June 16, 2006

گفتگو با ژوليت بينوش به مناسبت سفرش به تهران

ژوليت بينوش برای بازی در فيلم بيمار انگليسی برنده جايزه اسکار شدژوليت بينوش بازيگر سخت گير و کم کاری است. در طول سالهای گذشته او در فيلم های معدود اما مهمی ظاهر شد و نقش هايی متفاوت و فراموش نشدنی و ماندگار بر پرده سينما آفريد.
از ژولی افسرده و تنها و غمگين فيلم آبی کريشتف کيشلوفسکی گرفته تا زن پريشان و مضطرب فيلم پنهان ميشل هانکه.

بدون شک او جايگاه مهمی در سينمای امروز فرانسه و اروپا دارد و می توان به راحتی او را در کنار بازيگران بزرگ اين سينما مثل ژان مورو، کاترين دونوو، سيمون سينيوره، ماريا اشنايدر، آنا کارينا و ايزابل هوپر قرار داد.

ژوليت بينوش چند روز قبل وارد ايران شد و يک هفته مهمان عباس کيارستمی فيلمساز سرشناس ايرانی بود. با اينکه او سعی کرد سفرش بی سروصدا باشد و کسی از اهالی مطبوعات و رسانه های گروهی متوجه حضور او در ايران نشود اما نتوانست و سرانجام در دام خبرنگاران روزنامه شرق افتاد.

با اين حال او در اين سفر کوتاه جز چند ديدار دوستانه و خصوصی با برخی از بازيگران و سينماگران ايرانی در هيچ جمع مطبوعاتی يا سينمايی رسمی ظاهر نشد و جز با روزنامه شرق و مجله فيلم با هيچ رسانه داخلی ديگری گفتگو نکرد.

گفتگوی من نيز از طرف بی بی سی با او پس از چندين روز تلاش برای برقراری ارتباط با او و کيارستمی سرانجام در آخرين شب اقامت او در تهران در مهمانی شام سفارت فرانسه، دو ساعت قبل از پرواز و ترک خاک ايران صورت گرفت. پس از انجام اين گفتگو ژوليت بينوش به همراه کيارستمی عازم فرودگاه مهرآباد شد.

پرويز جاهد: ممکن است در باره علت واقعی سفرتان به ايران توضيح دهيد. در اين باره حرفهای ضد و نقيضی در مطبوعات ايران منتشر شد. آيا برای بازی در فيلم کيارستمی به تهران آمديد يا صرفا يک سفر عادی بوده است؟

 ژوليت بينوش: قبل از هر چيز بايد بگويم که طبيعت من کنجکاوی است. دوست دارم سفر کنم، بدانم و ياد بگيرم. من با عباس کيارستمی از قبل در تماس بودم. ما درباره يک ايده با هم حرف زديم البته نه به اين مفهوم که دقيقا چه اتفاقی خواهد افتاد.

ايده اين بود که چند روز با هم باشيم و همديگر را بهتر بشناسيم و من گفتم که بهتر است به ايران بيايم و اين سفر اجازه خواهد داد که من فقط يک پيش فرض در باره ايران نداشته باشم و ديد بازی نسبت به ايران، سادگی مردم و زندگی شان، سنت ها و مسائل انسانی شان داشته باشم.

سنت مردم ايران يک سنت خوشامد گويی و واقعا مهمان نوازانه است و اين در دنيايی اتفاق می افتد که مردم از يکديگر می ترسند. اگرچه کشور شما تا حد زيادی به دنيا نزديک است. اين شيوه برخورد و خوشامد گويی نسبت به غريبه ها واقعا برايم خوشايند بود.

از طرفی من عاشق مناظر و چشم اندازها هستم. به نظر من در چشم اندازهایی با ساختمان ها و کارخانه های زياد نوعی از مفهوم پوچی زندگی نهفته است.

ما با اتومبيل به اصفهان سفر کرديم و من واقعا از اصفهان خوشم آمد و من به اندازه خود اين سفر از آن لذت بردم. اصفهان مکانی فرهنگی با تاريخی دراز است و جايی است که شوق را در شما برمی انگيزد. من خيلی تحت تاثير مردم آنجا قرار گرفتم.

شما يکی از بازيگران مشهور عالم سينما هستيد اما در اين مدت که ايران بوديد کم گفتگو کرديد و کمتر در محافل ظاهر شديد. چرا؟

من اصلا انتظار نداشتم با کسی در اينجا گفتگو کنم چرا که صرفا به عنوان يک دوست و برای ملاقات با يک دوست وارد ايران شدم.

می خواهم درباره ارتباط و همکاری تان با کيارستمی بيشتر توضيح دهيد. 

اگر کسی مثل من به دنبال سکوت باشد اين سفر فرصت خوبی برايش خواهد بود. ما می توانيم در سکوت با همديگر زندگی کنيم بدون اينکه چيزی بخواهد اين فضا را پر کند.

اگرچه ما از دو فرهنگ متفاوت آمده ايم. وقتی تو سفر می کنی به سکوت احتياج داری. به خاطر اينکه اگر اين فضا را پر کنی ديگر هيچ امکانی برای برخورد وجود نخواهد داشت و من اعتقاد دارم که برخورد اصلی در سکوت روی خواهد داد چرا که تو با يک نقطه خنثی شروع می کنی. در اين سفر من و کيارستمی به تماشای فيلم های او نشستيم.

آيا قبلا هيچ فيلمی از او ديده بودید؟

البته ده سال قبل من طعم گيلاس را ديده بودم و اين بار کلوزآپ را کشف کردم که واقعا مرا تکان داد. ما در اين باره صحبت کرديم که چگونه يک نفر تلاش می کند با دروغ و خلق يک داستان، شخص ديگری باشد.

کلوزآپ واقعا فيلم جذابی است چرا که در باره خلق کردن است. درباره آدم نا اميدی که با خلق يک دنيای خيالی می خواهد اميدش را به دست آورد.

چه جنبه هايی از فيلمهای کيارستمی برايتان جالب بود؟

او سعی می کند جهان را بهتر از آنچه هست بسازد نه اينکه آن را بدتر سازد. صرفا با رسيدن به واقعيت با تمام سادگی و جدی بودنش. سعی می کند آنچه را که شاهدش هست ثبت کند بدون تاکيد بر جنبه های دراماتيک زندگی. تنها شاهد زندگی بودن و من اين جنبه از کار او را خيلی دوست دارم.

آيا فکر می کنيد اين همان جنبه از فيلمهای کيارستمی است که اغلب فرانسوی ها دوست دارند؟

من فقط از طرف خودم حرف می زنم و نمی توانم نظر عام را بگويم.

آيا اين درست است که می خواهيد در فيلم جديدش بازی کنيد.

اين برداشت يک سوء تفاهم است. در حال حاضر من نمی توانم با قاطعيت بگويم که با هم چه کار خواهيم کرد. ما يک ايده داريم ولی واقعا نمی دانيم چه خواهيم کرد. همه چيز در تغيير است خصوصا در فيلمهای کيارستمی که به ايده ها، هوا و خيلی چيزهای ديگر بستگی دارد و در باره عدم قطعيت در زندگی است.

ممکن است در باره اين ايده بيشتر توضيح دهيد.


در نمايی از فيلم شکلات

کيارستمی ايده ای دارد که دارای هر دو جنبه کمدی و تراژدی است و من اين دو وجهی بودن زندگی را دوست دارم چرا که زندگی هرگز يک وجهی نيست. او مرا با اين ايده شگفت زده کرد. البته اين يک داستان واقعی است و کيارستمی داستان پرداز خيلی خوبی است.

در صورت ايفای نقش در اين فيلم آيا نقش يک زن فرانسوی را بازی خواهيد کرد؟

فيلم کيارستمی مربوط به واقعيت است. من نمی توانم فرانسوی بودنم را انکار کنم اگرچه بيشتر جهانی فکر می کنم و اصلا شوونيست نيستم.

به هر حال آنچه مسلم است در اين فيلم، نقش يک زن ايرانی را نخواهيد داشت.

نه. من قادر به انجام اين کار نيستم. من عاشق اين کارم ولی افسوس که نمی توانم.

کيارستمی معمولا با بازيگران مشهور و حرفه ای کار نمی کند و در فيلمهايش غالبا از نابازيگران و مردم عادی استفاده می کند و به نظر من اين يکی از ويژگی های سبکی و بسيار مهم فيلمهای اوست. سوال من اين است که به عنوان يک بازيگر مشهور حرفه ای، در صورت حضور در اين فيلم چگونه خود را با اين سبک تطبيق می دهيد؟

من بازيگر حرفه ای نيستم ( بلند می خندد). من ابتدا خودم را به عنوان يک انسان و بعد به عنوان يک بازيگر می بينم و هميشه دوست دارم در بازيگری حقيقت را در نظر داشته باشم.

ما زندگی ای را خلق می کنيم که در باره بازيگری نيست بلکه در باره اعتقاد و بودن است. بنابراين برای من هيچ تناقضی در اين زمينه وجود ندارد. به نظر من شما به عنوان يک بازيگر بايد تکنيک و خيلی چيزهای ديگر را فرا بگيريد اما زمانی هم می رسد که بايد تکنيک را فراموش کنيد و صرفا به احساس درونی و يا نقطه نظر خود متکی باشيد.

بنابراين من به بازيگری اعتقاد دارم و در عين حال معتقدم که بايد از قيد آن رها شد. وقتی می بينم بازيگری دارد بازی می کند در واقع او مرا به جهان خارج از فيلم پرتاب می کند ولی يک بازيگر خوب طوری بازی می کند که تو بازی او را نمی بينی و صرفا به کاراکتر او اعتقاد پيدا می کنی.

شما غالبا نقش زنان شکننده، آسيب پذير، اندوهگين و نا اميد را در سينما بازی کرده ايد...

و قدرتمند.

و در عين حال قدرتمند. مثل شخصيت شما در نقش ژولی در آبی کيشلوفسکی يا شخصيت دختر جوان فيلم سبکی تحمل ناپذير هستی. چرا دوست داريد نقش اين گونه زنان را تصوير کنيد. چه چيزی در شخصيت شماست که شما را به چنين زنانی نزديک می سازد. ژوليت بينوشی که من الان می بينم زنی شاد و سرخوش و بازيگوش است و اين روحيه چندان با روحيه زنانی که نقش آنها را بازی می کنيد جور نيست.

 
بينوش: داشتن حجاب برای من به عنوان يک خاطره خوب باقی می ماند

نمی دانم چرا اين نقش ها را انتخاب می کنم. من در زندگی آدم شادی هستم اما گاهی نياز دارم که در فيلمهای غمگين بازی کنم. گاهی شخصيت زنان عياش برايم جذاب است. اين به خاطر تراژيک بودن يا کميک بودن آن نقش نيست. فکر می کنم موضوع فراتر از اين حرفهاست.

بنابراين وقتی زنی را می بينم که می توانم چيزی را در او بفهمم و يا کسی بتواند چيزی را در او ببيند، به نظر من اين يک نوع درمان است و به اعتقاد من بازيگران درمان گرند. ما مسئول انتخاب هايی هستيم که می کنيم و به نظر من فيلم بايد ياری گر انسان ها چه زن و چه مرد باشد.

لحظه هايی در سبکی تحمل ناپذير هستی هست که من دوست دارم. لحظه هايی در آبی هست که متناقض بنظر می رسد مثل فيلمهای کيارستمی که نمی توانيد بگوييد کمدی است يا تراژدی.

من عاشق فيلمهای کمدی هستم مثل Jet Lag که در آن کمدی بازی کردم. برای من فيلم به معنی آوردن چيزی به درون زندگی من است. مثل يک احساس يا يک واکنش. چيزی که همراه من باشد نه اينکه تمام زندگی ام را فراموش کنم بلکه مثل يک ميکروسکوپ کمک می کند تا با زندگی ام بيشتر در تماس باشم.

در اين صورت انتخاب های من بسيار قوی خواهند بود چرا که من با قلبم انتخاب می کنم. اما اين به معنی آن نيست که من نمی توانم بخندم. البته می توانم شاد هم باشم.

آيا فکر می کنيد سينمای امروز فرانسه بازنمای جامعه امروز فرانسه هست و می تواند تنش ها و بحران های موجود در آن را منعکس کند.

در فيلم آبی

تو بايد تصوير خودت را در سينما ببينی. تو می روی سينما تا درمان شوی. در کشوری مثل فرانسه سينما بايد چيزی بگويد. مثل ايران که سينما در آن خيلی مهم است. چرا که سوی ديگر مردم را نشان می دهد. اينکه چگونه زندگی می کنند و ما چطور در باره آنها فکر می کنيم. بين ايران و فرانسه راه زيادی نيست. با هواپيما فقط پنج ساعت راه است. به همين دليل به اينجا آمدم تا با فيلم های کيارستمی بيشتر آشنا شوم.

آيا هيچ ارتباطی بين زندگی واقعی مردم ايران و تصويری که در فيلمهای ايرانی از آنها نشان داده می شود ديده ايد؟

من فقط 7 روز اينجا بودم و اين زمان کافی نيست تا در اين باره قضاوت کنم. اما وقتی که اينجا رسيدم، آنچه مرا واقعا شگفت زده کرد زنان سياهپوش بودند.

با حجاب اسلامی راحت بوديد؟

برای من جالب بود چرا که من هيچگاه در کشورم و هيچ جا از آن استفاده نکردم. داشتن حجاب برای من به عنوان يک خاطره خوب باقی می ماند. وقتی با اتومبيل بيرون می رفتيم داخل اتومبيل هوا خيلی گرم می شد و من دلم می خواست حجاب ام را بردارم اما همراهانم می گفتند نمی توانی. پوشش سياه برای من... می دانم يک سنت و يک عادت است اما می خواهم بدانم که آيا آنها انتخاب ديگری هم دارند؟ اين پرسش من است.

نسل جديد زنان ايران را چگونه ديديد؟

سرشار از زندگی. وقتی به خانه آنها می رفتم آنها را کاملا متفاوت می يافتم. يک نوع آزادی در درون.

آيا در اين مدت چيزی در فرهنگ ايرانی بود که برايتان آزاردهنده باشد؟

من واقعا از رانندگی مردم تهران شگفت زده شدم. قبلا هرگز مشابه آن را نديده بودم. من دوست داشتم يک روز در خيابان های تهران رانندگی کنم اما واقعا از رانندگی اين مردم وحشت کردم.

رانندگی کيارستمی چطور بود؟

عباس راننده خوبی است ولی ديشب يک راننده تاکسی نزديک بود هر دوی ما را به کشتن دهد.

Posted by parvizj at 8:53 PM | Comments (6) | TrackBack

August 31, 2004

ديدار با کن لوچ

کن لوچ - عکس از پرويز جاهد کن لوچ را هميشه دوست داشتم و کارهايش  را پی گيرانه دنبال کرده ام. از فيلمسازانی است که به حق می توان او را وجدان بيدار جامعه امروز بريتانيا ناميد. فيلمسازی سياسی با ديد گاه های راديکال که همواره در فيلم هايش بی عدالتی ها و کمبود های نظام سرمايه داری و محروميت های طبقه کارگر بريتانيا را تصوير کرده است. علاوه بر فيلمسازی، يک فعال سياسی است و در تظا هرات ضد جنگ سال قبل عليه حمله آمريکا و انگليس به عراق فعالانه شر کت داشته است، اما سياسی بودن او باعث نشده که فيلم هايش رنگ ايدئو لوژی بگيرد يا تاريخ مصرف داشته باشد و به اين دليل از ارزش و اعتبار سينمائی آن کاسته شود. هنوز می توان مستند درخشان او « کتی به خانه برگرد» [Cathy Come Home] را که در باره معضل مسکن و بی خانمانی در جامعه انگليس دهه شصت ساخت و از نمونه های ماندگار ژانر مستند داستانی است، دوست داشت و بارها تماشا کرد. همينطور فيلم داستانی شاعرانه، زيبا و تکان دهنده «کس»  [Kes] را که در باره کودکی از طبقه کارگر بريتانياست و در مکان های واقعی توابع يورکشاير با بازيگران غير حرفه ای ساخته و سبک رئاليستی و نگاه مستند گونه او تا ثير عميقی بر فيلمسازان انگليسی بعد از او گذاشته است.



اوا برتيسل - عکس از پرويز جاهدکن لوچ امسال با فيلم يک بوسه زيبا  Ae Fond Kiss ( که برگرفته از شعر شاعر بزرگ اسکاتلندی مارتين جانسون است و کن لوچ، فيلم را نيز به او تقديم کرده) در فستيوال ادينبورا شرکت کرده است. سومين قسمت از تريلوژی او در باره شهر گلاسکو( نام من جو است و شانزده سالگی شيرين قسمت های اول و دوم اين تريلوژی اند) و مثل همه فيلم های قبلی او در باره واقعيت های پر تنش  امروز بريتانيا که به طور مشخص به موقعيت اقليت آسيائی مسلمان در اين جامعه می پردازد.


با اينکه کارت خبری  (Press Pass) دارم اما مطمئن نيستم که بتوانم فيلم لوچ را بر پرده ببينم. تنها نمايش آن برای مطبوعاتی ها ساعت 9 صبح روز شنبه است که با توجه به فاصله زياد محل اقا متم با سينمای جشنواره  بعيد است که به آن برسم. به علاوه کليه بليط های نمايش عمومی آن هم از دو هفته قبل پيش فروش شده است.


ازدختر زيبائی که در دفتر فستيوال نشسته است و در کمال آرامش با لبخندی بر لب کار مراجعين را راه می اندازد، سراغ کن لوچ را می گيرم. با لهجه شيرين اسکاتلندی می گويد روز شنبه از راه می رسد و روز يکشنبه نيز کنفرانس مطبوعاتی دارد. فرم تقا ضای شرکت در کنفرانس را به من می دهد تا پر کنم. می گويد ظرفيت سالن کنفرانس محدود است و ارجعيت با کسانی است که از قبل رزرو کرده باشند. فرم را همانجا پر کرده و به او می دهم. بعد به ويدئو تک می روم تا فيلم کن لوچ را بر روی ويدئو تما شا کنم. يکی از مهمترين امکانات فستيوال های بين المللی وجود همين ويدئو تک هاست که تقريبا تمام فيلم های شرکت کننده در فستيوال را به صورت ويدئو يا دی وی دی در اختيار خبر نگاران و منتقدان سينمائی قرار می دهد. بنابر اين اگر نتوانستی فيلمی را به هر دليل روی پرده ببينی، می توانی هر وقت بخواهی از اين بخش قرض بگيری و در همانجا تما شا کنی. تا وقتی که من در ايران بودم چنين امکانی برای ما سينمائی نويس ها در جشنواره فجر وجود نداشت. در اين سه چهار سالی که از ايران و جشنواره فجر دور بوده ام اما نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. به هر حال فيلم را روی ويدئو می بينم. در اين چند سالی که در انگليس بوده ام، فيلم های مستند و داستانی زيادی در باره  اقليت های مذهبی و نژادی، خصوصا مسلمانان بريتانيا ديده ام اما به جرات می توانم بگويم که تا کنون هيچ فيلمسازی مثل کن لوچ،  يک خانواده مسلمان پاکستانی را اينقدر ملموس و حقيقی تصوير نکرده است. قاسم شخصيت محوری فيلم يک جوان پاکستانی است که در يک کلوپ شبانه در گلاسکو به عنوان DJ کار می کند و تمام آرزويش اين است که خود يک کلوپ شبانه راه بيندازد. او به طور تصادفی با معلم خواهرش که يک دختر اسکاتلندی کاتوليک است آشنا شده و عشقی عميق بينشان بوجود می آيد. اما اين تازه آغاز ماجراست، چرا که موانع بسياری بر سر راه اين عشق وجود دارد که به سادگی برطرف نمی شوند و مهمترين آن تعصب مذهبی، خانوادگی و نژادی محيطی است که دو طرف در آن زندگی می کنند. پسر مجبور است با دختر خاله اش که هرگز او را نديده و از پاکستان برای او می آورند ازدواج کند و دختر نيز به خاطر عشق به يک مرد غير کاتوليک از کار بر کنار و از سوی کليسای محل و جامعه اش طرد می شود.


به کنفرانس مطبوعاتی کن لوچ کمی دير می رسم اما فقط مراسم تشريفاتی و عکاسی از گروه فيلمسازی را از دست می دهم. کن لوچ و فيلمنامه نويس هميشگی و ثابت او پل لاورتی( در شش فيلم با کن لوچ همکاری داشته و  برنده جايزه بهترين فيلمنامه از فستيوال کن به خاطر فيلمنامه « شانزده سالگی شيرين» شده است) و گروه بازيگران او را در حلقه محاصره خبرنگاران و عکاسان می بينم. کن لوچ بلند قد و خوش قيافه است و عليرغم سن نسبتا بالايش محکم و استوار به نظر می رسد. منتظر می شوم تا دور و برش خلوت شود. بعد جلو رفته و خودم را به او معرفی می کنم. تا نام ايران را می شنود، بلا فاصله نام عباس کيارستمی را به زبان می آورد و می گويد که همين دو هفته قبل با او در ايتاليا بوده و با هم فيلم مشترکی ساخته اند. بعد توضيح می دهد که اين فيلم،  يک پروژه سه اپيزودی در باره مسافرت با قطار است با عنوان موقتی « بليط» که او و کيارستمی و يک فيلمساز ايتاليائی هر کدام،  يکی از اپيزودهای آن را ساخته اند. بعد می پرسد که آيا فيلم جديد او را ديده ام. می گويم روی  ويدئو ديده ام و فرصت ديدن آن را روی پرده از دست داده ام. بعد کمی در باره اين فيلم با هم حرف می زنيم . وقتی می گويم سرگرم ترجمه کتاب گفتگوی مفصل او با گراهام فولر با عنوان


Loach on Loach هستم، خوشحال می شود و می پرسد آيا فيلم هايش در ايران به نمايش در می آيند.  می گويم که تا کنون فقط فيلم « نام من جو است» او را با سا نسور در جشنواره فجر نشان داده اند. وقتی کلمه سانسور را می شنود، احساس می کنم حالت چهره اش کمی تغيير کرده است، چرا که او فيلمسازی است که هيچگاه با سانسور کنار نيامده و در تمام دوره تاچريسم به دليل فشار سياسی و نا مناسب بودن شرايط از فيلمسازی کناره گيری کرده بود. گفتگوی ما زياد طول نمی کشد . مسئول بر گزاری کنفرانس که خانم بد اخلاقی است به وسط حرفهای ما می پرد و کن لوچ را به سالن کنفرانس فرا می خواند. پس از آن با هم به سمت سالن کنفرانس رفته و از لوچ می خواهم بعد از پايان کنفرانس نيز او را ببينم و چند عکس از او بگيرم. با مهربانی قبول کرده و به طرف جايگاه مخصوص می رود. شرحی از اين کنفرانس و پرسش و پاسخ های مطرح شده در آن را در يادداشتی ديگر خواهم آورد.  

Posted by parvizj at 7:38 PM