May 31, 2011

پرتره های جشنواره فیلم کن



نیمه شب در پاریس وودی آلن شاید در این چند سال اخیر بهترین گزینه کن برای گشایش جشنواره بوده است. فیلمی که حاصل نگاه عاشقانه و رمانتیک وودی آلن به پاریس و پرتره او از این شهر زیبا و خیال انگیز است. وودی آلن از طریق سفر شخصیت محوری داستان اش در زمان و حرکت به سمت گذشته، سه دوره پاریس را در مقابل چشمان ما می گذارد. فیلم ماجرای یک فیلمنامه نویس آمریکایی است که با نامزدش در سال 2010 به پاریس سفر می کند، اما یک شب که برای قدم زدن به خیابان می رود، ناگهان خود را در پاریس اوایل قرن یعنی دهه سی و در میان هنرمندان بزرگ آن عصر مثل سالوادور دالی، لوئیس بونوئل، ارنست همینگوی، اسکات فیتزجرالد، گرترود اشتاین و پیکاسو  می بیند. نویسنده که نوستالژی دوران طلایی هنری پاریس را دارد، در یک مهمانی با دختری پاریسی (ماریون کوتیارد) آشنا می شود که متعلق به همان دوره است اما همانند نویسنده آمریکایی، نوستالژی دوران قبل از خود را دارد و حسرت اواخر قرن نوزدهم را می خورد. توهمات نوستالژیک، تم اصلی فیلم است. وودی آلن به ما می گوید که هیچ عصر طلایی ای وجود ندارد که حسرتش را بخوریم و همین عصری که در آن زندگی می کنیم، بعدها برای آیندگان نوستالژیک خواهد بود و عصر طلایی محسوب خواهد شد.

نیمه شب در پاریس، فیلمی است در ستایش  یک شهر و در ستایش تاریخ هنر که تم های همیشگی و تکرار شونده وودی آلن مثل خیانت و وفاداری را در خود دارد. خنجی، فیلمبردار ایرانی تبار، سه دوره مختلف پاریس را با رنگ و نور ویژه هر دوره، استادانه نشان داده است.                                                                                                                                                                                           

پرتره نانی مورتی از پاپ


ما یک پاپ داریم ساخته نانی مورتی از برخی جهات شبیه فیلم سخنرانی پادشاه است. میشل پیکولی نقش پاپی را بازی می کند که بعد از مرگ پاپ از سوی کاردینال های واتیکان به این مقام انتخاب شده اما قادر نیست که در برابر بر روی بالکن واتیکان، سخنرانی کند.

او همانند کالین فرث شخصیتی آسیب پذیر و شکننده است. واتیکان، نانی مورتی، روانکاو لامذهب را استخدام می کند تا به تحلیل شخصیت پاپ جدید و درمان او بپردازد. برای او پاپ ملویل (میشل پیکولی) همانند یک بیمار عادی است همان طور که جرج ششم پادشاه بریتانیا برای جفری راش مانند یک شهروند عادی بریتانیایی بود.

نانی مورتی تصویری از واتیکان و زندگی کاردینال ها و پاپ به ما نشان می دهد که پیش تر در فیلم هایی که در این زمینه ساخته شده بود، دیده نشده است. شوخی های او با باورهای روحانیون کاتولیک و آداب و تشریفات سنگین و کلیشه ای سردمداران واتیکان، گستاخانه و جذاب است. او کاردینال ها را وادار می کند که از فضای عبوس و کسالت آور سنتی جدا شده و با هم در حیاط واتیکان به والیبال بپردازند.

پاپ جدید که قدرت هدایت مومنان را از دست داده و حاضر به پذیرش مسئولیت سنگین رهبری مذهبی میلیون ها مومن مسیحی نیست، ردای مذهب را از تن درآورده و در قالب انسانی عادی، وارد کوچه و خیابان و قاتی زندگی روزمره مردم عادی می شود و در برخورد با واقعیت های پیرامونش، متحول شده و به ریشه های گم شده اش از جمله عشق سرکوب شده اش به تئاتر رجعت می کند.

مورتی، لحن کمدی شیرین همیشگی و طنز نیشدارش را در سرتاسر فیلم حفظ کرده و ساختار یکی از قدرتمندترین نهادها و دستگاه های مذهبی جهان را به باد انتقاد می گیرد. بازی درخشان میشل پیکولی در نقش پاپ ملویل، او را شایسته دریافت نخل طلای کن می سازد.

بی قرار گاس ون سنت


فیلم بی‌قرار ساخته گاس ون سنت که در بخش نوعی نگاه نشان داده شد، اگرچه با سبک تجربی و آوانگارد آثار قبلی گاس ون سنت به ویژه فیل، متفاوت بود و ساختار روایتی ساده و کلاسیکی داشت، اما مورد استقبال منتقدان واقع شد. گاس وس سنت در بی قرار نیز به زندگی چند نوجوان آمریکایی می پردازد. دختر و پسر جوانی که جهان بینی و نگاه متفاوتی در مورد هستی و خلقت دارند، در یک مراسم تدفین با هم آشنا می شوند و به تدریج عشق عمیقی بین آنها به وجود می آید. دختر (آنابل) داروینیست است و از این زاویه به جهان و طبیعت پیرامون خود نگاه می کند اما پسر (ایناک) که پدر و مادرش را از دست داده، به ماوراءالطبیعه و روح اعتقاد دارد و همه لحظات تنهایی اش را با روح خلبانی ژاپنی که در زمان انفجار اتمی ناگازاکی ازبین رفته، همدم است.

بی قرار لحن تراژیک و غمباری دارد و از همان آغاز، سرنوشت تلخی را که در انتظار شخصیت های داستان است، با موسیقی ملانکولیک آزاردهنده ای به بیننده یادآوری می کند و تا حد زیادی اسیر قواعد کلیشه ای ژانر درام های تین ایجری مدرسه ای (اسکول دراما) آمریکایی است.

پرتره شخصی کیم کی دوک


امسال تنها جعفر پناهی نیست که زندگی روزانه خود را تصویر کرده و به کن آورده است بلکه آریرانگ آخرین ساخته کیم کی دوک سینماگر برجسته کره جنوبی، نیز فیلمی اتوبیوگرافیکال و پرتره ای شخصی درباره فیلمساز است که او با دوربین دیجیتال ساخته است.

کیم کی دوک هنگام نمایش این فیلم گفت که در این چند سال اخیر در خواب بود اما جشنواره کن او را بیدار کرده است. وی گفت که بعد از 30 سال فیلمسازی و ساختن 15 فیلم، در این فیلم از خود می پرسد که سینما و فیلم چیست؟

بازی شگفت انگیز کیم کی دوک در برابر دوربین، و مکالمه اعتراف گونه و دراماتیک او با تصاویر ویدئویی که خود گرفته و شاهد تماشای آنهاست، آریرانگ را به نمونه منحصر به فردی در ژانر فیلم های اتوبیوگرافیکال تبدیل کرده است.

در این فیلم کیم کی دوک را می بینیم که از شهر گریخته و به مکان پرتی در حومه شهر پناه برده و ارتباط خود را با جهان سینما و رسانه ها قطع کرده است. او رو به دوربین می گوید که چون از سال 2008 نتوانسته فیلم بسازد، تصمیم گرفته دوربین خود را برداشته و بدون برنامه قبلی از خود فیلم بگیرد. اما فیلم کی دوک تنها نمایش لحظه های تنهایی خوردن، خوابیدن یا غذاخوردن او نیست بلکه در صحنه ای از این فیلم او را می بینیم که با ابزار مجهزی که دارد، یک اسلحه می سازد و با آن به سراغ چند نفر که نمی دانیم کی اند می رود و آنها را یکی پس از دیگری به قتل می رساند و در نهایت نیز با همان هفت تیر در برابر دوربین به زندگی اش پایان می دهد. به این ترتیب کیم کی دوک نه تنها زندگی روزمره جنگلی اش را به فیلم کشیده بلکه آن را تخیلات سینمایی اش نیز رنگ آمیزی کرده است.

فیلم مورد استقبال شدید تماشاگران جشنواره واقع شد و آنها بعد از نمایش فیلم، دقایقی طولانی برای کی دوک دست زدند و او را تحسین کردند.

پرتره فی داناوی

عکس از پرویز جاهد

امسال جشنواره فیلم کن، علاوه بر برناردو برتولوچی و جعفر پناهی از فی داناوی ستاره معروف هالیوود و بازیگر فیلم های مشهوری چون بانی و کلاید، شبکه، بزرگمرد کوچک و محله چینی ها نیز تجلیل به عمل می آورد.

فی داناوی که تصویر سیاه و سفید زیبایی از او که در دهه هفتاد به وسیله جری شاتزبرگ کارگردان برجسته آمریکایی (سازنده فیلم مترسک) گرفته شده، بر روی پوستر امسال جشنواره کن نقش بسته، از جمله ستارگانی بود که در روزهای گذشته به همراه رابرت دنیرو، اوما ترمن، جود لا، کاترین دونو و بسیاری دیگر از پله های کاخ جشنواره بالا رفت.

فیلم معمای بچه سقوط کرده، نخستین ساخته جری شاتزبرگ (محصول 1970) با بازی فی داناوی در نقش یک ستاره دنیای مد، روز گذشته در بخش سینمای کلاسیک کن به نمایش درآمد. فیلمی که در زمان نمایش اش در دهه هفتاد، مورد بی توجهی منتقدان آمریکایی قرار گرفت اما از طرف منتقدان فرانسوی تحسین شد.


 

 

Posted by parvizj at 11:31 PM | Comments (1) | TrackBack

May 25, 2011

مالیخولیای لارس فون تریه



فیلم ملانکولیا (مالیخولیا) ساخته لارس فون تریه، سینماگر دانمارکی و فرزند ناخلف سینمای اروپا که در بخش مسابقه اصلی شصت و چهارمین جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد، تصویر هول و هراس ها، اضطراب ها و کابوس های آخرالزمانی و پوچ گرایانه سینماگری است که با حرف های عجیب و نامتعارفش درباره نازیسم و یهودی ها و همدردی اش با هیتلر، جشنواره کن امسال را تکان داد و عنصر نامطلوب جشنواره لقب گرفت.

فیلم فون تریه، جدا از مقدمه کوتاه پیش گویانه اش که تک فریم هایی از فاجعه قریب الوقوع کیهانی است، داستان دو خواهر به نام های جاستین (کریستن دانست) و کلر (شارلوت گینزبورگ) است که در دو اپیزود روایت می شود. اپیزود اول با عنوان جاستین، با مجلس جشن عروسی جاستین و نامزدش مایکل در قصر اشرافی خواهرش کلر در حومه شهر آغاز می شود. اما جاستین بیش از آنکه حواسش به مراسم عروسی، تشریفات و مهمانان آن باشد، بیشتر نگران ناپدید شدن ستاره ای از صور فلکی است که خیال او را آشفته می سازد.

 بحران خانوادگی جاستین و ملال و افسردگی و پوچی درونی او، با ناپدید شدن ستاره، ارتباط نامحسوس و غریبی پیدا می کند.

 فون تریه در اپیزود دوم با عنوان کلر، جاستین را رها کرده و ماجرای نزدیک شدن یک سیاره عظیم ( که بعدها معلوم می شود نامش ملانکولیا-غم- است) و برخورد احتمالی آن با کره زمین را از دید کلر خواهر او روایت می کند.

 دیوید همسر کلر (کیفر ساترلند)، فیزیکدان است و بر مبنای باورهای علمی خوش بینانه اش یقین دارد که سیاره عظیم به زودی از کنار زمین عبور می کند و تهدیدی برای ساکنان کره زمین به حساب نمی آید اما فون تریه قطعیت علمی او را زیر سوال برده و می بینیم که چگونه محاسبات علمی و نجومی دیوید غلط از کار درآمده و برخورد دو سیاره و نابودی زمین گریزناپذیر می شود. فون تریه از ابتدای فیلم به ما می گوید که دنیا دارد نابود می شود و در آخرین فریم فیلم نیز این نابودی را تصویر کرده است.


 دنیای آپوکالیپتیکی و فلسفی فون تریه با جهان آخرالزمانی ساده انگارانه فیلم های هالیوودی این ژانر، تفاوت بسیاری دارد. در فیلم های آخرالزمانی هالیوود (مثل 2012)، فاجعه کیهانی در سطح وسیعی اتفاق می افتد و بخش عظیمی از ساکنان کره زمین را دربر می گیرد. در بیشتر آن فیلم ها، مردم بلازده را می بینیم که بیهوده تلاش می کنند خود را از مهلکه نجات دهند اما فیلم فون تریه، محدود به یک خانواده کوچک ایزوله شده در منطقه ای دورافتاده است که فاجعه را انتظار می کشند و در آن خبری از پیامدهای فاجعه نیست چرا که با وقوع فاجعه، فیلم نیز به پایان می رسد. همین طور برخلاف فیلم های هالیوودی که لوکیشن آنها معمولا فضاهای صنعتی، فاضلاب ها و سوله های بزرگ و پمپ بنزین های متروکه است، ملانکولیا در درون یک قصر رمانتیک قرن هیجدهمی اتفاق می افتد. قدرت فون تریه در این است که ژانر افسانه پریان را با ژانر علمی تخیلی، سینمای وحشت و فیلم های آپوکالپتیکی می آمیزد، بدون اینکه این آمیزش تحمیلی و تصنعی به نظر برسد.

 در ملانکولیا، دوپارگی روایت، انسجام دراماتیک آن را از بین نمی برد و فون تریه، موفق می شود، با مهارت، بحران خانوادگی اپیزود اول و ملال جاستین را به اضطراب کلر و ترس او از فروپاشی جهان در اپیزود دوم گره بزند. تضاد بین فضای شاد حاکم بر جشن عروسی و غفلت آزاردهنده مهمانان با فاجعه ای که در راه است، بسیار یاس آور است.

 برقراری توازن بین بازی های مینی مالیستی استلان اسکارسگارد (بازیگر همیشگی فیلم های فون تریه)، کریستن دانست و شارلوت گینزبورگ با بازی های کمال گرایانه جان هرت، شارلوت رامپلینگ و کیفر ساترلند در یک فیلم، تنها از سینماگر کهنه کاری چون فون تریه ساخته است.

 اورتور حماسی و رمانتیک تریستان و ایزولد واگنر که در تمام طول فیلم شنیده می شود، با حرکت صور فلکی در آسمان و فاجعه کیهانی، تناسب شگفت انگیزی دارد. نزدیک شدن تدریجی ملانکولیا به زمین و تصادم سیاره ای، تعلیق دراماتیک شدیدی ایجاد کرده است. 

 ناامیدی و بدبینی فلسفی فون تریه و کابوس های آخرالزمانی او، خصلتی پیش گویانه دارد و می تواند استعاره ای از وضعیت امروز و جنگ های ویرانگری باشد که فیلمساز انتظار آنها را می کشد.

با اینکه لارس فون تریه در ملانکولیا، موفق شده تا حدی جنون هنری اش (که ضد مسیح اوج آن بود) را مهار کند اما این فیلم نیز تا حد زیادی همانند آثار دیگر او، غافلگیرکننده، شگفت انگیز و هراس آور است.  

 

Posted by parvizj at 9:04 PM | TrackBack

مالیخولیای لارس فون تریه



فیلم ملانکولیا (مالیخولیا) ساخته لارس فون تریه، سینماگر دانمارکی و فرزند ناخلف سینمای اروپا که در بخش مسابقه اصلی شصت و چهارمین جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد، تصویر هول و هراس ها، اضطراب ها و کابوس های آخرالزمانی و پوچ گرایانه سینماگری است که با حرف های عجیب و نامتعارفش درباره نازیسم و یهودی ها و همدردی اش با هیتلر، جشنواره کن امسال را تکان داد و عنصر نامطلوب جشنواره لقب گرفت.

فیلم فون تریه، جدا از مقدمه کوتاه پیش گویانه اش که تک فریم هایی از فاجعه قریب الوقوع کیهانی است، داستان دو خواهر به نام های جاستین (کریستن دانست) و کلر (شارلوت گینزبورگ) است که در دو اپیزود روایت می شود. اپیزود اول با عنوان جاستین، با مجلس جشن عروسی جاستین و نامزدش مایکل در قصر اشرافی خواهرش کلر در حومه شهر آغاز می شود. اما جاستین بیش از آنکه حواسش به مراسم عروسی، تشریفات و مهمانان آن باشد، بیشتر نگران ناپدید شدن ستاره ای از صور فلکی است که خیال او را آشفته می سازد.

 بحران خانوادگی جاستین و ملال و افسردگی و پوچی درونی او، با ناپدید شدن ستاره، ارتباط نامحسوس و غریبی پیدا می کند.

 فون تریه در اپیزود دوم با عنوان کلر، جاستین را رها کرده و ماجرای نزدیک شدن یک سیاره عظیم ( که بعدها معلوم می شود نامش ملانکولیا-غم- است) و برخورد احتمالی آن با کره زمین را از دید کلر خواهر او روایت می کند.

 دیوید همسر کلر (کیفر ساترلند)، فیزیکدان است و بر مبنای باورهای علمی خوش بینانه اش یقین دارد که سیاره عظیم به زودی از کنار زمین عبور می کند و تهدیدی برای ساکنان کره زمین به حساب نمی آید اما فون تریه قطعیت علمی او را زیر سوال برده و می بینیم که چگونه محاسبات علمی و نجومی دیوید غلط از کار درآمده و برخورد دو سیاره و نابودی زمین گریزناپذیر می شود. فون تریه از ابتدای فیلم به ما می گوید که دنیا دارد نابود می شود و در آخرین فریم فیلم نیز این نابودی را تصویر کرده است.


 دنیای آپوکالیپتیکی و فلسفی فون تریه با جهان آخرالزمانی ساده انگارانه فیلم های هالیوودی این ژانر، تفاوت بسیاری دارد. در فیلم های آخرالزمانی هالیوود (مثل 2012)، فاجعه کیهانی در سطح وسیعی اتفاق می افتد و بخش عظیمی از ساکنان کره زمین را دربر می گیرد. در بیشتر آن فیلم ها، مردم بلازده را می بینیم که بیهوده تلاش می کنند خود را از مهلکه نجات دهند اما فیلم فون تریه، محدود به یک خانواده کوچک ایزوله شده در منطقه ای دورافتاده است که فاجعه را انتظار می کشند و در آن خبری از پیامدهای فاجعه نیست چرا که با وقوع فاجعه، فیلم نیز به پایان می رسد. همین طور برخلاف فیلم های هالیوودی که لوکیشن آنها معمولا فضاهای صنعتی، فاضلاب ها و سوله های بزرگ و پمپ بنزین های متروکه است، ملانکولیا در درون یک قصر رمانتیک قرن هیجدهمی اتفاق می افتد. قدرت فون تریه در این است که ژانر افسانه پریان را با ژانر علمی تخیلی، سینمای وحشت و فیلم های آپوکالپتیکی می آمیزد، بدون اینکه این آمیزش تحمیلی و تصنعی به نظر برسد.

 در ملانکولیا، دوپارگی روایت، انسجام دراماتیک آن را از بین نمی برد و فون تریه، موفق می شود، با مهارت، بحران خانوادگی اپیزود اول و ملال جاستین را به اضطراب کلر و ترس او از فروپاشی جهان در اپیزود دوم گره بزند. تضاد بین فضای شاد حاکم بر جشن عروسی و غفلت آزاردهنده مهمانان با فاجعه ای که در راه است، بسیار یاس آور است.

 برقراری توازن بین بازی های مینی مالیستی استلان اسکارسگارد (بازیگر همیشگی فیلم های فون تریه)، کریستن دانست و شارلوت گینزبورگ با بازی های کمال گرایانه جان هرت، شارلوت رامپلینگ و کیفر ساترلند در یک فیلم، تنها از سینماگر کهنه کاری چون فون تریه ساخته است.

 اورتور حماسی و رمانتیک تریستان و ایزولد واگنر که در تمام طول فیلم شنیده می شود، با حرکت صور فلکی در آسمان و فاجعه کیهانی، تناسب شگفت انگیزی دارد. نزدیک شدن تدریجی ملانکولیا به زمین و تصادم سیاره ای، تعلیق دراماتیک شدیدی ایجاد کرده است. 

 ناامیدی و بدبینی فلسفی فون تریه و کابوس های آخرالزمانی او، خصلتی پیش گویانه دارد و می تواند استعاره ای از وضعیت امروز و جنگ های ویرانگری باشد که فیلمساز انتظار آنها را می کشد.

با اینکه لارس فون تریه در ملانکولیا، موفق شده تا حدی جنون هنری اش (که ضد مسیح اوج آن بود) را مهار کند اما این فیلم نیز تا حد زیادی همانند آثار دیگر او، غافلگیرکننده، شگفت انگیز و هراس آور است.  

 

Posted by parvizj at 9:04 PM | TrackBack

May 17, 2011

چالش یک سینماگر با وضعیت موجود

 

به بهانه نمایش فیلم «به امید دیدار» ساخته محمد رسول اف در جشنواره فیلم کن




 پذیرفته شدن دو فیلم از فیلمسازانی که به خاطر صدور حکم سنگین زندان و محرومیت از فیلمسازی برای آنها از طرف قوه قضاییه ایران، جزو خبرسازترین سینماگران جهان در طی ماه های گذشته بودند، در جشنواره کن امسال، بسیاری را غافلگیر کرد.

 مدیران جشنواره کن، چندین سال است که به محصولات رسمی سینمای ایران، بی اعتنا بوده و همه فیلم هایی را که تا کنون از طرف بنیاد سینمایی فارابی و دیگر نهادهای سینمایی رسمی و دولتی در ایران برایشان فرستاده شده، رد کرده اند اما امسال درست چند روز مانده به آغاز جشنواره، اعلام کردند که فیلم رسول اف را برای نمایش در بخش نوعی نگاه و فیلم پناهی را در بخش ویژه جشنواره پذیرفته اند.

 فیلم «به امید دیدار» ساخته محمد رسول اف که با مجوز دولتی ساخته شده، روز گذشته در بخش نوعی نگاه جشنواره کن به نمایش درآمد و مورد استقبال وسیع تماشاگران جشنواره قرار گرفت.

 لیلا زارع بازیگر اصلی فیلم به همراه همسر محمد رسول اف، و تعدادی دیگر هنگام نمایش فیلم در سالن جشنواره حضور داشتند. همسر رسول اف، گفت که شوهرش به خاطر نداشتن مجوز خروج نتوانسته در جشنواره شرکت کند اما فیلمش را به زندانیان سیاسی ایران تقدیم کرده است.

 «به امید دیدار»، موضوع جسورانه ای دارد و بخشی از واقعیت های سیاسی و اجتماعی جامعه امروز ایران را مطرح می کند. داستان زن وکیل جوانی (لیلا زارع) است که باردار است و به خاطر شرایط بد زندگی، قصد خروج از ایران را دارد. او اجازه وکالت ندارد و شوهرش نیز که روزنامه نگار است، تحت تعقیب ماموران امنیتی است.

 من با آن دسته از منتقدان ایرانی حاضر در جشنواره که این فیلم را متهم به فرصت طلبی سیاسی کرده اند سخت مخالفم. به گمان من، طرح مسائل اجتماعی و سیاسی جامعه ایران، حرکت شجاعانه ای است و با توجه به حساسیت های زیادی که از طرف وزارت ارشاد و دیگر نهادهای دولتی در این مورد وجود دارد، ریسک آن بسیار بالاست. به اعتقاد من درباره فیلمی که در شرایط غیر طبیعی فیلمسازی در ایران، با وجود سانسور شدید سیاسی ساخته می شود، باید با احتیاط بیشتری حرف زد.

 من قبول دارم که فیلم رسول اف، ضعف های سینمایی چشمگیری دارد. خیلی طولانی و کشدار است. شخصیت پردازی و روایت در آن، تا حد زیادی سست و بدون انسجام است. شعارهای فیلم آزاردهنده و نمادگرایی آن نیز تا حد زیادی متظاهرانه است. ایده لاک پشتی که در آب کم عمق آکواریوم دست ساز گیر کرده و یک روز از محدوده اش فرار می کند، ایده قشنگی است اما بسیار رو و در سینمای ایران دست مالی شده است.

بازی لیلا زارع متوسط و بازی حسن پورشیرازی و فرشته صدر عرفایی (دو نفر از بهترین بازیگران سینمای ایران) بسیار بد است. من نتوانستم با تنهایی و درد بازیگر اصلی فیلم همذات پنداری کنم. ضعف های دراماتیک و ساختاری فیلم، باورپذیری آن را خدشه دار کرده است. حتی نیروهای انتظامی و ماموران امنیتی هم که برای جمع کردن ماهواره و یا بازجویی در مورد همسر روزنامه نگار زن، به خانه اش می ریزند، باورپذیر نیستند. اگرچه در سکانس آخر که آنها را نمی بینیم و تنها صدایشان را بر روی تصویر چمدان زن می شنویم، این باورپذیری خیلی بیشتر است.

 اما مشکل فیلم رسول اف به گمان من این ها نیست بلکه اساسا او بهتر بود فیلمی در مورد چنین سوژه ای با مجوز دولتی، نمی ساخت. به اعتقاد من، این گونه سوژه ها را امروز نمی توان با مجوز دولتی در ایران ساخت. نتیجه اش نوعی خودسانسوری آزاردهنده است که یا مجبوری هیچ نگویی یا در نهایت برای اینکه جبران هیچ نگفتن ات را بکنی، آن قدر شعار بدهی که همه زحماتت برباد رود. به همین دلیل، فیلم هایی مثل «تهران من حراج» و «گربه های ایرانی»، که به شکل زیرزمینی در ایران تهیه شده اند، باورپذیرترند چرا که با صراحت بیشتری حرف می زنند و فیلمشان قربانی خودسانسوری و باج دادن به مجوز دولتی نمی شود.

 اما فیلم رسول اف، علیرغم همه این ضعف ها، لحظه های بسیار خوبی دارد. یکی از ویژگی های مثبت فیلم، پرهیز آگاهانه فیلمساز از موسیقی است. هر آنچه در باند صوتی فیلم شنیده می شود، انعکاسی از فضای عمومی جامعه ایران و سلیقه های رایج مردم است. افکت های صوتی در بسیاری لحظه ها، قوی تر از موسیقی عمل می کنند. نمونه اش، استفاده از صدای ضربان قلب و تیک تاک ساعت برای ایجاد حس تعلیق در برخی صحنه ها و صدای غرش هواپیما در نمای آخر فیلم است که در تضاد با شرایط موجود زن گرفتار فیلم است.

در صحنه ای که زن در اتوبوس، لاک دست هایش را پاک می کند و به جای روسری، مقنعه می گذارد، رسول اف، تضادی را که بین هویت زن در عرصه عمومی و در عرصه خصوصی جامعه ایران وجود دارد، به خوبی نشان می دهد.

 نمای سورئالیستی (و لینچی) زن باردار که روی تخت هتل خوابیده و ناگهان نوزاد عقب افتاده اش را در کنارش می بیند، نیز بسیار تکان دهنده است.

 درباره فیلم رسول اف باید در فرصت مناسب تر و به شکل دقیق تری نوشت اما آنچه که مسلم است این است که فیلم « به امید دیدار»، خیلی کمتر از ظرفیت ها و قابلیت های سینمایی رسول اف (سازنده فیلم درخشان «کشتزارهای سفید») است. به اعتقاد من این فیلم، تنها چالش یک سینماگر خلاق با وضعیت حاکم بر جامعه و سینمای ایران است که در چنبره سانسور و بی اعتمادی دست و پا می زند. 

 

Posted by parvizj at 1:06 AM | TrackBack