April 27, 2010

بدل

نوشته ای با عنوان «انعکاس آوینی در اوین» در سایت جنبش راه سبز(جرس)  به قلم نویسنده ای به نام پرویز جاهد منتشر شده است. همین جا اعلام می کنم که من نویسنده این مطلب نیستم و محتوای آن را تایید نمی کنم. من نمی دانم چه کسی این مطلب را به نام من در سایت جرس منتشر کرده است. برای روشن شدن موضوع  ای میلی برای مدیران سایت جرس فرستادم و از آنها خواسته ام که در این باره توضیح دهند.

برای جلوگیری از ایجاد هرگونه شبهه، این ای میل را در اینجا منتشر می کنم:

 

مدير محترم سايت جرس- جنبش راه سبز

 

احتراما به اطلاع می رسانم که در تاریخ ۲۱ فروردین ماه ۱۳۸۹ مطلبی با عنوان « انعکاس آوینی در اوین»  به قلم نویسنده ای به نام پرویز جاهد در سایت جرس منتشر شده است.

از آنجا که  اين مطلب در باره  دو شخصیت سیاسی و سینمایی و فرهنگی است، اين تصور وجود دارد که من يعنی پرویز جاهد، نویسنده و منتقد سینما این مطلب را نوشته ام. بنابراین می خواهم تاکید کنم که این مطلب هیچ ارتباطی به من ندارد و محتوای آن نیز مورد تایید من نیست.

تا آنجا که اطلاع دارم در حال حاضر جز من نویسنده دیگری با نام پرویز جاهد در مطبوعات و رسانه‌ها فعالیت نوشتاری ندارد. لذا خواهش من این است که اگر هویت واقعی نگارنده این مطلب بر شما روشن است آن را به من معرفی کنید و اگر کسی با نام مستعار دارد به نام حقیقی من برای شما مطلب می نویسد، لطفا از انتشار آن خودداری کنید.

با احترام

پرویز جاهد

نویسنده، فیلمساز و منتقد سینما

Posted by parvizj at 8:35 PM | Comments (2) | TrackBack

April 3, 2010

حقوق بشر از نگاه سينماگران

 
 
مروری بر فستيوال فيلم های حقوق بشر در لندن
 
 
 
 
چهاردهمين فستيوال فيلم های حقوق بشر در لندن، با نمايش مجموعه ای از فيلم های مستند و داستانی که بی عدالتی، فقر، خشونت نظامی و دولتی، سرکوب حقوق انسانی و آزادی های سياسی در چهارگوشه جهان، درونمايه آنها بود، روز جمعه بيست و ششم مارچ با نمايش فيلم خورشيد پشت ابرها(مبارزه برای آزادی در تبت) ساخته ريتو سارين و تنزينگ سونام، فيلمسازان هندی، خاتمه يافت.
فيلمی که تضاد بين مبارزه آرام و مسالمت جويانه دالايی لاما برای آزادی تبت را با تمايلات انقلابی بی صبرانه و تند جوانان تبتی تصوير کرده بود.
فستيوال امسال حقوق بشر، بر روی سه تم اصلی يعنی جوامع بسته (ايران و کره شمالی)، عدالت و پاسخ گو بودن حکومت ها و مهاجرت و توسعه متمرکز بود و 28 فيلم بلند و کوتاه داستانی و مستند از کشورهای مختلف جهان از جمله ايران، هر کدام بيانگر روايت های گوناگونی از نقض حقوق بشر و مبارزه به خاطر آزادی و دمکراسی، در چهارگوشه جهان بود.
فستيوال فيلم حقوق بشر با فیلم مولوچ استوايی ساخته رائول پک آغاز به کار کرد. فیلمی که برداشتی آزاد از زندگی هنری کریستوف، نخستین رهبر انقلابی هاييتی در مبارزات رهايی بخش اين کشور از شر استعمار فرانسه بود.
در این فیلم که رائول پک آن را تحت تاثير فیلم مولوچ الکساندر سوکوروف فيلمساز صاحب سبک روسی ساخته، می بینيم که چگونه رييس جمهور هاييتی در مقابل چشمان ما به خاطر پارانويای سياسی اش و شرايط سياسی جامعه اش نابود می شود.
 
دشمنان مردم
 
 
 
 
در بخش فيلم های مستند اين فستيوال فيلمی بود به نام دشمنان مردم ساخته راب لمکين و تت سمباث که در باره جنایت های خمرهای سرخ و دارو دسته پول پوت در کامبوج ساخته شده بود فيلمی در باره رژيمی جنایتکار و خون ریز که مردمان زیادی را به قتل رساند و خانواده های زیادی را به خاک سیاه نشاند.
فیلمساز جوانی که همه اعضای خانواده اش را در دوران این رژیم از دست داده، دوربین به دست می گیرد و در جستجوی کسانی برمی آيد که در کشتار بزرگ پنوم پن در کامبوج به دست نیروهای پول پوت نقش داشتند. موضوعی که دستمایه رولند جافه برای فیلم تکان دهنده کشتزارهای مرگ بود.
پدر فیلمساز از سربازان ارتش پول پوت بود که در سال 1975، به دست نيروهای پول پوت کشته شد و مادرش نیز بعد از مرگ پدرش مجبور شد که با یکی از نظامیان پول پوت ازدواج کند و بعد هم هنگام زایمان فرزند جدیدش درگذشت.
اما فیلمساز می گوید که ساختن این فیلم تنها به خاطر انگیزه های شخصی نبوده بلکه او به دنبال کشف یک حقیقت تاریخی و به عنوان درسی برای نسل های آینده، این فیلم را ساخته است.
او که راوی فیلم است، به سراغ نيروها و نظامیان سابق ارشد ارتش پول پوت می رود و از آنها می خواهد در برابر دوربین او، جنایت های خود را تشریح کنند.
شنیدن داستان های هولناک و بی رحمانه جنایت و خشونت از زبان اين آدمکش ها، بسیار تکان دهنده است. فيلمساز موفق می شود رابطه صمیمانه ای با آنها برقرار کرده و آنها را وادار کند که در برابر دوربین او لب به سخن بگشایند.
 
يکی از اين جنايتکاران، نونچه معاون ارشد پول پوت و مرد شماره دو خمرهای سرخ است که با همسرش در خانه ای ویلایی در اطراف شهر زندگی می کند و در انتظار دادگاهی است که برای جنایت های او و پول پوت به زودی تشکیل می شود. فیلمساز به سراغ او می رود و با با زيرکی خاصی و تلاش بسيار پس از چند سال، موفق می شود اعتماد او را جلب کرده و با او گفتگو کند اما در طول اين ديدارها و گفتگوها، هرگز به او چیزی در باره خانواده اش نمی گويد.
اما در پايان فیلم که یکی از دراماتیک ترین و نفس گیرترین صحنه های فیلم است او را می بینیم که با دلی خالی از کینه و دشمنی معمول به سراغ نونچه می رود تا با او در باره خانواده خود صحبت کند چرا که می ترسد با زندانی شدن نونچه، دیگر این فرصت را پیدا نکند.
 
نونچه از کارهايی که به نام خلق و سوسياليسم انجام داده، سرسختانه دفاع می کند. به نظر او مخالفان آنها، دشمنان مردم بودند که باید از بین می رفتند وگرنه باعث انحراف حزب می شدند. می گويد: « من فقط می خواستم مشکل را حل کنم. این تصمیم صحیحی بود که ما گرفتیم».
 فیلمساز از او می پرسد که شما می توانستید به جای کشتن مخالفان خود، آنها را زندانی کنید و نونچه جواب می دهد که کشور در خطر بود و اگر آنها این کار را نمی کردند، ممکن بود به دست ویتنامی ها بيفتد.
يکی از صحنه های جالب فیلم، صحنه ای است که نونچه را در حال تماشای تصاویر خبری مربوط به دستگیری صدام از تلویزیون می بینیم. نونچه می گوید با دیدن این تصاویر، شوکه شده است. به اعتقاد او: « این پایان زندگی یک وطن پرست در یک جامعه غیرعادلانه است. او با اینکه دستگیر شد اما نشان داد که برنده است نه بازنده.»
اين صحنه به خوبی نشان می دهد چگونه جنايتکاران و ديکتاتورهای تاریخ از سرنوشت سیاه همتاهای خود درس نمی گیرند و با سماجتی احمقانه از اعمال آنها دفاع می کنند.
 
اما این تنها افراد نظامی تحصیل کرده نيستند که دستشان به خون مردمان بی گناه آلوده است بلکه افراد روستایی بی سوادی نیز در میان آنها هستند که تنها بر موج خشونتی که پول پوت و دارو دسته اش به راه انداخته بودند، سوار شدند و بسیاری از هموطنان خود را به اتهام های مختلف از قبیل ضد انقلاب، جاسوس و طرفداران امپریالیسم آمریکا به قتل رساندند.  برخی از آنها در برابر دوربین ابتدا جرم خود را انکار کرده اما بر اثر سماجت فیلمساز، در نهایت به جنایت های خود اعتراف می کنند.
 یکی از صحنه های دلخراش و تکان دهنده فیلم، صحنه ای است که فیلمساز سراغ مردی روستایی می رود که می گویند تعداد زیادی را با خنجر سر بریده است. با ورود دوربین به منزل روستایی این مرد، او را در حال بریدن سرِ يک مرغ می بینیم و مرد بعد از بریدن سر مرغ با خونسردی در گوشه ای می ایستد و به دست و پا زدن مرغ بی سر نگاه می کند. آنگاه فیلمساز چاقویی را به دست او داده و از او می خواهد نحوه سر بریدن مخالفان پول پوت را در برابر دوربین او اجرا کند و مرد نيز همين کار را می کند.
 سبک فیلم بسیار ساده است و فیلمساز بر اساس الگوی مستندسازی مایکل مور خود راوی فيلم است و با دوربین به سراغ سوژه می رود. ریتم فیلم تا حد زیادی کند و خسته کننده است و لحن بی رمق راوی که با انگلیسی شکسته بسته ای حرف می زند، بر کندی ریتم فیلم افزوده است.
 در پایان فیلم، فیلمساز را تنها در میان کشتزارهای آرام و زيبا، می بينيم که روزگاری قتلگاه هزاران انسان بی گناه بوده است، در حالی که همزمان، نونچه را با هلی کوپتر برای محاکمه به خاطر جنایت ها و اقدام هایش علیه بشریت به پنوم پن می برند.
 
 فيلم های ايرانی فستيوال
 
چنين انتظار می رفت که فستيوالی در باره حقوق بشر، شامل نمايش فيلم های مستندی در باره نقض حقوق بشر در ايران يا حداقل فيلم هايی در باره رويدادهای خونين اخير باشد اما جز چند فيلم داستانی انتقادی اجتماعی و يک فيلم مستند، تقريبا جای فيلم هايی از اين دست در این فستیوال خالی بود.
از سوی دیگر فستیوالی مثل فستيوال حقوق بشر هنوز در چارچوبی قرار دارد که نمی توان از آن انتظار داشت جایی برای نمایش تصاویر ویدئویی مردم معترض که بسیاری از آنها با دوربین های لرزان و وحشت زده موبایل گرفته شده، در نظر بگیرد.
با این حال فیلم مستندی در باره ایران در اين فستيوال بود که اگرچه موضوع آن ارتباط مستقیمی به رویدادهای بعد از انتخابات ایران نداشت اما فیلمساز در پایان فیلم از تصاویر ویدیویی منتشر شده در یوتیوب استفاده کرده بود.
 
در فيلم ايران صداهای ناشنيده، داوود گرامی فرد فيلمساز مقيم کانادا در سال 2008 به ايران سفر می کند و بدون مجوز دولتی از برخی آدم های سرشناس و عادی فيلمبرداری می کند. هدف او آن طور که از نام فيلمش برمی آيد، ثبت صداهای کسانی است که به باور فيلمساز تا کنون شنيده نشده است.
معلم کمونيستی که سال های قبل از انقلاب را به دلايل اعتقادات سوسياليستی اش در زندان گذرانده و همچنان به اميد تغيير وضعيت سياسی کشورش هست، کاظم بجنوردی مدير دايره المعارف بزرگ اسلامی که در دفتر کارش نشسته و در باره درک خود از اسلام و تفاوت آن با اسلام حاکميت حرف می زند، يکی از خان های ايل قشقايی که در باره نابودی اقتصادی و فرهنگی ايل اش حرف می زند و در نهايت پسر جوان شاعر مسلک و فيلسوف مآبی که کارمند بخش هنری شهرداری تهران است و افکار پريشان فلسفی و سياسی خود را در يک مونولوگ طولانی برای ما روايت می کند، صداهای ناشنيده ای اند که فيلمساز در يک ساختار غيرمنسجم کنار هم چيده و به ما نشان می دهد.
مشکل اصلی فيلم اين است که رويکرد مشخصی ندارد و آدم ها را درست انتخاب نکرده. اين ايده اوليه که آدم ها از طيف های مختلف فکری و سياسی جامعه باشند و انديشه های متفاوتی را نمايندگی کنند، ايده جالبی بود اما فيلمساز در انتخاب های خود هوشمندی نشان نمی دهد و نمی تواند بين انديشه های پراکنده و بی ربط آنها پيوند ايجاد کند.
فيلم از سه اپيزود جدا از هم تشکيل شده که اپيزود اول به طور موازی بين کاظم بجنوردی و معلم چپ سوييچ می شود.
 
 
فصل ايل قشقايی، بی ربط ترين فصل فيلم است و کاملا روشن است که فيلمساز به انگيزه نمايش تصاوير زيبايی از چشم اندازهای طبيعی دشت های جنوب ايران و مردمان ايل با لباس های رنگارنگ، آن را در فيلم خود گنجانده است
وگرنه حرف های خان قشقايی که از اعدام سران ايل(خسروخان قشقايی) و بدبختی های اقتصادی ايل و نابودی آن حرف می زند، ارتباطی با بحث های اپيزود اول فيلم که مشخصا در باره اسلام و سکولاريسم و حاکم شدن ارزش های مذهبی بر جامعه است، ندارد. به علاوه حرف های خان ايل که از فقر و مشکلات مالی مردمان ايل می گويد در تضاد با تصاوير شيک و رنگارنگ فيلمساز از اين مردم قرار دارد.
در اپيزود اول نيز بخش های مربوط به تدريس معلم در کلاس کاملا ساختگی و تحميلی به نظر می آيد. سطح بحث هايی که آقای معلم می کند بالاتر از سطح  دانش کلاس است و با سن بچه های کلاس همخوانی ندارد. آنها در تمام مدت به او مثل موجودی که از فضا آمده، نگاه می کنند.
اما صحنه گورستان خاوران و جمع شدن خانواده قربانيان کشتار سال 67 بر سر قبر بستگان خود و صحنه شراب گيری در خانه، در همين اپيزود، از صحنه های خوب و ديدنی فيلم اند.
حرف های کاظم بجنوردی اما بسيار پخته و دقيق اند. او با نوعی روشن بينی و آزادمنشی در عين حال که از باور هايش دفاع می کند اما برای حقوق مخالفان انديشه خود نيز احترام قائل است. اما فيلمساز نتوانسته بين اين انديشه های اصلاح طلبانه او و افکار راديکال معلم چپ، چالش ايجاد کند.
اصولا فيلم دور از هرگونه چالش و نگاه پرسش گرانه و پوياست و عليرغم توجهش به موضوعی بسيار جالب و حساس نمی تواند وارد عمق آن شود.
در اپيزود مربوط به شاعر سرگردان نيز حرف های جوان بيشتر از آنکه عمق فلسفی داشته باشد بيشتر به شوخی شبيه است. مهمانی شبانه و بحث های روشنفکرانه دوستان جوان در محفل خانگی نيز بی هدف است و هيچ جهت گيری مشخصی ندارد و آدم را ياد بحث روشنفکران در کافه فيلم خشت و آينه ابراهيم گلستان می اندازد با اين تفاوت که گلستان در آنجا عمدا می خواست به هجو فضای روشنفکری ايران در دهه چهل بپردازد اما کارگردان اين فيلم چنين قصدی ندارد و اگر هم داشته است، ما اين را از فيلمش درنمی يابيم.
صحنه آخر فيلم نيز که مجموعه ای از نماهای ويديويی مربوط به شورش های خيابانی روزهای پس از انتخابات و زد و خوردهای مردم با نيروهای پليس است و کاملا روشن است که با دوربين های موبايل گرفته شده، نتيجه گيری و برآيند فيلمساز از حرف های آدم های مختلف فيلم است، ايده ای تحميلی و نمايشی است و نوعی سوءاستفاده کاسبکارانه از حرکت مردم و استفاده راحت طلبانه از نماهايی است که به وسيله آدم هايی گرفته شده که خود جزيی از اين حرکت و در قلب رخداد بوده اند.  
 
فيلم های داستانی ايرانی
 
فيلم های طلای سرخ ساخته جعفر پناهی، کسی از گربه های ايرانی خبر ندارد ساخته بهمن قبادی، و زنان بدون مردان ساخته شيرين نشاط از جمله فيلم های داستانی سينماگران ايرانی بود که در اين فستيوال به نمايش درآمدند.
طلای سرخ ساخته جعفر پناهی از قبل در برنامه فستيوال نبود و احتمالا به خاطر وضعیت سياسی خاص پناهی(که هم اکنون در زندان به سر می برد)، در برنامه گنجانده شد.
پناهی اين فيلم را بر اساس فيلمنامه ای از عباس کيارستمی ساخت که جايزه نوعی نگاه در فستيوال کن را دريافت کرد. داستان جوانی بسيجی که به خاطر شرايط بد اقتصادی، مجبور به سرقت از يک جواهرفروشی می شود. فيلمی در باره بی عدالتی اقتصادی و تضاد طبقاتی در ايران که تا کنون در داخل کشور به نمايش در نيامده است.
 
فیلم بهمن قبادی(گربه های ايرانی) نیز با ساختار مستندگونه خود، تصویر واقع گرایانه و غم انگیزی از زندگی نسل جوان امروز ایران و اميدها و آرزوهای بر باد رفته آنها بود. اين فیلم با ریتم تند و پرهیجان خود و ساختار ضد روایی اش که متاثر از ریتم موسیقی های راک و هیپ هاپ گروه های زیرزمینی ایرانی بود، توانست تصویر متفاوتی از زندگی در تهران امروز را ارائه کند. تصویری که اگرچه محدودیت ها و تنگناهای موجود در جامعه پیچیده و رو به مدرن ایران را نشان می داد، در عین حال بیانگر پویایی، انرژی و نیروی جوشنده و ملتهبی در بطن این جامعه بود که چند ماه پس از ساخته شدن این فیلم، به خیابان ها ریخت و علیه وضعیت موجود، طغیان کرد.
 
 
 
فیلم زنان بدون مردان ساخته شیرین نشاط نیز روایت های موازی از زندگی سه زن ایرانی با خاستگاه های اجتماعی و طبقاتی متفاوت در آستانه کودتای 28 مرداد بود. زنانی که همگی بدون درنظر گرفتن موقعیت طبقاتی و اجتماعی آنها، قربانی اندیشه های مردسالارانه و زن ستیزانه جامعه خویش اند.
شیرین نشاط به خوبی توانسته ساختار روایی اپیزودیک و تودرتو و ذهنی رمان شهرنوش پارسی پور را به سینما تبدیل کند. سبک تصویری فیلم اگرچه یک دست نیست اما در مجموع چشم گیر و خیره کننده است. بزرگ ترین مشکل فیلم، بازسازی صحنه های کودتا و تهران 1328 است که باورپذیری فیلم را به ويژه برای تماشاگران ایرانی تا حد زیادی خدشه دار کرده است.
 
 
روزنامه نگاران و جنگ
 
روایت عکاسان و خبرنگاران از جنگ و به تصویر کشیدن خاطرات تلخ و دردناک آنها از صحنه های هولناک جنگ، همیشه سوژه داغی برای سینماگران بوده است. امسال در جشنواره حقوق بشر دو فیلم با این مضمون وجود داشت. اولی فیلمی بود با نام توطئه بالیبو ساخته رابرت کونولی در باره پنج خبرنگار استرالیایی که در تیمور شرقی بعد از تهاجم نیروهای دولت اندونزی به وضع فجیعی به قتل رسیدند.
رویکرد مستندگونه فیلمساز چه از نظر به کار گیری دوربین روی دست در صحنه های جنگ و تعقیب و گریز خبرنگاران از دست نیروهای مهاجم و چه از نظر کاربرد نماهای به ظاهر آرشیوی که از خبرنگاران مقتول به جای مانده بود، از ويژگی های قابل توجه اين فيلم بود.
فیلمساز هوشمندانه با استفاده از تصاویر دانه دار فيلم های شانزده میلیمتری، لایه روایتی مستندگونه و خبری دیگری ساخته بود که به موازات روایت داستانی اصلی یعنی روایت زندگی خبرنگار دیگری که به جستجوی آنها می آید، حرکت می کرد.
 
فيلم ديگر انتخاب ارجح(Triage) ساخته دنيس تانوويچ بود که آن هم در باره يک عکاس خبری ايرلندی به نام مارک است که برای عکاسی از قربانيان کشتار انفال به دست نيروهای صدام به کردستان عراق می رود.
 
مارک به همراه دوست خبرنگارش، شاهد نبرد خونباری بود که میان این جنگجویان و نیروهای صدام در کوه های کردستان، جریان داشت.
در جبهه کردها، پزشکی است که برای راحت کردن چریک های زخمی از عذاب، تیر خلاص را در مغز آنها شلیک می کند و این صحنه به کابوس دائمی مارک تبدیل شده است.
از طرف دیگر او تجربه شخصی هولناک دیگری را پشت سر گذاشته است که تاثیر روحی و روانی سختی بر او گذاشته است و مارک که در تمام طول فيلم آن را پنهان کرده، در پايان فيلم، با تعريف آن برای دوست دخترش و پدربزرگ او که روزگاری پزشک نیروهای فاشیست فرانکو در جنگ های داخلی اسپانیا بوده، از این عذاب روحی نجات پیدا می کند.
فیلم در مجموع جز بازی خوب کالین فارل در نقش عکاس انگليسی و پرداخت خوب سکانس آخر، ویژگی تازه و قابل ذکری نداشت و بيشتر به تاثير روانی جنگ بر خبرنگاران درگير در آن توجه کرده بود تا کردها و مسائل آنها.                                                                                     
Posted by parvizj at 2:54 AM | Comments (2) | TrackBack