July 18, 2010

عشق ورزی با سینما

 
به احترام پرویز دوایی
 
پرویز دوایی -عکس از پرویز جاهد
بعضی آدم ها را که می بینی به خودت می گویی که این افراد چرا این قدر دیر وارد زندگی تو شده اند و وقتی با آنها انس می گیری و بهشان عادت می‌کنی، دریغ می خوری که چرا این آدم های نازنین و دوست داشتنی را زودتر ندیدی و نشناختی.
آشنایی من با پرویز دوایی چنین بوده. من سال هاست که با نام دوایی و کارهای او در سینما و ادبیات آشنام.
از دوران نقد نویسی اش در دهه چهل و پنجاه تا امروز که در تبعیدی خودخواسته در شهری زیبا در اروپای شرقی (پراگ) ساکن است و با نثری خوش آهنگ و تبدار در باره عشق ورزی دیرینه اش با سینما و تجربه‌ها و خاطرات شیرین و رنگین دوران کودکی و نوجوانی اش می نویسد.
 
نوشته های سال های اخیر دوایی، ادبیاتی نوستالژیک اند که خالق آنها، با حسی از اندوه، حسرت، دلتنگی و شیفتگی محض بر روی کاغذ آورده است. روایت هایی که شاید برای نسل دیجیتال زده امروز که پیوند چندانی با ان دوران و سینمایی که دوایی از ان حرف می زند، ندارد، بی معنی به نظر برسد اما خواندن آنها قطعا برای نسلی که آن دوران را زیسته و آثار کلاسیک و شاهکارهای سینمایی را نه بر روی ویدئوهای خانگی بلکه بر روی پرده های بزرگ سینما و در سالن های تاریک تماشا کرده، لذت بخش است.
اگرچه توجه و علاقه برخی از منتقدان و نویسندگان جدید سینما در ایران به دوایی و نوشته های او در سال‌های اخیر، نشان دهنده نفوذ گسترده دوایی در میان نسل جدید سینما نویسان و شیفتگان جدی سینما و نقد فیلم در ایران است.
پرویز دوایی-عکس پرویز جاهد
 
دوایی در کتاب «امشب در سینما ستاره»، با آگاهی از این موضوع می نویسد:
یعنی این حرف ها برای کسی، کسانی خارج از چهار، هشت، چهارده نفر هم عصرهای تصادفی ما که احیانا این فیلم‌ها را دیده و ان دوران را از سر گذرانده و مریض این احوال بوده‌اند، هم معنی‌ای احیانا دارد؟
 
 دوایی منتقدی بود که بیشتر با حس و قلبش می نوشت و می نویسد، گرچه نوشته‌هایش از منطق و استدلال سینمایی محکمی نیز برخوردارند. در نوشته های سال‌های اخیر او نیز بیشتر با شور و حس و حال عاشقانه ای روبروئیم که نشان از عشق عمیق او به سینما دارد.
 
برای دوایی این خود سینما و تماشای آن است که اهمیت دارد نه برداشت های الصاقی به سینما. او با لذت عاشقانه‌ای فیلم می دیده و می بیند و در نوشته‌های خود نیز سعی می‌کند این لذت را به خوانندگان خود منتقل کند.
در کتاب «امشب در سینما ستاره» از زبان او می خوانیم:
غرض اینکه رابطه آدم با سینمائی خاص و فیلم‌هایی که در این سینما (سینما رکس تهران که تخریب شد) می دیده یک مقداری، مقدار زیادی این جوری بود، یعنی از قالب دیدن یک فیلم بین چهار دیواری خاصی بیرون می زد و به نحوی ربط پیدا می کند با بیوگرافی آدمی خاص در دورانی خاص و زندگی غالبا لخت و سرد و خاکستری او بیرون از ان چهار دیواری سینما.
عکس از پرویز جاهد- پرویز دوایی
 
 نقد دوایی بر برخی از فیلم های مهم آن دوران مثل قیصر، سرگیجه و ریوبراوو، هنوز از یادم نرفته، گرچه سرگیجه را در میان کارهای هیچکاک از همه کمتر دوست دارم اما ریوبراوو، از وسترن‌های محبوب عمر من است.
 
نقد دوایی بر فیلم قیصر و دفاع شجاعانه اش از این فیلم هنوز ستودنی است. او و ابراهیم گلستان و چند نفری که قیصر را تحسین کردند، بیشتر شیفته نگاه رئالیستی کمیاب کیمیایی در آن عصر به جنوب شهر تهران و آدم های زنده و باورپذیری شدند که تعصب، غیرت و باور به اخلاق و ارزش‌های سنتی، آنها را رو در روی هم قرار می داد و فرجامی تراژیک را برایشان رقم می زد، ضمن اینکه خشم و انتقام جویی و شجاعت قهرمان فیلم نیز برای آنها جالب بود.
 
دوایی در ستایش از قیصر از آن به عنوان «مرثیه‌ای برای ارزش‌های از‌دست‌رفته» یاد کرد و نوشت: «قیصر قصۀ مرگ دورانی است که ارزش‌هایش آخرین رشته‌ای بود که جامعۀ ما را به زندگی خاص و ناب ایرانی می‌پیوست...».
 
برای دوایی انتقام قیصر، «انسانی‌ترین، سالم‌ترین و لذت‌بخش‌ترین عملی» بود که او از مردی چون قیصر انتظار داشت.
مردی که به «پیروی از فرمان خون و غیرت و انسانیت» دست به جنایت می زد و به شیوه سامورایی ها و قهرمانان فیلم های نوآر، عدالت را به سبک خود اجرا می‌کرد.
 
امسال در فستیوال کارلو وی واری فرصت دیدار دوباره با دوایی دست داد. دوایی را قبلا یک بار خیلی کوتاه در همین فستیوال دیده بودم. او هر سال مهمان فستیوال هست و با همسرش که اهل چکسلواکی است به تماشای فیلم ها می نشیند.
 
دو سال قبل موقعی دوایی را دیدم که داشت از کارلو وی واری به پراگ برمی گشت. با اینکه هرگز از نزدیک ندیده بودمش، و قیافه اش با عکس هایی که ازش دیده بودم خیلی فرق داشت اما فورا شناختمش. مسعود مهرابی مدیر مسئول مجله فیلم که همراهش بود ما را به هم معرفی کرد. دوایی مرا به واسطه کتاب نوشتن با دوربین می شناخت و فورا به زبان انگلیسی مرا به همسرش معرفی کرد با این وصف که این همان کسی است که گلستان را بعد از سال ها به حرف آورد و کتابش چنین شد و چنان شد. این دیدار چندان طول نکشید و ما بعد ا ز مدتی از هم جدا شدیم.
امسال هم که به کارلو وی واری رفتم، منتظر دیدن دوایی بودم. چیزهایی در ذهنم بود که می خواستم ازش بپرسم از جمله نظرش را در باره فیلم خشت و آینه ابراهیم گلستان، بعد از ۴۵ سال بپرسم. فیلمی که دوایی روزگاری از مخالفانش بود و هنگام اکران محدود فیلم در سال ۱۳۴۳، نقدی تند و منفی در باره آن نوشت و آن را به عنوان یک فیلم روشنفکری که با مردم نمی تواند ارتباط برقرار کند، به باد حمله گرفت. این نقد اگرچه باعث ناراحتی گلستان شد اما برخلاف سنت رایج در فرهنگ ایرانی باعث ایجاد دشمنی و کینه توزی بین منتقد و فیلمساز نشد بلکه به جای آن یک نوع دوستی بین این دو انسان نازنین و ارزشمند به وجود آمد که هنوز بعد از سال ها به قوت خود باقی است و من شخصا از زبان هر دو بزرگوار شنیدم که با چه احترام و حس عمیقی از هم یاد کرده و می کنند، گرچه اختلاف نظرهای بسیاری در زمینه سینما و مسائل دیگر با هم دارند.
این بود که به محض ورود به کارلو وی واری، به سراغ روابط عمومی فستیوال رفتم و از ویکتور پالاک، پسر جوان و خوش برخوردی که مسئول روابط عمومی فستیوال بود سراغ دوایی راگرفتم. لیست مهمانان فستیوال را ورق زد و به نام پرویز دوایی فرد رسید که جلوی اسمش عنوان کارگردان نوشته شده بود. به ویکتور گفتم که دوایی منتقد فیلم است نه کارگردان و او گفت که فستیوال او را با این عنوان می شناسد و گفت که هنوز نیامده و فردا وارد می شود. شماره موبایلش را هم به من داد اما من موبایل نداشتم تا به او زنگ بزنم. برای همین صبر کردم تا خودش آمد و دوباره همدیگر را دیدیم.
 
کارلو وی واری. ششم جولای ۲۰۱۰
 
دوایی این بار هم با دیدن من از کتاب نوشتن با دوربین گفت و حرف گلستان را پیش کشید. احساس کردم علاقه زیادی به گلستان دارد و دوست دارد در باره اش و خصلت های خوبش با من حرف بزند.
گفت که علیرغم زبان تند و تیز گلستان از او خوشش می آید چرا که برخوردهای انسانی و درستی از او دیده است و او را به خاطر حمایت های بی دریغش از تعداد زیادی از هنرمندان، سینماگران و نویسندگان ایران، می ستاید.
گفت از وقتی به گلستان علاقمند شد که  دید بعد از مرگ فروغ، خیلی از کسانی که با فروغ هیچ نسبتی نداشتند و یا فقط سلام و علیکی با او داشتند شروع به نوشتن مرثیه‌های آتشین و پرطمطراق در باره فروغ و مرگ او کردند اما گلستان که بیش از همه به فروغ نزدیک بود و بخشی از زندگی او با فروغ گذشت، خاموش ماند و کلامی در باره فروغ و مرگ او نگفت و این موضوع دوایی را خیلی تحت تاثیر قرار داد.
فرصت را غنیمت شمرده و درمورد فیلم خشت و آینه ازش پرسیدم که آیا بعد از این همه سال نگاهش به این فیلم تغییر کرد یا نه.
گفت که قبلا مصاحبه من با نشریه نگاه نو را خوانده که در آن گفته بودم که دوایی هم اگر امروز دوباره این فیلم را ببیند، حرف هایش را پس خواهد گرفت. گفت که برخلاف تصور من هنوز بر سر حرفش در مورد این فیلم باقی است و فقط احساس می‌کند لحنش و نوع قضاوتش کمی تند و بی رحمانه بوده است.
با پرویز دوایی و همسرش در کارلو وی واری
 
همسر دوایی نیز با ما نشسته بود و او مجبور بود برای اینکه وی احساس تنهایی و خستگی نکند با من به انگلیسی حرف بزند. با اینکه دوایی به انگلیسی مسلط بود و روان و سلیس حرف می‌زد اما همسرش به اصرار از او خواست که به فارسی با من صحبت کند و گفت که می داند پرویز عاشق زبان فارسی است و دوست دارد به زبان خودش حرف بزند بنابراین ازو خواست که ملاحظه او را نکند و به مکالمه خود با من به فارسی ادامه دهد.
 
گفتگوی غیر رسمی من و دوایی ادامه یافت و به فستیوال کارلو وی واری و فیلم های ایرانی حاضر در آن رسید.
دوایی فورا شروع به تعریف و ستایش از فیلم مستندی کرد به نام تینار که کارگردان جوانی به نام مهدی منیری آن را ساخته بود. منیری را کمی زودتر از دوایی دیده بودم و با غرور به من گفته بود که دوایی فیلمش را دیده و پسندیده و برای اولین بار بعد از سال ها تصمیم گرفته نقدی در باره آن بنویسد و بعد کپی آن نقد را نیز در اختیار من گذاشت.
 
دوایی ۳۵ سال قبل با نوشتن یادداشتی باعنوان خداحافظ رفقا که در شماره ۱۰۳۷ مجله سپید و سیاه (شهریور ۱۳۵۳) در قالب نامه‌ای به دکتر بهزادی سردبیر مجله منتشر شد، با دنیای نقد فیلم خداحافظی کرد چرا که به نوشته دوایی، فیلم‌های روی پرده او را راضی نمی کرد و نوشتن در باره فیلم‌ها در جامعه‌ای پرنیرنگ، نوعی دروغ گفتن بود. در ‌آن فضای ترس خورده آلوده به سانسور، پیوند دوایی با سینمای حاکم و مسلط، بریده شده بود و او خود رامثل غریقی در حال غرق شدن در دریا تصور می کرد.
 
دوایی در این مقاله (نامه) نوشته بود: سعی در حفظ پیوند با سینمایی که با هزار وسیله در این مملکت آدم را سعی می کنند از آن پس بزنند، سعی بسیار لوس و احمقانه‌ای شده، مثل اینکه آدم دنبال زنی بیفتد و قربان صدقه‌اش برود که می‌داند زشت و زخم و زیلی و کثیف و کریه و همه کاره است و در عین حال قدم به قدم هم برمی گردد و توی سر آدم می زند که دنبالم نیا.
 
و حالا بعد از ۳۵ سال دوایی با تماشای فیلمی مستند به وجد آمده و عهد چندین ساله‌اش را شکسته و با لحنی عاشقانه و سراپا تحسین در باره فیلم تینار نوشت که در شماره ۳۸۶ مجله فیلم منتشر شد.
 
دوایی به من می گوید که چندین نفر از جمله مینو فرشچی و مجید برزگر این فیلم را برایش فرستادند و او هفت هشت بار آن را دیده و تحت تاثیر زیبایی تصاویر آن و روایت صمیمانه ان از زندگی یک چوپان کوچک شمالی قرار گرفته است.
 
دوایی می گوید که کار دوربین در این فیلم، آنقدر خوب بود که من وجود آن را در فیلم فراموش کردم. می‌گوید: فیلم خیلی راحت و بدون کله معلق شروع شد و ما را گرفت.
دوایی در مورد مقایسه سبک و شیوه مستند این فیلم با فیلم‌های رابرت فلاهرتی مستند ساز بزرگ آمریکایی می گوید: من بااین فیلم ارتباط بیشتری برقرار کردم تا نانوک شمال و کارهای دیگر فلاهرتی.
 
به گفته دوایی، منیری در این فیلم به زبان تصویری فوق العاده و بی تظاهر و شسته رفته‌ای رسیده  و مهم تر از همه اینکه باحساسیت به موضوع نگاه کرده است. آنگاه او به صحنه‌ای اشاره می کند که پسرک چوپان در حسرت رفتن به مدرسه است، با ذغال روی دیوار کلبه‌اش، کلماتی را می نویسد (این صحنه برای من به شدت یادآور صحنه ای مشابه در فیلم خانه سیاه است فروغ بود).
 
دوایی همچنین می گوید که این فیلم را به واسطه یک نفر به ابراهیم گلستان رسانده است اما گلستان هیچ جوابی به او نداده است و از من می خواهد که نسخه‌ای از آن را به گلستان برسانم و تاکید می کند که حتما با هم این فیلم را ببینیم و می گوید: من مطمئن ام که این فیلم، گلستان را کله پا می کند.
 
در این جا همسر دوایی از او می پرسد، حالا چه اهمیتی دارد که گلستان این فیلم را ببیند یا نه و دوایی توضیح می دهد که اگر او چیزی را دوست داشته باشد، دوست دارد گلستان هم آن را ببیند چون فکر می کند گلستان به چیزهای ایرانی هنوز حساس است.
 
نظر دوایی را در مورد شباهت فیلم تینار به فیلم‌ « پدرسالار» برادران تاویانی می پرسم که آن هم زندگی مشقت بار پسربچه چوپانی را روایت می کرد که مجبور بود مدرسه را ترک گفته و در کنار پدر مستبد و بد اخلاقش، به چوپانی بپردازد. اما دوایی می‌گوید که پدرسالار، فیلم خوبی نیست و قلابی است و نتیجه اخلاقی اش خیلی رو هست. و بعد اضافه می کند که شروع پدرسالار خوب بود ولی بعدش خیلی روشنفکرانه می شود.
 
در این هنگام، علی زمانی عصمتی سازنده فیلم اوریون که در بخش سینمای مستقل فستیوال شرکت داشت، بحث ما را قطع کرد و از دوایی دعوت کرد که برود و فیلمش را ببیند.
از این رو با دوایی و همسرش خداحافظی کرده و قرار می گذاریم که بعد از فستیوال همدیگر را در پراگ ببینیم و بیشتر با هم حرف بزنیم.
 
پراگ. دهم جولای ۲۰۱۰
 
 
با اینکه وقت زیادی ندارم و ساعت پنج عصر باید با هواپیما به لندن برگردم اما دلم نمی‌آید دوایی را دوباره نبینم. برای همین صبح که در هتل پا می شوم اول به منزلش زنگ می زنم اما کسی جواب نمی دهد. برایش پیغام می گذارم که اگر مایل هست دوباره همدیگر را ببینیم.
 
مدتی می گذرد اما از دوایی خبری نمی شود. موبایلش را می گیرم، جواب می‌دهد. می گوید بیرون از خانه است و می تواند بعد از ناهار مرا در جایی در مرکز پراگ ببیند. در جلوی مجسمه معروف اسب سوار سن ونچسلاس در روبروی موزه ملی پراگ قرار ملاقات می گذاریم. من زودتر به محل قرار می رسم. دوایی هم کمی بعد می رسد. با هم به کافه تریای کتابفروشی بزرگ آکادمیا در همان نزدیکی می رویم. دوایی می گوید بیشتر قرارهایش را دراین کتابفروشی می گذارد. ازش می خواهم که اگر ممکن است با هم به کافه «ردولف دوم» در میدان کوچک پراگ برویم که رستوران محبوب کافکا بود اما دوایی می گوید که متاسفانه این کافه دیگر وجود ندارد.
تریای کتابفروشی آکادمیا، محیط ساکت و زیبایی است اما خیلی گرم است و دوایی سعی می کند پنجره بزرگ رو به خیابان را باز کند اما موفق نمی شود.
پشت بار، دخترک جوان و زیباروی چک ایستاده و منتظر سفارش ماست. دوایی به زبان چک با دخترک شوخی می کند و سربه سرش می گذارد. من یک آب پرتقال می گیرم و دوایی نیز کوکاکولا سفارش می دهد.
 
دوایی برای من کلی کتاب و دی وی دی آورده است از جمله کتاب « امشب در سینما ستاره» که برای من امضا هم کرده است. کتاب «تنهایی پرهیاهو»ی بهومیل هرابال نویسنده برجسته معاصر چک را که دوایی ترجمه کرده به او می دهم و ازش می خواهم آن را هم برایم امضا کند. ورق می زند و در صفحه اول برایم می نویسد: پرویزخان جاهد عزیز، صفا برشما باد. پراگ. پرویز دوایی.
 
کتاب دیگری هم به من می دهد که نوشته خودش نیست: رویای آمریکایی-درون مایه‌های اساسی سینمای آمریکا نوشته میشل سیوتا ترجمه نادر تکمیل همایون از انتشارات چشمه.
کتاب را می بینم دچار عذاب وجدان می شوم چرا که یاد قرارداد خودم با نشر چشمه می افتم در مورد کتابی با عنوان مطالعات فیلم نوشته وارن باکلند که قرار بود زیر نظر بابک گرانفر از همین مجموعه منتشر شود و چند سال به تعویق افتاده است.
دوایی می گوید کتاب را خوانده و لازمش ندارد و به من می دهد که بخوانم.
تعدادی دی وی دی فیلم های مستند بچه‌های ایران را هم برای من آورده است که اسمشان را زیاد شنیده بودم و همیشه دلم می خواست ببینمشان. فیلم هایی که خود فیلمسازها یا دوستانشان برای دوایی فرستاده بودند و برخی از آنها مثل تینار، قلب او را تسخیر کرده و تکانش داده‌اند.
پیشخدمت زیباروی چک که مشتری دیگری جز ما ندارد به سراغ ما می آید. دوایی به شوخی رو به من می گوید که ببین ازتو خوشش آمده و هی به بهانه سفارش می آید سراغت. می گویم از کجا معلوم. شاید به خاطر شما می آید. می گوید از ما دیگر گذشته. ولی به نظرم رسید که محو زیبایی دخترک شده است.
می گوید چک پر است از این دخترکان زیبا. می گویم احتمالا به همین دلیل آمدید به این شهر و دیگر دلتان نیامد برگردید به ایران.
 
با پرویز دوایی در پراگ- عکس از پیشخدمت تریا
بعد داستان نخستین سفر خود به پراگ به خاطر خرید فیلم برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را در اوایل دهه پنجاه برای من تعریف می کند، زمانی که در استخدام کانون و دبیر جشنواره بین‌المللی کودکان و نوجوانان بود. به شوخی می گوید که جوان بود و عاشق پیشه و با دیدن پراگ و دختران زیبایش تصمیم گرفت همین جا بماند و گفت که همسر دومش را از همین شهر انتخاب کرده که مترجم او در همان اولین سفر به پراگ بوده است.
 
یکی از دی وی دی‌ها، مربوط به فیلم تینار است که دوایی برای گلستان آورده و از من می خواهد که به او برسانم. بعد از خاطراتش با گلستان می گوید. می گوید یک بار که عمل زخم معده کرده بود و در منزل خوابیده بود گلستان به دیدنش می آید و از او می خواهد که با او به ویلای او در شمال برود و او هیچ گاه این محبت و مهمان نوازی گلستان را فراموش نمی کند.
و بعد می گوید که بعد از آن در تمام این سال ها، رابطه نزدیک و صمیمانه ای با هم داشته و مدام با هم نامه نگاری کرده اند اما مدتی است که احساس می کند گلستان ازش دلخور است و ارتباطشان با هم قطع شده است. و من که هفته قبل گلستان را دیده بودم، تا حدی در جریان علت ناراحتی و دلخوری گلستان از دوایی بودم اما چیزی در این مورد به او نگفتم.
گفتگوی ما به جاها و زمان های دور رفت و من از شنیدن حرف‌های دوایی که مثل نوشته‌هایش شیرین و جذاب بود، سیر نمی شدم و دلم می خواست زنگ بزنم و پروازم را کنسل کنم تا لحظات بیشتری در کنار او بمانم اما ناگهان دوایی خود از جا بلند شد و گفت وقتشه که بری، وگرنه هواپیمات می ره.
بعد مرا تا مترو مشایعت کرد و وقتی سوار ترن شدم، تا جایی که ممکن بود او را با نگاهم دنبال کردم و دیدم که رفت و در میان مردمی که بخش مهمی از زندگی اش با آنها گذشته بود، گم شد.  
  
Posted by parvizj at 1:53 AM | TrackBack

July 15, 2010

نگاهی به فیلم «چیزهایی هست که نمی‌دانی»

 
 
روشنفکران پرملال
 
ساخته فردین صاحب زمانی
به بهانه نمایش آن در بخش مسابقه جشنواره کارلو وی واری
جشنواره فیلم کارلو وی واری به روزهای پایانی خود نزدیک می شود و فیلم « چیزهایی هست که نمی دانی» نخستین فیلم بلند فردین صاحب زمانی که در بخش مسابقه اصلی این جشنواره به نمایش درآمد، تا کنون شانس زیادی برای دریافت گوی بلورین بهترین فیلم جشنواره را دارد.
 
به جرات می توانم بگویم این فیلم یکی از بهترین فیلم هایی است که در سال های اخیر در سینمای ایران ساخته شده. فیلمی عاشقانه و زیبا با ساختاری درست و محکم و شخصیت هایی که قلب و روح دارند و مقوایی و قلابی نیستند.
قدرت فیلم علاوه بر فیلمنامه محکم و چفت و بست درست آن در بازی درخشان علی مصفا و لیلا حاتمی نهفته است.
پلات فیلم و شخصیت محوری آن که راننده تاکسی است، ناگزیر آدم را یاد چند فیلم خوب ایرانی و خارجی می اندازد از راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی گرفته تا شب روی زمین جارموش، طعم گیلاس کیارستمی و از همه مهم تر خشت و آینه ابراهیم گلستان اما جدا از برخی شباهت های ظاهری و تماتیک، این فيلم اثر سینمایی مستقل و قائم به ذاتی است که ساختن آن در شرایطی که سینمای هنری ایران می رود که به خاطره ای در ذهن تماشاگران غربی تبدیل شود، اتفاقی خوشایند است.
علی مصفا-عکس از پرویز جاهد
علی شخصیت اصلی فیلم(با بازی علی مصفا) راننده تاکسی تنها و کم حرفی است که با بی اعتنایی آگاهانه ای به دنیای پيرامونش نگاه می کند.
ابتدا از اینکه می بینیم این راننده چرا مثل بقیه راننده آژانس های ایران، که تا پایت را درون تاکسی می گذاری سر حرف را با تو باز می کنند، پر حرف نیست، تعجب می کنیم. از اینکه چرا به جای اتومبیل پراید یا سمند یا مزدا، بیوک کهنه زهوار در رفته ای، سوار می شود، چرا موبایل ندارد و نسبت به رویدادهای پيرامونش سرد و بی تفاوت است و هیجان زده نمی شود، غیر واقعی به نظر می رسد اما هر چه فیلم جلوتر می رود، ما بیشتر با شخصیت سرد و درون گرای او آشنا می شویم.
او می تواند نماینده نسلی از روشنفکران آرمان خواه ایرانی باشد که پس از شکست آرمان های سیاسی و روشنفکرانه خود به لاک خود خزیده اند و دچار یاس و افسردگی شده اند و حالا با جهان پیرامونشان احساس از خودبیگانگی می کنند. او به جای نق زدن، ترجیح می دهد خاموش مانده و تنها نظاره گر منفعل آشفتگی، بی رحمی و رفتار عجیب و غریب و پر از تناقض آدم های پیرامون خود باشد.
روشنفکران نا امید و سرخورده ای که در غار تنهایی خود، نوستالژی و گذشته پرشور خود را مرور می کنند و به جای ارتباط با آدم ها و جهان پیرامونشان در انزوای تحمیلی خود، با گربه و شمعدانی های خود سرگرمند آن هم در شهری که مردمش می توانند زلزله را پیش بینی کنند و در انتظار معجزه باشند. 
 
علی مصفا با بازی درون گرایانه و زیر پوستی خود، نقش این شخصیت تلخ، افسرده، منزوی و مردم گریز را به زیباترین شکلی بازی می کند.
اما او تنها شخصیت روشنفکر فیلم نیست. این روشنفکری را به نوع دیگری در شخصیت های دیگر فیلم از جمله دنیس صاحب ارمنی کافه اوریانت، سیما(مهتاب کرامتی)، عشق قدیمی و دوران دانشجویی علی، برخی از مسافران تاکسی از جمله مترجمی که دچار ترسی ناشناخته و «گدازه اضطراب» است (او مترجم فیلمنامه راننده تاکسی و در واقع خود کارگردان فیلم است که سال ها پیش این فیلمنامه را ترجمه کرده است)، و لیلا حاتمی (او را خانم دکتر صدا می کنند) هم می بینیم.
 
 لیلا حاتمی نیز در نقش زنی اسرارآمیز که ناگهان مثل سایه بر سر راه علی قرار می گیرد و با رمز و رازی که با خود دارد و زیبایی و گرمی کلامش، او را تحت تاثیر قرار می دهد، یکی از بهترین بازی های تمام عمرش را ارائه می کند.
فیلم با صحنه هولناکی در جاده بیرون شهر شروع می شود و با ابهامی لذت بخش به پایان می رسد. در شروع فیلم، تاکسی علی در هوایی گرگ و میش در جاده ای در خارج از شهر در حرکت است و از دید او و از درون قاب شیشه تاکسی، اتومبیلی را در دور دست می بینیم که در آتش می سوزد(تعطیلات آخر هفته گدار) و عده ای که مردی را به باد کتک گرفته اند و مرد سعی می کند از دست آنها بگریزد و کمک می طلبد اما علی با بی اعتنایی از کنار آنها می گذرد.
 
لیلا حاتمی-عکس از پرویز جاهد
سبک تصویری فیلم خیلی استیلیزه است. با اینکه بیشتر فیلم در درون تاکسی و در شب می گذرد اما کادرها و نما ها به خاطر دقت ویژه ای که در طراحی ونورپردازی آنها صورت گرفته، خیره کننده و چشم نوازند. تلالوی نورهای رنگی در پس زمینه نماها و از پشت شیشه باران خورده اتومبیل، به شدت یادآور راننده تاکسی اسکورسیزی و تصاویر نیویورکی او در شب است. هومن بهمنش، فیلمبردار جوان فیلم، با این فیلم( که با دوربین دیجیتال رد فیلمبرداری شده و بعد به فیلم 35 تبدیل شده)، هوش بصری و دقت زیبایی شناختی قابل تحسینی را به نمایش گذاشته است. 
یکی از زیباترین صحنه های فیلم صحنه ای است که علی مصفا برای تعمیر برق خانه پدر لیلا که قطع شده است به درون خانه او می رود. همه جا تاریک است و علی سرگرم ور رفتن با کنتور برق است و ناگهان تصویر لیلا را در درون قاب شیشه ای کنتور برق می بیند که با شمعی در دست از پشت به او نزدیک می شود. نورپردازی گرم این صحنه علاوه بر فضای اروتیکی که ساخته، به خوبی بیانگر ذوب شدن یخ های درون علی و شعله ور شدن عشق در وجود سرد و غمزده اوست.
Posted by parvizj at 3:54 AM | TrackBack

July 1, 2010

سینمای مستند بیوگرافیکال در ایران

 
 
 به بهانه نمایش فیلم ایران درودی، نقاش لحظه‌های اثیری
ساخته بهمن مقصودلو 
 
نمایش فیلم مستند « ایران درودی، نقاش لحظه‌های اثیری» ساخته بهمن مقصودلو در کانون ایران در لندن، بهانه‌ای شد که در اینجا به موضوع فقر آرشیوی سینمای ایران در زمینه فیلم های مستند بیوگرافیکال بپردازم.
بهمن مقصودلو سینماگری است که بخشی از عمر و سرمایه خود را وقف ساختن فیلم هایی در باره هنرمندان و نویسندگان و شاعران نامدار ایران کرده است. احمد شاملو، احمد محمود، اردشیر محصص و حالا ایران درودی، نقاش معاصر، از جمله کسانی اند که سوژه مستندهای بیوگرافیکال بهمن مقصودلو در مقام تهیه کننده و کارگردان مستقل بوده اند. ژانر مستندهای بیوگرافیکال در ایران، ژانر سابقه داری نیست. در زمانه‌ای که فروشگاه‌های بزرگ عرضه کننده فیلم‌های ویدئویی در غرب، قفسه‌هایی را به مستندهای بیوگرافیکال در باره چهره‌های مختلف سیاسی، هنری، ورزشی و تاریخی اختصاص داده‌اند و شبکه‌ای ماهواره‌ای به نام «بایاگرافی چنل» وجود دارد که شبانه روز در حال پخش این نوع مستندهاست، تعداد فیلم‌هایی که در باره شخصیت‌های مهم تاریخ معاصر ایران در سینمای پیش از انقلاب ساخته شد، به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد و آرشیو سینمای ایران از این لحاظ بسیار فقیر است. شخصا جز حاج مصورالملکی (خسرو سینایی) و اردشیر محصص (بهمن مقصودلو)، فیلم دیگری را در این زمینه به یاد نمی‌آورم.
آیا هرگز از خود پرسیده اید که چرا ما هنوز فیلم مستند ارزنده‌ای در باره چهره‌های شاخص تاریخ سیاسی معاصر ایران مثل محمد مصدق، خلیل ملکی، تقی ارانی، رضا شاه، محمدرضا شاه، آیت الله مدرس، آیت الله خمینی، قوام السلطنه، نورالدین کیانوری، امیرعباس هویدا، خسرو گلسرخی، مهدی بازرگان، دکترعلی شریعتی و دهها تن دیگر نداریم؟
شاید بتوان گفت فضای سیاسی جامعه ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب به گونه‌ای بود که به فیلمسازان اجازه نزدیک شدن به این افراد را نمی‌داد و نمی‌دهد اما در مورد هنرمندان و نویسندگان و شاعران ایرانی چطور؟ آیا فیلم مستندی در باره نیما یوشیج، صادق هدایت، جلال‌آل احمد، صادق چوبک، ابراهیم گلستان، نادر نادرپور، دلکش، بنان، شجریان و بسیاری دیگر سراغ دارید؟
به اعتقاد من فیلم مستندی که خسرو سینایی در باره صادق هدایت ساخت، نه تنها شناختی از این نویسنده بزرگ ادبیات معاصر ایران به دست نمی دهد بلکه بر ابهام‌های موجود پیرامون شخصیت او می افزاید و دلایل آن را من مفصل در مقاله ای که چند سال قبل بعد از دیدن این فیلم نوشته‌ ام توضیح داده ام و تازه مگر با ساختن یک فیلم(مثلا در پنجاه یا هفتاد دقیقه) می توان همه چیز را در باره زندگی و آثار این گونه افراد بیان کرد؟
 
در سال‌های اخیر(بدون اینکه بخواهم ارزش گذاری کنم) خوشبختانه گرایش قابل توجهی به ساختن این نوع مستند در میان سینماگران ایرانی به وجود آمد طوری که اکنون سیف‌الله صمدیان، آنقدر فیلم در این زمینه دارد که بتواند سالانه جشنواره‌ای با عنوان «چهره‌ها» راه بیندازد تا سازندگان این نوع فیلم‌ها بتوانند آثار خود را در آنجا به نمایش بگذارند. اما موانع بسیاری بر سر راه این گونه فیلمسازی در ایران وجود دارد که مهم‌ترین آن سرمایه و حمایت مالی است.
فیلم مستند، چه در مرحله تولید و چه در مرحله توزیع، نیازمند حمایت دستگاه‌های دولتی و تلویزیون است. کمتر تهیه کننده خصوصی حاضر می‌شود پولش را صرف ساختن فیلم در مورد افراد و شخصیت هایی بکند که حتی بردن نام برخی از آنها هم در جامعه امروز ایران جرم محسوب می شود چه رسد به اینکه بخواهد تصویر آنها از تلویزیون هم پخش شود. نگارنده خود فیلم مستندی در باره سلیمان میناسیان فیلمبردار برجسته سینمای ایران و کسی که فیلم‌های شاخصی چون خشت و آینه و خانه سیاه است را فیلمبرداری کرد، ساخته که هنوز در ایران به نمایش درنیامده است. الان هم بدون داشتن تهیه کننده و با سرمایه شخصی، فیلم دیگری را در باره فرخ غفاری، مورخ، منتقد و سینماگر پیشرو و بنیانگذار کانون فیلم ایران ساخته‌ام که امیدی به بازگشت پول‌ آن ندارم. بنابراین به گمان من راه رفتن در این مسیر و فیلم ساختن در چنین زمینه‌ای یک ریسک واقعی است و تنها انگیزه آن می تواند، عشق و علاقه شخصی سینماگر به افرادی باشد که در باره آنها می خواهد فیلم بسازد.
در چنین شرایطی است که کار و زحمت سینماگرانی چون بهمن مقصودلو، اهمیت پیدا می‌کند. مقصودلو هنگام نمایش فیلم مستند ایران درودی گفت که تنها آشنایی شخصی و رابطه نزدیک و صمیمانه او با چهره‌هایی چون احمد شاملو، احمد محمود و ایران درودی، باعث شد که او بتواند در مورد آنها فیلم بسازد. فیلمی که ناگزیر سعی می‌کند همه چیز را در باره این زن نقاش، از کودکی تا امروز برای ما روایت کند. مطمئنا اگر قبلا فیلم‌های دیگری در باره این هنرمند ساخته شده بود، امروز با اثر جمع و جورتر، خالص‌تر و متمرکزتری در باره او مواجه بودیم، چیزی که در سنت مستندسازی غرب به آن پروفایل گفته می شود. با این حال مقصودلو برخلاف فیلم‌های دیگرش، در این فیلم به جای گفتگو با افراد دیگر در باره درودی(به اصلاح تاکینگ هدز)، تمرکز اصلی خود را معطوف لحظه‌های مختلفی از زندگی حرفه‌ای و شخصی او کرده است. کاملا روشن است که درودی در برابر دوربین مقصولو راحت نیست و این به گمان من مشکل بسیاری از هنرمندان و نویسندگان ایرانی است که در برابر دوربین فیلمسازان احساس راحتی نمی کنند و «خود» واقعی خود را به نمایش نمی‌گذارند. مقصودلو به دشواری‌های کار با درودی و اختلاف هایی که با او بر سر برخی صحنه‌ها و نحوه نمایش او در فیلم داشته، اشاره کرده است.
بخشی از اطلاعات در باره زندگی ایران درودی را خود هنرمند در اختیار تماشاگر قرار می دهد(به ویژه قسمت‌هایی که جنبه حسی و عاطفی دارد) و بخشی دیگر به عهده راوی‌ای گذاشته شده که از ابتدا تا انتها سرگرم روایت است و بخش های مهمی از تاریخ زندگی او را برای ما بازگو می کند و مقصودلو با مهارت و دقت این دو دسته اطلاعات را در کنار هم می چیند.  
بهمن مقصودلو-عکس از پرویز جاهد 
 
 در این فیلم با هنرمندی مواجهیم که عناصر و موتیف‌های ثابتی را در نقاشی‌هایش که به گفته راوی جنبه «سوررئالیستی» دارند، به کار می‌گیرد، از عناصر طبیعی مثل خورشید، نور، سنگ، گل و آسمان گرفته تا بناهایی مثل تخت جمشید. تاثیر دالی در خلق فضاها و شیوه به کارگیری قلم مو، کاملا آشکار است اما وجود این عناصر که به گفته نقاش، گاهی جنبه‌های درونی و عرفانی دارند و گاه مفهوم سیاسی پیدا می‌کنند، ویژگی سبکی خاص نقاش است.
به گفته خانم درودی، تخت جمشید برای او نمادی از ایران است که سوخته و ویران شده است. می گوید بعد از انقلاب یخ نیز وارد کارهای او شده. در این دوره، نه تنها تخت جمشید بلکه آسمان هم در نقاشی‌هایش یخ زده است.
 
راوی و خود نقاش هر دو از رابطه دوستانه او با بسیاری از هنرمندان و نویسندگان مطرح جهان مثل سالوادور دالی، ژان کوکتو، آندره مالرو و آنتونی کوئین حرف می زنند اما از آنجا که بررسی تاثیر این رابطه‌ها و آشنایی‌ها در کارهای نقاش مد نظر نیست، این صحنه‌ها تا حد زیادی جنبه دکوراتیو پیدا کرده است. همین طور در بخش‌هایی از فیلم که خبر از برگزاری نمایشگاه‌های متعدد خانم درودی در داخل و خارج از ایران می‌دهد، جز بروشورهای این نمایشگاه‌ها هیچ تصویر زنده‌ای از این نمایشگاه‌ها در فیلم وجود ندارد. تنها نمایشگاهی که خانم درودی را در کنار آثارش و با بازدید کننده‌ها می بینیم، نماهای کوتاهی است که از نمایشگاه او در موزه هنرهای معاصر تهران در بخش پایانی فیلم نشان داده می‌شود.
تاکید مقصودلو در فیلم عمدتا بر روی تنهایی خانم درودی و هراس او از مرگ است. مرگی که عزیزان نزدیک او از جمله همسرش پرویز مقدسی(کارگردان تلویزیونی که در سن جوانی بر اثر سکته قلبی درگذشت)، خواهرش پوران و همسر خواهرش، هوشنگ طاهری(منتقد فیلم و مدرس سینما) را از او گرفته است. دوربین مقصودلو در این قسمت‌ها خوب عمل می کند. او را نشان می دهد که تنها در خیابان های پاریس قدم می زند، یا در کافه‌ها قهوه می نوشد و یا کنار پنجره اتاقش نشسته و به منظره بیرون آپارتمان اش نگاه می کند یا در خلوت پیانو می‌زند.
با این حال درودی، علیرغم تنهایی کشدار و لحظات غم انگیز زندگی اش، آدم ناامیدی نیست. امید در قالب گلی که در دل خون جوانه زده و شکفته، در نقاشی های او به چشم می خورد.
اما عنصر بسیار مهمی که جایش در نقاشی‌های خانم درودی غایب است انسان است. تقریبا در تمام نقاشی‌های او که در فیلم می بینیم، هیچ انسانی دیده نمی‌شود. موضوعی که انتظار می‌رفت حداقل به عنوان یک سوال برای سینماگر مطرح باشد و آن را با نقاش درمیان بگذارد.
 
در قسمتی از فیلم که مربوط به تابلوی نفت(رگ‌های زمین، رگ‌های ما) اثر خانم درودی است(تابلویی که بر روی جلد مجله لایف چاپ شد)، شعر بسیار معروفی با صدای شاملو شنیده‌ می‌شود که به نقاش تقدیم کرده است:
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم/ و آن نگفتیم / که به کار آید / چرا که تنها یک سخن در میانه نبود: آزادی!
ما نگفتیم/ تو تصویرش کن
اما خانم درودی به ما نمی‌گوید که تا چه حد موفق شده که در غیاب «آزادی»، آن را تصویر کند. تابلوهای نقاشی اش هم ارتباط چندانی با مفهوم « آزادی» ندارند. به جای آن وی می گوید که تمام هدف او در نقاشی « رسیدن به نور عرفان و ایمان» و « عشق» بوده است. نوری که در بسیاری از تابلوهایش از آسمان به سمت زمین می‌بارد.
 
با همه اینها، مقصودلو در این فیلم موفق می‌شود دنیای ذهنی یک هنرمند شرقی ساکن غرب را با استفاده از حرف ها و نقاشی هایش به نمایش بگذارد. ریتم فیلم، نرم و روان است و ارتباط بیننده با آن تا آخر قطع نمی‌شود.
 
ودر نهایت، باعث خوشحالی است که سینماگری توانسته است در زمان حیات یک هنرمند سرشناس، از او فیلم ساخته و تصویر او را ماندگار کند. و نیز نباید از پوستر زیبای فیلم که کار عباس کیارستمی است، غافل ماند.
این مقاله در سایت مردمک منتشر شده است.
 
Posted by parvizj at 2:47 AM | TrackBack