September 21, 2011

مرگ در پاییز



ما در محله آرام و سوت و کوری در غرب لندن زندگی می کنیم و همسایه پایینی ما به نام «ان فلمینگ» که پیرزن تمیز و خوش سیمایی بود، دیروز ریق رحمت را سر کشید و جهان فانی را برای ابد ترک کرد.

 «ان» هنگام مرگ صد سالگی را از سر گذرانده بود و دامادش می گفت به مناسبت صد سالگی اش، روی کشتی ای تفریحی بر روی رودخانه تیمز برای او جشن تولد گرفته بودند.

پیرزن اما در آپارتمان کوچکش تنها زندگی می کرد و علیرغم مشکلات جسمی زیادی که داشت، حاضر نشده بود توصیه فرزندان خود را بپذیرد و به خانه سالمندان برود. او زن مغرور و مستقلی بود که شوهرش را بیست سال قبل از دست داده بود و بعد از آن همه عمرش را تنها زندگی کرد.

اما «ان» برخلاف پدران و مادران ایرانی ما که اگر تنها شوند و یا بچه ها به آنها نرسند، کسی نیست به دادشان برسد، حداقل این شانس را دارند که از حمایت دستگاه ها و سازمان های دولتی برخوردارند. در این مدت که او خانه نشین شده بود و تحرک خود را تقریبا از دست داده بود، سازمانی بود که هر روز برای او با اتومبیل غذا می فرستاد (راس ساعت دوازده ظهر این اتومبیل جلوی در خانه این پیرزن بود) و خدمتکار سیاه پوستی برای نظافت خانه و رفع نیازهای او بهش سر می زد. بعضی از کارهای او را نیز من و پسرم باربد در عالم همسایگی و دوستی انجام می دادیم. باربد علاقه زیادی به او داشت و هربار که از دانشگاه به خانه می آمد به سراغش می رفت و ساعت ها پای صحبت ها و درد دل او می نشست و این رفتار برای جوانی به سن او که غالبا کم حوصله و بی طاقت اند و با دنیای بزرگسالان و غم و دردشان بیگانه اند خیلی عجیب و غیرمتعارف بود. او آنقدر به این پیرزن علاقه داشت که عکسی را که من از این زن گرفته ام را به عنوان عکس پروفایل خود در صفحه فیس بوک گذاشته است. می گفت « ان» به او گفته است زمانی مدل مجلات مد بوده و در چند نمایش محلی نیز بازی کرده است و آلبوم عکس های قدیمی اش را به او نشان می داد. با اینکه مسیحی بود اما اعتقادات مذهبی سفت و سختی نداشت و اواخر عمرش هرگز به کلیسا پا نگذاشت. گاهی که من یا همسرم برای خرید از تسکو یا سینزبری می رفتیم سفارش هایی داشت که ماهی سمن دودی، سالامی و شراب قرمز از نوع فرانسوی اش حتما در میان سفارش هایش بود. شراب فرانسوی را دوست داشت چون پدرش فرانسوی و تاجر شراب بود و همیشه با افتخار از او یاد می کرد.

 روزهای اول که ما به این خانه آمدیم مثل همه همسایه های انگلیسی فضول ما که بیشتر آنها پیرزن اند و کله شوهرانشان را سال ها خورده و تنها زندگی می کنند، شروع به فضولی و ناسازگاری کرد. به بهانه های مختلف در خانه ما را می زد و از چیزهایی نامربوط شکایت می کرد. مثلا یک بار به رویا گفت که بوی عودی که شما برای برکت دادن خانه تان می سوزانید مرا اذیت می کند و رویا به او گفته بود که این رسم هندوها هست و ما ایرانی ها چنین رسمی نداریم اما او که ما را هندی یا پاکستانی می پنداشت، با این بهانه از ما به همسایه ها شکایت کرده بود. و ما می دانستیم که این نوع رفتارها ریشه نژادی دارد و «ان» و همسایگان انگلیسی دیگر به سختی می توانستند با مهاجرانی از سرزمین های دیگر (به ویژه ایران که همیشه آن را با عراق اشتباه می گرفتند و می گیرند) به سختی کنار می آیند. پس از آن مدت ها طول کشید تا نه تنها به وجود ما عادت کرد و همزیستی با خانواده ای از سرزمینی دیگر را پذیرفت بلکه دوستی عمیقی بین ما به وجود آمد.

 باری، «ان» دیروز از دنیا رفت و محله ما سوت و کورتر از قبل شده است. به نظرم این جور بی سرو صدا از دنیا رفتن، خیلی غم انگیز است. ما عادت کردیم که مرگ آدم ها را با صوت قرآن، ضجه ها و هق هق گریه های عزیزان و بستگان نزدیک و دسته های سیاه پوشی که به نشانه غم و ماتم سر در گریبان فرو برده و به هم تسلیت می گویند، به یاد داشته باشیم اما در حیاط خانه «ان» و در کوچه ما جز صدای قار قار کلاغ ها، از این نشانه ها هیچ خبری نیست. من این نوع مردن را باور نمی کنم.

Posted by parvizj at 3:11 PM | Comments (3) | TrackBack