
ما در محله آرام و سوت و کوری در غرب لندن زندگی می کنیم و همسایه پایینی ما به نام «ان فلمینگ» که پیرزن تمیز و خوش سیمایی بود، دیروز ریق رحمت را سر کشید و جهان فانی را برای ابد ترک کرد.
پیرزن اما در آپارتمان کوچکش تنها زندگی می کرد و علیرغم مشکلات جسمی زیادی که داشت، حاضر نشده بود توصیه فرزندان خود را بپذیرد و به خانه سالمندان برود. او زن مغرور و مستقلی بود که شوهرش را بیست سال قبل از دست داده بود و بعد از آن همه عمرش را تنها زندگی کرد.
اما «ان» برخلاف پدران و مادران ایرانی ما که اگر تنها شوند و یا بچه ها به آنها نرسند، کسی نیست به دادشان برسد، حداقل این شانس را دارند که از حمایت دستگاه ها و سازمان های دولتی برخوردارند. در این مدت که او خانه نشین شده بود و تحرک خود را تقریبا از دست داده بود، سازمانی بود که هر روز برای او با اتومبیل غذا می فرستاد (راس ساعت دوازده ظهر این اتومبیل جلوی در خانه این پیرزن بود) و خدمتکار سیاه پوستی برای نظافت خانه و رفع نیازهای او بهش سر می زد. بعضی از کارهای او را نیز من و پسرم باربد در عالم همسایگی و دوستی انجام می دادیم. باربد علاقه زیادی به او داشت و هربار که از دانشگاه به خانه می آمد به سراغش می رفت و ساعت ها پای صحبت ها و درد دل او می نشست و این رفتار برای جوانی به سن او که غالبا کم حوصله و بی طاقت اند و با دنیای بزرگسالان و غم و دردشان بیگانه اند خیلی عجیب و غیرمتعارف بود. او آنقدر به این پیرزن علاقه داشت که عکسی را که من از این زن گرفته ام را به عنوان عکس پروفایل خود در صفحه فیس بوک گذاشته است. می گفت « ان» به او گفته است زمانی مدل مجلات مد بوده و در چند نمایش محلی نیز بازی کرده است و آلبوم عکس های قدیمی اش را به او نشان می داد. با اینکه مسیحی بود اما اعتقادات مذهبی سفت و سختی نداشت و اواخر عمرش هرگز به کلیسا پا نگذاشت. گاهی که من یا همسرم برای خرید از تسکو یا سینزبری می رفتیم سفارش هایی داشت که ماهی سمن دودی، سالامی و شراب قرمز از نوع فرانسوی اش حتما در میان سفارش هایش بود. شراب فرانسوی را دوست داشت چون پدرش فرانسوی و تاجر شراب بود و همیشه با افتخار از او یاد می کرد.