November 30, 2009

ميليتاريسم عرفانی

 
نگاهی به فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند»
 
 
 
خلاصه داستان فيلم:
باب ويلتن( يوان مک گرگور) روزنامه نگار آمريکايی بعد از جدايی از همسرش، برای فرار از تنهايی و ناراحتی به کويت می رود و در آنجا با لين کسيدی(جرج کلونی) سرباز نيروهای ويژه آمريکا آشنا می شود که ادعا می کند که عضوی از واحد سری ارتش آمريکا(جنگجويان جدای) بوده که تحت آموزش های ويژه قرار داشته و اکنون قادر است فکر آدم ها را بخواند، از ديوارهای سخت سيمانی عبور کند، غيب گويی کند و غيب شود، ابرها را بترکاند و با خيره شدن در بزها آنها را از بين ببرد.
فرمانده و بنيانگذار اين واحد ويژه، افسری هيپی مسلک به نام بيل جانگو(جف بريجز) است که با استفاده از تجربيات شخصی اش در جنگ ويتنام، اين واحد را در دهه هشتاد تاسيس کرده و لين کسيدی و لری هوپر(کوين اسپيسی) از سربازان زبده اين واحد و تحت آموزش او بوده اند. دو سربازی که هميشه در رقابت با هم بوده و با يکديگر دشمنی داشته اند.
باب و لين برای احيا مجدد اين واحد نظامی ويژه به عراق می روند و در آنجا گرفتار آدم ربايان می شوند اما موفق می شوند از دست آنها فرار کنند. آنها در عراق نه تنها بيل جانگو را پيدا می کنند بلکه متوجه می شوند که لری هوپر هم آنجاست و يک واحد نظامی مشابه را فرماندهی می کند.
در اينجا لين برای باب اعتراف می کند که يک بار از او خواسته اند که با خيره شدن به يک بز قلب او را از کار بيندازد و او ابتدا از اين دستور سرپيچی کرده اما بعد مجبور می شود آن را اجرا کند و بعد از آنکه بز با نگاه او از پا درمی آيد، او قدرت فوق انسانی اش را از دست می دهد.
اما آنها سرانجام موفق می شوند به کمک بيل جانگو، تشکيلات نظامی لری هوپر را از بين برده و بزها و عراقیان اسير پايگاه او را آزاد کنند.
 
نقد فيلم:
 
تا کنون در سينمای هاليوود با قهرمان ها و جنگجوهای خيالی و غير واقعی بی شماری با ويژگی های فراطبيعی و فوق انسانی مواجه بوديم اما اين بار در فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند» ظاهرا با شخصيت هايی رو در روييم که بايد نيروهای فراطبيعی و فوق بشری آنها مثل مهارتشان در خواندن افکار دشمن، نامرئی شدن، عبورشان از ديوارهای سيمانی و قدرتشان در از پا درآوردن بزها با خيره شدن در چشم آنها را باور کنيم و ترديدی نداشته باشيم که همه اين افراد جزو واحد نظامی ويژه ارتش آمريکا به نام نيو ارث آرمی(New Earth Army) هستند که با تکنيک های خاص ذهنی و فرا طبيعی، عرفان گرايی شرقی و افکار هيپی گرايانه آموزش ديده اند.
 فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند»، بر اساس کتابی به همين نام نوشته جان رانسن روزنامه نگار بريتانيايی ساخته شده.
کتاب جان رانسن، ارتباط بين آموزش های نظامی غيرعادی و تکنيک های فرا طبيعی و ذهنی را که در عمليات نظامی آمريکايی ها بعد از جنگ ويتنام به کار گرفته می شد، بررسی می کند. کتاب سير تحول اين نوع فعاليت ها را در طی سه دهه گذشته بررسی کرده و نشان می دهد که هنوز نيز روش ها زنده اند و در جنگ عراق به کار گرفته می شوند.
پيش از اين نيز سريالی سه اپيزودی بر اساس اين کتاب با عنوان « حاکمان ديوانه جهان» برای شبکه چهار بريتانيا توليد شد که يکی از اپيزودهای آن، «مردانی که به بزها خيره می شوند» نام داشت و فيلم حاضر در واقع روايت ديگری از همان داستان است.
 
تم اصلی کتاب، بررسی ميزان ديوانگی و جنون در ارتش آمريکاست اما «مردانی که به بزها خيره می شوند»، نخستين نمونه از فيلم های کمدی در باره ديوانگی نظامی نيست. دکتر استرنج لاو کوبريک و ديکتاتور بزرگ چارلی چاپلين از مشهورترين نمونه های سينمايی اين ژانرند.
اما اين فيلم در قياس با آثار متفکرانه چاپلين و کوبريک، اثری سطحی و کمدی ای ضعيف و سرگرم کننده است.
فيلم شروع خوبی دارد. ورود لين کسيدی(جرج کلونی) با رفتار عجيب و غريب اش به داستان نويد يک کمدی جذاب و شيرين را می دهد اما بعد از گرفتار شدن او و باب ويلتن(يوان مک گرگور) در دست آدم رباها در عراق و فرار آنها، فيلم به شدت افت کرده و با ماجراهايی که به خوبی تشريح نشده و زمينه ای برای وقوع آنها وجود ندارد، تماشاگر را سردرگم و گيج می کند.
رانسن کتاب خود را بر اساس شخصيت ها و برخی رويدادهای واقعی نوشته است. کاملا روشن است که شخصيت بيل جانگو (افسر هيپی مسلک و مرتاض منش) از روی شخصيت کلنل جيم چنون افسر آمريکايی در زمان جنگ ويتنام خلق شده و ايده تاسيس واحد نظامی «جاسوسان غيب گو»، طرح اين فرمانده آمريکايی بوده. اما رانسن آن را با شخصيت های خيالی و ماجراهای تخيلی ترکيب کرده و خصلت مستند آن را ازبين برده است.
گرنت هسلوو اما در اقتباس خود از کتاب رانسن، از اين فرتر رفته و مرز بين تخيل و واقعيت و شوخی و جدی را ناشيانه به هم ريخته است. بنابراين فيلمش بيشتر از آنکه طنزی جدی در باره جنگ عراق و جنون نظامی گری باشد، اثری مفرح و سرگرم کننده در باره چند آدم عجيب و غريب و بامزه است که درگير ماجراهايی غيرعادی می شوند.
با اينکه فيلم بر اساس کتابی ساخته شده که ادعا می کند بر مبنای رويدادها و شخصيت هايی واقعی است و در ابتداى فيلم اين نوشته را مى‌بينيم که «اين داستان واقعى‌تر از آن است که باورتان بشود.»، با اين حال تماشاگر درمی ماند که کدام صحنه ها واقعی است و کدام صحنه ها جنبه خيالی و شوخی دارند.
در طول تماشای فيلم دائما از خود می پرسی که آيا اين آدم ها واقعی اند و آنچه که می بينی واقعا اتفاق افتاده. آيا هرگز چنين واحد سری ای در ارتش آمريکا وجود داشته و اگر داشته نقش آن در جنگ عراق و عمليات نظامی خاورميانه، چه بوده است.
 
به علاوه مشخص نمی شود که بيل جانگو، لين کسيدی و لری هوپر، جنگجويانی با قدرت های فوق انسانی اند يا ديوانه هايی اند که با ذهنيات و پريشان و تخيلات عجيب و غريب خود سرگرمند.
روايت فيلم بين حال و گذشته در نوسان است اما بخش اصلی آن مربوط به زمان حال است. فيلم درواقع داستان دو شخصيت است که هر يک با هدف متفاوتی همسفر می شوند. باب ويلتن می خواهد با اين سفر و درگير شدن در ماجرايی هيجان انگيز، از يک سو گذشته تلخ خانوادگی و جدايی از همسرش را فراموش کرده و از سوی ديگر به عنوان يک روزنامه نگار، به کنجکاوی حرفه ای اش پاسخ دهد. لين کسيدی نيز به دنبال اهداف نظامی و ايده های عجيب و غريب خود هست.
اما اين دو شخصيت در پايان عليرغم از سر گذراندن ماجراهای خطرناک و هيجان انگيز، به تحول تازه ای نمی رسند و اين سفر پرماجرا، شناخت تازه ای از جهان و مسائل آن به آنها نمی دهد.
ويلتن بعد از بازگشت به آمريکا قصد دارد به همه بگويد چه اتفاقاتى برای او در اين سفر رخ داده اما بازگو کردن اين ماجراها، جز سردرگمی مخاطبانش حاصلی ندارد.
 
بيل جانگو(جف بريجز) معتقد است که جنبش هيپی گری و عرفان شرقی بايد با آموزش نظامی ترکيب شود تا ضامن صلح جهان باشد. انديشه ای ساده لوحانه و ايده آليستی که در دنيای خشن و ميليتاريستی امروز کاربردی ندارد.
او سربازان آمريکايی را وا می دارد به جای سينه خيز رفتن و مشق نظامی کردن، برقصند و مواد مخدر مصرف کنند که اين صحنه ها، به خاطر گروتسک بودن، خنده دارتر از بقيه صحنه های کمدی فيلم اند.
گرنت هسلوو کارگردان اين فيلم که قبلا بازيگر و تهيه کننده بود و فيلم «شب به خير، موفق باشی» جرج کلونی را تهيه کرد، اينک با حمايت همه جانبه جرج کلونی، دومين فيلم خود را کارگردانی کرده که عليرغم داشتن برخی عناصر کمدی های برداران کوئن، حاصل آن کمدی ای سرد و بی روح به سبک آثار طنز و کمدی های خشک و بی نشاط انگليسی است.
جرج کلونی جز در برخی لحظه ها، بازی کمدی چشمگيری از خود نشان نمی دهد و در آن لحظه ها نيز حرکات کمدی او و سيمای ظاهری اش، بيشتر يادآور شخصيت اورت در فيلم آه برادر کجايی؟ برادران کوئن است.
شخصيت جف بريجز و نوع کمدی ای او نيز تا حد زيادی از روی شخصيت او در فيلم لبوفسکی بزرگ برادران کوئن کپی برداری شده اما برخلاف کمدی های گرم و جاندار و انديشمندانه برادران کوئن، طنز اين فيلم بسيار ضعيف و کم عمق است.
 
قصد فيلمساز در خلق مضحکه ای در باره جنگ و هجو قدرت نظامی، خوی ميليتاريستی و پارانويای نظامی، کاملا روشن است اما شيوه روايت او و شخصيت پردازی ضعيف اش اجازه نمی دهد که اين ايده به درستی اجرا شود.
 
به نظر می رسد هاليوود اکنون به اين نتيجه رسيده که در شرايطی که روزانه ده ها سرباز آمريکايی و انگليسی در عراق و افغانستان کشته می شوند، ساختن فيلم های کمدی در باره اين جنگ، خيلی بهتر از فيلم های جدی با درونمايه هايی تراژيک در باره جنگ و قربانيان آن است و می تواند تا اندازه ای التيام بخش روان آسيب ديده تماشاگران آمريکايی بعد از بحران های هولناک اخير باشد.
Posted by parvizj at 10:49 PM | TrackBack

November 28, 2009

بهترين های فستيوال فيلم لندن

اين مطلب را بعد از پايان کار فستيوال فيلم لندن برای سايت بی بی سی نوشتم که دوباره اينجا منتشر می شود:
پنجاه و سومين دوره فستيوال فيلم لندن سرانجام شب گذشته(پنج شنبه 29 اکتبر) با نمايش فيلم « بچه ناکجا آباد» (Nowhere Boy)ساخته سم تايلر وود به کار خود پايان داد.
فستيوالی که عليرغم قدمت واعتبار جهانی اش، برخلاف فستيوال های فيلم بزرگ و پرزرق و برق دنيا مثل فستيوال فيلم کن و ونيز، در فضايی نسبتا آرام و بدون هياهو و جنجال های مرسوم رسانه ای برگزار شد. يکی از ويژگی های مهم اين فستيوال و تفاوت آن با فستيوال های ديگر، جنبه مردمی آن است و اينکه برای برگزارکنندگان اين فستيوال حضور مردم و استقبال آنها از فيلم ها اهميت بيشتری نسبت به حضور اهل سينما و مطبوعات و رسانه ها دارد.
سال گذشته فستيوال فيلم لندن با فيلم « ميليونر زاغه نشين» ساخته دنی بويل پايان يافت، فيلمی که جوايز اسکار را درو کرد و به موفقيت عظيمی در گيشه دست يافت. امسال نيز پيش بينی می شود فيلم مراسم اختتاميه فستيوال يعنی « بچه ناکجا آباد» به همان اندازه موفق باشد. فيلمی که نخستين کار سينمايی بلند کارگردان آن سم تايلر وود است که بيشتر به عنوان عکاس و هنرمند کانسپچوال آرت شناخته شده است. فيلمی بيوگرافيکال در باره جان لنون خواننده مشهور موسيقی پاپ و عضو گروه بيتل ها که برخلاف تمام فيلم هايی که در ساليان اخير در باره جان لنون ساخته شدند، بيشتر به دوران اوليه زندگی لنون و شکل گيری شخصيت هنری او می پردازد.
با فيلمنامه ای از مت گرين هال که قبلا فيلمنامه خوب « کنترل» را در باره گروه «جوی ديويژن» نوشته بود و مهارت خاصی در نوشتن بيوگرافی های تصويری هنرمندان موسيقی مدرن دارد.
فيلمساز، زندگی جان لنون(با بازی آرون جانسن) را از زمان 15 سالگی اش در ليورپول دنبال می کند. زمانی که او نوجوانی تشنه تجربه و نوآوری است. نوجوانی که کودکی اش را در کنار عمه اش گذرانده که عاشق موسيقی چايکوفسکی است و بعد نيز در دامان مادری که طرفدار موسيقی جی هاوکينز است، بزرگ می شود و به اين ترتيب سليقه هنری او شکل می گيرد و بعد آشنايی اش با پل مک کارتنی که باعث ايجاد تحولی اساسی در زندگی اش می شود.
 
نمايش بيش از 190 فيلم بلند و 113 فيلم کوتاه و مستند در ژانرها و قالب های گوناگون از کشورهای مختلف جهان، فرصت کم نظيری بود برای علاقمندان جدی سينما که تماشای فيلم های تازه از فيلمسازان کهنه کار و نوظهور را يک جا و همزمان تجربه کنند و عطش سينمايی خود را فرو نشانند.
مطمئنا برای تماشاگران سينما اين امکان وجود دارد که بعد از پايان اين فستيوال، به تماشای فيلم های بزرگ و پر هزينه ای چون « مردانی که به بزها خيره می شوند»، « مستر فاکس فوق العاده»، « تحصيل»، « ستاره تابناک» و « پسرها باز می گردند»، در سالن سينماهای محلی شان بپردازند اما بسياری از آثار سينماگران مستقل و غير تجاری چون بريلانته مندوزا، اليا سليمان، بهمن قبادی، رابرت کونولی، گاسپار نوئه، اصغر فرهادی، کلوديا يوسا و شيرين نشاط، احتمالا يا هرگز رنگ سالن های سينماهای محلی و زنجيره ای را نخواهند ديد و يا بايد ماه ها تماشای آنها را بر روی پرده يا دی وی دی انتظار کشيد.  
 
انقلاب فرانسوی
وارد خلا شو
 
سينمای فرانسه مطابق معمول هر سال، امسال نيز حضور چشمگيری در فستيوال فيلم لندن داشت. در بخش «انقلاب فرانسوی»، فيلم های درخشانی از ژاک اوديار(يک پيامبر)، گاسپار نوئه(وارد خلاء شو)، ژان پير ژنه(ميک مکس) و سدريک کان(افسوس ها) به نمايش درآمد.
فيلم « وارد خلاء شو»(Enter the Void) ساخته گاسپار نوئه، يک تجربه سينمايی بديع و منحصر به فرد سينمايی بود که درک معمول ومتعارف از مفهوم سينما را تغيير می دهد. روايتی پيچيده و ذهنی از زندگی و مرگ اسکار شخصيت اصلی فيلم و خواهر رقاصه اش که سال ها بعد از مرگ والدين شان در يک تصادف اتومبيل، در ژاپن به هم می پيوندند اما سرنوشت خواب ديگری برای آنها ديده است. ذهنيت تصويری گاسپار نوئه و کار شگفت انگيز او با دوربين سيال و استفاده خلاقانه او از رنگ، داستان ملودراماتيک روانکاوانه او را از سطح معمول فراتر برده و کيفيتی غريب به آن می بخشد و تماشاگر را همزمان در لحظات لذت، نشئه گی، خماری و مرگ اسکار شريک می سازد.
  
 
فيلم ميک مکس(Micmacs) ساخته ژان پير ژنه نيز فيلمی بود که به سبک هميشگی ژنه ساخته شده بود يعنی آميزه ای از فانتزی، خيال پردازی و طنز و شوخی. داستان جوانی که پدرش را در جنگ از دست می دهد و خود نيز تصادفا در يک درگيری بين گانگسترها در خيابان گلوله می خورد اما زنده می ماند و بعد سعی می کند که به ياری دوستان آسمان جل اش از صاحبان کارخانه اسلحه سازی و کسانی که با توليد آن گلوله ها باعث مرگ پدرش و مجروح شدن خودش شده بودند، انتقام بگيرد و زرادخانه های آنها را نابود کند. ميک مکس اثری ضدجنگ است که با لحن کمدی و در قالب فانتزی به افشای سياست های جنگ طلبانه دولت فرانسه و همدستی آن با دلالان اسلحه و جنگ افروزان می پردازد.
فيلمی که از نظر به کارگيری جلوه های بصری، فيلمبرداری، تدوين و تخيل سينمايی، اثری جذاب و بسيار ديدنی است.
اما سدريک کان فيلمسازی است که به اميال درونی انسان توجه زيادی نشان می دهد. اميالی شيطانی که انسان را به طرف جنون و جنايت سوق می دهند. تضاد بين نيروهای بازدارنده اخلاقی و اجتماعی و اين ميل سرکش و افراطی، سرمنشا درام روانکاوانه و پرقدرت « افسوس ها»ست. درامی که در سنت درام های زناشويی فرانسوی بر محور عشق، خيانت و زنا، ريشه دارد که استادان آن کلود شابرول، کلود سوته و فرانسوا اوزون اند. بازی های درخشان ايوان اتال و والريا برونی از امتيازهای برجسته فيلم است.
 
سينمای خاورميانه
 
از سينمای فلسطين و اسرائيل نيز چند فيلم بسيار خوب در فستيوال به نمايش درآمد.
فيلم «عجمی» کاری جسورانه و غافلگير کننده از سينمای اسرائيل بود که دو کارگردان فلسطينی و اسرائيلی به نام های اسکندر کوپتی و يارون شانی به طور مشترک آن را کارگردانی کرده بودند و داستان های موازی از زندگی چند جوان عرب عاصی و بی پول در مناطق اشغالی فلسطين را به شيوه «پالپ فيکشن» تارانتينو و فيلم های آلخاندرو گونزالس روايت می کرد و سرنوشت تلخ و تراژيک آنها را به هم گره می زد.
 
«زمانی که باقی می ماند» ساخته سينماگر فلسطينی، اليا سليمان، فيلمی اتوبيوگرافيگال از زندگی فيلمساز بود که پس از سال ها به سرزمين مادری اش در ناصريه بازمی گردد و در اين سفر، خاطرات تلخ و شيرين گذشته و کودکی اش در نظرش مجسم می شود. در اين فيلم، سليمان با بيان طنزآميز و شوخ طبعانه اش، تاريخ دردبار فلسطين را در طی شصت سال از 1948 تا امروز روايت می کند.
فيلم «لبنان» ساخته ساموئل مائوز از اسرائيل، فيلمی ضدجنگ و تکان دهنده از کارگردانی تازه کار بود که پيش از اين جايزه شير طلايی فستيوال ونيز را دريافت کرد. فيلمی که داستان آن در سال 1982 و زمان حمله اسرائيل به خاک لبنان اتفاق می افتد. جز ابتدا و انتهای فيلم که نمايی از يک مزرعه گل های آفتابگردان است، تمام فيلم در درون يک تانک اسرائيلی می گذرد و ما از زاويه ديد راننده تانک شاهد فجايع و رويدادهای تکان دهنده ای می شويم که در مقابل دوربين اتفاق می افتد. فيلم کارگردانی بسيار خوبی دارد. دوربين در يک فضای بسته و محدود، بسيار خوب عمل می کند و واکنش های عصبی و روابط پرتنش سربازان آشفته و درمانده درون تانک را به خوبی نشان می دهد. سربازانی که به روايت فيلمساز، ناخواسته و از روی اجبار وارد جنگی شده اند که نه تنها انگيزه و هدف آن برايشان روشن نيست بلکه حتی تصور روشنی از دشمن رودررويشان و موقعيت جغرافيايی خود ندارند و تنها تابع فرماندهان خود اند.
مشکل فيلم اين است که با کاشتن دوربين در درون تانک و با اتخاذ زاويه ديد سربازان اسرائيلی، عملا تماشاگر را در موقعيت اين سربازان قرار داده و او را وامی دارد که با آنها همذات پنداری کند و آنها را قربانيانی بی گناه فرض کند که ناگزير دست به جنايت می زنند.
 
فيلم مستند جسورانه ديگری هم بود به نام « افترا»(Defamation) ساخته يائوو شمير فيلمساز اسرائيلی که جايزه بهترين فيلم مستند فستيوال(جايزه جان گريرسن) را دريافت کرد. فيلمساز سعی کرد در روايت اش از يک موضوع بحث برانگيز و جنجالی يعنی يهودی ستيزی و هولوکاست منصف و صادق باشد. او همه نظرات افراطی هر دو دسته يعنی يهوديان راست گرای صهيونيست و منکران هولوکاست(مثل نورمن فينکلشتاين نويسنده کتاب « صنعت هولوکاست» را که معتقد است جنايت های نازی ها باعث توجيه جنايت های اسرائيل در فلسطين شده)، کنار هم قرار داده و از تماشاگر می خواهد در باره آنها قضاوت کرده و نتيجه گيری کند.
 
سينمای بريتانيا
 
نمايش چند فيلم مستقل درخشان و خوش ساخت از سينمای بريتانيا در فستيوال امسال، نشانه ظهور استعدادهايی تازه در سينمای بی رمق و فرتوت اين کشور است. در کنار نمايش فيلم های استوديويی پرهزينه و سنگينی چون « تحصيل» ساخته لون شرفيگ، « پسرها باز می گردند» ساخته اسکات هيکز و «والهالا طلوع می کند» ساخته نيکلاس ويندينگ رفن، و «39 باشکوه» ساخته استيون پولياکوف، فيلم های خلاقانه ای چون « قفسه 44 اينچی» ساخته مالکوم ونويل و « لگدها» ساخته ليندی هيمن، واقعا اميدوار کننده است.
قفسه 44 اينچی با بازی های خوب جان هرت(برنده جايزه ويژه فستيوال به عنوان بهترين بازيگر) و ری وينستن، درامی قدرتمند با تم های شکسپيری مثل عشق، خيانت و انتقام بود که به شيوه ای پينتری روايت می شد. با ديالوگ هايی فوق العاده که به سبک آثار پينتر و درام نويسان ابزورد، دارای طنينی سرد و ويرانگرانه بود. مسئله اصلی فيلم اين بود که چگونه می توان در دنيايی مردسالار و متعصب که تنها به شرافت خانوادگی و ارزش های مردسالارانه اش می انديشد به عشق فکر کرد و از انتقام دست کشيد. 
 
 
سينمای ترکيه
 
امسال از نوری بيلگه جيلان، علی اوزگن ترک، فرزان اوزپتک و ديگر فيلمسازان سرشناس ترک، فيلمی در فستيوال نبود اما به جای آن مستند بسيار ديدنی و جذابی از اين کشور درميان فيلم ها بود به نام « سفر به ماه» ساخته کوتلاگ آتامان که داستانی تاريخی مربوط به دهه پنجاه را به کمک مجموعه ای از عکس های قديمی و مصاحبه ها روايت می کرد.
داستان فانتزی مردمی روستايی که به دنبال موفقيت فضانوردان روسی در سفر به فضا، غيرتی شده و رگ ملی شان به جوش می آيد و تصميم می گيرند چند تن از مردان روستا از جمله چوپان ده را سوار بر مناره حلبی مسجد کرده و به کره ماه بفرستند. فيلمی که به شيوه ای غريب و طنزآميز بازگو می شد و طنز و شوخی جاری در عکس های قديمی و سياه و سفيد روستا در کنار حرف های جدی و علمی فيزيکدانان و روشنفکران ترک، تضاد جالبی ايجاد کرده بود که توصيف دقيقی از شکاف عظيم بين سنت و مدرنيته در جوامع روبه توسعه ای مثل ترکيه بود و از اين نظر فيلم های اسرارگنج دره جنی ساخته ابراهيم گلستان و آن شب که بارون اومد کامران شيردل را در ذهن نگارنده تداعی می کرد.
 
ستاره ای متولد می شود
 
فستيوال فيلم لندن امسال کشف تازه ای داشت و آن ظهور بازيگر مستعد و خلاقی بود به نام کری موليگان که با فيلم « تحصيل» (An Education) ساخته لون شرفيگ به سينما معرفی شد. بازيگری که دانش آموخته رشته بازيگری بود و در چند سريال تلويزيونی در نقش های نه چندان مهم بازی کرده بود اما اين بار در نقش يک دختر تين ايجر محصل و تيزهوش که پدر و مادرش می خواهند او را به دانشگاه آکسفورد بفرستند اما آشنايی اش با مرد متاهل پولداری به نام ديويد، مسير زندگی او را عوض می کند و او را بر سر دو راهی قرار می دهد. کری موليگان، اين ترديد و بحران عاطفی و تحول جنی از يک دختر تين ايجر به يک زن بالغ و جذاب را با قدرت نشان داده است. 
 
Posted by parvizj at 2:11 AM | TrackBack

November 23, 2009

برخی گمانه زنی ها در باره شماره چهارصد مجله فيلم

 
مدت هاست که مجله فيلم به دستم نمی رسد و در طی اين سال های زندگی در غربت، تنها يکی دو دوره آن به طور مرتب به دستم رسيده اما به دلايلی ديگر نتوانسته ام آبونمان خود را تمديد کنم و لذا در سال های اخير تنها از طريق وب لاگ های سينمايی برخی دوستان سينمايی ام مثل هوشنگ گلمکانی(فيلم نوشته ها) و بهروز تورانی(فانوس خيال) و يا سايت خود اين مجله، از محتوای شماره های جديد آن به صورت فهرست وارد باخبر شده ام. بنابراين شماره چهارصد مجله فيلم را هنوز از نزديک نديده ام و اين يادداشت را صرفا بر مبنای همان معرفی کوتاهی که از محتوای اين شماره در سايت مجله فيلم آمده، می نويسم.
مجله فيلم در شماره چهارصد خود، به شيوه مجله معروف سينمايی سايت اند ساوند، از 92 منتقد، مترجم و نويسنده سينمايی ايرانی در باره بهترين فيلم های ايرانی و خارجی عمرشان نظرخواهی کرد. من جزو آن 92 نفر نيستم چرا که مجله فيلم و سردبير مهمان آن اصلا از من برای شرکت در اين نظرخواهی دعوت نکردند و  نخواستند که من نيز با مسافران اين به اصطلاح خودشان، « کشتی روياها» همسفر شوم.  اين موضوع، فارغ از اينکه آيا اساسا به اين گونه نظرخواهی ها و انتخاب ها اعتقاد دارم يا نه و شرکت در آنها را موثر و ضروری می دانم يا نه، کنجکاوی مرا برانگيخته و ذهن مرا مشوب کرده که واقعا چرا دوستان مجله فيلم، هنگام اين نظرخواهی نام مرا از قلم انداخته اند. اين کنجکاوی زمانی افزايش يافت که برخی از دوستان منتقد از جمله حميدرضا صدر عزيز زمانی که در فستيوال لندن بود از من پرسيد که چرا در نظرخواهی مجله فيلم شرکت نکردی و من که کاملا از وجود اين نظرخواهی بی خبر بودم پرسيدم کدام نظرخواهی؟ من اصولا آدم بدبينی نيستم و به تئوری توطئه نيز اعتقاد ندارم و همين دليل نمی خواهم حتما فرض را بر اين بگذارم که اين بی اعتنايی عمدی بوده بلکه به جای آن دوست دارم به وجود برخی احتمالات در اين زمينه بينديشم:
 
1-      مجله فيلم و سردبير مهمان آن اصلا نام شخصی به نام پرويز جاهد را نشنيده و نمی دانند که او احتمالا منتقد يا نويسنده يا مترجم است و احتمالا در باره سينما می نويسد.
 
2-      مجله فيلم و سردبير مهمان آن نام مرا احتمالا شنيده اند اما مرا جزو منتقدان، نويسندگان و مترجمان سينمايی به حساب نياورده و لايق همسفری با سرنشينان « کشتی رويايی» خود ندانسته اند.
3-      مجله فيلم و سردبير مهمان آن می دانند که شخصی به نام پرويز جاهد وجود داشته که سال ها قبل در نشريات فرهنگی، ادبی، هنری و سينمايی طراز اول اين مملکت مثل دنيای سخن، کلک، آدينه، فصلنامه فارابی، صنعت و سينما، سينما و مردم، گزارش فيلم، جامعه، طوس، شرق، عصر آزادگان، اعتماد و گاهی نيز همين مجله فيلم می نوشته اما اکنون به دليل اينکه ديگر برای آنها نمی نويسد يا اينکه بسياری از اين نشريات به ياری سانسور ديگر وجود ندارند و مرده اند، پس او نيز در واقع از نظر آنها وجود ندارد و احتمالا مرده است.
 
 
4-      مجله فيلم و سردبير مهمان آن، نوشتن مستمر برای رسانه های خارج از کشور و سايت های بين المللی و فعالی چون بی بی سی و راديو زمانه را اصلا نوشتن به حساب نمی آورند چرا که احتمالا درک محدودی از تعريف رسانه و نقد فيلم در جهان امروز دارند و احتمالا به نظر آنها، نويسنده و منتقد سينمايی کسی است که تنها برای نشريات چاپی داخل کشور بنويسد(حضور برخی نويسندگان و منتقدان ايرانی مقيم خارج مثل پرويز دوايی، بهروز تورانی و حميد نفيسی در اين نظرخواهی تا حدی اين گمان را باطل می کند اما بايد توجه داشت اين نويسندگان هنوز گاه گاهی برای مجله فيلم مطلب می نويسند يا به نوعی با آن همکاری دارند).
5-      مجله فيلم و سردبير مهمان آن، تنها به سراغ کسانی که به عنوان منتقد و نويسنده و مترجم می شناخته يا نامشان را شنيده بود، رفته اند و به خود زحمت نداده اند که در مورد کسانی که نمی شناسند، تحقيق کنند.
6-      مجله فيلم و سردبير مهمان آن مرا می شناخته و به عنوان نويسنده يا منتقد يا مترجم قبول داشته اما به هيچ شکلی به من دسترسی نداشته اند و لذا نمی توانسته اند از من برای شرکت در اين نظرخواهی دعوت کنند( اين احتمال نيز بسيار ضعيف است چرا که به گمان من سردبير و تعدادی از نويسندگان اين مجله و همين طور بسياری از کسانی که از آنها نظرخواهی شده، در طی اين سال ها به شکل های مختلف با من در تماس بوده اند و حداقل آدرس ای ميل مرا داشته اند.)  
 
7-      همه گمانه زنی ها و احتمالات بالا غلط است. احتمالا مجله فيلم و سردبير محترم آن نام مرا در آخرين لحظه از فهرست خود خط زده اند.
 
 
اين نوشته مجيد اسلامی هم در وب لاگ هفت و نيم در اين زمينه خواندنی است.
Posted by parvizj at 3:25 AM | Comments (1) | TrackBack

November 17, 2009

فراز و فرود فوتوريسم

 

به مناسبت صد سالگی جنبش فوتوريسم




 چندی قبل موزه تيت مدرن لندن به مناسبت صدمين سالگرد پيدايش جنبش هنری فوتوريسم، نمايشگاهی ترتيب داد که بزرگ ترين نمايشگاه در زمينه هنر فوتوريستی بود که در سی سال اخير در لندن برپا شد.

 

اين نمايشگاه، مهم ترين آثار هنرمندان برجسته فوتوريست اروپايی از نقاشان و مجسمه سازان ايتاليايی مثل اومبرتو بوچيونی، جياکومو بالا، کارلو کارا، لوئيجی روسولو، جينو سورينی، تا هنرمندان فرانسوی مثل برادران دوشان، فرنان لژه  و سونيا دلونی تا ناتاليا گونچاروا، ليوبوف پوپووای روسی و ديويد بومبرگ بريتانيايی را به نمايش گذاشت. همين طور برخی کارهای پابلو پيکاسو هنرمند کوبيست اسپانيايی، و ژرژ براک نقاش کوبيست فرانسوی نيز که در ارتباط تنگاتنگ با اين جنبش بودند، نيز جزئی از کارهای به نمايش درآمده در اين نمايشگاه بود.

به همين مناسبت برنامه اسلايد شويی برای جديد آن لاين تهيه کردم که می توانيد اينجا تماشا کنيد.

اين نوشته نيز متن کامل نوشته ای است که در جديد آن لاين به طور خلاصه منتشر شد.

 

پيشگامان فوتوريسم

 

 

 

فوتوريسم يا فيوچريسم از ريشه «فوتور» يا «فيوچر» (future) به معنی «آينده گرايی»، مكتبی ادبی و هنری است که ابتدا در سال ۱۹۰۹ با بيانيه ادبی فيليپو ـ توماسو مارينتي (Filippo-Tommaso Marinetti) شاعر و نويسنده ايتاليايی به عنوان نظريه پرداز و بنيانگذار فوتوريسم در ايتاليا بنا نهاده شد و به دنبال آن درفرانسه، روسيه و بريتانيا گسترش يافت.

فوتوريست ها عاشق حرکت، سرعت، سروصدا، هياهو، صنعت، ماشين، آلودگی و شهرها بودند و اين چيزها بود که آنها را به هيجان می آورد.

هنرمندان فوتوريست، ديناميسم و حرکت را نه تنها در ماشين و چرخ جستجو می کردند بلکه عضلات انسانی و انرژی و جنبشی که در آن بود نيز آنها را بر می انگيخت.

 

مارينتی در بيانيه خود خواهان ويرانی همه نهادهای فرهنگی مثل موزه ها و کتابخانه ها که ارزش ها و دستاوردهای فرهنگی و تاريخی گذشته را پاس می داشتند، شد.

وی در اين بيانيه، جسارت، شجاعت و طغيان را عناصر ضروری شعر خود معرفی کرد.

 

 مانيفست فوتوريسم مارینتی اما محدود به ادبيات نماند و به هنرهای تجمسی و نمايشی مثل سينما و تئاتر نيز کشيده شد چرا که وی معتقد بود که این سبک هنری بايد به درون تمامی لايه های زندگی مدرن نفوذ کند. 


 

 

اومبرتو بوچيونی نقاش ، پيكره سازو نظريه پرداز ايتاليايي از پيشگامان جنبش فوتوريسم بود که برخی از مهم ترين آثارش در نمايشگاه تيت مدرن به تماشا گذاشته شده بود.

 

بوچيونی خيلی زود تحت تاثير بيانيه فوتوريسم مارينتی در شعر قرار گرفت و نخستين بيانيه فوتوريست ها در نقاشی و به دنبال آن  «بيانيه ي فني نقاشان فوتوريست» را در سال 1912انتشار داد.

در اين بيانيه که خطاب به هنرمندان جوان ايتاليايی انتشار يافت، آمده است:

 

« ما عليه پرستش بزدلانه بوم های قديمی، مجسمه های کهنه و اشيا خنز پنزری و عليه هرچيز مبتذل و کرم خورده و زنگ زده در اثنای زمان، طغيان خواهيم کرد. »

 

نقاشان فوتوريست در بيانيه خود خواستار نابودی فرهنگ گذشته، دلبستگی به عتيقه ها، فضل فروشی هنری و فرماليسم دانشگاهی شدند.

 

بوچيونی به همراه گروه ديگری از پيروان فوتوريسم، در نخستين نمايشگاه  آثار فوتوريست ها که در گالری برنهايم در پاريس برپا شد، شركت كرد.

 

تحرک، پويايی و سرعت از شاخصه های اصلی آثار بوچيونی و هنرمندان ديگر فوتوريست بود که به خوبی در اثر مشهور او يعنی مجسمه برنزی « فرم های يگانه تداوم در فضا» که در سال 1913 خلق کرد، قابل پی گيری است.

اين مجسمه كه از جمله شاهكارهای هنر مدرن است، معنايي را كه در ذات يك شی معمولي نهفته است، عيان مي كند.

 

 حالت های ذهن، نام تابلوی سه لتی از بوچيونی است که در اين نمايشگاه به تماشا گذاشته شده بود. تابلويی که  بوچيونی آن را در سال 1911 بعد از ديدار خود از پاريس در سه قسمت نقاشی کرد: خداحافظی، آنها که می روند و آنها که می مانند.

 

زمانی که نقاشان ايتاليايی فوتوريست وارد پاريس شدند، شور و نشاط، رنگ، جنب و جوش و هيجان حاکم بر فضای کاباره های پاريس، آنها را به شدت تحت تاثير قرار دارد. در همين دوره بود که کاباره به يکی از سوژه های اصلی سورينی و نقاشان ديگر فوتوريست تبديل شد.

 

سرعت، حرکت و ديناميسم را يک جا می توان در تابلوی رقص پان پان در کاباره مونيکو اثر جينو سورينی مشاهده کرد. تابلويی در ابعاد بسيار بزرگ با رنگ ها و فرم های چشمگير.

 

 

فوتوريست ها برخلاف رمانتيک ها و امپرسيونيست ها، به طبيعت بی اعتنا بودند و در آثارشان  از تصوير کردن مناظر طبيعي مثل جنگل، كوه و دريا پرهيز می کردند. به جای آن تاکيد آنها بر جلوه ها و مظاهر تمدن صنعتی و شهر بود که برای آنها نمادی از مدرنيته و پيشرفت بود. شهری که مامن و پناهگاه انسان بی قرار، شجاع و پرتکاپوی دنيای صنعتی بود.

 

تابلوی « تشييع جنازه آنارشیستی به نام گالی » اثر کارلو کارا(1911)، همه آنچه را که فوتوريست ها در بیانیه خود دنبال آن بودند، در خود دارد. کارا اين تابلو را بعد از کشته شدن گالی، جوان آنارشيست ايتاليايی که در اعتصاب سال 1904 به وسيله پليس در خيابان های ميلان کشته شد، تصوير کرده است.

 

ويژگی مهم اين نقاشی و نقاشی های مشابه آن، اين بود که به شکلی انتزاعی و جدا از پس زمينه های سياسی و اجتماعی، تصوير شده است.

 

جمعيت انبوه و توده های بی شکل و بی هويت در تابلوی «شورشی» اثر لوئيجی روسولو نيز نمونه ديگری است که خشونت انقلابی را در فرم های آبستره ارائه کرده است.



 

 

کوبيسم و فوتوريسم

 

يکی از بخش های اصلی اين نمايشگاه مربوط به رابطه بين کوبيسم و فوتوريسم بود.

تاثير پذيری فوتوريست ها از کارهای اوليه پابلو پيکاسو و ژرژ براک، غيرقابل انکار است.

 

در سال 1912 نمايشگاه فوتوريست ها در پاريس گشايش يافت و آثار هنرمندان کوبيست در کنار فوتوريست ها به نمايش گذاشته شد. در آن جا بود كه آنان  كارهای خود را در اساس متفاوت با تجربه كوبيست ها يافتند.

 

تفاوت های بين کوبيسم و فوتوريسم بيشتر از شباهت های آنهاست. کوبيست ها بيشتر طبيعت بيجان و چهره انسانی را به سبک خود نقاشی می کردند اما فوتوريست ها، سوژه های متحرک مثل اتومبيل، قطار، هواپيما، رقاص کاباره، دوچرخه سوارها، حيوانات و جمعيت شهری را می پسنديدند.

فوتوریسم ترسیم اشیاء و اشکال از زوایای گوناگون را از کوبیسم اقتباس کرده اما روش استفاده آنها از قلم مو و نحوه ترکیب رنگ ها در کارهايشان، متفاوت با نقاشان کوبيست بود.

 

 

فرانسوی ها و جنبش فوتوريسم

 

نمايشگاه فوتوريسم علاوه بر ايتاليا، خاستگاه های ديگر جنبش فوتوريسم از جمله فرانسه و روسيه را نيز معرفی می کند.

برادران دوشان(مارسل، ژاک و ريموند) از جمله هنرمندان فرانسوی بودند که با جنبش فوتوريسم در آغاز همراه شدند.

تاثير تکنولوژی بصری مثل عکاسی و راديوگرافی و علم رياضی در کارهای برادران دوشان در اين دوره کاملا هويداست. تاثيری که به عنوان بازتاب وضعيت های گوناگون شعور خودآگاه در کارهای آنها مطرح بود.

تابلوی بازيگران شطرنج اثر مارسل دوشان نمونه ای از اين گرايش است.

 


اما علاوه بر برادران دوشان، هنرمندان ديگری نيز بودند که گرايش های فوتوريستی را می توان در کارهايشان مشاهده کرد. هنرمندانی چون فرنان لژه، رابرت و سونيا دلونی و فرانسيس پيکابيا که گيوم آپولينر شاعر آوانگارد فرانسوی آنها را تحت عنوان اورفيسم(Orphism) دسته بندی کرد. عنوانی که از نام اورفه شاعر و آهنگساز اسطوره ای يونان گرفته شده بود و به اين جنبش خصلت شاعرانه ای می بخشيد.

 

از ميان اين هنرمندان، فرنان لژه به تحسين فوتوريست های ايتاليايی پرداخت و نقاشی هايی به سبک آنها خلق کرد. تابلوهای «عروسی» و « تضاد فرم ها» که لژه در سال 1912 و 1913کشيد، بيشتر ويژگی های فوتوريستی را در بر دارد.  در حالی که رابرت دلونی به رد نقاشان ايتاليايی پرداخت و هرگونه تاثيرپذيری از آنها را انکار کرد و خود مدعی به وجود آوردن اين جنبش شد. نقاشی «فرم های دوار»، « برج ايفل»  و « تيم بسکتبال کارديف» اثر رابرت دلونی، نمونه هايی از نقاشی به سبک اورفيسم است که در اين نمايشگاه ارائه شده است.

 

 

فوتوريسم روسی

 

در مارس 1909 بيانيه شعر فوتوريسم و در سال 1912 بيانيه نقاشی فوتوريست ها به زبان روسی ترجمه شد و بدين گونه باعث به وجود آمدن سبک کوبو فوتوريسم در روسيه گرديد. ميخائيل لاريانوف، ناتاليا گونچاروا، الکساندرا اکستر و کازيمير مالويچ از جمله نقاشان روسی بودند که بيانيه فتوريست های روسی را انتشار دادند. آنها نيز همانند همتاهای ايتاليايی خود در اين بيانيه به ستايش از سرعت، حرکت و جلوه های متنوع تمدن صنعتی مثل اتومبيل، قطار و هواپيما  پرداختند.

 

 

هنگامی که مارينتی در ژانويه 1914 برای سخنرانی به مسکو دعوت شد، اين کار با مخالفت شديد هنرمندان فتوريست روسی مواجه شد. آنها در اعتراض به حضور مارينتی، چنين واکنش نشان دادند:

« زانو زدن در برابر مارينتی، خيانت به نخستين قدم هنر روسی  در مسير آزادی و افتخار است.»

 

حركت ، جنبش و سرعت که از مشخصه های اصلی آثار فوتوريستی است، در آثار نقاشان فوتوريست روسی نيزجلوه گر شده است. اين هنرمندان برای القا سرعت و حرکت، از توالی وتكرار اشکال و فرم ها در کارهايشان استفاده می کردند.  اين توالی و تکرار را به خوبی می توان در نقاشی «دوچرخه سوار» اثر ناتاليا گونچاروا نقاش فوتوريست روسی مشاهده کرد. تکرار شکل چرخ در اين تابلو، به خوبی سرعت و حركت را القا می کند.


 

فضاهای تکه تکه شده شهری، به کار گيری فرم های هندسی و استفاده خيره کننده از رنگ ها از مشخصات کوبو فوتوريسم روسی است که در نقاشی « شهر در شب»(1913) اثر الکساندرا اکستر بازتاب يافته است.

 

فوتوريسم انگليسی

 

عليرغم توسعه عظيم صنعتی در بريتانيا، جنبش فتوريسم در اين کشور، پيروانی نيافت.

بخش ديگری از نمايشگاه فوتوريسم به نمايش آثار سی آر دبليو نوينسن و ديويد بومبرگ، تنها نقاشان فوتوريست بريتانيايی اختصاص داشت.

 

 

فوتوريسم و جنگ

 

بخش ديگری از اين نمايشگاه مربوط بود به رابطه بين فوتوريسم و جنگ.

فوتوريست های ايتاليايی، هنرمندانی جنگ طلب و از مدافعان و حاميان شرکت کردن ايتاليا در جنگ جهانی اول بودند.

مارينتی در مانیفست خود می نویسد: « هدف ما ستایش از جنگ ـ این تنها مایه سلامتی جهان ـ نظامی گری، میهن پرستی و اقدام نابودگرانه آنارشیست ها است، یعنی ارج گذاری بر این ایده های زیبا که انسان جان خودش را فدای آنها می کند ». 

به همين دليل بسياری از هنرمندان فوتوريست اروپايی مثل بوچيونی، ريموند دوشان، فرنان لژه و نوينسن به طور داوطلبانه در جنگ جهانی اول شرکت کردند. برخی از آنها مثل بوچيونی در اين جنگ جان خود را از دست دادند و برخی مثل ژرژ براک زخم های عميق برداشتند.

 

 

نوينسن نقاش فوتوريست انگليسی در ياداشت های خود از جنگ می نويسد:

« سه ماه گذشته را من در جبهه های فرانسه و بلژيک در ميان خون، زخم، تيفوس، تعفن، اندوه و مرگ سر کردم.»

هنگامی که نسل اول فوتوريست ها در جبهه های جنگ جهانی اول جان باختند، نسل دوم فوتوریست های ايتاليايی  همراه با مارینتی به فاشیسم موسولینی پيوستند.

بيشتر آثار نقاشان فوتوريست در سال های 1914 و 1915، درونمايه ای جنگی و حماسی دارد. تابلوهای «قطار صليب سرخ» اثر جينو سورينی، «تظاهرات ميهن پرستانه» و « شکل ها فرياد می زنند زنده با ايتاليا» و «خطرات جنگ» اثر جياکومو بالا، نمونه هايی از آثار فوتوريستی اين دوره اند که به ستايش جنگ پرداخته اند.

 

 

 

پايان فوتوريسم

 

جنبش فوتوريسم از ايتاليا شروع شد، اما به سرعت در سرتاسر اروپا گسترش يافت، اما چندان نپائيد و خيلی زود از هم فروپاشيد.

 

فوتوريسم با اينکه مکتب کم عمری بود و تنها در فاصله بين سال های 1909تا 1915 دوام داشت اما مکتب تاثيرگذاری بود که توانست بسياری از شاعران، نويسندگان و نقاشان اروپا را جذب کند و تحول عميقی در ادبيات و هنر مدرن به وجود آورد.

 

 

فوتوريسم بعد از فروپاشی، در قالب سبک ها و مکتب های هنری آوانگاردی چون دادائيسم، کوبيسم و سورئاليسم به حيات خود ادامه داد و الهام بخش هنر آوانگارد و مدرن در سراسر جهان گرديد.

 

اما در حالی که بنيان گذاران فوتوريسم، هدف خود را رها کردن نقاشی و هنر از اسارت موزه ها عنوان کردند، با اين حال آثار آنها امروز به عنوان آثاری تاريخی و ارزشمند در موزه های جهان نگهداری می شود.

Posted by parvizj at 1:43 AM | TrackBack

November 11, 2009

به ياد امير قويدل

 
امير قويدل، فيلمنامه نويس و کارگردان به دليل بيماری از دنيا رفت و به قافله جوانمرگان سينمای ايران پيوست. سينماگر با استعدادی که اگرچه نامش در سينمای هنری ايران هرگز مطرح نبود اما قدرت کارگردانی او غير قابل انکار بود و ساختن فيلمی مثل سردار جنگل نشان دهنده تسلط و مهارت او در کارگردانی پروژه های بزرگ سينمايی بود.
 
قويدل سينما را با دستياری ساموئل خاچکيان آغاز کرد و شيوه کارگردانی اش نشان می دهد که بسيار متاثر از راه و روش خاچکيان در پرداخت صحنه ها و روايت قصه بود.
کارنامه سينمايی قويدل قبل از انقلاب جز دستياری خاچکيان در فيلم های مرگ در باران، اضطراب و کوسه جنوب فيلمی را نشان نمی دهد اگرچه مسئوليت کارگردانی برخی قسمت های سريال جنايی چنگک(به همراه جلال مقدم) نيز با او بود. از معدود سريال های تريلر جنايی پيش از انقلاب در ايران که به شيوه فيلم های خاچکيان ساخته شده بود و تعليق و دلهره از عناصر اصلی آن بود.
بنابراين اگر چنگک را در کارنامه سينمايی قويدل ناديده بگيريم، او را بايد اساسا سينماگر بعد از انقلاب دانست. فيلمسازی که درست بعد از پيروزی انقلاب اسلامی در ايران، به سراغ سوژه های سياسی مربوط به انقلاب رفت و نخستين فيلم های ژانر سياسی و انقلابی را در سينمای ايران خلق کرد. فيلم های خونبارش و برنج خونين از اين جمله اند.
در خونبارش وی ماجرای تمرد سربازان ارتش شاه عليه فرماندهان خود و پيوستن آنها به صفوف مردم را در روزهای خونين انقلاب، بر اساس داستانی واقعی، روايت کرد. اين فيلم ماجرای سه تن از سربازان گارد پادگان قصر بود که با اسلحه های خود از پادگان فرار می کنند و يکی از آنها در جريان گريز به دست ماموران شاه کشته می شود.
قويدل در اين فيلم از علی غفوری سبزواری و قاسم دهقانی سنگستانی دو سرباز انقلابی در نقش های خود استفاده کرد و به اين ترتيب فيلم خونبارش نخستين فيلم سينمای بعد از انقلاب است که از نابازيگران و شخصيت های واقعی در نقش های خود استفاده کرده است. موفقيت اين فيلم در نمايش عمومی، توليد مجموعه ای از فيلم ها با موضوع انقلاب و مبارزه بين عناصر انقلابی و نيروهای رژيم شاه را به دنبال داشت.
قويدل در برنج خونين نيز، به مبارزه انقلابی کشاورزان و روستائيان ستمديده با نيروهای امنيتی حکومتی پرداخت.
درونمايه فيلم های دل نمک، ترن و بندر مه آلود نيز به رويدادهايی که به انقلاب اسلامی ختم می شود، مربوط بود.
 
ويزگی ديگر قويدل اين بود که وی دلبسته ژانر تريلر بود و در فيلم های انقلابی و سياسی اش نيز آگاهانه، برخی عناصر اين ژانر مثل تعليق و دلهره را به کار گرفت.
 
آشنايی قويدل با قواعد ژانر جنايی و تريلر که نتيجه سال ها همکاری او با ساموئل خاچکيان در سينما بود، منجر به خلق لحظه های دراماتيک نفس گير و پرهيجان در فيلم هايی مثل ترن و بندر مه آلود(که از نمونه های خوب و موفق تريلر سياسی در سينمای ايران است) شد. تجربه های موفقی که متاسفانه بعد از آن هرگز تکرار نشد.
 
قويدل با اينکه سينماگری مربوط به بدنه سينمای ايران بود و سهم مهمی در شکل گيری جريان سينمای تجاری بعد از انقلاب ايران داشت، اما هرگز تسليم سليقه های سطحی و نازل رايج در سينمای تجاری ايران نشد و به ابتذال تن نداد.
به همين دليل فيلم های او در ساليان اخير عليرغم داشتن عناصر دراماتيک نيرومند و حضور بازيگران پرقدرتی مثل فرامرز قريبيان و خسرو شکيبايی، به دليل پرهيز از عناصر و کليشه های رايج عامه پسندانه، قدرت اندکی در جذب مخاطب ايرانی داشت و به همين دليل نمی توان او را فيلمساز موفقی در اين زمينه دانست.
Posted by parvizj at 12:48 AM | Comments (1) | TrackBack