September 5, 2009

حرامزاده های بی شرف

ساخته کوئنتين تارانتينو
فانتزی مرگبار قوم يهود
 آخرين فيلم کوئنتين تارانتينو؛ حرام زاده های بی شرف، بيش از همه فيلم های ديگرش نشان دهنده عشق تارانتينو و دلسبتگی عميق او به سينماست. سينمايی که در آن جی دبليو پابست و لنی رفينشتال همان قدر مهم اند که سرجئولئونه و انزو کاستلانی فيلمساز تجارتی ساز ايتاليايی دهه هفتاد.
همه چيز در اين فيلم به نوعی اشاره به سينما دارد و ذهن مخاطب را به فيلم ها يا شخصيت هايی در تاريخ سينما ارجاع می دهد. از تيتراژ فيلم گرفته تا عنوان فيلم که تغيير شکل يافته عنوان يک فيلم ايتاليايی دهه هفتاد به کارگردانی انزو کاستلانی است. تارانتينو حتی نام کمپانی فيلمسازی اش بنداپارت(Band Apart) را از نام فيلم معروف ژان لوک گدار، « دسته جدا افتاده» گرفته است.
 
اين ارجاعات سينمايی شامل قطعات موسيقی فيلم نيز می شود، از موسيقی فيلم های مشهوری که شنيده ايم تا ساوند ترک های مهجوری که تارانتينو در آرشيو عظيم موسيقی خود دارد و بسته به موضوع فيلم از آنها در فيلم هايش و از جمله اين فيلم استفاده کرده و می کند.
 
بايد بگويم که به نظرمن، حرامزاده های بی شرف واقعا بعد از پالپ فيکشن، بهترين فيلم تارانتينوست. فيلمی که با دقت و آگاهی کامل ساخته شده و نشان از تسلط شگفت انگيز تارانتينو به فرم و روايت سينمايی، ديالوگ نويسی و شخصيت پردازی دارد.
 
تارانتينو در کنفرانس مطبوعاتی فستيوال کن_عکس از پرويز جاهد
تارانتينو  در اين فيلم به فيلم های بی مووی ايتاليايی، وسترنهای اسپاگتی سرجئولئونه، سينمای کامراشپيل جی دبليو پابست، اميل يانينگز، لنی رفينشتال و بسياری ديگر از چهره های نامدار سينما ادای احترام کرده و دلبستگی و عشق عميق اش را به تاريخ سينما به نمايش می گذارد.
بهره گيری تارانتينو از تاريخ سينما منحصر به فرد است.  ذهن تارانتينو انباشته از تصاوير و ديالوگ ها و ساوند ترک های سينمايی است.
 او آنقدر در زندگی اش فيلم ديده که نمی تواند خود را از شر انبوه تصاويری که ذهنش را پر کرده رها کند.
هر فريم فيلمش و هر ديالوگ شخصيت هايش، ارجاع به صحنه ای از يک فيلمی است که او ديده و در ذهنش حک شده.
اگر ژان لوک گدار را کنار بگذاريم، شايد هيچ کس به اندازه تارانتينو اين قدر در فيلم هايش آگاهانه به تاريخ سينما ارجاع نمی دهد.
هرقدر ارجاعات گدار، روشنفکرانه، پيچيده و ديرهضم است، تارانتينو برعکس سعی می کند ساده و عامه پسند باشد. 
هر قدر گدار می تواند برای آمريکائيان خسته کننده و دل گير و زجرآور باشد، تارانتنيو برای فرانسويان جذاب است. او روشنفکر نيست و ادای روشنفکران را درنمی آورد و آن طور که از نزديک او را در کن ديده ام، شخصيت لوده و مبتذلی دارد اما همين لودگی و ابتذال ظاهری است که با نبوغ و خلاقيت درخشان او ترکيب شده و معجونی به نام کوئنتين تارانتينو ساخته که پالپ فيکشن او سينما را به دو مرحله قبل و بعد از تارانتينو تقسيم می کند.
 
تارانتينو عليرغم دلبستگی اش به تاريخ سينما، هرگز يک فيلم را عينا بازسازی نمی کند.
نمی توان او را متاثر از يک فيلم يا فيلمساز خاص دانست اگرچه رد پا و سبک بسياری از فيلمسازان تاريخ سينما از فيلمسازان موج نوی فرانسه گرفته تا جان فورد و بی مووی سازان آمريکايی را می توان در کارهايش دنبال کرد.
حرامزاده های بی شرف از نظر هجو ژانر فيلم های جنگی مربوط به جنگ جهانی دوم، تا حد زيادی شبيه هجويه های سينمايی مل بروکس است، اگرچه دانش تارانتينو و تسلط او به سينمای ژانر، قابل مقايسه با مل بروکس نيست.
 
در اين فيلم تارانتينو همان قدر که با تاريخ سينما شوخی کرده و لاس می زند، سر به سر شخصيت های تاريخی مثل هيتلر و مردان وفادار او مثل گوبلز و گورينگ می گذارد.
او روايت تازه ای از فاشيسم، نژادپرستی و يهود ستيزی نازی ها و سرنوشت هيتلر و دارودسته اش در اين فيلم ارائه می دهد.  روايتی کاملا تخيلی و فانتزی و آميخته با طنز در باره جنگ جهانی دوم که مبنای آن را عشق تارنتينو به تاريخ سينما تشکيل می دهد و از ذهنيت سينمايی او برمی خيزد.
هر گونه تحليل فيلم بر اساس قواعد رئاليستی يا واقعيت های تاريخی کار بی حاصلی است چرا که جز بستر تاريخی ای که فيلم در آن اتفاق می افتد و ايدئولوژی ای که فيلم به آن حمله می کند، هيچ يک از عناصر فيلم، صدر درصد واقعی نيستند و ساخته و پرداخته خيال تارانتينو اند. وگرنه تصور اينکه يک عده سرباز يهودی آمريکايی به فرماندهی مردی از ايالت تنسی آمريکا به حمايت از هم مسلک های خود برخيزند و درگير عملياتی خونين و خطرناک شوند، امری نه غير ممکن بلکه بسيار بعيد است. تاريخ جنگ جهانی دوم هم هيچ مقاومت سازمان دهی شده ای را عليه نازی ها از سوی يهودی ها ثبت نکرده است.
فيلم به پنج فصل تقسيم شده و هر فصل با کپشن از هم جدا شده است. فصل اول که از هر نظر بهترين فصل فيلم است نه تنها مهم ترين شخصيت فيلم يعنی کلنل لاندا، افسر زبان باز، باهوش و در عين حال روان پريش و بی رحم فيلم معروف به شکارچی يهودی ها را به ما معرفی می کند بلکه زمينه را برای توجيه هرگونه انتقام و خشونتی عليه نازی ها در فصل های بعد به وسيله دسته حرامزاده های بی شرف آماده می کند.
اين سکانس، با نمايی بسته می شود که عينا بازسازی نمای معروف قاب درب در فيلم « جويندگان» جان فورد است. دوربين در درون خانه و در تاريکی قاب درب را در کادر گرفته که به بيرون و چشم انداز گسترده دشت باز شده است و دخترک يهودی را می بينيم که با سرعت از قتلگاه می گريزد.
اين دختر همان شوزانا دريفوس، صاحب سينمايی در پاريس است که انتقام سخت خانواده خود را از نازی ها و عاملان هولوکاست با به آتش کشيدن سالن سينمايش و سوزاندن دسته جمعی آنها در پشت درهای بسته، می گيرد.
 
دايان کروگر_عکس از پرويز جاهد
فصل دوم فيلم با عنوان «روزی روزگاری در فرانسه تحت اشغال نازی ها»، در واقع ارجاع مستقيم به عنوان فيلم وسترن معروف سرجئولئونه، « روزی روزگاری در غرب» است و به سبک آن پرداخت شده است. تارانتينو برای فصل دوم که در واقع فصل معرفی هنگ حرامزاده ها به فرماندهی سروان آلدو رين(معروف به آپاچی) است، علاوه بر تبعيت از زيبايی شناسی بصری وسترن های لئونه، چه در ترکيب بندی نماها و چه استفاده از نماهای بسيار درشت از صورت و اعضای بدن انسان، از موسيقی اين نوع وسترن ها نيز استفاده می کند.
 
شباهت ديگر اين فيلم به وسترن های اسپاگتی، بخش بندی فيلم و استفاده تارانتينو از کپشن های درشت است که برای معرفی آدم ها در وسط فيلم از آنها استفاده می کند.
 
گروه حرامزاده ها و سربازان نازی همچون کابووی های سرجئولئونه، رو در روی هم می ايستند و برای هم هفت تير می کشند. خشونت فيلم در برخی صحنه ها به ويژه صحنه کندن پوست سر سربازان آلمانی و حک نشان صليب شکسته بر پيشانی سرباز نازی با خنجر، خارج از حد تحمل تماشاگر معمولی است (آپاچی در ابتدای اين فصل به افراد جوخه اش می گويد که از آنها می خواهد به نازی ها رحم نکنند و پوست سر 100 نازی مرده را برايش بياورند).
اما نمايش بی پروا و عريان خشونت و قساوت، از ويژگی های سبکی آثار تارانتينوست که در برخی صحنه های اين فيلم به حد اعلای خود می رسد.
 
بخش مهمی از فيلم در يک سينما در پاريس می گذرد. سينمايی که صاحب آن شوزانا دريفوس، يک دختر زيبای فرانسوی است که بعد می فهميم او همان دختر يهودی است که خانواده اش به دست کلنل لاندا به قتل رسيده اند و او توانسته خود را از مهلکه برهاند و حالا با هويت جعلی امانوئل ميمو اين سينما را اداره می کند.
شوزانا با اينکه خود قربانی نژادپرستی نازی هاست اما شان سينما را بالاتر از اين مسائل می داند و برای همين هنگامی که قهرمان ملی ارتش آلمان، فردريک زالر(که خود را با سرجوخه يورک فيلم هوارد هاوکز مقايسه می کند و چه قياس مع الفارقی) از او می پرسد که چرا فيلم های پابست و رفينشتال را نشان می دهد، می گويد ما فرانسوی هستيم و برای ما سينمای آلمان و فرانسه فرقی ندارد(نقل به مضمون).
شوزانا با اينکه با درونمايه سينمای تبليغاتی آلمان مخالف است و از نازی ها نفرت دارد، اما هنرشان را ارج می نهد.
و همين سالن سينمای اوست که قرار است محل اولين نمايش يک فيلم حماسی جنگی آلمانی(غرور ملت) محصول دستگاه فيلمسازی گوبلز باشد و تماشاگران آن رهبران و سران بلندپايه حزب نازی از جمله هيتلر، گورينگ، بورمن و خود گوبلز باشند. و درهمين سينماست که بايد گروه حرام زاده ها که به سرکردگی سروان آلدو رين برای از بين بردن نازی ها به پاريس آمده اند، هيتلر و رهبران ديگر حزب را از بين ببرند و به جنگ خاتمه دهند.
اينکه سرنوشت هيتلر و جنگ جهانی دوم در داخل يک سالن سينما تعيين شود، اينکه تاريخ معاصر اروپا با تاريخ سينمای آلمان گره خورده و عجين شود، اينکه مامور نفوذی ارتش انگليس در ميان نيروهای آلمانی يک منتقد فيلم باشد و برای مافوق خود در باره سينمای نازی و محصولات کمپانی فيلمسازی يوفا(UFA) حرف بزند، تنها از مخيله آدمی مثل تارانتينو برمی آيد.
 
تارانتينو، هوشمندانه، در صحنه سينمای پاريس، ايدئولوژی فاشيسم و دستگاه پروپاگاندای عظيم سينمايی آن را به هجو می کشد. گوبلز کنار هيتلر نشسته و از اينکه می بيند هيتلر با لذت به صحنه های خشن محصول سينمايی حماسی تبليغاتی او خيره شده، هيجان زده می شود و از شادی اشک می ريزد. اگرچه اين لذت چندان طول نمی کشد و با ابتکار سينمايی شوزانا و دستيار سياه پوست او، اندکی بعد زجرآور می شود.
 
شوزانا در يک اقدام مبتکرانه و جالب درست همانند تارانتينو، قسمت هايی از فيلم پروپاگاندای حماسی جنگی نازی ها را با فيلمی که خود و دستيارش به سرعت ساخته اند، سرهم بندی کرده و برای هيتلر و مهمانانش نشان می دهد.
نمايشی که لحظات خوش هيتلر و مشاور فرهنگی و سينمايی او يعنی گوبلز را به کامشان زهر می سازد.
 
بازی بردپيت در نقش يک آمريکايی اصيل با لهجه کابووی های منطقه تنسی، درخور توجه است.
به گمان من او کاراکتری است که تارانتينو آن را بر اساس شخصيت خود ساخته است و به اندازه او وراج، بذله گو و باهوش است.
برد پيت در کنفرانس مطبوعاتی فستيوال کن_عکس از پرويز جاهد
بازی کريستوفر والس نيز در نقش شخصيت مرموز و پيچيده کلنل لاندا، افسر روان پريش و بی رحم نازی، از بازی هايی است که به سختی می توان فراموش کرد(او برای بازی در اين نقش جايزه بهترين بازيگر مرد فستيوال فيلم کن را به دست آورد).
 
فيلم بيشتر از آنچه که از يک فيلم اکشن جنگی انتظار می رود، پرحرف است اما وراجی و پرگويی نيز از خصوصيت اصلی فيلم های تارانتينوست.
سکانس کافه اريک و سکانس اول فيلم که مربوط به مکالمه و در واقع بازجويی کلنل لاندا و دامدار فرانسوی است، با اينکه از پرحرف ترين سکانس های فيلم است اما تعليق نهفته در آن و خونسردی مرموز کلنل لاندا، تکان دهنده و نفس گير است.
حرامزاده های بی شرف، از نظر فرم روايت و از نظر به کارگيری قواعد ژانر سينمای جنگی، فيلم غيرمتعارفی است. ساختار اپيزوديک فيلم، با ساختار متعارف فيلم های ژانر جنگی، سنخيتی ندارد.
فيلم با معرفی کلنل لاندا شروع می شود بعد او را رها کرده و به سراغ اپيزود ديگر می رود و گروه حرامزاده ها را به ما معرفی می کند و دوباره در اپيزود بعدی به افسر نازی بر می گردد و ماجرای سينمای پاريس و شوزانا دريفوس را دنبال می کند و در آخر همه اينها را به نحو هوشمنئدانه ای به هم مرتبط کرده و در يک جا به هم می رساند. فيلمنامه ای که با دقت کامل نوشته شده و پر است از ظرايف سينمايی و هنری با ديالوگ هايی که تنها به کار اطلاع رسانی نمی آيند بلکه شورآفرين اند و نشان دهنده ذهنی خلاق اند که دائما در حال آفرينش است.
 
يکی از ضعف های اساسی فيلم پايان آن است. از آدمی با هوش و درايت کلنل لاندا که با زيرکی تمام به خيانت بريجت فون همراسمارک، ستاره سينمای آلمان که جاسوس انگليسی هاست، پی می برد، و کسی که شامه اش آنقدر قوی است که بوی يهودی ها را که زير پايش در زيرزمين مخفی شده اند، حس می کند، بسيار بعيد است که اين قدر ناشيانه، عمل کرده و بر مبنای حرص و جاه طلبی، به رهبرانش خيانت کرده و خود را بدون هيچ تضمينی تسليم برد پيت و دارو دسته حرامزاده او بکند.
 
حراحزاده های بی شرف، فانتزی قوم يهود است. قومی که به فجيع ترين شکلی به وسيله نيروهای نازی سرکوب شد و حالا انتقامش را به فجيع ترين شکلی روی پرده سينما از آنها می گيرد.
Posted by parvizj at September 5, 2009 1:55 AM | TrackBack
Comments

مطلب شما در سایت پارسینه منتشر شد

Posted by: parsine at December 12, 2009 9:22 AM

http://www.etemaad.ir/Released/88-06-22/260.htm#158893

Posted by: تارا at September 16, 2009 11:36 AM

کامنتینگ با تاخیر خیلی زیاد باز میشه.

ما فرانسوی هستيم و برای ما سينمای آلمان و فرانسه فرقی ندارد... این جمله ی جالبیه.
فکر روشن داشتن اما پیش از هر چیزی نیاز به بستری داره که ازش سوء استفاده نشه.

اطلاعات خوبی گرفتم درباره ی این فیلم.

Posted by: rakhshan at September 9, 2009 8:26 PM
Post a comment









Remember personal info?