September 20, 2009

يک روز به خصوص

 ديروز يکی از شاد ترين و در عين حال سخت ترين روزهای زندگی ام بود. اگر پدر باشيد، می دانيد که آدم به سنی که می رسد ديگر به موفقيت های خودش فکر نمی کند بلکه اين موفقيت های فرزند يا فرزندانش هست که ديگر برايش مطرح است و او را به وجد می آورد، به ويژه اگر اين موفقيت، ورود فرزندش به دانشگاه باشد. آرزويی که هر پدر و مادری آن را در سر می پروراند. از طرف ديگر می دانی که فرزندت ديگر با تو در زير يک سقف نخواهد بود و بايد از خانه جدا شود و در کنار آن رويداد شاد و فرخنده، اين جدايی بسی سخت و آزاردهنده است. همه اش نگرانی که حالا او شب ها و روزهايش را چگونه سر خواهد کرد، کجا و چگونه خواهد خوابيد، چه خواهد خورد و اگر خدا نکرده بيمار شود چه کسی از او مراقبت خواهد کرد و دوستان او چه کسانی خواهند بود. شايد برای برخی خانواده های انگليسی که فرزندانشان زودتر از معمول، حتی در دوره دبيرستان از آنها جدا می شوند، قبول اين مسئله چندان سخت نباشد و راحت تر با آن کنار بيايند اما برای ما ايرانی ها که به بودن فرزندمان در کنارمان عادت کرده ايم، جداشدن او از ما واقعا سخت است. اينکه جای خالی آنها را مدام حس می کنی و نبود آنها در کنارت ترا رنج می دهد.
باربد ديروز از ما جدا شد و به دانشگاه رفت. رفت به دانشگاه استفوردشاير در شهر استوک که 200 مايل تا لندن فاصله دارد. شهری کوچک بين برمينگهم و منچستر. رفت که رشته مورد علاقه اش يعنی طراحی وسايط نقليه(ترانسپورت ديزاين) را دنبال کند. خيلی دلم می خواست فيلم يا ميديا بخواند اما با اينکه به اين موضوع ها علاقمند است اما آن قدر عقلش رسيد که راه پدر را دنبال نکند و به راه خودش برود. وسايل شخصی اش را با ماشين برديم. با هم اتاق کوچکش را در خوابگاه مرتب کرديم. با هم اتاقی هايش آشنا شديم. بيشتر آنها مال همان دور وبر بودند و انگليسی را با لهجه غريبی حرف می زدند. بعد با هم گشتی در محوطه دانشگاه زديم و چيزی خورديم. برای من يادآور زمانی بود که نخستين بار وارد دانشگاه وست مينستر شدم و همه چيز برای من غريبه و تازه بود، از معماری دانشگاه گرفته تا کتابخانه و رستوران و بار و سالن نمايش و دپارتمان فيلم و استادها و کارمندان و همه چيز. اما برای باربد که بيشتر سال های زندگی اش را در لندن درس خواند و در فضای آموزشی مشابهی سر کرد، اين گونه نبود. دلم نمی آمد او را در آنجا تنها بگذارم و برگردم اما چاره ای نبود. شب از طرف دانشگاه برای ورود دانشجويان جديد، مجلس جشن و سروری ترتيب داده بودند و او نيز دلش می خواست زودتر به هم کلاسی هايش در آنجا بپيوندد. هنگام غروب با بغضی در گلو او را در آغوش گرفتم و خيلی سعی کردم جلوی گريه ام را بگيرم. بعد از خداحافظی ای طولانی، سوار اتومبيل شده و تنها به طرف لندن حرکت کردم. وقتی برمی گشتم هوا ديگر تاريک شده بود و من ديگر سعی نکردم جلوی بغض ام را بگيرم.
  
Posted by parvizj at September 20, 2009 4:56 PM | TrackBack
Comments

akhey! taze man akse bachegihasho too facebook didam,goftam che bozorg shode. ama inja dige aksesh be rooze. omidvaram movafaghiathash ashke cheshmetoono pak kone va labkhand rooye labtoon biare.
......
مرسی اليزای عزيز
پرويز

Posted by: الیزا at September 22, 2009 12:18 PM

سلام آقای جاهد عزیز
خیلی تصادفی اینجا را پیدا کردم و از این بابت خوشحالم. اولین روز دانشگاه باربد عزیز را به شما و رویای نازنین تبریک می گویم. دوری باربد از خانه، شاید برای شما سخت باشد، اما بی تردید تجربه ی مهم و ارزنده ای برای او خواهد بود. به رویای عزیز سلام مرا برسانید. یه امید آنکه روزی دوباره دور هم جمع شویم
آزاده طاهایی
........
ممنون از محبت ات آزاده جان. به اميد ديدار هر چه زودتر
پرويز

Posted by: azade at September 21, 2009 7:48 AM
Post a comment









Remember personal info?