January 11, 2011

جشنواره فیلم دوبی و اسلام پترودلار



این مطلب را قبل از آغاز فستیوال فیلم دوبی نوشته ام که نخستین بار در سایت مردمک منتشر شد:

امسال اولین بار است که در جشنواره بین المللی فیلم دوبی یا به قول خود عرب ها، «مهرجان دوبی السینمایی الدولی»، که هفتمین دوره اش را برگزار می کند، شرکت می کنم.

درباره اش زیاد خوانده و شنیده بودم. اینکه مهم ترین فستیوال دنیای عرب است و از فستیوال های معتبر و قدیمی جهان عرب مثل قاهره و مراکش هم پیشی گرفته است. فیلم های خوبی انتخاب می کنند، داوران اش معتبرند و بیشتر از همه آنها زرق و برق دارد و به پاتوق ستارگان بزرگ هالیوود تبدیل شده است.

از آسمان دوبی آن پایین را نگاه می کنم سرم گیج می رود. جدا از ترس من از ارتفاع، دیدن ساختمان های بلند و برج هایی که در کنار خلیج فارس، آسمان صاف و آفتابی را می خراشند، بر ترس من می افزاید.

عکس از پرویز جاهد

دیدن شهر از نزدیک برخلاف تصویر آن از آسمان، چندان رعب انگیز نیست اگرچه هنوز شهر را کامل ندیده ام اما تا همین حد که دیده ام ، خیلی قلابی و مصنوعی به نظر می رسد. با اینکه خیلی شیک و ترو تمیز و مدرن است اما نمی دانم چرا هیچ علاقه ای در من ایجاد نمی کند. به گمان من بیشتر به هجو و کاریکاتوری از شهرهای مدرن و بزرگ دنیا مثل نیویورک و تورنتو شبیه است. جدا از معماری و بافت شهری آن، چهره انسانی شهر نیز قابل توجه است. دوبی  از جمله معدود کشورهای اسلامی است که در آن از ایدئولوژی اسلامی از نوعی که در عربستان، پاکستان یا ایران تبلیغ شده و در همه اجزا جامعه و دولت تنیده شده است و حوزه عمومی و خصوصی را یکی کرده است، خبری نیست. نوعی اسلام غیرسیاسی و متعادل که به مسیحی و گبر و یهودی و شیعه و سنی به چشم کافر یا دشمن نگاه نمی کند. جامعه ای که در آن شیخ های مسلمان عرب، برادر وار در کنار نمایندگان کارتل های بزرگ نفتی، دلالان سرمایه داری جهانی، بیزینس من های انگلیسی و ایرانی، کلاه بردارها و مافیای سکس و فحشا، زندگی مسالمت آمیزی دارند.  

علیرغم ظاهر اسلامی و متشرع حکومت شیخ محمد بن آل مکتوم، در عمل نشانه های زیادی از این تشرع و سخت گیری در سطح جامعه به چشم نمی خورد. پترودلار همه چیز را حلال کرده است. از مشروبات الکلی که با قیمت های بسیار بالا در فروشگاه های دیوتی فری فرودگاه و هتل های بزرگ شهر فروخته می شود تا ساحل دریا که زنان و مردان نیمه لخت، آزادانه در آن شنا می کنند.

 سرمایه داری شیخ های دوبی، اسلامی را به جامعه پیشنهاد کرده است که در آن از داغ و درفش خبری نیست و هیچ کس حق فضولی در زندگی شخصی شهروندان را ندارد. جامعه ای که در آن متدیان و مومنان از دیدن زنان نیمه عریان یا زوج های خندان در خیابان رگ گردنشان برافروخته نمی شود و غیرتشان تحریک نمی شود. شاید در همین جامعه هم کسانی باشند که دلشان بخواهد نهی از منکر کرده و همه را به زعم خود به راه راست هدایت کنند اما حکومت این اجازه را به آنها نمی دهد چرا که می داند در این صورت، امنیت سرمایه را به هم می زند و تراست ها و شرکت های بزرگ بین المللی را فراری می دهد.


 فستیوال فیلم دوبی را باید در چنین کانتکستی مطالعه کرد. در چنین بستری است که یک رویداد سینمایی می تواند در یک کشور ثروتمند اسلامی که حاکمان آن قصد صدور انقلاب یا پیاده کردن احکام شرع اسلامی را در جامعه ندارند و مسئولان سینمایی اش همانند مسئولان سینمایی ما از سینمای ناب اسلامی حرف نمی زنند و فیلمسازان را به خودی و ناخودی تقسیم نمی کنند، شکل گیرد و توجه جهانی را معطوف خود سازد.

 فستیوال فیلم دوبی، در هفتمین سال برگزاری اش به مدد پترو دلارها و پول های وحشتناکی که خرج آن می شود و حامیان گردن کلفتی که دارد (ازجمله شرکت های نوکیا، جی وی سی، کنزو، ورجین، آئودی، امارات ایرلاین، مروارید دوبی و سی ان ان)، توانسته، جای خود را در میان جشنواره های جهانی فیلم تثبیت کند. اما این تنها سرمایه و پول نیست که می تواند یک جشنواره نوظهور را  به سطحی همتراز جشنواره های مهم روز دنیا برساند بلکه رعایت اصول و استانداردهای یک جشنواره بین المللی است که اهمیتی فراتر از پول دارد و رمز موفقیت جشنواره های نوپای شیخ نشینان حاشیه خلیج فارس، مثل جشنواره دوبی، جشنواره ابوظبی و جشنواره دوحه است.

 اتفاقی که علیرغم، سابقه درخشان هنری و موفقیت های بین المللی سینمای ایران در خارج از کشور، هرگز در داخل ایران و به ویژه در مورد جشنواره فیلم فجر بعد از 27 دوره برگزاری، نیفتاده است.

رقابتی بودن جشنواره، تنوع بخش ها و نوع فیلم هایی که انتخاب می شود، نمایش کامل و بدون سانسور فیلم ها، حضور کارگردان، تهیه کننده و بازیگران اصلی فیلم، هیئت داوران معتبر بین المللی، انتخاب و نمایش فیلم هایی که در جشنواره های دیگر نبوده و برای نخستین بار به نمایش درمی آیند، دعوت از چهره های سرشناس سینمایی جهان، اجرای مراسم فرش قرمز و حضور ستارگان سینمایی، و پوشش قوی رسانه ای، برگزاری سمینارها، میزدگردها و کارگاه های سینمایی با شرکت فیلمسازان و منتقدین سرشناس بین المللی و البته زرق و برق و مهمانی های پرشکوه شبانه، برخی از مهم ترین پارامترهایی است که می تواند بیانگر درجه اعتبار و اهمیت یک جشنواره فیلم جهانی نزد محافل سینمایی مختلف جهان باشد.  

 جشنواره فیلم دوبی، در طی سال های گذشته، تلاش زیادی کرده که با رعایت این استانداردها، بر اعتبار سینمایی خود بیفزاید و همین وجه تمایز آن با جشنواره ای مثل فجر است که همواره قربانی نگاه ایدئولوژیک سیاست گذاران و برنامه ریزان آن و محدودیت های کلی حاکم بر سینمای ایران بوده است.

 حضور چهره های شناخته شده سینمایی مثل شیلا ویتاکر و آنتونیا کارفر در میان برنامه ریزان جشنواره فیلم دوبی، نشانه دیگری از توجه به پرستیژ و اعتبار بین المللی این جشنواره از سوی مدیران و برگزارکنندگان آن است اگرچه مهره های بازنشسته و سوخته ای چون ویتاکر مدت هاست که جایی در سینمای بریتانیا ندارند اما هنوز می توانند به اعتبار شهرت قبلی شان برای مسئولان جشنواره دوبی، مهم باشند و مثل کنه خود را به آنها بچسبانند. 

 با اینکه امیرنشینان حاشیه خلیج چندان دل خوشی از حکومت ایران ندارند و تنش های سیاسی زیادی بین آنها وجود دارد اما جشنواره فیلم دوبی حداقل در ظاهر سعی کرده که خود را از این تنش های سیاسی دور نگه دارد. این جشنواره در طی دوره های گذشته، نه تنها فیلم های ایرانی را در بخش های مختلف خود پذیرفته بلکه کارگردان های ایرانی مثل بهمن فرمان آرا را در مقام داور جشنواره نشانده است.  

 امسال نیز شاهد حضور فیلم ها و سینماگران ایرانی در بخش های مختلف این جشنواره ایم. رخشان بنی اعتماد داور بخش فیلم های کوتاه این جشنواره است و سپیده فارسی، محسن عبدالوهاب، رفیع پیتز، فریبرز کامکاری، ابراهیم سعیدی، شاهین پرهامی و علیرضا داوود نژاد، با فیلم هایشان در جشنواره امسال شرکت کرده اند.

Posted by parvizj at 7:51 PM | TrackBack

January 7, 2011

ده فیلم برتر سال 2010


فیلم های منتخب من



انتخاب ده فیلم از میان انبوهی از فیلم هایی که در سال گذشته در جشنواره های مختلف سینمایی و یا بر پرده سینماها به نمایش درآمد، کار چندان ساده ای نیست. آنچه که از سینمای اروپا به ویژه سینمای فرانسه دیده شد، نشان داد که این سینما هنوز خلاق و پرتوان است و می تواند با فیلم هایی چون پیشگو (ژاک اودیار)، وارد خلا شو (گاسپار نوئه)، خدایان و انسان ها (اگزویه بووا)، کارلوس (الیویه آسه یاس) و فیلم سوسیالیسم(ژان لوک گدار) تماشاگر را غافلگیر و شگفت زده کند.

سینمای اروپای شرقی به ویژه سینمای رومانی همچنان تازه و پرانرژی است و ساخته شدن فیلمی مثل آئورورا ( کریستی پوییو)، نشانه وجود نبوغ و ظرفیت های کشف نشده این سینماست.

سینمای روسیه که مدت ها بود حرف تازه ای برای گفتن نداشت، سال گذشته سرگئی لوزنیتسا کارگردان فیلم خوشی من را به دنیا معرفی کرد. فیلمی که تصویری رئالیستی اما بسیار خشن و بدبینانه از روسیه و اکراین امروز ارائه می داد.

مانوئل دو الیویرا سینماگر برجسته پرتغالی در سن 103 سالگی، فیلم زیبای زندگی عجیب آنژلیکا را ساخت و با این کار ثابت کرد که سینما پیری نمی شناسد و اگر حرفی برای گفتن داشته باشی هیچ گاه برای آن دیر نیست.

رومن پولانسکی با همه گرفتاری های حقوقی و کشمکش هایی که با دستگاه قضایی آمریکا بر سر پرونده جنجالی رابطه جنسی اش با دختری سیزده ساله داشت، توانست فیلم نسبتا خوب نویسنده در سایه (نویسنده پشت پرده) را با الهام از زندگی تونی بلر نخست وزیر سابق بریتانیا بسازد و بار دیگر توانایی ها و قابلیت های سینمایی خود را به نمایش بگذارد. فیلمی که جایزه بهترین فیلم سینمای اروپا را نصیب او کرد.

با وجود ظهور برخی سینماگران جوان و نسبتا خلاق در سینمای بریتانیا، هنوز سینماگران کهنه کار مثل مایک لی، کن لوچ و دنی بویل در سینمای این کشور حرف اول را می زنند. کن لوچ سال گذشته فیلم راه ایرلندی را با نگاهی انتقادی در مورد جنگ عراق و تجربه سربازان بریتانیایی حاضر در این جنگ ساخت در حالی که مایک لی در فیلم سالی دیگر، بر روی مشکلات زندگی طبقه متوسط بریتانیا و تنهایی ها و سرخوردگی های آنها متمرکز شد. دنی بویل نیز در فیلم 127 ساعت، لحظات گرفتاری کوهنورد آمريکایی ارون رالستن را تصویر کرد که در سال 2003 مدت 6 روز بدون آب و غذا در شکاف کوهی گير کرد و اميدی برای زنده ماندن نداشت. دنی بويل موقعيت دراماتيک اين شخصيت فلج شده را در يک محيط بسته و بسيار محدود با مهارت تصوير کرد و توانست درام هيجان انگيزی بیافریند.

فیلم اسرائیلی لبنان ساخته ساموئل مواز درباره حمله اسرائیل به لبنان که تماما از زاویه دید یک راننده تانک اسرائیلی فیلمبرداری شده بود، نیز علیرغم تمام انتقادهایی که به زاویه دید کارگردان آن وارد است، بیانگر ظهور سینماگران مستقل و آگاهی است که با نگاهی انتقادی به بازخوانی تاریخ پرتنش خاورمیانه و جنگ فلسطین و اسرائیل می پردازند.

سینمای ایران با اینکه از روزهای باشکوه و دوران اوج موفقیت خود بسیار دور است اما علیرغم فشارها و محدودیت های داخلی، با ارائه چند فیلم زیبا و تحسین برانگیز مثل کشتزارهای سفید محمد رسولف، چیزهایی هست که تو نمی دانی فردین صاحب زمانی، فصل باران های موسمی، ساخته مجید برزگر و لطفا مزاحم نشوید ساخته محسن عبدالوهاب، حضور نسبتا موفقی در جشنواره های جهانی داشته باشد.

سینمای آمریکای لاتین برخلاف سال های گذشته، جز فیلم ده اپیزودی انقلاب (Revolucion) فیلم درخور و قابل توجهی به دنیا ارائه نکرد. اما سینمای آسیا و شرق دور با ساختن فیلم های چون شعر و عمو بونمی که زندگی های گذشته اش را به یاد می آورد، دوباره همه دوستداران سینمای شرق را غافلگیر کرد.

اگر شبکه اجتماعی دیوید فینچر و نطفه کریستوفر نولن، را استثنا کنیم، سینمای آمریکا در سالی که گذشت، فیلم چشمگیری ارائه نکرد. در این میان البته تجربه های مستقل و ارزشمند جیم جارموش در فیلم اسرارآمیز و عجیب محدوده های کنترل و اسکات کوپر در فیلم زیبا و شاعرانه قلب دیوانه و تریلر نوآر نفس گیر و خوش ساخت قاتل درون من ساخته مایکل وینترباتم بر اساس رمان جیم تامپسن با بازی درخشان کیسی افلک در نقش یک قاتل روانی زنجیره ای را هم نباید فراموش کرد.

 در اینجا ده فیلمی را که به خاطر شیوه های روایی متفاوت، فرم های بدیع سینمایی، مایه های عمیق انسانی و ایده های زیبا و جسورانه شان بیشتر از بقیه برای من مطرحند، به اختصار معرفی می کنم.

 

 از خدایان و انسان ها



 ماجرای تکان دهنده قتل 7 راهب مسيحی فرانسوی به وسيله تندروهای اسلامی در روستای دورافتاده ای در الجزایر در سال 1996، دستمایه اگزویه بوووا سینماگر جوان فرانسوی می شود تا نه تنها یکی از بهترین فیلم های سال 2010 بلکه به گمان من بهترین فیلم این سال و بهترین فیلم دهه گذشته را بسازد. پیام فیلم از خدایان و انسان ها، دعوت به مکالمه و همزيستی مسالمت آميز پیروان اديان مختلف در جهانی پر از خشونت مذهبی و سرشار از سوءتفاهم و درک های افراطی و تند از دستورات مذهبی است.

راهب های مسيحی در ارتفاعات مراکش، در کنار مسلمانان سنتی روستا، زندگی مسالمت آميز و آرامی دارند. مسلماناتی که به پيروان اديان الهی ديگر به چشم کافر و ملحد نگاه نمی کنند اما جدا از آنها، مسلمانان ديگری نيز هستند که درک تند و خشنی از اسلام دارند و برای پيشبرد انديشه های سياسی شان، از هيچ خشونتی رويگردان نيستند.

راهب های مسيحی، عليرغم هشدارهای مقامات محلی و فرانسوی برای ترک آن روستا، در آنجا می مانند و خوشبينانه به استقبال مرگ می روند.

 نگاه دينی اگزويه بوووا همانند آثار دراير، برسون و برگمن در نورپردازی، ميزانسن ها، زاويه دوربين و سکوت رمزآميز حاکم بر کليسای روستا، متجلی شده است.

بازی لمبرت ويلسون در نقش کريستين، رهبر گروه راهب ها و بازی مايکل لانس ديل هنرپيشه کهنه کار فرانسوی در نقش لوک، پزشک گروه راهبان، تاثیرگذار و به یادماندنی است.

 

شعر


 

شعر ساخته لی چانگ دونگ با بازی درخشان یون جونگی، که نامزد دریافت نخل طلای سال گذشته بود و جایزه بهترین فیلمنامه را در کن به دست آورد بی تردید یکی از بهترین فیلم هایی است که در سال گذشته به نمایش درآمد.

چانگ دونگ استاد سینمای شاعرانه و خلق لحظه های عمیق و تاثیرگذار عاطفی و اندوهناک است. در فیلم شعر نیز همانند فیلم قبلی چانگ دونگ، راز آفتاب، شخصیت ها عذاب می کشند و حس اندوه و ملال آنها را رها نمی کند. 

 میجا زن شصت ساله ای است که از دو چیز رنج می برد یکی نوه تین ایجرش که با او زندگی می کند اما مطابق خواست او رفتار نمی کند و دیگری  بیماری آلزایمر که باعث شده کلمات روزمره را نیز به تدریج از یاد ببرد.

در آغاز فیلم جنازه زنی را می بینیم که روی آب شناور است. بعد معلوم می شود که مربوط به دختربچه محصلی است که مدت شش سال همکلاسی هایش به او تجاوز می کرده اند و او در نهایت تصمیم گرفت خود را در رودخانه غرق کند.

والدین بچه ها تصمیم می گیرند که با پرداخت پول به مادر دختر، او را راضی کرده که از شکایت خود صرف نظر کند. میجا نیز که نوه اش همدست آن بچه ها بوده به این گروه می پیوندد.

با یون جونگی بازیگر نقش میجا در فستیوال فیلم دوبی


میجا برای گریز از تنهایی به کلاس شعر می رود و در آنجا یاد می گیرد که با دقت به اشیاء، آدم ها و طبیعت پیرامون خود نگاه کند. شعر زبان جدیدی است که میجا را از زبان قدیمی اش که دارد از یاد می برد، بی نیاز می سازد. سرودن شعر او را از ملال زندگی روزمره جدا کرده و به عملی رهایی بخش برای او تبدیل می شود.

 اما میجا از سوی دیگر، نمی تواند خود را از فکر خودکشی دختر جوان رها کرده و به تدریج به سمت خودویرانگری می رود. او برای اینکه بتواند پول لازم را برای حق السکوت مادر دختر فراهم کند، خود را تسلیم ارباب فلج اش می سازد. 

یکی از صحنه های زیبای فیلم لحظه ای است که میجا قلم و کاغذش را در می اورد تا شعری را که به او الهام شده بنویسد اما خود را ناتوان از سرودن می بیند. در این هنگام باران می گیرد و قطره های باران همچون واژه های شعر روی خطوط کاغذ او می بارند.

 شعر فیلمی زیبا و انسانی از سینمای شرق است که در ستایش شعر ساخته شده. لحظات طولانی از فیلم اختصاص دارد به شعرخوانی زنان و مردانی که عضو کلوپ شعرند یا نخستین اشعار زندگی خود را می سرایند.

یون جونگی بعد از شانزده سال دوری از سینما، در نقش میجا بازی تاثیرگذاری می کند. او که در بیش از 300 فیلم کره ای بازی کرده، گفته است که این نقش را بیش تر از هر نقشی دوست دارد چرا که به شخصیت واقعی او نزدیک است و کارگردان در اصل این نقش را بر اساس شخصیت او و به خاطر او نوشته است. 

 

وارد خلا شو


دومین فيلم بلند گاسپار نوئه فیلمساز آرژانتینی تبار فرانسوی، يک تجربه سينمايی بديع و منحصر به فرد سينمايی است که درک معمول ومتعارف از مفهوم سينما را تغيير می دهد. روايتی پيچيده و ذهنی از زندگی و مرگ اسکار (با بازی ناتانیل براون) شخصيت اصلی فيلم و لیندا خواهر رقاصه اش که بعد از مرگ والدين شان در يک تصادف اتومبيل، با هم عهد می‌بندند که تا ابد با هم باشند اما سرنوشت آنها را از هم جدا می کند. لیندا کارش به فحشا در بارهای توکیو می کشد و اسکار نیز آلوده مواد مخدر می شود.

یکی از صحنه های حیرت انگیز فیلم جایی است که اسکار با شلیک گلوله ماموران پلیس در یک توالت می میرد و روح او از بدنش جدا می‌شود. از اینجا به بعد شکل بصری فیلم تغییر کرده و دوربین گاسپار نوئه در حالتی سیال بین واقعیت و رویا قرار می گیرد.

ذهنيت تصويری گاسپار نوئه و کار شگفت انگيز او با دوربين سيال و استفاده خلاقانه او از رنگ، داستان ملودراماتيک روانکاوانه او را از سطح معمول فراتر برده و کيفيتی غريب به آن می بخشد و تماشاگر را همزمان در لحظات لذت، نشئه گی، خماری و مرگ اسکار شريک می سازد.

 

عمو بونمی که می تواند زندگی گذشته اش را به یاد آورد

 


داستان متافیزیکی، سورئالیستی، آرام و بودیستی آپیچات پونگ ویراسه تاکول، سینماگر تایلندی شاید بعد از کوایدان ماساکی کوبایاشی، زیباترین داستان ارواح باشد که در سینمای شرق روایت شده است. فیلمی که جایزه نخل طلای فستیوال کن سال گذشته را دریافت کرد و نام عجیب و دراز کارگردانش را بر سر زبان ها انداخت. اگرچه او قبلا با فیلم های بیماری استوایی و سندروم ها و یک قرن، شهرتی نسبی کسب کرده بود.

 این فیلم، زندگی مردی به نام عمو بونمی را روایت می کند که دچار بیماری کبد است و مرگ خود را نزدیک می بیند. برای همین به زادگاه خود در روستای جنگلی شمال تایلند می رود تا آخرین روزهای زندگی اش را در کنار بستگانش بگذراند. در آغاز فیلم او را می بینیم که کنار خواهر زنش دور میزی نشسته و سرگرم غذاخوردن اند اما ناگهان روح همسر مرده اش بر آنها ظاهر می شود. به دنبال آن روح پسرش نیز که سال ها قبل در جنگ داخلی تایلند مفقود شده، در قالب یک گوریل به جمع آنها می پیوندد.

 عمو بونمی ...، طرح داستانی ساده ای دارد اما ساختار روایی آن اندکی پیچیده است. پیچیدگی آن زمانی به اوجش می رسد که در دل داستان عمو بونمی و ملاقات او با ارواح خانوادگی، داستان شاهزاده خانم بد هیبتی روایت می شود که با ماهی بزرگی در یک مرداب هماغوشی می کند.

 با اینکه فیلمساز دقیقا به ما نمی گوید که زندگی های گذشته عمو بونمی چیست اما نشانه هایی در فیلم هست که با تاکید بر ایده تناسخ  به ما یادآور می شود که او شاید ثمره هماغوشی شاهزاده خانم با گربه ماهی رودخانه است و یا از نسل نره گاوهایی است که در آغاز فیلم در دل جنگل ماغ می کشند و یا گوریل هایی که در تاریکی جنگل، از درخت بالا می روند و با چشمان سرخ و فروزان شان به ما خیره می شوند.

 

کارلوس

 


نسخه تلویزیونی سه قسمته کارلوس به کارگردانی الیویه آسایاس که قبل از پخش آن از کانال پلاس فرانسه، به صورت یک فیلم پنج ساعت و نیمه در جشنواره سال گذشته فیلم کن به نمایش درآمد، ما را با زندگی حماسی یکی از پیچیده ترین، پر رمز و رازترین و جنجالی ترین شخصیت های سیاسی جهان معاصر آشنا می سازد.

ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس، انقلابی و تروریست مشهور ونزوئلایی است که به خاطر عقاید چپ گرایانه اش و حمایتش از جنبش های آزادیبخش در فلسطین، به خشونت و ترور متوسل شد و به کمک جبهه خلق برای آزادی فلسطین، در چندین عملیات تروریستی از جمله حمله به مقر کنفرانس اوپک در وین در سال 1975 و گروگان گیری نمایندگان اوپک (از جمله جمشید آموزگار نماینده دولت ایران) شرکت کرد.

کارلوس سرانجام در سال 1994 در سودان دستگیر و در سال 1997 به اتهام تروریست و به جرم قتل دو افسر پلیس فرانسوی به حبس ابد محکوم شد. هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا، در سخنرانی خود در سال 2009، از او به عنوان یک انقلابی یاد کرد و محاکمه او را غیرعادلانه خواند.

 الیویه آسایاس، با رویکردی تاریخی و دقت کم نظیری، مهم ترین فرازهای زندگی این چهره سیاسی را بدون پیش داوری در کنار هم می گذارد و با ارجاع به انبوهی مدارک و اسناد تصویری و صوتی، تحول تدریجی او را از یک آرمان گرای جاه طلب به انقلابی ای خشن و بی رحم نشان می دهد.

 می توان تصور کرد که ساختن چنین فیلمی در زمانی که خود کارلوس هنوز زنده و در زندان است، می تواند تا چه حد حساسیت برانگیز باشد. کارلوس بعد از دیدن صحنه هایی از فیلم، آن را برخلاف واقعیت تاریخی و روش های مبارزه خود دانست و از وکیل اش خواست جلوی نمایش آن را بگیرد اما تلاش آنها بی فایده بود.

بازی ماهرانه ادگار رامیرز در نقش کارلوس، به باورپذیرتر کردن این شخصیت تاریخی معاصر کمک بسیاری کرده و او را از پیله افسانه های عجیب و غریبی که پیرامون شخصیت او ساخته شده، به در آورده است.

 

رونوشت برابر اصل

 

رونوشت برابر اصل، آخرین ساخته عباس کیارستمی که در جشنواره کن سال گذشته به نمایش درآمد و جایزه بهترین بازیگر زن را نصیب ژولیت بینوش کرد، شاید بهترین فیلم کیارستمی نباشد اما بدون شک یکی از بهترین فیلم هایی بود که سال گذشته به نمایش عمومی درآمد.

 کیارستمی بعد از فیلم گزارش (محصول ۱۳۵۶)، بار دیگر در این فیلم به مطالعه نزدیک رابطه یک زن و مرد پرداخته است. مکالمه بین زن و مرد با بحث های فلسفی و روشنفکرانه درباره هنر و تفاوت آثار اصیل هنری و بدل آنها شروع می شود و به تدریج با تغییر رابطه زن و مرد، شکل عامیانه تری به خود می گیرد.

مرد از لحظه های خوب در زندگی حرف می زند و زن او را به خاطر تلف کردن همه لحظات خوب زندگی مشترکشان، سرزنش می کند. اما کیارستمی برخلاف فیلمسازان فمینیست وطنی، به طور یک جانبه مرد را محکوم نمی کند و زن را قربانی نشان نمی دهد؛ بلکه به تماشاگر اجازه می دهد با شنیدن استدلال ها و منطق این دو برای زندگی، خود در باره آنها قضاوت کرده و حکم صادر کند.

 بسیاری از عناصر تماتیک و سبکی کیارستمی در این فیلم نیز وجود دارند. بچه فضولی که دائم نق می زند و می خواهد از زندگی خصوصی مادرش سر دربیاورد (مثل همان بچه فیلم ده)، جاده پر پیچ و خم کوهستانی، اتومبیل و نماهای معکوس دو سرنشین که با هم دیالوگ دارند، برداشت های بلند و غیبت موسیقی به عنوان موسیقی جدا از زمینه فیلم، و مهم تر از همه عدم قطعیت، همه و همه نشانه های آشنای سینمای کیارستمی اند که در این فیلم وجود دارند.

 شاید تنها تغییر محسوس در سبک تصویری کیارستمی در این فیلم، استفاده او از حرکت بی وقفه، نرم و روان دوربین در پلان سکانس های قدم زدن زن و شوهر در کوچه پس کوچه های باریک توسکانی باشد.

  فیلم اساسا بر دیالوگ بنا شده و جز سخنرانی نویسنده در آغاز که شکل مونولوگ دارد و بیانگر نگاه فلسفی او در باره هنر و تئوری او در باره ذات اثر هنری است، بقیه فیلم تا پایان، یک ضرب با دیالوگ های بین زن و مرد پیش می رود- دیالوگ هایی که همانند دیالوگ های برگمان در شش صحنه از یک ازدواج و کمدی تراژدی های وودی الن بسیار دقیق و هوشمندانه نوشته شده و نشانه تبحر کیارستمی در این زمینه است.

 

لذت من


 نمایش فیلم لذت من ساخته سرگئی لوزنیتسا کارگردان اوکراینی، نتوانست توجه داوران جشنواره کن امسال را جلب کند اما فیلم تاثیر عمیقی بر منتقدان سینمایی و تماشاگران جدی سینما گذاشت.

آنها دیگر نام لوزنیتسا را از یاد نخواهند برد و سبک سینمایی ویژه، نگاه ناتورالیستی بدبینانه او به زندگی و ذات انسان را که تا حد زیادی ملهم از سینمای بلاتار و میشل هاناکه است، فراموش نخواهند کرد.

 سرگئی لوزنیتسا، با سبکی آرام، اپیزودهایی از زندگی چند شخصیت مختلف را در روسیه/اوکراین امروز دنبال می کند. او جامعه تکه تکه شده ای را تصویر می کند که فساد و خشونت در تارو پود آن تنیده شده و ماموران پلیس و ارتش که قدرت حاکم را نمایندگی می کنند، بدتر از اشرارند و همانند دزدان در جاده ها در کمین مسافران بی گناه نشسته اند. فیلمساز از طریق فلاش بک پیرمردی که نام خود را به عمد فراموش کرده، ما را به گذشته و زمان جنگ جهانی دوم می برد و نشان می دهد که خشونت و فساد سیاسی، امری نوظهور و ناشی از سقوط  کمونیسم نیست بلکه ریشه در ذات جامعه ای دارد که نطفه آن با خشونت، استبداد و فساد بسته شده است.

با سرگئی لوزنیتسا کارگردان فیلم لذت من

سرگئی لوزنیتسا، درجشنواره فیلم دوبی، در مقابل اعتراض تماشاگران به بدبینی و سیاهی مفرط حاکم بر دنیای شخصیت های فیلمش، گفت ترجیح می دهد به جای درمان، درد را نشان دهد.

 

فیلم سوسیالیسم


 

 نمایش فیلم سوسیالیسم، آخرین "فیلم مقاله" ژان لوک گدار و نخستین تجربه او با دوربین دیجیتال در جشنواره کن سال گذشته، قطعا حادثه ای در دنیای سینما بود.

این اثر ضد روایتی و به شدت تجربی گدار را باید از برترین فیلم های سال 2010 شمرد. اثری پیچیده و دشوار که مثل بقیه کارهای گدار، کولاژی از تصاویر و صداهای پراکنده و به ظاهر بی ربط است که درک آن نه تنها برای تماشاگران عادی بلکه حتی برای منتقدان سینمایی، نیز چندان ساده نیست.

فیلم سوسیالیسم نشان می دهد که گدار در هشتاد سالگی هنوز سینماگری تجربی و به دنبال نوآوری و توسعه قابلیت های بیانی و زبانی سینماست.

 گدار در گفتگویی درباره سوسیالیسم گفته است که "سوسیالیسم وهم زمان ماست، وهمی که از ذهن بیرون رانده می‌‌شود. هیچ چیز عوض نشده. شکاف بین فقیر و غنی عمیق‌تر شده و ما تقریباً به زمان قرون وسطی که شاهزاده‌ها در خانه‌های اعیانی زندگی‌ می‌‌کردند، برگشته ایم".

 با اینکه گدار در فیلم سوسیالیسم به طور مستقیم درباره سوسیالیسم و شکاف طبقاتی حرف نمی زند اما به جای آن تفسیر ویژه خود را از وضعیت جهان امروز و موضوع هایی چون تمدن، زبان، دمکراسی و سرمایه داری ارائه می کند. از زبان یکی از شخصیت های فیلم می شنویم: پول اختراع شد تا ما نیازی به نگریستن در چشم خداوند نداشته باشیم.

 این فیلم نیز همانند فیلم قبلی گدار، موسیقی ما، با الهام از ساختار یک سمفونی، از سه موومان تشکیل شده است. موومان اول با نام « این چیزها»، تماما در یک کشتی تفریحی می گذرد که از سواحل اروپا به سمت بندر اسکندریه در مصر در حرکت است و ظاهرا در شش نقطه توقف می کند: مصر، یونان، ناپل، اودسا، بارسلون و فلسطین.

شخصیت های مختلف در این بخش با پس زمینه های سیاسی و اجتماعی گوناگون از جمله یک جنایتکار جنگی، یک کارآگاه روسی و یک نماینده رسمی سازمان ملل، هر کدام بخشی از واقعیت جامعه معاصر ما را نمایندگی می کنند. در این قسمت نیز گدار همانند بیشتر فیلم هایش، با نقل قول هایی از شکسپیر، رزمناو پوتمکین، بالزاک و والتر بنیامین، مستقیما به سینما، ادبیات و تاریخ ارجاع می دهد.

به علاوه گدار در این بخش از زبان خواهر و برادری جوان به طرح پرسش هایی از والدین شان درباره آزادی، برابری و برادری(مفاهیم برگرفته از انقلاب فرانسه) می پردازد.

موومان دوم با عنوان اروپای ما، در یک پمپ بنزین در فضای روستایی فرانسه می گذرد و یادآور فیلم های دهه شصت گدار مثل تعطیلات آخر هفته و برداشت طنزآمیز گدار از مفهوم دمکراسی در جهان امروز است.

در موومان سوم گدار به بازخوانی اساطیر و رویدادهای تاریخی معاصر مرتبط با لوکیشن های شش گانه اش یعنی مصر، یونان، روسیه، ایتالیا، اسپانیا و فلسطین می پردازد. انقلاب اکتبر، جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی دوم، پدیده هولوکاست، شکل گیری دولت اسرائیل و اشغال فلسطین از جمله رویدادهای تاریخی است که گدار آنها را در این بخش دوباره خوانی می کند.

 

زندگی عجیب آنژلیکا


 فیلم مانوئل دو الیویرا سینماگر برجسته و صد و دو ساله پرتغالی، با نام زندگی عجیب آنژلیکا، که در بخش نوعی نگاه به نمایش درآمد، تحسین همگان را برانگیخت.

زندگی عجیب آنژلیکا ساخته مانوئل دو الیویرا، فیلمساز 102 ساله پرتغالی که سال گذشته در بخش نوعی نگاه کن به نمایش درآمد را باید فارغ از طرح داستانی ساده و تا حدی غیرقابل باور آن، به نوعی وصیت نامه سینمایی کارگردان به حساب آورد.

الیویرا در سنی است که هر فیلم او می تواند به منزله آخرین اثر سینمایی او تلقی شود. می توان گفت این جادوی سینما و میل به آفرینش هنری است که الیویرا را در این سن همچنان زنده و فعال نگه داشته است.

فیلم روایت عشق عجیب و سورئال عکاس حرفه‌ای جوان و یهودی به نام ایزاک به دختری مرده به نام آنژلیکا ست (آنژلیکا کاتولیک است) که سوژه عکاسی اوست.

ایزاک هنوز با دوربین‌های مکانیکی قدیمی (غیر دیجیتال) عکس می‌گیرد و به سبک قدیم لباس می پوشد و سوژه مورد علاقه او نیز مردان کشاورزی اند که هنوز علیرغم مکانیزه شدن کشاورزی، با بیل و کلنگ به صورت دسته جمعی و آوازخوان، زمین‌ها را شخم می زنند.

در یک شب بارانی، خانواده ثروتمند کاتولیکی که دختر جوانشان را از دست داده اند به سراغش می آیند تا او را برای گرفتن عکس از جنازه دختر قبل از کفن و دفن، با خود ببرند. اما ایزاک هنگام عکاسی از جسد مرده دختر زیبا، احساس می‌کند که دختر زنده است و برای او لبخند می زند.

الیویرا فیلم را بر اساس فیلمنامه‌ای که در سال ۱۹۵۲ نوشته بود ساخت و داستان آن را به زمان امروز پرتغال برگرداند.

وی به زیبایی، واقعیت و ذهنیت را به هم می آمیزد و با رویکردی متافیزیکی، جدا شدن روح شخصیت عکاس از بدن او و پیوستن او به روح آنژلیکا را به نمایش می‌گذارد.

نماهای بلند با دوربین ثابت، قاب بندی‌های شکیل و چشم نواز، دیالوگ‌های به ظاهر ساده و پیش پا افتاده و طنز خشک و تکرار برخی موتیف‌ها، از ویژگی‌های سبکی آثار الیویراست که در این فیلم هم به شکل بارزی تجلی یافته است.

آنژلیکا، اثری اتوبیوگرافیک است که کارنامه سینمایی استادی مسلم و سینماگری شاعر را تکمیل می کند.

صحنه پایانی فیلم که خدمتکار خانه بعد از مرگ ناگهانی و عجیب ایزاک، در حالی که او روی تخت دراز کشیده، درهای و پنجره‌ها را می بندد و او را در تاریکی مطلق قرار می‌دهد، صحنه زیبا و تکان دهنده‌ای است و تاریکی درون گور را تداعی می کند و از این نظر یادآور طعم گیلاس عباس کیارستمی است.

 

سالی ديگر

 

سالی ديگر، کمدی تلخ و سياهی در باره يک زن و شوهر ميانسال انگليسی به نام تام و جری است که زندگی معمولی، آرام و بی دغدغه ای دارند اما در جمع کوچک دوستان آنها، زن مجرد تنها و مستاصلی به نام مری است که تنها آرزويش خريد يک اتومبيل و داشتن يک شوهر جوان است و از ناراحتی و فشار روحی دائما الکل مصرف می کند.

هيچ ماجرای مهمی در فيلم اتفاق نمی افتد و اين تنها مکالمه عادی و در عين حال طنزآميز و دوپهلوی بين شخصيت هاست که پيش برنده فيلم است.

سابقه درخشان مايک لی در تئاتر و مهارت او در ديالوگ نويسی و هدايت بازيگران، در اينجا نيز به کمک او آمده و همانند آثار قبلی اش، فيلم او را به درام ساده و انسانی دیگری در باره زندگی طبقه متوسط امروز بريتانيا تبديل کرده است.

نگاه مایک لی به مری و برادر کم حرف و افسرده تام که زنش را از دست داده، بسيار غمخوارانه و دردمندانه است. فيلم با لحنی گرم و وراجی آزاردهنده مری آغاز می شود و در پايان به سکوتی سرد و اندوهناک می رسد.

 بازی لسلی منويل بازيگر برجسته تئاتر و سينمای بريتانيا و بازيگر هميشگی فيلم های مايک لی در نقش مری، توجه بسياری از منتقدان را در جشنواره فیلم کن سال گذشته جلب کرد و بسیاری جایزه بهترین بازیگر زن را که نصیب ژولیت بینوش برای فیلم کیارستمی شد، حق او می دانستند.

 (متاسفانه هنوز قوی سیاه دارن آرونوفسکی، شهر ساخته بن افلک و شبکه اجتماعی دیوید فینچر را ندیده ام.)

Posted by parvizj at 12:59 PM | TrackBack