January 14, 2012

« چهار بار»، شعر پاستورال



برای من همزمانی ساخته شدن سه فیلم درخت زندگی ترنس مالیک، چهار بار (مایکل آنجلو فرامارتینو) و ملانکولیای لارس فون تریه، کمی گنگ و غریب است.

 نمی دانم چرا بین این فیلم ها یک نوع شباهت ها و پیوندهای نامحسوسی می بینم که توضیح آن اندکی برایم دشوار است. احساس می کنم انگار این سه فیلم را یک نفر ساخته است. من متوجه تفاوت دیدگاه ها و جهان بینی های مالیک، فون تریه و فرامارتینو هستم اما به گمان من رویکرد هستی شناسانه هر سه  می تواند دلیل اصلی این شباهت باشد. سه کارگردان با سه بک گراند و ملیت و و زبان و فرهنگ مختلف، به شیوه های منحصر به فرد خود بر روحی ناظر بر هستی گواهی می دهند.

در درخت زندگی، خداوند از فراز آسمان ها به زندگی حقیرانه و پردرد و رنج انسان می نگرد، ملانکولیا، داستان اندوه وصف ناپذیر انسان و ارتباط آن با آخرالزمان، تصادم سیارات و نابودی هستی بشری است و چهار بار (لا کواترو ولته) تبیین سیر تکامل جهان از انسان به حیوان و گیاه است. چهار بار  حکایت دگردیسی و تناسخ روح در کالبدهای مختلف است.

 شاید تفاوت ملانکولیا با دوفیلم دیگر، در نگاه بدبینانه فون تریه به پایان جهان و هستی باشد در حالی که مالیک و فرامارتینو، به پایداری جهان و ادامه حیات بر روی آن گواهی می دهند.

 «چهار بار»، شعری عرفانی و پاستورال است و می تواند مصداق این بیت مولانا باشد که می گوید: از جمادی مردم و نامی شدم، از نما مردم به حیوان سر زدم. چوپان پیر و با ایمانی که بیمار است، خاک کف کلیسا را شربت ساخته و شبانه می نوشد تا داروی درمان سرفه های بی امان او باشد اما انتظار او برآورده نمی شود و معجزه ای صورت نمی گیرد. او باید بمیرد تا جسمش در خاک شود و روحش در کالبد بزغاله ای دوباره پا به جهان نهد و برای زنده ماندن تقلا کند و بعد بمیرد و به نبات (درخت سرو) تبدیل شود. این تداوم و پیوستگی حیات جانداران و مرده شدن و زنده شدن آنها، جوهر عرفان ایرانی است که از زبان سینماگر شاعر ایتالیایی به زیبایی بیان شده است.

 «چهار بار» به عبارتی نشانه چهار فصل زندگی و یا چهار عنصر تشکیل دهنده جهان یعنی حیوان، انسان، گیاه و مواد کانی (معدنی) است. فرامارتینو، با رویکردی مستندگونه، گردش مدور حیات و چرخه آن از انسان به حیوان و بعد گیاه و بعد مواد کانی را در بستر زندگی روزمره ساکنان یک روستای دورافتاده در جنوب ایتالیا در کوهستان های کالابریا روایت می کند. همه چیز در این فیلم، به ظاهر واقعی و مستند و در واقع، کاملا ساختگی (نه به مفهوم منفی آن) و پرداخته شده است. فیلمی بدون دیالوگ و موسیقی در سه پرده و چهار فصل که همانند «درخت زندگی»، با رویکردی فلسفی و متافیزیکی به جهان، وجود و طبیعت می نگرد و نظم هوشمندانه مستتر در آن و پایداری حیات را باز می تاباند. تمرکز فرامارتینو تنها روی زندگی انسان نیست بلکه بر زندگی طبیعی و حیوانی نیز متمرکز شده است.

رفتار او با گیاه (درخت) و  حیوان (بزها) مثل رفتار او با انسان (چوپان) است. او با این نوع برخورد غیر متعارف خود، وجود های دیگر را ارجح تر از وجود انسانی پنداشته است. عنوان فیلم از پیتاگوراس، فیلسوف رومی قرن ششم قبل از میلاد که در همین منطقه زندگی می کرد، گرفته شد. او معتقد بود که وجود آدمی ترکیبی از چهار نوع زندگی انسانی، نباتی، حیوانی و کانی است و هر کدام از ما برای شناخت دقیق خود باید این چهار نوع حیات را بشناسیم.

 از طرف دیگر مرگ چوپان درست در ایام تعطیلات عید پاک (ایستر) اتفاق می افتد، در زمانی که مردم روستا سرگرم اجرای آیین به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح اند و مردی که نقش مسیح را بازی می کند صلیب خود را بر دوش می کشد و به بالای تپه می برد.

 ساختار «چهار بار»، همانند «درخت زندگی»، موسیقایی است. فرامارتینو خود آن را به سوناتی در چهار موومان تشبیه کرده که هر موومان یک زندگی را روایت می کند و با سکوت های طولانی (این سکوت با سیاه شدن تصویر در فیلم تکمیل می شود) از هم جدا می شود.

 در «چهار بار»، مردمان روستا و سادگی زندگی آنها، آرکی تایپ زندگی بشر در تمام طول تاریخ اند. اگر وجود آن وانت فکسنی را فراموش کنیم، فضای فیلم به گونه ای است که انگار ماجراهای آن در قرن ها پیش می گذرند. فیلمساز توانسته ریتم کند و یکنواخت زندگی روستایی و شبانی، گردش شبانه روز، تغییر فصل ها و طبیعت را به خوبی تصویر کند. کمپوزیسیون ها، حرکت دوربین و مکث های آن بسیار حساب شده است.

 بزها در این فیلم مثل نابازیگران رفتار می کنند. آنها انگار به حضور دوربین آگاهند و در برابر آن ژست می گیرند و نمایش می دهند. فیلمساز نیز رفتار درستی با آنها دارد و آنها را غالبا در نماهای نزدیک و در پیش زمینه کادر نشان می دهد. رابطه بزها با چوپان پیر نیز بسیار جالب است. بعد از مرگ چوپان، آنها از آغل رها شده و به سمت خانه چوپان می روند و گرد بستر و جنازه او حلقه می زنند و طوری رفتار می کنند که انگار در حال برگزاری مراسمی آیینی اند.

 من نمی دانم فیلم فرامارتینو تا چه اندازه مستند و تا چه اندازه ساختگی است. این که او با دوربین خود ساعت ها منتظر مانده و این لحظات استثنایی را ثبت کرده یا همه آنها را ساخته است را باید از خودش پرسید. مهم این است که او این لحظه ها را به گونه ای ساخته که به شدت واقعی و باورپذیرند و بیننده واقعی بودن آنها را می پذیرد.

 در صحنه ای از فیلم، نمایی از سر یک بز نشان داده می شود که در حال نشخوار کردن است. بز ناگهان سرش را به طرف بالا و رو به آسمان می چرخاند و به طرز حیرت انگیزی به آسمان نگاه می کند. آنگاه از دید او نمایی از آسمان را می بینیم که ابرها در آن با شتاب درگذرند و خبر از حادثه ای می دهند. من بین نگاه مضطرب و غمگین آن بز در این فیلم و نگاه پرتشویش و ملانکولیک کلر در فیلم ملانکولیا و نگاه دردبار و شکوه گر خانم اوبرایان در درخت زندگی، شباهت غریبی می بینم.   

هر سه فیلم با این که در سه جغرافیای مختلف در دوره های متفاوت می گذرند، لحن اندوهناک و ملال انگیزی دارند. تنها صحنه مفرح فیلم چهاربار، صحنه تصادف یک وانت بار با نرده های آغل بزهاست. سگ گله که انگار از مرگ اربابش آگاه شده و آرام و قرار ندارد، چوب زیر چرخ وانت را که در سر بالایی دهکده پارک شده، با دندان در می آورد و در نتیجه وانت بار خلاص شده و عقب عقب رفته و به نرده ها برخورد می کند. اما کارگردان این صحنه را نیمه تمام رها کرده و با یک حرکت پانارامیک دوربین، از این حادثه جدا شده و به سمت جاده خالی ده می چرخد.

 با این که فیلم هیچ دیالوگ و موسیقی ندارد اما باند صدای فیلم پر است از افکت های صوتی مربوط به طبیعت و آمبیانس ده مثل صدای باد، آب، آتش، بع بع بزها و زنگوله بزغاله ها و پارس سگ گله. این موسیقی طبیعت با تصاویر آسمان و جنگل و کوه و کوچه های خالی و دلتنگی آور روستا، در مکالمه ای عاشقانه است.

 «چهاربار»، همانند درخت زندگی، تجربه ای رادیکال و جسورانه است که سینمای محافظه کار امروز به شدت به آن نیازمند است.

Posted by parvizj at January 14, 2012 12:46 AM | TrackBack