May 23, 2005

زهر

هر چه سعی می کنم نمی توانم چهره هيچکدام از آنها را که در جمعشان نشسته بودم و با هم گپ می زديم به خاطر آورم. انگار اولين بار بود که می ديدمشان. کاملا بيگانه در نظرم. حتی نمی دانم مرد بودند يا زن. اصلا نمی دانم کجا بوديم. فقط يادم می آيد که اتاق تنگ و تاريکی بود با سقفی کوتاه و ديوارهائی کاه گلی که سوراخ کوچکی در گوشه ای از آن بود. ناگهان يکی از آن جمع از جای خود جست و به گوشه ای پريد. يکهوهمه نگاهها به سمت ديوار و سوراخی که در آن بود برگشت. کله ماری که چون قير سياه بود ازسوراخ بيرون آمده بود. هر کس به گوشه ای پريد. مار آرام شروع کرد به خزيدن روی ديوار. يکی ازآن مردها يا زنها جرات کرد و به سمت مار حمله برد. يادم نمی آيد با چی حمله کرد، چوبی دستش بود يا تخته ای يا ميله ای آهنی، هيچ يادم نيست. فقط می دانم که با آن محکم به سر مار کوبيد و مار در جا بی جان افتاد. يکی از ميان جمع، يادم نيست کی بود، گفت که اين مار جفت دارد و ممکن است شب که خفته ايم به سراغمان بيايد. همه ترس برمان داشت. لحظه ای نگذشت که همه جا تاريک شد يا شايد هم از اول تاريک بود. در آن ظلمت نيمروز يا نيمه شب که هر چه فکر می کنم نمی دانم کجا بود، ناگهان احساس کردم که تنهای تنهام و ديدم که تکه ای از سقف شکافت و مار سياه باريکی که چون قير بود و زبان سرخش را هی بيرون می آورد، بيرون جهيد و به کف اتاق شيرجه رفت. از ترس شروع کردم به داد زدن اما بی فايده بود. هر چه زور زدم صدام در نيامد يا اگر درآمد کسی نشنيد. مار به سمت من خيز برداشت. جا خالی دادم. به طرف در دويدم اما قفل بود. شايد هم اصلا دری نبود و يا آنقدر تاريک بود که ديده نمی شد. اما با وجود آن همه تاريکی، آن مار سياه را می ديدم که به سمت من می آمد. دوباره سعی کردم فرياد بکشم اما دهنم قفل شده بود. حس کردم مار از پشت من بالا می خزد. تمام تنم يخ شده بود. مار از پيراهنم تو رفت و احساس کردم نيش زهرآگينش را در پشت من فرو کرد، نه يک بار بلکه چند بار. همه جای مرا نيش زد. هنوز جای نيش هايش را روی بدنم حس می کنم. بعد ديدم که مار از سوراخ ديوار تو رفت و ناپديد شد. همچنان منتظر بودم که زهر در من رسوب کند. حس کردم دارم تمام نيرويم را ذره ذره از دست می دهم. ناگهان ديدم عده ای سراسيمه می دوند و يکی هم به آمبولانس زنگ زد. يکی از آنها که قيافه اش را به خاطر ندارم و نمی دانم زن بود يا مرد روی من خم شد و مرا صدا زد. الان يادم نيست که مرا به چه نامی صدا زد اما می دانم که مرا صدا زد. نه يک بار بلکه چند بار و ناگهان فريادی کشيدم و از جا بلند شدم. روياکنار رختخوابم نشسته بود و سعی می کرد مرا که همچنان فرياد می زدم آرام کند. گفت خيلی وقته که دارم صدات می کنم. خواب چی می ديدی که اينقدر وحشت زده ای. من هنوز می لرزيدم و قادر به حرف زدن نبودم. گفت باربد ديرش شده. زود باش. سراسيمه دست و رويم را شستم و سوار ماشين شده و باربد را به مدرسه رساندم. بعد که برگشتم ديدم رويا بالای پله ها ايستاده و دارد گريه می کند. ترسيدم. قبل از اينکه ترسم بيشتر شود گفت يکی از پرنده های باربد ديشب مرد و های های گريست. من هم نزديک بود گريه ام بگيرد. گفت نمی دانم چطور به باربد بگويم. وارد آشپزخانه شدم و ديدم که يکی از مرغ های عشق باربد کف زمين بی جان افتاده است. آن را بلند کردم و به بدن سرد و يخ زده اش دست کشيدم. ناگهان متوجه زخم کوچکی زير بالهايش شدم. چيزی مثل جای نيش مار. جفت پرنده، تنها و غمگين در قفس نشسته بود و به جفت مرده اش نگاه می کرد.

Posted by parvizj at 1:11 PM | Comments (1) | TrackBack