June 19, 2012

در غربت

 


چند روز پیش دوست عزیز نویسنده و مترجم اسدالله امرایی از من خواست چیزی درباره غربت بنویسم. برایش نوشتم: باهاش درگیر نیستم و کاش می خواستی در مورد چیز دیگری بنویسم. اما امروز حس کردم که باید چیزی در مورد غربتی که در آن هستم بنویسم. غربتی که خودم آن را انتخاب کردم اگر چه ظاهرا این طور است و می دانم عواملی بوده که مرا به ناچار غربت نشین کرده. اما من تبعیدی نیستم و هرگز نخواسته ام باشم و یا بخواهم که دیگران مرا به این عنوان بخوانند. کدام تبعید؟ کدام تبعیدیان؟ این ها که دور و بر خودم می بینم تبعیدی اند؟ چه کسی آنها را تبعید کرده به اینجا؟ اگر تبعیدی اند پس چرا پاسپورت ایرانی توی جیبشان هست و با اسم های مختلف به ایران سفر می کنند و آنجا کسب و کار دارند. این ها که این جا روزنامه های دو زاری به اسم اپوزیسیون در می آورند و مدام گوز گوزهای سیاسی قلابی شان را به دیگران می فروشند و خودشان را مبارز و انقلابی جا زده اند در حالی که همه می دانیم که یک مشت دلال و حقه بازند که کارشان تیغ زدن هموطن های بدبخت و بینوایی است که به امید نجات و خوشبختی در غرب، دارو ندارشان را می فروشند و از کوه و کمر خودشان را به اینجا می رسانند و آخر قربانی همین شارلاتان ها می شوند و هست و نیستشان را می بازند.

 آدمی را در همین شهر لندن می شناسم که پدرش روزنامه اپوزیسیون درمی آورد و او در آن به عنوان مورگیج بروکر برای خرید و فروش خانه تبلیغ می کرد و با این عنوان سر ده ها ایرانی بدبخت شیره مالید و کلاهبرداری کرد و بعد برای فرار از قانون خودش را ورشکسته اعلام کرد و با اسم مستعار به ایران رفت و بساط کلاهبرداری اش را آنجا پهن کرد و حالا بعد از مدت ها دوباره سروکله اش پیدا شده و با اسم دیگری دارد خلق الله را می فریبد. آری این جا غربت است و دور و برت پر از ایرانی است با دنیاها و سوپرمارکت هایشان. ایرانیانی که هر کدام برای خودشان هویتی قلابی دست و پا کرده اند: ایرانی مبارز، ایرانی انقلابی، ایرانی سبز، ایرانی دمکرات، ایرانی وطن پرست،ایرانی اصیل، ایرانی واقعی و ایرانی تبعیدی.

 نمی خواهم همه را به یک چوب برانم. نه حتما در میانشان، آدم شریف و حسابی هست اگرچه تعدادشان انگشت شمار است.

 نه من نمی خواهم تبعیدی باشم. من ترجیح می دهم هیچ پسوندی نداشته باشم وتنها یک غربت نشین ساده باشم اگرچه هرگز نخواسته ام به این غربت عادت کنم. نه نمی توانم به این جا عادت کنم. به این سرزمین که هر روزش بارانی است و آسمانش گرفته و ابری است. به مردمش که به جای سلام فقط سرشان را تکان می دهند و یا لبخندهای دروغین شان را حواله ات می دهند. مردمی که برخلاف آنچه که به تو گفته شده همه شان نژادپرست نیستند اما نخوت شان آزاردهنده تر از نژادپرستی شان هست.

اما ازطرفی هنوز دلم برای ایران تنگ نشده. نه هرگز دلم برای چلوکباب و قرمه سبزی و نان سنگگ و دوغ آبعلی و دربند و ولی عصر و دانشگاه تهران و سینما عصرجدید و فیلم ده نمکی و جشنواره فجر تنگ نمی شود. نه آنجا هم که بودم برایم غربت بود. آنجا هم مردمان، آنی نبوده و نیستند که می نمایند. آنجا هم دروغ و ریا از در و دیوار می بارد و همه نقش بازی می کنند. آنجا اگر بودم می توانستم خودم را تبعیدی احساس کنم اما این جا نه.

Posted by parvizj at June 19, 2012 5:02 PM | TrackBack
Comments

modatha pish in neveshte ro khoonde boodam, dishab ba shenidane yek ahange ghadimi bahse deltangi baraye iran baz shod va nakhodagah dobare be yade in neveshte oftadam ... bakhodam lahzeyi fekr kardam vali tamame shab khabam nemibord ... rast migoftid

Posted by: sasan at November 17, 2012 7:58 AM

خیلی جالب بود.موجی از حقیقت بود

Posted by: Hooman at September 30, 2012 5:42 PM

ممنون بابت یاداشتهای زیبایتان / غربت غربت است آزار دهنده تر آن است که در میان مردمانت باشی و بازهم احساس غربت کنی بدون اغراق و پرهیز کردن از شعار در این دیار حس غربت خیلی غریب تر از آنسوی مرزهاست ..............

Posted by: امید وفایی at July 12, 2012 9:54 AM

مطمنی دلت برای ایران تنگ نشده!!!
برای خوبی هایش زیباییهایش بهار زیبا و پاییز دل انگیزش برای مردم خوبی که هنوز زیادن برای آنهایی که دروغ نمیگویند و فریبت نمیدهند حتما دلت تنگ شده
همه رو به یک چشم نباید دید هموطن

Posted by: at June 21, 2012 9:39 AM
Post a comment









Remember personal info?