February 14, 2012

نگاهی به فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی"

روشنفکران پرملال

 



به جرات می توانم بگویم فیلم «چیزهایی هست که نمی دانی»، نخستین فیلم بلند فردین صاحب زمانی که در بخش مسابقه اصلی جشنواره کارلووی واری سال گذشته به نمایش درآمد، یکی از بهترین فیلم هایی است که در سال های اخیر در سینمای ایران ساخته شده است. فیلمی عاشقانه و زیبا با ساختاری درست و شخصیت هایی زنده که  قلب و روح دارند و مقوایی و قلابی نیستند.

 قدرت فیلم علاوه بر فیلمنامه محکم و چفت و بست درست آن در بازی درخشان علی مصفا و لیلا حاتمی نهفته است.

 پلات فیلم و شخصیت محوری آن که راننده تاکسی است، ناگزیر آدم را یاد چند فیلم خوب ایرانی و خارجی می اندازد. از "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی گرفته تا "شب روی زمین" جارموش، "طعم گیلاس" کیارستمی و از همه مهم تر "خشت و آینه" ابراهیم گلستان اما جدا از برخی شباهت های ظاهری و تماتیک، این فيلم اثر سینمایی مستقل و قائم به ذاتی است که ساختن آن در شرایطی که سینمای هنری ایران می رود که به خاطره ای در ذهن تماشاگران غربی تبدیل شود، اتفاقی خوشایند است.

علی شخصیت اصلی فیلم (با بازی علی مصفا) راننده تاکسی تنها و کم حرفی است که با بی اعتنایی آگاهانه ای به دنیای پيرامونش نگاه می کند. ابتدا از این که می بینیم این راننده چرا مثل بقیه راننده آژانس های ایران، که تا پایت را درون تاکسی می گذاری سر حرف را با تو باز می کنند، پر حرف نیست، تعجب می کنیم. از اینکه چرا به جای اتومبیل پراید یا سمند یا مزدا، بیوک کهنه زهوار در رفته ای سوار می شود، چرا موبایل ندارد و نسبت به رویدادهای پيرامونش سرد و بی تفاوت است و هیجان زده نمی شود، غیر واقعی به نظر می رسد اما هر چه فیلم جلوتر می رود، ما بیشتر با شخصیت سرد و درون گرای او آشنا می شویم.


 او می تواند نماینده نسلی از روشنفکران آرمان خواه ایرانی باشد که پس از شکست آرمان های سیاسی و روشنفکرانه خود به لاک خود خزیده اند و دچار یاس و افسردگی شده اند و حالا با جهان پیرامونشان احساس از خودبیگانگی می کنند. او به جای نق زدن، ترجیح می دهد خاموش مانده و تنها نظاره گر منفعل آشفتگی، بی رحمی و رفتار عجیب و غریب و پر از تناقض آدم های پیرامون خود باشد.

 روشنفکران نا امید و سرخورده ای که در غار تنهایی خود، نوستالژی و گذشته پرشور خود را مرور می کنند و به جای ارتباط با آدم ها و جهان پیرامونشان در انزوای تحمیلی خود، با گربه و شمعدانی های خود سرگرمند آن هم در شهری که مردمش می توانند زلزله را پیش بینی کنند و در انتظار معجزه باشند.

 علی مصفا با بازی درون گرایانه، زیر پوستی و کنترل شده خود، نقش این شخصیت تلخ، افسرده، منزوی و مردم گریز را به زیباترین شکلی بازی می کند.

 اما او تنها شخصیت روشنفکر فیلم نیست. این روشنفکری را به نوع دیگری در شخصیت های دیگر فیلم از جمله دنیس صاحب ارمنی کافه اوریانت، سیما (مهتاب کرامتی)، عشق قدیمی و دوران دانشجویی علی، برخی از مسافران تاکسی از جمله مترجمی که دچار ترسی ناشناخته و «گدازه اضطراب» است (او مترجم فیلمنامه راننده تاکسی و در واقع خود کارگردان فیلم است که سال ها پیش این فیلمنامه را ترجمه کرده است)، و لیلا حاتمی (او را خانم دکتر صدا می کنند) هم می بینیم.

لیلا حاتمی نیز در نقش زنی اسرارآمیز که ناگهان مثل سایه بر سر راه علی قرار می گیرد و با رمز و رازی که با خود دارد و زیبایی و گرمی کلامش، او را تحت تاثیر قرار می دهد، یکی از بهترین بازی های تمام عمرش را ارائه می کند.

 فیلم با صحنه هولناکی در جاده بیرون شهر شروع می شود و با ابهامی لذت بخش به پایان می رسد. در شروع فیلم، تاکسی علی در هوایی گرگ و میش در جاده ای در خارج از شهر در حرکت است و از دید او و از درون قاب شیشه تاکسی، اتومبیلی را در دور دست می بینیم که در آتش می سوزد و عده ای که مردی را به باد کتک گرفته اند و مرد سعی می کند از دست آنها بگریزد و کمک می طلبد اما علی با بی اعتنایی از کنار آنها می گذرد.

 با اینکه بیشتر فیلم در درون تاکسی و در شب می گذرد اما کادرها و نماها به خاطر دقت ویژه ای که در طراحی و نورپردازی آنها صورت گرفته، خیره کننده و چشم نوازند. تلالوی نورهای رنگی در پس زمینه نماها و از پشت شیشه باران خورده اتومبیل، به شدت یادآور راننده تاکسی اسکورسیزی و تصاویر نیویورکی او در شب است. هومن بهمنش، فیلمبردار جوان فیلم، با این فیلم (که با دوربین دیجیتال فیلمبرداری شده و بعد به فیلم ۳۵ تبدیل شده)، هوش بصری و دقت زیبایی شناختی قابل تحسینی را به نمایش گذاشته است.



یکی از زیباترین صحنه های فیلم صحنه ای است که علی مصفا برای تعمیر برق خانه پدر لیلا که قطع شده است به درون خانه او می رود. همه جا تاریک است و علی سرگرم ور رفتن با کنتور برق است و ناگهان تصویر لیلا را در درون قاب شیشه ای کنتور برق می بیند که با شمعی در دست از پشت به او نزدیک می شود. نورپردازی گرم این صحنه علاوه بر فضای اروتیکی که ساخته، به خوبی بیانگر ذوب شدن یخ های درون علی و شعله ور شدن عشق در وجود سرد و غمزده اوست.

Posted by parvizj at 4:16 PM | Comments (2) | TrackBack

February 13, 2012

روایت گلستان از مرگ فروغ


امروز 24 بهمن مصادف بود با چهل و پنجمین سال تصادف و مرگ دلخراش فروغ فرخزاد، شاعر و سینماگر برجسته ایران.  دیده ام که به همین مناسبت، گزارشگر بی بی سی، روایت هایی از تصادف فروغ را از زبان برخی از نزدیکانش از جمله خواهرش خانم پوران فرخزاد ارائه کرده که با روایتی که من قبلا از گلستان در این مورد شنیده ام تا حدی متفاوت است. گلستان در روایتش از مرگ فروغ به من گفته است: فروغ رفت خانه مادرش ناهار خورد و بعد آمد پیش من در استودیو. خواهر فروغ توی خونه غش کرده بود و ناخوش بود و وقتی اون اومد پیش من ناراحت بود و دید من دارم کار می کنم. نوار صدای من خراب شده بود و دستگاه من آن را پاک نمی کرد و محمود هنگوال هم پهلوی من بود. به فروغ گفتم که تلفن کن به آقای ابوالقاسم رضایی که دستگاهشو برداره بیاورد و فروغ هم گفت شاید اون سر کار نباشه، من این نوار را می برم و پاک می کنم و می آرم و بعد همراه رحمان (کارگر استودیو) سوار جیپ استیشن من شد و رفت و دیگر هم برنگشت و مرد.

 من هیچ کلمه ای از این حرفهایی که به تو زدم دروغ نبود. چون خیلی ساده است، من دروغ نمی گم، چون هر کسی دروغ بگه ممکنه بعدش فراموش کنه و پس و پیش بگه. و در ضمن من با کسی خرده پورده ندارم، از کسی هم نمی ترسم.

 همین زن (پوران فرخزاد) گفته بود که قبر فروغ را به دستور فرح ساختند. اما برن توی پرونده های صفی علیشاه نگاه کنند که یه سرلشگر عاقبلی بود که جزو گروه دراویش صفی علیشاه بود و مهدی سمیعی به من گفت که من به او می گویم که ترتیب قبر فروغ را بدهد و اون گفت که اگر 25 هزار تومن بدن من اجازه می دم این جا دفن کنند و من هم 25 هزار تومن پول فرستادم و اون اجازه کتبی 3 تا قبر را داد. حالا بیان بگن دربار پولش را داد.

 چرا تشییع جنازه فروغ نرفتید؟

 واضحه که نمی رم. برای چی باید برم. من تنها تشییع جنازه ای که مجبور بودم برم وقتی بود که پدرم مرد و من مجبور بودم برای تشییع جنازه اش برم. برم چه کار کنم. تشییع جنازه چی هست؟ این حرف ها احمقانه است. هنوز بعد از 45 سال هی به من زنگ می زنند و می خوان در این مورد با من گفتگو کنند. جاهد من توی اون دنیایی که تو فکر می کنی، نه بودم و نه زندگی کردم و نه می خواستم زندگی بکنم.



 من این ها را میدانم اما هنوز برای من و خیلی ها این موضوع مبهم است

 مبهم چیه

 به هر حال همه می گن چرا گلستان نرفت؟ خب چرا نرفتین؟

 خب برم چه کار کنم. یه کسی مرده می خوان خاکش کنند، من برم چی کار کنم.

 به هر حال «یه کس» نبود، فروغ بود دیگه!

 هر کی می خواد باشه. تمومه قضیه. برم مردم نگاهم بکنند. آنها که رفتند برای چی رفتند. مرتیکه تا دو روز پیش توی مجله فردوسی برای فروغ فحش نوشته بود و گفته بود فروغ شاعر نیست. اما وقتی مرد رفت بلند شد رفت تشییع جنازه اش.

Posted by parvizj at 11:08 PM | Comments (6) | TrackBack

February 10, 2012

به یاد تئو آنجلوپولوس

 

 سینماگری در جستجوی زمان از دست رفته


 

خبر درگذشت نابهنگام تئو آنجلو پولوس، سینماگر برجسته یونانی در سن 76 سالگی، در آخرین ساعات شب گذشته (24 ژانویه)، دوستداران این سینماگر را غافلگیر کرد. آنجلوپولوس روز 24 ژانویه، در حالی که سرگرم ساختن آخرین فیلمش به نام "دریایی دیگر" در اطراف آتن بود، بر اثر تصادف با یک موتورسیکلت در صحنه فیلمبرداری، جان باخت. آنجلوپولوس در حالی که به شدت از ناحیه سر مجروح شده بود، به بیمارستان منتقل شد اما تلاش پزشکان برای نجات او بی فایده بود.

 آنجلوپولوس را بعد از مایکل کاکویانیس، باید به عنوان بزرگترین و سرشناس ترین کارگردان سینمای یونان و از برجسته ترین سینماگران مولف و صاحب سبک سینمای امروز جهان به شما آورد. او فیلمسازی بود که در آثارش، واقعیت، خیال و نوستالژی، در ترکیب منجسم و شگفت انگیزی ارائه گردید.

 آنجلوپولوس، بیانگر عمیق ترین احساسات و عواطف بشری و روایت گر روشنفکران غم زده، پرملال، تنها و سرگشته معاصر بود که در کوچه ها و خیابان ها، کوهستان ها و یا سواحل دریا پرسه می زنند یا به دنبال عشق ها، خاطرات و رویاهای گذشته خود، همانند اولیس از مکانی به مکان دیگر سفر می کنند.

 بیوگرافی

 آنجلوپولوس (با نام کامل تئودوروس آنجلوپولوس)، در 17 آوریل 1935 در آتن به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل رشته حقوق از دانشگاه آتن بود اما بعد از دوران خدمت سربازی برای ادامه تحصیل به پاریس رفت و در دانشگاه سوربن ثبت نام کرد اما بعد از مدتی تحصیلاتش را در سوربن نیمه تمام گذاشت و برای تحصیل در رشته سینما، وارد مدرسه سینمایی معروف ایدک (فمیس فعلی) شد. بعد به یونان بازگشت و به حرفه روزنامه نگاری و نقد فیلم پرداخت.

 آغاز کار آنجلوپولوس در سینما در دهه شصت، همزمان شد با کودتای نظامی در یونان و روی کار آمدن حکومت سرهنگ ها. با این حال وی موفق شد نخستین فیلم کوتاهش را با عنوان "پخش تلویزیونی" در سال 1968 بسازد.


 "بازسازی"، نخستین فیلم بلند آنجلوپولوس بود که در سال 1970 ساخت. بعد از آن در سال 1972 فیلم "روزهای 36" را ساخت که هر دوی آنها درونمایه ای سیاسی داشت و نقدی بر فضای سیاسی یونان در زیر چکمه های سرهنگ ها بود.

 بعد از آن فیلم "بازیگران سیار" را ساخت که فیلمی 4 ساعته در هشتاد نمای بلند درباره یک گروه تئاتر سیار بود که تاریخ سیاسی پرتلاطم و خونبار معاصر یونان در فاصله سال های 1939 تا 1952 از دید آنها روایت می شد.

 آنجلوپولوس در سال 1983 با ساختن فیلم "سفر به سیترا"، جایزه بهترین فیلمنامه را از جشنواره فیلم کن دریافت کرد. وی در سال 1988 نیز به خاطر فیلم "چشم اندازی در مه"، برنده شیر نقره ای جشنواره فیلم ونیز به عنوان بهترین کارگردان شد.

 فیلم "نگاه خیره اولیس"، فیلمی درباره جنگ های خونین بالکان بود که هاروی کیتل در آن نقش یک فیلمساز تبعیدی یونانی را بازی می کرد و جایزه بزرگ هیئت داوران کن 1995 را به دست آورد. در میانه فیلمبرداری این فیلم بود که جیان ماریا ولونته، بازیگر برجسته ایتالیایی، بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت و ارلاند یوزفسون بازیگر سوئدی فیلم های برگمن جایگزین او گردید.


 آنجلوپولوس در سال 2001، به خاطر فیلم "ابدیت و یک روز"، برنده نخل طلای جشنواره کن گردید. این فیلم داستان زندگی شاعر و نويسنده ای است که قصد دارد سفری را آغاز کند اما سفر او برخلاف سفر شخصيت‌های ديگر فيلم‌های آنجلو پولوس، سفری بدون بازگشت است چرا که او از بيماری سرطان رنج می‌برد و در آستانه مرگ است. الکساندر که بنا به پيش بينی پزشکان تنها يک روز از عمرش باقی مانده، سعی می‌کند با يادآوری خاطرات گذشته، زندگی اش را يک بار ديگر مرور کند و تنها افسوس او اين است که کارهايش در آستانه مرگ، ناتمام مانده. او تمام عمرش را بر سر پروژه‌ای گذاشته که نتوانسته آن را به پايان برساند و آن تکميل شعر ناتمام يک شاعر قرن نوزدهمی به نام سولوموس است. بخش مهمی از فيلم در فلاش بک می‌گذرد و روايت آن بين گذشته و حال در نوسان است. الکساندر از طريق يادآوری و مرور خاطرات گذشته است که درمی‌يابد آنچنان که بايد برای همسر از دست رفته‌اش وقت نگذاشته و ندانسته او را چگونه دوست داشته باشد.


"شکارچیان"، "اسکندرکبیر"، "پرورش دهنده زنبور عسل"، "گام معلق لک لک"، "دشت گریان" و "غبار زمان" نام فیلم های دیگری است که از این سینماگر بزرگ برجای مانده است.

 آخرین فیلم آنجلوپولوس، یعنی فیلم ناتمام "دریای دیگر"، محصول مشترک ایتالیا، یونان و ترکیه است و سومین قسمت از تریلوژی آنجلوپولوس بود که با فیلم "دشت گریان" آغاز شد و با فیلم "غبار زمان"ادامه یافت اما اکنون با مرگ نابهنگام و تراژیک وی ناتمام مانده است. داستان این فیلم در یونان معاصر روی می‌دهد که گرفتار بحران اقتصادی، بیکاری و فساد سیاسی است.

 آنجلوپولوس همچنین در سال 2001 دکترای افتخاری دانشگاه اسکس بریتانیا را دریافت کرد.

 از میان آثار آنجلوپولوس، فیلم های "سفر به سیترا"، "چشم اندازی درمه"، "دشت گریان" و "گام معلق لک لک"، در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمدند. وی چند سال قبل، برای شرکت در این جشنواره، به تهران هم سفر کرده بود.

 سبک سینمایی آنجلوپولوس

 آنجلو پولوس، سينماگری شاعر و فيلسوف بود. سينمای او، سینمایی انديشمندانه و فلسفی است که پرسش‌هايی اساسی و بنيادی را در باره جهان امروز و انسان مدرن مطرح می‌کند. سينمايی که با ريتم کند و پلان سکانس‌ها و حرکت‌های آرام، طولانی و پيچيده دوربين تعريف می‌شود و از اين نظر شباهت زيادی به سبک آثار آنتونيونی، تارکوفسکی و ميکلوش يانچو دارد اگرچه دنياهای آنها تا حد زيادی با هم تفاوت دارد. سينمايی که تماشای آن فراتر از حد تحمل تماشاگرعادی سينماست که به فيلم‌هايی با ريتم تند و اکشن زياد عادت کرده است. اما برداشت های بلند، ریتم آرام تصاویر و حرکات موزون بازیگران در فضای قاب هایی زیبا و چشم نواز در فیلم های او فضای شاعرانه ای می ساخت که با موسیقی خیال انگیز و ملودی های زیبا و گوش نواز النی کوریندرو، آهنگساز بزرگ یونانی تقویت می شد.

هنر آنجلوپولوس این بود که می توانست بازیگران بی شماری را درون قاب های متحرک سحر انگیزش قرار دهد و در میزانسی پیچیده و موزون آنها را دایت کند. قاب هایی چشمگیر و خیره کننده که کار فیلمبردار همیشگی اش گئورگوس آروانیتیس بود.


 گئورگوس آروانیتیس به عنوان فیلمبردار، تونینو گوئرا به عنوان فیلمنامه نویس و النی کوریندرو به عنوان آهنگساز، تیم حرفه ثابتی بودند که در بیشتر کارهای آنجلوپولوس با او همکاری کردند.

 النی کاريندرو، آهنگسازی است که موسیقی او به طرز حیرت انگیزی با سبک بصری و زيبايی شناسی آثار آنجلوپولوس و با ريتم و ضرباهنگ درونی فيلم‌هایش هماهنگی دقيقی دارد. وسعت موسيقی او به اندازه وسعت پلان سکانس‌های آنجلو پولوس است و ايده‌های موسيقايی او در تقارنی کنترپوان با رويداد‌های سينمايی آثار اوست. النی خود گفته است، تصاوير آنجلوپولوس بهترين امکان را به او می‌دهد که عميق ترين احساسات و عواطف درونی خود را بيان کند. نگاه شاعرانه و غنای تصويری فيلم‌های آنجلوپولوس با موسيقی ملوديک و روان او تکميل می‌شود.

 مولفه های تماتیک

 فيلم‌های آنجلوپولوس، دارای درونمایه های اجتماعی و سیاسی بسیار پر رنگی اند و ارتباط تنگاتنگی با تاریخ سیاسی یونان و اروپا دارند.  این فیلم ها عمدتا بر مبنای تم‌های انسانی مشخصی مثل مهاجرت و آوارگی، سرزمین و هويت فرهنگی، آب و خاک و مرزبندی جغرافيايی، سرگشتگی، تنهايی و اندوه روشنفکران چپ زخم خورده، تبعیدی و سرکوب شده ساخته شده‌اند. آدم‌های فيلم‌های او غالبا انسان‌های تنها و سرگشته‌ای اند که دنبال ارزش های گم شده‌ای در گذشته دردبار خود می‌گردند و به همين منظور راهی سفر می شوند. سفری که عنصر اصلی و تماتیک فیلم های آنجلو پولوس است. تقریبا در همه آثار او، شخصیت ها، نه تنها دست به سفری واقعی و جابجایی فیزیکی می زنند بلکه این سفر آنها غالبا با سفری ذهنی، دردناک و حسرت بار به درون گذشته همراه است.

 فیلم های آنجلوپولوس، مکاشفه ای در زندگی و خاطرات غبار گرفته شخصبت ها در بستر تاریخ سیاسی معاصر یونان است. شناور بودن زمان و شخصیت ها در ساختار روایی فیلم، از ویژگی های مهم سبکی آثار آنجلوپولوس به حساب می آید. وی استاد ترکیب جادویی واقعیت، خیال و نوستالژی بود.

 بيشترفيلم‌های آنجلوپولوس در مناطق دورافتاده يونان می‌گذرد، در دهکده‌ای ساحلی يا کوهستانی فراموش شده. به ندرت در فيلم‌هايش تصويری از يک شهر بزرگ و مدرن و شلوغ مثل آتن را می‌بينيم.

يکی از وجوه مهم آثار آنجلوپولوس، جنبه تاريخی و اسطوره‌ای فيلم‌های اوست. برای او تاريخ همانقدر اهميت دارد که ادبيات، شعر و اساطير يونان باستان. جدال انسان و سرنوشت درونمايه اصلی آثار اوست که از دل تراژدی‌های يونانی می‌آيد. "نگاه خیره اوليس"، سفر حماسی و اديسه وار يک فيلمساز تبعیدی یونانی به منطقه بالکان در اوج جنگ‌های داخلی، برای یافتن حلقه های فیلم های گمشده سینماگری قدیمی است که در واقع استعاره ای است از جستجوی مفهوم زندگی و پيوندی دوباره با تاريخ و گذشته.

 فيلم های آنجلوپولوس پیوندی ارگانیک با مفهوم زمان دارند. برای آنجلوپولوس، زمان بيشتر امری ذهنی و روانی است تا واقعيتی فيزيکی. زمان در فیلم های او به شکل سیالی بین گذشته و حال در نوسان است. در فیلم "ابدیت و یک روز"، حرف او اين بود که حتی اگر يک روز از عمرت باقی مانده باشد، اگر آن روز را درست زندگی کنی، به درازای ابديت خواهد بود.

 آنجلوپولوس دیگر زنده نیست که با برداشت های بلند اعجاب انگیز و کورئوگرافی شگفت آور بازیگران و ریتم موزون حرکات دوربین اش، ما را مسحور و دیوانه کند. او در روزی به درازای ابدیت زیست و آثاری ماندگار از خود به جا گذاشت و رفت.

Posted by parvizj at 1:48 AM | TrackBack