14, 2005

هيچ جا امن نيست

نيل سينيارد
به مناسبت 25مين سال درگذشت آلفرد هيچکاک

ترجمه پرويز جاهد
آلفرد هيچکاک
«آلفرد هيچكاك» ربع قرن پيش در ۲۹ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت. وقتى از او پرسيدند كه دوست دارد روى
سنگ قبرش چه بنويسند، با صداى خشك و بى روحش كه وجه مشخصه اش بود جواب داد: «اين همان كارى است كه ما با بچه هاى تخس مى كنيم». اين يك نمونه طنز هولناك و ارجاعى شگفت انگيز به حادثه اى بود كه در زمان كودكى اش اتفاق افتاد، زمانى كه به گفته هيچكاك، پليسى كه از دوستان پدرش بود با همين جملات او را به عنوان شوخى بازداشت كرد. بعد از اين حادثه او مى توانست ادعا كند كه عنصر كليدى اى كه فيلم هايش از آن ريشه مى گيرد؛ ترس از دستگير شدن بى دليل، مظنون كردن پليس و احساس جرم غيرمنطقى است.

بيست و پنج سال پس از مرگش، فيلم هايش با دقت مورد مطالعه قرار مى گيرند. اگر امروز اين امر متقاعد كننده به نظر برسد كه كسى مى تواند بدون اينكه درباره شكسپير تحقيق كرده باشد، مدركى در زمينه ادبيات بگيرد، مى توان متقاعد شد كه مى توان درباره فيلم مطالعه كرد بدون اين  كه هيچكاك را شناخت. به عنوان مثال «سرگيجه» را در نظر بگيريد، فيلمى دلهره آور و سرشار از رمز و راز. وقتى اين فيلم در ۱۹۵۸ اكران شد، به عنوان يك تريلر ضعيف و ناموفق ارزيابى گرديد و مورد بى اعتنايى قرار گرفت. اما امروزه به عنوان يك شاهكار سمبليسم شاعرانه و حسرت رمانتيك از آن ياد مى شود. «پنجره عقبى» كه در آن قهرمانى كه روى صندلى چرخدارش ميخ شده ( جيمز استوارت)، همسايه هايش را با دوربين ديد مى زند، وقتى در ۱۹۵۴ اكران شد، به عنوان يك تريلر ملايم با يك ترفند خوب شناخته شد. امروز آن را به عنوان تمثيلى ماهرانه از مكانيسم « تماشاى فيلم» در نظر مى گيرند، فيلمى كه رويكرد هاى مختلف انتقادى را برمى تابد، از رويكرد فرويدى گرفته تا رويكرد فمينيستى.



امروز هر فيلمسازى كه مى خواهد تريلر بسازد بايد همان احساسى را نسبت به هيچكاك داشته باشد كه برامس نسبت به بتهوون داشت وقتى كه مى خواست نخستين سمفونى اش را بنويسد: «تو نمى دانى كه چگونه پيش خواهى رفت، با آن غولى كه رد پاى تو را دنبال مى كند...»
هيچكاك، نه تنها در ميان عامه تماشاگران سينما محبوبيت داشت بلكه همكاران سينمايى اش نيز او را دوست داشتند، همينطور مفسران فرهنگى و محققان دانشگاهى كه در زمينه فيلم كار مى كنند. او اين محبوبيت را با كسب مهارت در يك ژانر بخصوص تكميل كرد. خود مى گويد: « اگر من سيندرلا هم مى ساختم، باز تماشاگران دنبال يك جسد توى كالسكه بودند.» و در حالى كه چشمك مى زند مى گويد: «من قتل را به درون خانه كشاندم، جايى كه به آن تعلق داشت.»

بخشى از قدرت او دقيقاً مربوط به ايجاد ترس در مكان هايى بود كه معمولاً امن فرض مى شد، خواه اين مكان، رويال آلبرت هال باشد ( در فيلم مردى كه زياد مى دانست)، خواه دوش معمولى متلى بين راهى در فيلم «روانى» (Psycho). در فيلم هاى هيچكاك هيچ جا امن نيست. اين همه ترس و ناامنى از كجا ريشه مى گيرد؟
«برنارد هرمن»، آهنگساز محبوب هيچكاك، يك بار به زنش گفت كه هيچكاك، «راز وحشتناكى» را براى او فاش كرد كه او نمى تواند پيش از مرگ هيچكاك آن را برملا كند، اما او خود پيش از هيچكاك از دنيا رفت.

آنچه كه در بيوگرافى هاى هيچكاك آمده بيش از حد معمولى است. پسر يك سبزى فروش كه در ۱۸۹۹ در ليتون استون به دنيا آمد. هيچكاك فقط چند سرنخ درباره ارتباط دوران اوليه زندگى اش با مشغله هاى ذهنى اش داده است. خود گفته است كه تحصيل در يك مدرسه يسوعيون يك نوع انضباط فردى به او تزريق كرده است. سيستم انضباطى مدرسه كه روز دوشنبه به آنها مى گفت كه روز جمعه تنبيه خواهند شد، تعليق را به آنها آموخته است. اما شگفت اينجاست كه او از تعليق در زندگى شخصى اش متنفر بود. وقتى با «آلما رويل» رابطه عاشقانه داشت، خود نامه هاى عاشقانه اش را با دست به او مى رساند، چرا كه به پست اعتماد نداشت.

هيچكاك يك فيلم را با تمام جزئياتش قبل از اينكه به مرحله فيلمبردارى برسد، روى كاغذ طراحى مى كرد. شايد اين نشانه اى از نيروى درونى فيلم هايش باشد: اين فيلم ها نشان مى دهند كه سازنده آنها بيشتر از چه چيزهايى مى ترسيد.
او مى دانست كه تعليق شهوت انگيز است: نوازش هاى اوليه، انتظار دلهره آور و سرانجام رهايى. اما اگر تعليق شهوت انگيز بود، شهوت هم سرشار از تعليق بود. همينطور، رومنس (معاشقه) در فيلم هاى او همواره پر از تنش بود. به رنج و عذاب «كرى گرانت» و «اينگريد برگمن» در فيلم «بدنام» (
Notorious) بينديشيد. او در پس ظاهر بشاش و آراسته كرى گرانت، سياهى و تاريكى مى ديد و روان رنجورى را كه زير ظاهر عادى «جيمز استوارت» پنهان بود، آشكار مى كرد. قهرمانان مرد او براى كسب قدرت و تسلط در روابطشان با ديگران تقلا مى كنند و قهرمانان زن بلوند و خونسرد او مثل «گريس كلى» و «تيپى هدرن»، از انقياد و مطيع بودن مى گريزند.

در فيلم هايى چون «سوء ظن» (۱۹۴۲)، «طلسم شده» (۱۹۴۵) و «شمال از شمال غربى» (۱۹۵۹) لحظات فوق العاده گيرايى وجود دارد. فرانسوا تروفو، از حواريون واقعى او، يك بار گفته است: «او صحنه هاى قتل را مثل صحنه هاى عاشقانه مى ساخت و صحنه هاى عاشقانه را مثل صحنه هاى قتل.»قتل در فيلم هاى هيچكاك، به ندرت بخشى از يك پازل روايتى بود و بيشتر به عنوان ظهور گريزناپذير حس قدرت مطرح بود. براى او سينما، ضرورتاً احساس و قدرت بود. از اين رو سعى مى كرد پايان فيلم هايش را عالى از كار درآورد. با تريلرهايش تماشاگران را وامى داشت تا با حوادث روى پرده همذات پندارى كنند. او نه تنها درباره تم فيلم هايش حرف مى زد بلكه درباره شيوه هاى تكنيكى اى كه موجب برانگيختن واكنش تماشاگر مى شد نيز سخن مى گفت. در صحنه قتل كارآگاه فيلم روانى كه تماشاگر با ديدن آن جيغ مى كشد، او از شيوه اى استفاده كرد كه در آن از دورترين نمايى كه مى توانست به كار ببرد ( نماى رو به بالا از مهاجم كه به طرف قربانى خيز برمى دارد) به نزديك ترين نما ( يك كلوزآپ درشت از كارآگاه در لحظه حمله) كات مى كند. هيچكاك توضيح مى دهد: «درست مثل موسيقى است، نگاهتان از ويولن ها كه آرام مى نوازند به سمت سازهاى برنجى مى چرخد.»

تكنيك هيچكاك همچنين قدرت بصرى را به نمايش مى گذارد. او در ايجاد يك كنترپوآن بين ديالوگ و تصوير استاد بود. صحنه اى كه به ظاهر درباره مفهومى است، اما از نظر تصويرى درباره مفهوم ديگرى است.
آيا هيچكاك به شالوده طبيعت انسان توجه مى كرد؟ حتى اگر قاتل در فيلم «پنجره عقبى» دستگير مى شد، باز هم تم فرعى و هراس انگيز تماشاگرى كه از پنجره ديد مى زند (
peeping- tom) در فيلم وجود داشت. در ميانه فيلم، وقتى كه بر مرد و زن قهرمان فيلم معلوم مى شود كه شخص مورد سوءظن آنها شايد اصلاً قاتل نباشد، غرق در ماتم مى شوند. هيچكاك معتقد است كه در مورد طبيعت انسان، صادق بوده است و هرگز كسى نمى تواند فيلم هايش را به سانتى مانتال بودن متهم كند. در واقع او اين مشاهده نقطه ضعف انسانى را با نوعى كمدى مى آميزد به طورى كه كاملاً مدرن به نظر مى رسد. او فكر مى كرد كه راز موفقيتش، درك او از روان شناسى تماشاگران است. اينكه آنها مى خواهند انگشت شان را در تجربه ترس فرو كنند و از شركت در بازى وحشت لذت مى برند. «اسكار وايلد» اين شوخى را اينگونه بيان مى كند: «تعليق وحشتناك است.» او اين راز را از زبان گوندولن در «اهميت ارنست بودن» بيان مى كند و اضافه مى كند «اميدوارم ادامه داشته باشد.» و در مورد آلفرد هيچكاك بايد گفت كه ادامه خواهد داشت.

انتشار در روزنامه شرق

Posted by parvizj at 12:19 AM | Comments (2) | TrackBack

March 21, 2005

نوروز در لندن

 

اين هم عکس های من از لندن در آستانه سال نو.

مغازه ها و سوپر مارکت های ايرانی خيابان « های استريت کنزينگتون» لندن با سبزه ها و تنگ های پر از ماهی های قرمز و گل های بهاری.

 

اين کارت تبريک نوروزی را هم « باربد» طراحی کرده و برای شرکت در مسابقه بی بی سی فرستاده است.

استفاده از آن با ذکر نام مجاز است. همينطور استفاده از عکس ها.

 

Posted by parvizj at 9:29 PM | Comments (5) | TrackBack

March 20, 2005

بهار دلکش رسيد و دل ...

اين بار می خواهم به سبک ماهنامه فيلم « بهاريه» بنويسم اما بهاريه من برخلاف نويسندگان ماهنامه فيلم سينمائی نيست بلکه در ستايش نوروز و ذکر خاطره ای از گذشته است.

نوروز در راه است. با آمدن آن خير و برکت و سرسبزی و نشاط و شادمانی نيز خواهد آمد يا لااقل هر سال انتطار کشيده ايم که بيايد. نوروز هويت تاريخی و فرهنگی ماست و به ما می گويد ما که بوديم و چه بوديم و بر ما چه رفته است و اکنون کی هستيم و کجا هستيم. اينکه ما روزگاری پيشاهنگ تمدن بشری بوديم. ما بوديم که سکه برفلز زديم و قوانين بر لوح ها و سنگ ها نبشتيم، شهر ها، بنا ها و راهها ساختيم و راه ورسم زندگی درست را به ديگر مردمان آموختيم اما اينک در کجای جهان ايستاده ايم و چه نقشی در تمدن نوين بشری داريم...

اينجا اما نوروز اصلا حال و هوای  نوروز وطن را ندارد. از آن شور و حرارت و تب و تاب و تقلای روزهای پيش از عيد خبری نيست اگرچه مغازه ها و سوپر مارکت های ايرانی با سبزه و ماهی و لوازم ديگر هفت سين به استقبال نوروز رفته اند و با چراغانی کردن سر در مغازها و آراستن آن جلوه ديگری به برخی از مناطق لندن بخشيده و رهگذران را محو تماشای زيبائی های خود ساخته اند. غربت نشينان دل در هوای وطن، نوروز و آئين های آن را هريک در حد بضاعت خود گرامی می دارند به اين اميد که روزی به وطن بازگردند و آن را در کنار عزيزان خود و چنان که شايسته آن است پاس دارند.

روزهای پيش از عيد را در دفتر مجله دنيای سخن به ياد می آورم که با چه شور و هيجانی  مطلب نوروزی خود را آماده می کردم تا به دست سردبير بسپارم و بعد از آن نيز دل توی دلم نبود که مجله چاپ شود و پيش از اينکه راهی دکه های روزنامه فروشی شود چند نسخه از آن را از آقای نصرت محمودی ناشر زحمتکش آن بگيرم و به رسم عيدی به بعضی از دوستان و آشنايان بدهم. خوب در آن روزگار قحطی زده ، فضای مطبوعاتی بسيار تنگ و نفس گير بود و صاحبان فکر مستقل و دگر انديشان جز « دنيای سخن» و «آدينه» جائی برای نوشتن وانعکاس حرفهايشان نداشتند. برای من که تازه کار بودم و جوان ترين عضو تحريريه به حساب می آمدم افتخار بزرگی بود که در کنار چهره های شناخته شده و صاحب نامی چون جواد مجابی، زنده ياد محمد مختاری، عمران صلاحی، احمد پوری، فرامرز سليمانی،  شمس لنگرودی، مهر انگيز کار و سيروس علی نژاد کار کنم و نوشته هايم در کنار مطالب آنها چاپ شود. امروز اما نه از « آدينه» نشانی هست،  نه از « دنيای سخن»،. هر دوی آنها مثل صدها روزنامه و نشريه آزاد ومستقل ديگر توقيف شدند وبرخی از نويسندگان آن مثل محمد مختاری و محمد پوينده  قربانی دسيسه و قتل های زنجيره ای شده و برخی ديگر به ناچار ترک خاک و ديار گفته و آواره سرزمين های ديگر شده اند. در اين نوروز ياد و خاطره  يکايک آنها را گرامی می دارم و برای همه ايرانيان نيک بختی و شادکامی آرزومندم. همينطور برای دوست عزيزم احمد پوری که مدتی است از ناحيه پا رنج می کشد آرزوی سلامتی می کنم.  

Posted by parvizj at 11:49 AM | TrackBack

March 5, 2005

در ستايش حسين محجوب

 

 

ديشب فيلم « رنگ خدا» ی مجيد مجيدی را برای دومين بار از BBC 2 با عنوان انگليسی  The Colour of Paradise ديدم. بی بی سی فيلم را خيلی دير، بعد از نيمه شب، زمانی که کمترين مخاطب را دارد پخش کرد چرا که بينندگان انگليسی حوصله تماشای اينگونه فيلمها را ندارند و اصولا کمتر به ديدن فيلمهائی می روند که با زبان غير انگليسی ساخته شده و با زير نويس انگليسی به نمايش در می آيد. به همين دليل سينمای ايران آن اعتبار و شهرت را که در کشور های ديگر مثل فرانسه دارد در اينجا ندارد. البته دلايل ديگری نيز می توان در اين زمينه ارائه کرد که قصد من در اين يادداشت کوتاه اين نيست که به اين موضوع بپردازم.

 قبلا نظرم را در باره « رنگ خدا»  و ارزش های سينماپی آن نوشتم که مسعود فراستی آن را در کتابی با همين عنوان منتشر کرد. آنچه که در تماشای دوباره فيلم نظرم را جلب کرد،  بازيگری خيره کننده و تاثير گذار حسين محجوب بود. بازيگر قدرتمندی که ارزش های واقعی او در سينمای ايران ديده نشده يا به آن کمتر اشاره شده است. عليرغم اينکه محجوب نقش هائی مشابه اين نقش ( مرد روستائی محروم و درمانده) را پيش از اين در فيلمهائی چون « ماديان»( که به اعتقاد من يکی از آثار درخشان سينمای پس از انقلاب ايران است) و « دوران سربی» بازی کرده بود اما هرگز به چهره ای کليشه ای وتيپيکال ( از نوع مجيد محسنی در ژانر فيلم های روستائی پيش از انقلاب) تبديل نشد. ويژگی ظاهری  و فيزيکی محجوب به گونه ای است که او را مناسب نقش مردان روستائی ساخته است اما او با خلاقيت فوق العاده و مهارت های بازيگری اش در هرکدام از اين فيلم ها حضور يکه و منحصر به فردی پيدا کرده است که به راحتی قابل تمايز و  تفکيک از يکديگر است. شگفتی کار محجوب در اين نيست که او می تواند به سادگی با بيرونی کردن خشونت « پدر» به ظاهر سنگدل و بی عاطفه فيلم « رنگ خدا»، باطن نرم و روح لطيف و به شدت مهربان او را برجسته تر سازد يا کشمکش و جدال درونی مردی را به نمايش گذارد که در موقعيت دراماتيکی قرار گرفته و برای ازدواج مجدد و داشتن يک زندگی طبيعی،  پسر نابينايش را مزاحمی بر سر راه خود می بيند و چندين بار فکر شيطانی کشتن او از مغزش می گذرد. نکته برجسته کار محجوب اين است که او آدمی را روی پرده می آفريند که به شدت قابل لمس، پذيرفتنی و باورکردنی است.( فراموش نکنيم که باور پذيری معيار اساسی برای تشخيص درستی يک فيلم است) تماشاگر او را با تمام وجودش باور می کند.  طرز حرف زدن، راه رفتن، لباس پوشيدن، غذا خوردن، خوابيدن، کار کردن، خنديدن ( اگر فضائی برای خنديدن وجود داشته باشد)، گريستن و اندوه او آنچنان طبيعی و رئاليستی است که ذره ای در واقعی بودن او ترديد نمی توان کرد.( روشن است که من شيوه بازيگری رئاليستی را مد نظر دارم وگرنه در سبک های ديگر مثل اکسپرسيونيسم کسی از بازيگر انتظار ندارد که طبيعی بازی کند چرا که اغراق و تئاتريکال بودن لازمه اين سبک است). من تا کنون محجوب را در يک فيلم شهری نديده ام تا در باره توانائی يا عدم توانائی او در نقشهائی غير از آنچه برشمرده ام، داوری کنم اما با پيشينه نيرومند تئاتری که در او سراغ دارم و سابقه همکاری اش با کسانی چون بهرام بيضائی، عباس جوانمرد، محمد رضا اصلانی و عباس رفيعی، اطمينان دارم که قادر است هر نقش درستی را که بر اساس قابليت های فيزيکی و جسمی او به او محول شود با قدرت بازی کند. در شوق تماشای « رسم عاشق کشی» آخرين فيلم حسين محجوب و دومين همکاری اش با خسرو معصومی می مانم.

 

Posted by parvizj at 1:07 AM | Comments (4) | TrackBack

February 16, 2005

عاشورای آن سال

 

روز های محرم که می رسد، ياد پدر بد جوری اذيتم می کند. مدتی است که هر شب خواب او را می بينم. ديشب نيز او را در خواب ديدم که هنگام غروب در گورستان قديمی محل مان، همان جائی که دفن است، کنار گورخود نشسته است و با صدای بلند قرآن می خواند.

  پدرم عاشق امام حسين بود و دوست داشت برای او و مصيبت هائی که کشيد مرثيه بخواند. صدای گرم و پرشوری هم داشت. شب های محرم خصوصا شب های  تاسوعا وعاشورا با نوحه ها و مصيبت خوانی هايش بيداد می کرد. اندوه و حزن غريبی در صدايش بود که از رنج ها و دردهائی کهنه حکايت می کرد. تکيه محل ما چند نوحه خوان حرفه ای داشت اما مردم عاشق صدای پدرم بودند. وقتی او مصيبت می خواند، اشک همه را درمی آورد. زن و مرد، پير و جوان، با ايمان و بی ايمان همه گريه می کردند و بر سر و روی خود می زدند. من و برادرانم نيز همراه با ديگران می گريستيم. پدر در نوحه هايش از امام حسين می گفت، از تنهائی و بی پناهی اش، از بی وفائی و خيانت مردم کوفه و از ظلم وستم و بی رحمی های شمر و يزيد و اشقيا می گفت، از دست بريده عباس و از گلوی خونين و پاره پاره علی اصغر و از لب های تشنه حسين و خود نيز گاهی موقع خواندن اشک می ريخت.

ياد عاشورای سال پنجاه و چهار می افتم. روزهای سختی بود. روزهای بيکاری پدر و بيماری مادر. روز های فقر و تنگدستی و نکبت. پدر کارگر نساجی بود و حقوق اش کفاف زندگی ما را نمی داد. کارگران نساجی به خاطر افزايش حقوق اعتصاب کردند. من آن موقع چهارده سالم بود و هنوز معنی کلمه اعتصاب را نمی دانستم فقط حس می کردم که پدرم و دائی ام که جزو رهبران اعتصابيون بودند، جانشان در خطر است. اين را از ترسی که در چشم های مادرم بود، می خواندم. اعتصاب چند شبانه روز ادامه داشت و ديگر صدای سوت کارخانه که چون خم عشقه های پير بود نمی آمد. ما کارگران را می ديديم که بيرون کارخانه، روی آسفالت خيابان، در کنار هم خاموش نشسته بودند و حادثه ای را  انتظار می کشيدند. و سرانجام آن حادثه از راه رسيد. نيروهای پليس و ارتش به صف کارگران اعتصابی حمله برده و به سرکوب بی رحمانه آنها پرداختند. کارگران نيز با سنگ و چوب از خود دفاع کردند. آن شب تا صبح صدای تيراندازی از دور می آمد و ما زير لحاف از ترس می لرزيديم. مادرم نيز تا سپيده دم جلوی در به انتظار آمدن پدرم نشست اما از او خبری نشد. فردا به ما خبر دادند که پدر و دايی ام را دستگير کردند و به زندان انداختند. بعد از مدت کوتاهی آنها را آزاد کردند اما هر دوبه جرم ايجاد اخلال و اغتشاش از کارخانه اخراج شدند.

پدرم درجستجوی کار، ما و خانه را ترک کرد و به تهران رفت اما بی فايده بود. هيچ جا حاضر نبود کارگر اخلالگر و اعتصابی را استخدام کند. بيکاری پدر تا زمان انقلاب طول کشيد. بعد از انقلاب، پدر، دائی و تمام کارگران اخراجی دوباره  به سر کار خود برگشتند و پدرم تا زمان بازنشستگی به عنوان يک کارگر بافنده نساجی در آنجا مشغول بود. او بعد از بازنشستگی نيز تا زمانی که رمق داشت دست از کار نکشيد و برای اينکه دست نياز به سوی کسی دراز نکند به کارهای گوناگون دست زد. در اين مدت نيز تا همين چند سال پيش که به خاطر بيماری کليه و دياليزی شدن فرسوده و ناتوان و رنجور شده بود، مرثيه خوانی را رها نکرد و با ذکر و يادآوری مصيبت های حسين  در دشت سوزان و بلا خيز کربلا رنج های خود را تسکين می داد. روانش آسوده باد.  

Posted by parvizj at 3:25 AM | Comments (5) | TrackBack

February 13, 2005

خاموشی آرتور ميلر

 

آرتور ميلر نيز درگذشت. نمايشنامه نويسی از نسل غولهای بزرگ تئاتر معاصر جهان و در رديف کسانی چون تنسی ويليامز، برتولت برشت، ساموئل بکت، اوژن يونسکو، فرناندو آرابال، آنتوان چخوف و ... او نيز همچون همه اين بزرگان در تحول تئاتر مدرن نقش مهمی داشته است. مرگ دستفروش او که اينک به يک اثر کلاسيک تئاتر تبديل شده است،  يکی از نخستين تراژدی های مدرن جهان است.آرتور ميلر و مريلين مونرو ميلرسبک رئاليستی منحصر به فردی داشت و در آثارش تصوير دقيقی از جامعه معاصر آمريکا و ارزش های رو به زوال آن ارائه داد. بيشتر شخصيت های او همانند ويلی لومن، قربانی بی عدالتی و بیرحمی نطام سرمايه داری آمريکا بودند. او خود نيز قربانی همين نظام بود و در سال 1956 به جرم داشتن افکار کمونيستی توسط کميته سناتور مک کارتی محاکمه شد و چون از لو دادن دوستان چپگرايش خودداری کرد مجرم شناخته شد و در ليست سياه قرار گرفت. نمايشنامه جادوگران شهر سيلم(Crucible) او استعاره ای از سلطه مک کارتيسم بر جامعه آمريکا و دفاع از آزادی عقيده و بيان بود.  ميلرنخستين رئيس آمريکائی انجمن جهانی قلم بود(1965-1969) و امضايش در پای بسياری از بيانيه های تند سياسی و اجتماعی ديده می شد. منتقد سرسخت و بی پروای سياست های توسعه طلبانه و جنگ افروزانه آمريکا بود و دخالت نظامی آمريکا را در ويتنام، کوبا و عراق محکوم می کرد. گفته او در باره جنگ ويتنام مشهور است: « من مسئولم. من ماليات می دهم که با آن طناب برای بستن دستهای ويتنامی ها خريداری شود. دلارهای من خرج بنزين کاميون های سربازان آمريکائی می شود.»

آرتور ميلر در سن 33 سالگی جايزه پوليتزر را به خاطر نمايشنامه مرگ دستفروش به دست آورد اما هرگز جايزه نوبل به او تعلق نگرفت. علاوه بر نمايشنامه نويسی، رمان، داستان کوتاه ، نقد ادبی و تئاتری و فيلمنامه نيز می نوشت. در 1961 فيلمنامه « ناجور ها» را برای همسرش مريلين مونرو نوشت که با شرکت او و جان هوستون، کلارگ گيبل و مونتگمری کليف ساخته شد و تاثير روانی بسيار بدی بر روی مريلين مونرو گذاشت. مونرو ي بعد از پايان اين فيلم از او جدا شد و يکسال بعد درگذشت. ميلر اتوبيوگرافی خود را در 1987 با عنوان Timebend منتشر کرد  که بخش مهمی از آن به زندگی مشترک او با مريلين مونرو اختصاص داشت. آخرين کار او که در سال گذشته  اجرا شد، نمايشنامه « تمام کردن فيلم» Finishing the Picture بود که در آن نيز ميلر به نحوه ساخته شدن فيلم « ناجورها» پرداخته بود.

ميلر دلبستگی زيادی به تئاتر داشت و از ميان انواع تجربه های نوشتن ، نمايشنامه نويسی را ترجيح می داد. معتقد بود که تئاتر می ماند، چرا که هنر زمان حاضر است. در باره او و کارهايش باز هم خواهم نوشت. يادش گرامی باد.

Posted by parvizj at 4:44 AM | Comments (3) | TrackBack

December 5, 2004

در غربت


ديروز در مراسم ختم پدر يکی ازدوستان شرکت کردم. عده نسبتا زيادی آمده بودند، از چهره های مطرح سياست و روشنفکری امروز ايران تا فعالان گمنام سياسی و افرادی که به خاطر اعتقادات و افکار سياسی شان عمری را در مهاجرت و تبعيد گذرانده اند. کسانی که بيش از بيست سال از کشور و خانه و کاشانه شان دور بوده اند و تا امروز اين اجازه را نيافتند که خاک وطن را دوباره به چشم ببينند و يا در کنار بستگان و عزيزانی باشند که در انتظار بازگشت آنها پير شدند يا با حسرت ديدار دوباره شان از جهان رفتند. از اين جمع بسيار کسانی بودند که پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، دائی، عمه و يا خاله خود را از دست دادند وهرگز اين فرصت را نيافتند که در آخرين دم مرگ در کنار آنها باشند و يا در تشييع جنازه شان شرکت کنند.

آنها دور از وطن و در غربت بر مرگ عزيزان خود گريستند و سعی کردند با بيرون کشيدن تصاوير مبهم و خاطرات گذشته و غبارگرفته آنها از پستو های ذهن خود و با يادآوری و مرور آنها خود را تسلی بخشند.

هر کدام از آنها، روايتی تلخ، پردرد و غم انگيز از روز های آوارگی و دربد ری خود دارند. بابک امير خسروی در کتاب ارزنده  خود « مهاجرت سوسياليستی و سرنوشت ايرانيان» که سندی ماندگار از مهاجرت ناگزير و اجباری هزاران تن از اعضای حزب توده در تاريخ معاصر ايران است، گوشه هائی از اين داستان تراژيک را روايت کرده است. سرگذشت انسانهای آرمان خواهی که با اتوپيای سوسياليسم و عدالت اجتماعی، جان بر کف نهادند و از همه چيز خود گذشتند و آنگاه که عرصه را از همه سو برخود تنگ ديدند، به سرزمينی پناه بردند که کعبه آمالشان و نماينده « سوسياليسم واقعا موجود» بود و در آنجا نه تنها نشانی از عدالت، سوسياليسم ، فرهيختگی و آزادی نديدند، بلکه سيستمی را ديدند گنديده و فاسد که در رياکاری، خيانت، دروغ، رذالت و ابتذال غرق شده بود. بارها اين کتاب را خواندم و بر رنج و درد آدمهائی که دور از وطن و خانواده خود در اردوگاهها و زندانهای کشور شورا ها زير چکمه ماموران بی رحم « کا گ ب» شکنجه و تحقير شدند، گريستم.( خواندن اين کتاب را به تمام ايرانيان آگاه و با وجدان توصيه می کنم.)
در پايان مراسم ديروز، دوستم با بغضی در گلو و اندوه بسيار از خاطرات خود با پدر گفت. او نيز همانند بسياری از ايرانيان ديگر، نتوانسته بود در دم آخر بر بالين پدر خود حاضر شود  و دست او را در دست گيرد و به آخرين کلام او گوش دهد.

او در پايان حرف های خود، آينده ای را آرزو کرد که در آن هيچ انسانی به خاطر انديشه های سياسی اش از بد يهی ترين حقوق انسانی اش يعنی ديدار نزديک ترين بستگان و عزيزانش منع و محروم نشود. چنين باد.

Posted by parvizj at 9:01 PM

November 15, 2004

به ياد پازولينی، سينماگر و شاعر

دوم نوامبر، سالروز درگذشت پير پائولو پازولينی (1922-1975)، شاعر، نظريه پرداز و سينماگر بزرگ ايتاليائی است.


سينمای پازولينی آميزه ای از شعر، استعاره، اسطوره شناسی، روان شناسی و ديالکتيک مارکسيستی استپازولينی در 1922 در بولونيا به دنيا آمد. او از فيلمسازان نسل دوم سينمای بعد از جنگ ايتاليا است که علاوه بر فيلمسازی، در نوشتن رمان، شعر و نقدهای سينمائی و فرهنگی نيز دست داشته است.


سينمای پازولينی آميزه ای از شعر، استعاره، اسطوره شناسی، روان شناسی و ديالکتيک مارکسيستی است.

از نئورئاليسم تا خلق سبکی تازه


وی فعاليت اش را در سينما با نوشتن فيلمنامه « شب های کابيريا» برای فدريکو فلينی آغاز کرد. بعد به ساختن چند فيلم نئورئاليستی پرداخت ( نخستين فيلم او آچاتونه Accatone که بر اساس رمان « يک زندگی خشن» نوشته خودش ساخته شد، در واقع نگاهی نئورئاليستی به زندگی تلخ وتيره حاشيه نشينان رم بود) اما خيلی زود از اين مکتب جدا شد و رويکرد ويژه اش را در سينما در پيش گرفت.


فيلم « انجيل به روايـت متی» او هنوز زيباترين و غير متعارف ترين روايتی است که تا کنون از زندگی عيسی مسيح در سينما ارائه شده است. تمام فيلم با بازيگران غير حرفه ای و در لوکيشن های بديع و خيره کننده فلسطين فيلمبرداری شده است.


بسياری از فيلم های پازولينی، اقتباس های مدرن از آثار کلاسيک ادبی جهان اند که با تاويل ويژه او ارائه شده اند، آثاری چون: « اديپ شهريار»، « مده آ»، « دکامرون»، « افسانه های کانتربری»، و« هزار و يکشب».


آخرين فيلم پازولينی قبل از مرگ، فيلمی است با نام« سالو» يا « صدوبيست روز سودوم» که پازولينی فيلمنامه آن را با کمک رولان بارت بر اساس داستان غريب و پورنوگرافيک مارکی دوساد نوشته است و بيانيه ای است عليه فساد اخلاقی فاشيسم ايتاليا.


پازولينی در 1975 در اوستيا در نزديکی رم، به دست جوانی به قتل رسيد که مدعی شد پازولينی قصد تجاوز به او را داشته است. اما بسياری معتقدند که قتل او مشکوک و به دليل انگيزه های سياسی بوده است.

سينمای شعر


پازولينی نه تنها يک فيلمساز برجسته، بلکه شاعری بزرگ و نظريه پرداز معتبر سينما نيز بود. مقاله « سينمای شعر» که او در ژوئن 1965 در نخستين فستيوال فيلم پزارو قرائت کرد و در اکتبر 1965 در نشريه « کايه دو سينما» منتشر شد، يکی از مهم ترين مقاله هائی است که در باره ماهيت شعرگونه سينما و زيبائی شناسی آن نوشته شده و از اعتبار آکادميک و تحليلی بسياری برخوردار است.


در اين مقاله، پازولينی، با رويکردی نشانه شناسانه و زبان شناسانه ارتباط سينما را با شعر، واقعيت و رويا بررسی کرده است. در قسمتی از اين مقاله پازولينی در باره ماهيت شعر گونه سينما، چنين می نويسد:


« ... سينما يا زبان تصوير- نشانه ها، طبيعتی دوگانه دارد. اين زبان هم بسيار ذهنی است و هم بی نهايت عينی (عينيتی که در تحليل نهائی نوعی طبيعت گرائی زايل نشدنی است). اين دو جنبه بنيادين به يکديگر عميقا وابسته اند، چنانکه نمی توان آنها را، حتی برای تجزيه و تحليل، از هم جدا کرد. کارکرد ادبی نيز طبيعتی دوگانه دارد، اما دو وجه آن از يکديگر قابل تشخيص اند: يک زبان« شعر» وجود دارد و يک زبان « نثر»، که چنان با هم متفاوت اند که دو تاريخ متمايز دارند. من با واژه ها به دو صورت می توانم کار کنم و حاصل کارم يا« شعر» است يا « نثر». اما با تصاوير، دست کم در حال حاضر، تنها می توانم به خلق سينما بپردازم.»


در اين مقاله پازولينی، « سگ آندولسی» بونوئل را نمونه برجسته ای از ماهيت شاعرانه سينما می داند که در آن بونوئل، از سوررئاليسم در حد کمال سود می جويد.


به اعتقاد پازولينی، « شمار اندکی از آثار ادبی يا نقاشی متعلق به اين مکتب (سوررئاليسم) را می توان با « سگ آندولسی» مقايسه کرد، زيرا در غالب اين آثار کيفيت شاعرانه سخت آسيب ديده است.»


اشعار سروده شده در رم


« اشعار رمی» نام مجموعه ای از اشعار پازولينی است که در فاصله سالهای 1964 تا 1981 به طور پراکنده در نشريات مختلف ايتاليائی به چاپ رسيده اند. اين مجموعه اشعار برای نخستين بار بوسيله لورنس فرلينگتی و فرانچسکا والنته به انگليسی ترجمه شده و در 1986 با حمايت وزارت امور خارجه ايتاليا و توسط City Lights Books ناشر امريکايی در سانفرانسيسکو، منتشر شده است.


مقدمه کوتاهی از آلبرتو لاتوادا در معرفی شعر پازولينی کتاب را همراهی می کند. اشعار پازولينی در عين حال که عميقا شخصی اند، اما ارتباط تنگاتنگی با بحران های سياسی قرن او دارند. او در 1949، پس از اينکه حزب کمونيست ايتاليا او را به خاطر هموسکسوال بودن و به اتهام « ابتذال اخلاقی و سياسی» از حزب اخراج کرد، به رم گريخت.


اين گزيده اشعار که از نخستين شعر های مربوط به روز های فقر و دربدری اش در حومه های رم، تا آخرين اشعارش را در بر می گيرد که با نگاهی آرزومند وحسرت بار به زادگاهش فريولی سروده شده است، اساس نگرش شاعرانه و سينمائی پازولينی را به زندگی مدرن ايتاليائی که در نظر او يک دوزخ بود، تشکيل می دهد.


از زبان لاتوادا در باره او چنين می خوانيم: « پير پائولو پازولينی، مهمترين شاعر ايتاليائی نيمه دوم اين قرن است. يک شاعر، با ارزش تر از شاعر ديگر نيست، اما پازولينی با نيروئی قوی تر از ديگران شعر گفته است... وی در دوره ای می زيست که مصيبت بارترين دوره ايتاليا بود، يعنی به هنگام وقوع يک فاجعه واقعی، پس از شکست نظامی، با دو ارتش خارجی که بر روی خاکش با يکديگر می جنگيدند. در همان زمان، انقلاب صنعتی، ميليون ها تن را که پازولينی خود يکی ازآنها بود و به آنها عشق می ورزيد، از تمدن روستايی جدا کرد و به شهرها کشاند. مويه بر سرزمين تباه شده، دلسرد و فرسوده و نوستالژی فرهنگ روستائی دو تم برجسته در شعرهای پازولينی اند. شعر پازولينی از راهی دور می آيد، از دورترين اعماق ادبيات ايتاليا، از دانته و پترارک که مثل پازولينی از بدبختی های ايتاليا گفتند.»


و اين هم دو نمونه از اشعار پازولينی:


تعطيلات تمام شده است


تعطيلات تمام شده، در رم
که بی اعتناست
به تمام آرزوهای ساده لوحانه،
وشب که چون زباله در باد
فرود می آيد،
بازگشت صدای گام ها، صداها
و سوت هائی که خاموش می شوند،
آن دورها در خيابان ها،
در حفره های دهليز ها.
درنگی برای شام
اما آنجا که هرج و مرج شهر
لخته می شود
در خوشه های خالی نور
در امتداد خيابان های محبوس در آرامشی مرگبار
اين همان شب ديرين و غوطه ور است
آنچنان که در مقبره ای خاموش
هرج و مرج شهر
منجمد می شود
در گل و لايی که دوچرخه سوار در آن می ماند
بازنده مسابقه ای نکبت بار
آوازی برآمده و طنين می افکند
بر فراز آسفالت کثيف و نمناک
و آنگاه در امتداد رودخانه
تاج گل های خيره کننده چراغ اتومبيل ها
و يک يا دو ستاره با ابرهائی
بر حاشيه های شهر
از مونته وردو تا تستاچو
هياهوی خسته و بی رمق
صدای کارگران و موتورها
که تحليل می رود
پوسته نازک دنيای ما
بر روی عالم عريان


تمام روز کار می کنم


تمام روز چون يک راهب کار می کنم
وشب چون يک گربه ولگرد
پرسه می زنم
در جستجوی عشق
می خواهم به کليسا بگويم که من
می توانم يک قديس باشم.
در واقع اين پاسخی ملايمت آميز
به آن سرگردانی است
به لينچ کنندگان می نگرم
انگار که از درون چشم دوربين.
با شجاعت آرام يک دانشمند،
گويا احساس نفرت میکنم و هنوز
اشعاری که می نويسم
سرشار از عشقی مشقت بار است
سرگرم مطالعه خيانت به مثابه پديده ای مرگبارم
(انتشار نخست در بی‌بی‌سی)

Posted by parvizj at 3:10 PM

October 14, 2004

وشب شط جليلی بود پرمهتاب...

 پنجم مهر هر سال برايم يادآور روزها و شب های پر خطری است که در ميان خون و باروت و شعله های  سوزان جنگ در خاکريزهای جنوب گذ شت. در نخلستان های آبادان و کناره های بهمنشير و  کارون.


روز هائی که همين عراقی های بدبخت و بی نوا که امروز گرفتار اشغال بيگانه اند، برای ما دشمن بودند و بخشی از خاک ميهن ما در اشغال سربازان آنها بود که بنا به اراده و خواست ديوانه ای خون آشام به سرزمين ما تاخته بودند. بيست و سه سال از آن روز می گذرد، اما انگار همين ديروز بود که سرگرد حق شناس فرمانده گردان با آن هيبت رضاخانی اش که نگاه کردن در چشم هايش واقعا جرات می خواست، همه ما را در ميدانچه دهکده ملا که جمع کرده و از حمله ای بزرگ و گازانبری می گفت که به زودی شروع می شد و حصر آبادان را در هم می شکست.


هنوز دقايقی به نيمه شب و آغاز حمله مانده بود. ماه بالای بهمنشير ذره ذره می سوخت و تمام می شد. هوا شرجی بود و عرق از سر و روی ما می ريخت. سکوت سنگين شب را صفير گلوله يا انفجار توپی در دوردست می شکست.  ستوان اسکندر فرمانده گروهان ما گوشه سنگر نشسته بود و  تند تند به سيگارش پک می زد و گوش اش به بی سيم« پی آر سی 77» من بود و صدور فرمان حمله را انتظار می کشيد. پورصفرمشغول روغن کاری ا سلحه اش بود و زير لب آيه الکرسی زمزمه می کرد. سيامک نيزبه ظاهر سرگرم خواندن «جن زدگان» داستا يوفسکی بود، اما در واقع فکرش در جاهای ديگر چرخ می زد.مرگ چند قدم آنطرف تر بيرون سنگر در کمين ما نشسته بود و ترس ذره ذره روح و جان ما را می خورد. در آن لحظه تنها چيزی که از ذهن ما می گذشت اين بود که  آيا طلوع فردا را خواهيم ديد يا امشب آخرين شب زندگی ما خواهد بود. هنوز برای مردن خيلی زود است. يعنی عمر ما همين قدر کوتاه است. هنوز لذت های زندگی را نچشيده ايم. چه بر سر جنازه ما خواهد آمد. آيا کسی خواهد بود که آن را از روی زمين بردارد يا مثل تمام آن جسد های باد کرده عراقی های بی نوائی که ديده بوديم، روی شط بهمنشير خواهيم پوسيد و ذره ذره تجزيه خواهيم شد و بوی گند مان همه جا را خواهد گرفت و يا خوراک سگی ولگرد خواهيم شد. کسی نمی دانست چه در پيش است. فقط می دانستيم که همه يا تعدادی از اين جمع فردا ديگر نخواهند بود.
ح
مله با رمز يا ثامن الائمه درست در ساعت دوازده نيمه شب شروع شد. اليور استون در پلاتون، استيون اسپيلبرگ در نجات سرجوخه رايان و ترنس ماليک در خط باريک قرمز سعی کرده اند با بازآفرينی رئاليستی فضای جنگ و استفاده از جلوه های بصری و صوتی،  بيننده را در موقعيت واقعی سربازان و رزمندگان قرار دهند اما برای من و همه کسانی که  در خط مقدم جبهه های جنگ حضور داشته اند، هيچ تصويری هر چند واقعی با آنچه که از واقعيت جنگ در ذهن ما باقی مانده است، برابری نمی کند. اگرچه لحظه هائی از خط باريک قرمز مرا به ياد حمله آبادان و صحنه های هولناک و دلخراشی که در آنجا ديده ام می اندازد.


نيرو های ما سه ساعت بی وقفه آتش تهيه بر سرعراقی ها ريختند تا امکان هر گونه تحرک و واکنشی را از آنان سلب کنند.  فاصله خاکريز ما باآنها حدود هزار متر بود. دشتی لخت و فاقد هر گونه جان پناه. از سنگر که بيرون آمديم تمام اين راه را زير رگبار بی امان مسلسل های عراقی ها و انفجار توپها و خمپاره ها دويديم. غافل از اينکه عراقی ها تکه هائی از اين راه را مين گذاری کرده اند. ستوان اسکندر ترياکی بود و نفس هايش به شماره افتاده بود. بی سيم پشت من بود و ناچار بودم پا به پای او حرکت کنم. گوشی را دستش گرفته بود و يک ريز به فرمانده ای که آن سوی خط بود فحش می داد. پورصفر جلوتر از ما می دويد اما سيامک از ما عقب افتاده بود. گلوله های منور از چپ و راست من رد می شد.  هنوز تا خاکريز عراقی ها راه زيادی مانده بود که ديدم سيامک بر زمين افتاد. غرق خون بود و ناله می کرد. روی مين ضد نفر رفته بود و پايش از زانو قطع شده بود. گريه می کرد و می گفت : « می ترسم. نمی خوام اينجا بميرم.» کاری از دست من برنمی آمد اما نمی توانستم او را به همان حال رها کنم. با چفيه خودم پايش را محکم بستم تا جلوی خونريزی را بگيرم. ستوان اسکندر داد می زد و ناسزا می گفت. سيامک تشنه اش بود. با قمقمه کمی آب در دهانش ريختم. خمپاره ای در چند متری ما ترکيد و ترکش هايش از بيخ گوشم رد شد. بيشتر از آن نمی توانستم بمانم. بايد می رفتم. اسکندر کاسه صبرش لبريز شده بود و به زمين و زمان فحش می داد. وقتی به خاکريز مقابل رسيديم، اثری از عراقی ها نبود. بچه ها الله اکبر می گفتند و ديوانه وار به اين سو و آن سو می دويدند. اسکندر به هر سنگری که می رسيد نارنجکی به درونش پرت می کرد. ناگهان از پشت تلی خاک اولين دسته عراقی ها ظاهر شدند. زير پوش هايشان را درآورده بودند و به نشانه تسليم بالای سرشان گرفته بودند و از ترس می لرزيدند. اولين بار بود که دشمن را از نزديک می ديدم. با قيافه هائی درمانده و رقت آور که عاجزانه التماس می کردند و الموت لصدام می گفتند. آيا همين ها بودند که چند ماه تمام از پشت اين سنگر ها به سمت ما شليک می کردند و تعداد زيادی از دوستان و هم سنگرهای مرا کشته بودند. باورش سخت بود. پورصفر را ديدم که دسته ای از اسيران عراقی را ستون کرده و به سمت ما می آورد. از کنارم که رد شد سراغ سيامک را از من گرفت. ماجرا را برايش تعريف کردم. دستش را به آسمان بلند کرد وگفت انشاءالله زنده می ماند.


بر فراز بهمنشير سپيده دميده بود وسرخی آسمان بتدريج رنگ می باخت. دشت پر از جنازه سربازانی بود که ديگر زنده نبودند تا طلوع خورشيد فردا را ببينند. صدای شليک توپ ها هنوز از دوردست می آمد و لاشخورها در آسمان چرخ می زدند. ستوان اسکندر، آمارکشته ها و زخمی های گروهان را می گرفت. نام سيامک در ميان کشته ها بود. 

Posted by parvizj at 5:44 PM | Comments (8)

September 22, 2004

عطر چای داغ

 خارجی- روز- تربت حيدريه (فلاش بک- 1358)


يک هفته است که ما را برای دوره آموزشی به پادگان تربت حيدريه آورده اند. زمستان سخت و سوزناکی است. من از ساری اعزام شده ام و محتشم از تهران. در اين يک هفته ما را از نوشيدن چای محروم کرده اند. دلمان برای يک استکان چای داغ لک زده است . حق بيرون رفتن از پادگان را هم  نداريم.  محتشم فکر فرار از پادگان به سرش می زند و مرا وسوسه می کند. دل به دريا زده و از سيم های خاردار پادگان می گذريم. از دل مزارع زعفران عبور کرده و خود را به قريه کوچکی در حوالی همان پادگان می رسانيم. عطر چای داغ همه ده را گرفته است. از پيرمردی سراغ قهوه خانه را می گيريم. سر و پای ما را بر انداز می کند و با بی اعتمادی آدرس قهوه خانه را می دهد. به طرف قهوه خانه راه می افتيم. محتشم اما نگران است و هر آن منتظر است که دژبان ها از راه برسند و حسرت يک استکان چای داغ را به دلمان بگذارند. همينطور هم می شود. هنوز راهی نرفته ايم که ماشين جيپی از دور پيدا می شود. در جهت مخالف آن پا به فرار میگذاريم. درکوچه پس کوچه های ده گم می شويم . هوا گرگ و ميش است و سوز سردی می آيد. دژبان ها به دنبال ما می آيند. آخر در يک کوچه بن بست گير می افتيم و راه فرار نداريم. دژبان ها ما را دستگير می کنند و به پادگان بر می گردانند. افسر نگهبان دستور می دهد ما را يک هفته زندانی کنند. زندان پادگان اما جای چندان بدی نيست. بهتر از آسايشگاه آن است. آنجا از زندانی ها ياد می گيريم که چگونه به کمک يک تکه سيم برق و يک قاشق، کتری برقی درست کنيم و چای بنوشيم. اماهنوز عطر چای آن قريه در سر من می پيچد.


 


 داخلی- شب- لندن(زمان حال- 1383 )


 


ایميلی از فروز به دستم میرسد که خبر قبولی عسل را در رشته تئاتر دانشگاه تهران به من می دهد و می گويد او و محتشم از اين بابت خيلی خوشحالند و دارند پر در می آورند. عسل 18 سال دارد و به زودی 19 ساله می شود. او دختر بزرگ محتشم است. به صف دراز کنکور فکر می کنم و دختر ها و پسر هائی که آرزويشان قبولی در دانشگاه است. قبول شدن در کنکور کار ساره ای نيست. عسل واقعا گل کاشته است و بايد به او دست مريزاد گفت. مدتی پيش بود که محتشم زنگ زد و گفت می خواهد عسل را برای تحصيل در رشته تئاتر به لندن بفرستد و از من خواست که در اين باره اطلاعاتی به او بدهم. خوب اينجا وارد شدن به دانشگاه کار چندان سختی نيست( البته برای دوره ليسانس). نه کنکوری در کار است و نه گزينشی به آن مفهوم رايج در ايران. هر کسی با داشتن مدارک قبولی دوره دبيرستان و گذراندن دوره کالج می تواند برای رشته مورد علاقه خود تقاضا کند و از هر دانشگاهی که می پسندد پذيرش بگيرد. تنها برای برخی رشته های خاص شرکت در  مصاحبه ضروری است. بنابر اين اخذ پذيرش از دانشگاه برای دانشجو و يا بستگانش


اتفاق چندان مهم و غير منتظره ای نيست. البته برای دانشجويان به اصطلاح Overseas تامين شهريه بسيار بالای دانشگاه های انگليس که معمولا برای دوره ليسانس حدود هفت هزار پوند است، هزينه سنگينی است.


خب حالا ببينيد عسل چه کار مهمی کرده. حالا  محتشم و فروز از بابت او خيالشان راحت است. ديگر لازم نيست برای کارگردان يا بازيگر يا طراح صحنه تئاتر شدن دخترشان او را به خارج بفرستند آن هم با کلی هزينه و دغدغه و نگرانی. به محتشم تبريک می گويم و به سلامتی او يک استکان چای داغ می نوشم.

Posted by parvizj at 7:04 PM | Comments (2)