July 21, 2009

ضد قهرمان دوست داشتنی


نگاهی به فيلم دشمنان مردم ساخته مايکل مان

 

هر قدر سارقان، تبهکاران، آدمکش ها و گانگسترها در دنيای واقعی، ترسناک و نفرت انگيزند اما در دنيای درام و بر پرده سينما، شان و منزلت ديگری دارند.
سينما از زندگی تبهکاران معروف حماسه می سازد و « دشمنان مردم» را به عنوان قهرمان معرفی کرده و زندگی غالبا تراژيک آنها را طوری دراماتيزه می کند که تماشاگران را نسبت به سرنوشت شان علاقمند ساخته وغم خواری و همدردی آنها را بر می انگيزد.

« دشمنان مردم» ساخته مايکل مان، شرح دوره بسيار کوتاهی از زندگی جان ديلينجر گانگستر معروف آمريکايی معروف به رابين هود آمريکا و روايت حماسی فيلمساز از روزهای باشکوه گانگسترها در دوران رکود اقتصادی دهه سی در اين کشور است.

فيلم اقتباسی است از کتاب تحليلی برايان بيورو در باره ديلينجر با نام :
« دشمنان مردم: بزرگ ترين موج جنايی آمريکا و تولد اف بی آی از 1933 تا 1934.

جان ديلينجر کيست؟

ديلينجر در فاصله بين می 1933 تا جولای 1934 از دهها بانک سرقت کرد و نزديک به 300 هزار دلار ربود که معادل 5 ميليون دلار امروز است.

در عصر رکود اقتصادی که مردم آمريکا، بانک ها را عامل اصلی وضعيت بد اقتصادی خود تصور می کردند و از بانکداران متنفر بودند، سرقت ديلينجر از بانک ها، عملی شجاعانه و انقلابی فرض می شد و شخصيت او با رابين هود مقايسه می شد. مردم او را به خاطر سرقت پول های کسانی که با دزديدن پول فقرا پولدار شدند، ستايش می کردند.

ديلينجر سارقی بود که جی ادگار هوور رئيس اف بی آی او را در سال 1934 « دشمن شماره يک مردم» ناميد و جنگی با عنوان « جنگ عليه جنايت» را بر عليه او و يارانش شروع کرد و تا آنها را به زانو درنياورد از پا ننشست.
(هوور از سال 1935 تا 1972 رئيس اف بی آی بود و به عنوان يکی از قدرتمندترين و بی رحم ترين مردان امنيتی آمريکا شناخته شده است).

اما ديلينجر نه تنها در نظر مردم آمريکا دشمن و چهره ای منفور نبود بلکه بسياری از آمريکايی ها او را يک قهرمان فرض کرده و اعمال جنون آميز و شجاعانه او را تحسين می کردند.
و اين ويژگی در مورد بسياری از راهزنان و تبهکاران مشهور تاريخی نه فقط در آمريکا بلکه در کشورهای ديگر از جمله ايران نيز صادق است و مردم عمل اين تبهکاران را به عنوان نوعی شورش و عصيان در برابر دستگاه حاکم و نظم عمومی تفسير می کردند و برای آنها احترام و عزت زيادی قائل بودند و در باره آنها افسانه ها می ساختند. بانی و کلايد، جسی جيمز، آل کاپون، رابين هود، يعقوب ليث و سمک عيار همه از اين دست شخصيت های تاريخی افسانه ای اند که ويژگی مشترک آنها رفتار ناهنجار اجتماعی، نظم ستيزی و ياغيگری آنهاست.
ديلينجر گانگستر خشن اما شريفی بود که آزارش به مردم عادی نمی رسيد. برخلاف ديگر گانگسترها، رفتار ديلينجر حتی با گروگان ها و پليس نيز بسيار نرم و محبت آميز بود و آنها بعد از آزادی از چنگال او در مورد آن برای روزنامه ها داستان سرايی می کردند.
با اينکه دهها نفر در جريان سرقت های ديلينجر از بانک ها کشته شدند او اعتقاد داشت که شخصا تنها يک نفر را با تير کشته است.

برايان بيورو نويسنده کتاب دشمنان مردم که مايکل مان فيلمش را بر اساس آن ساخته، در باره ديلينجر می نويسد:
« ديلينجر مبادی آداب بود و به زنان احترام می گذاشت. او شخصيتی کاريزماتيک و بذله گو بود و هنگام سرقت شوخی می کرد.»
 شوخ طبعی و بذله گويی ديلينجر در اين فيلم را در صحنه گفتگوی مطبوعاتی او پس از دستگيری می بينيم. خبرنگاری می پرسد چقدر طول می کشد تا يک بانک را بزنی و او با خنده می گويد يک دقيقه يا کمتر.

ديلينجر در سن 20 سالگی به خاطر سرقت از يک فروشگاه به 9 سال زندان محکوم گرديد. محکوميتی بسيار سنگين برای جرمی کوچک هرچند وی بعد از مدتی بخشيده شد و آزاد گرديد.
اما قطعا اين بی عدالتی، عامل اصلی تبديل شدن ديلينجر از يک سارق خرده پا به يک گانگستر حرفه ای بود.
در فيلم متاسفانه جز در صحنه دستگيری ديلينجر که او اين موضوع را کوتاه و با شوخی برای خبرنگاران تعريف می کند، چيزی از زندگی گذشته اش برای ما گفته نمی شود.

در همين دوران است که او بانک زنی را از هم سلولی اش هرمن لم می آموزد که قبلا در ارتش آلمان خدمت می کرد و اعتقاد داشت، تاکتيک های نظامی به درد سرقت از بانک ها می خورند.

«دشمنان مردم» ارجاعات آشکاری به وضعيت دوران معاصر دارد. در تيتراژ شروع فيلم جمله ای می آيد با اين مضمون که در دوره رکود اقتصادی مردم آمريکا بانک ها را علت اصلی ازدست دادن شغل ها و خانه هايشان می دانستند. جمله ای که بازتاب شرايط اقتصادی بد امروز جهان و واکنش منفی مردم نسبت به بانک هاست.
از سوی ديگر وقتی جی  ادگار هوور از جنگ عليه جنايت حرف می زند، تماشگر بی اختيار ياد جرج بوش و شعار جنگ عليه ترور او می افتد.

سبک فيلم

مايکل مان فيلمساز آمريکايی، سينماگر کم کاری است و در طول نزديک به سی سال تنها 11 فيلم ساخته.
فيلمسازی که همانند ديويد فينچر و استنلی کوبريک، بسيار وسواسی و کمال گراست.
وی استاد ساختن فيلم های گانگستری مدرن است. بعد از فيلم های پليسی- گانگستری « مخمصه» و « وثيقه» و « مايمی وايس» اين بار يک سال آخر زندگی جان ديلينجر را بازسازی کرده است. مان سينماگر سبک پردازی است و دقت زيادی روی جزئيات فيلم می کند.

روايت فيلم خطی و ساده و بدون پيچيدگی های داستانی است. به جای آن مان تمام انرژی اش را صرف فضا سازی کرده است.
متاسفانه وی در اين فيلم که در مورد يک شخصيت واقعی تاريخی است، بيش از اندازه به حافظه تماشاگر و فرامتن تکيه کرده و اطلاعات کمی در باره گذشته ديلينجر و انگيزه های او به ما می دهد.
به عنوان مثال رابطه مثلثی بين پرويس، ديلينجر و هوور که کليد اصلی برای درک فضای تاريخی فيلم است در اين فيلم خوب ساخته نشده و شايد اگر مان بر روی اين رابطه مثلثی تکيه می کرد، فيلم موفق تر می بود.

اما طراحی صحنه و لباس فيلم خيره کننده است.  مايکل مان قواعد ژانر گانگستری را رعايت می کند. ماشين های کلاسيک کاديلاک و بيوک سياه که در نورخيابان برق می زنند و زير باران می درخشند، مسلسل ها و تيربارهای قديمی، بارانی های بلند و لباس های راه راه، کلاه های دربی لبه دار و همه عناصر آيکونيک فيلم های گانگستری کلاسيک فراهم است اما فيلم هنوز چيزهايی کم دارد که نمی گذارد دشمنان مردم به يک فيلم گانگستری درجه يک و کلاسيک تبديل شود.
دوربين روی دست سرگيجه آور و ناراحت کننده است و اصلا مناسب اين روايت نيست.
جانی دپ بازيگر نقش ديلينجر، خيلی زور می زند تا ما او را در نقش ديلينجر باور کنيم. اما جز در چند صحنه کوتاه هرگز اين حس به من دست نداد که او همان جان ديلينجر معروف و بی باک و قدرتمند است.
حتی استيون گراهام انگليسی نيز در نقش نلسون بچه صورت باور پذير نيست. نلسون بچه صورت برادران کوئن با بازی مايکل بدالوکو بسی عالی تر از جرج نلسون مايکل مان است.

 

در نقطه مقابل شخصيت ديلينجر، ملوين پرويس مامور جدی اف بی آی قرار دارد که نقش او را کريستين بيل بازی می کند.
او افسری است که خود را وقف پليس و اف بی آی کرده و ما همواره او را در حين خدمت می بينيم و مايکل مان و رونن بنت فيلمنامه نويس او جايی برای زندگی خصوصی او پيش بينی نکرده اند. به همين دليل او از حد تيپ کليشه ای افسران خستگی ناپذير و مامور و معذور فراتر نمی رود و به يک شخصيت محکم و جاندار تبديل نمی شود اگرچه بازی خوب کريستين بيل توانسته تا حد زيادی اين نقص را جبران کند و در همين حدی که برايش تعريف شده به اين شخصيت نيرو و جان ببخشد.

شايد سينما امروز محتاج بازيگرانی چون همفری بوگارت، جيمز کگنی، اسپنسر تريسی، ژان گابن، لينو ونتورا و بازيگران بزرگی از اين دست است تا حضور قدرتمند آنها بر روی پرده سينما، تصور اينکه آنان بازيگرند و در حال ايفای نقش اند را از ذهن ما دورسازد.

اما فيلم جدا از روايت نه چندان دلچسب آن، صحنه های مجزای درخشانی دارد که نبايد ناديده گرفته شوند.
کل سکانس سينمارفتن ديلينجر عالی است. او به سينما بيوگراف می رود که فيلم ملودرام منهتن با بازی کلارگ گيبل را ببيند. گانگستری که بسيار شبيه خود ديلينجر است و او با لذت سرگرم تماشای آن روی پرده سينما می شود طوری که انگار دارد زندگی خود را در آينه تماشا می کند.

 صحنه کشته شدن ديلينجر جلوی سر در سينما مرا ياد فيلم سرب مسعود کيميايی انداخت(يک لحظه دلم برای کيميايی و آن همه استعداد و قابليت های درخشان او برای خلق آثار گانگستری و نوآر ايرانی درخشان سوخت).

يکی از بهترين صحنه های فيلم، صحنه ورود ديلينجر به اداره پليس شيکاگو و دپارتمان ويژه « جان ديلينجر» در اين اداره است. در اين صحنه است که مفهوم واقعی حرف رئيس پليس فدرال آمريکا را که می گويد ديلينجر تمام سيستم قضايی و پليسی آمريکا را به مسخره گرفته، درک می کنيم.
 و نيزدر اين صحنه است که جانی دپ را تا حد زيادی در نقش ديلينجر می پذيريم و ثابت می کند که توانايی های زيادی برای بازيگری دارد. او با خونسردی بسيار و حيرت انگيزی وارد اداره پليس می شود و در حالی که کارکنان اداره پليس سرگرم بررسی پرونده او و تلاش برای يافتن اويند، در اداره چرخ می زند و به تماشای عکس ها و بريده جرايد مربوط به اخبارعمليات او و مرگ دوستانش بر ديوار اداره پليس می پردازد.
بعد هم با شجاعت ديوانه واری تعدادی از پليس ها را که سرگرم شنيدن مسابقه بيسبال از راديو هستند را مخاطب قرار داده و از آنها می پرسد کی می بره؟ و بعد هم راهش را می کشد و می رود.
در واقع ديلينجر با اين کار نشان می دهد که از نقشی که در زندگی ايفا کرده خرسند است و اين  رضايت را جانی دپ با لبخند زيرکانه و برق نگاهش به خوبی منتقل می کند.

شخصيت زن

دنيای فيلم های گانگستری برخلاف دنيای فيلم های نوآر، دنيای مردانه ای است.
زنان در اين فيلم ها عموما شخصيت هايی ساده و يک بعدی اند و از سطح معشوقه های زيبا و رام فراتر نمی روند. آنها نقش چندانی در ساختار دراماتيک اين نوع فيلم ها ندارند و بزرگ ترين نقش آنها اين است که بر سرنوشت تراژيک قهرمان مرد فيلم بگريند.

ماريون کوتيار در اين حد نقش خود را به عنوان معشوقه ديلينجرخوب بازی می کند. اما او در مقايسه با زنان قدرتمند، پيچيده و چندلايه فيلم های نوآر، مثلا لورن باکال در خواب بزرگ يا باربارا استنويک در غرامت مضاعف يا ريتا هيورث در گيلدا، شخصيت بسيار ضعيفی است.
بازی کوتيار به ويژه در سکانس نهايی که چارلز وينستد افسر اف بی آی، به ديدنش در زندان می رود، بسيار ديدنی و تاثير گذار است.
وينستد به سراغش می رود تا جمله ای را که ديلينجر هنگام مرگ در گوشش گفته است به او منتقل کند: بای بای بلک برد(خداحافظ پرنده سياه). و اينجاست که صورت کوتيار غرق در اشک می شود.
کوتيار حقيقتا بازيگر توانايی است و بازی بی نظير او در نقش اديت پياف را هرگز نبايد از ياد برد.


موسيقی فيلم

موسيقی يکی از مهم ترين عناصر فيلم های ژانر گانگستری است و نقش مهمی در باورپذير ساختن فضای فيلم دارد.
در اين فيلم نيز موسيقی ارکسترال و اتمسفريک اليوت گولدنتال که يادآور کار ديويد نيومن در فيلم راه فنا و برنارد هرمن در راننده تاکسی است، به خوبی در خدمت فضای فيلم است.

گولدنتال پيش از اين نيز در فيلم مخمصه با مايکل مان همکاری کرده بود. آهنگ ها و  ترانه ها، بيشتر از آهنگ های جاز قديمی و خوانندگانی مثل بيلی هاليدی است و به خوبی فضا سازی می کند و از همه هيجان انگيزتر حضور دايانا کرال خواننده جاز کانادايی در صحنه ای از فيلم است که در آن ديلينجر و ماريون در رستوران بزرگی ملاقات کرده و با هم می رقصند.
در اين صحنه او آهنگ بای بای بلک برد را می خواند. يعنی همان ترانه ای که وينستد از دهن ديلينجر زمان مردن می شنود..                                                                                                                                        .

دوربيين اچ دی به جای نگاتيو

دشمنان مردم با دوربين ديجتال سونی اف 23 های دفينيشن(اچ دی)  گرفته شده اما فيلمبرداری دانته اسپينوتی آنقدر خوب است که تشخيص آن از فيلم سلولوئيد را بسيار دشوار می کند.

مايکل مان قبلا نيزموفق شد با استفاده از دوربين ديجيتال، تابلوهای نئون لوس آنجلس را در شب در فيلم « وثيقه» به بهترين و زنده ترين شکل اش ثبت کند و حالا به کمک آن در فيلم دشمنان مردم، خيابان های باران خورده شيکاگو در شب با نور نئون ها  و سردر سينما بيوگراف در دهه سی آمريکا را به زيبايی خلق کرده است.
وی در گفتگويی با روزنامه تايمز گفته است که علاقمند به ساختن فيلمی نوستالژيک نبود و به همين دليل دوربين ديجيتال را به جای فيلم سلولوئيد انتخاب کرده چرا که می خواسته تماشاگر را دقيقا در همان دوره يعنی « در ساعت 11.17 دقيقه شب سه شنبه 1934»قرار دهد نه اينکه فيلمش احساس تماشای فيلمی از دهه مثلا چهل يا پنجاه را به تماشاگر بدهد و دوربين سونی اف 23 اين امکان را به بهترين شکلی به او داد.

مرگ ديلينجر

جان ديلينجر مثل اغلب ضدقهرمانان تاريخ سينما، زندگی کوتاهی داشت و به مرگ زودرس خود نيز آگاه بود. اين مرگ آگاهی، جنبه تراژيکی به زندگی او داده است.
از او نقل شده که خطاب به دوستی گفته است:
« من در يک جاده يک طرفه سفر می کنم و نمی خواهم در مورد پايان اين راه خودم را گول بزنم. اگر تسليم شوم، به معنی صندلی الکتريکی خواهد بود اما اگر ادامه بدهم اين سوال مطرح است که چه قدر از عمرم باقی مانده است. »


ديلينجر که بارها به طرز حيرت آوری از زندان فرار کرد و از چنگال پليس گريخت، سرانجام در مقابل سر در سينما بيوگراف در شيکاگو با گلوله ماموران اف بی آی از پا درآمد. سينمايی که فيلم گانگستری « ملودرام منهتن» با شرکت کلارگ گيبل را نشان می داد و ديلينجر آگاهانه به تماشای آن رفته بود.
مايکل مان فيلم را درست در همان لوکيشنی فيلمبرداری کرد که جان ديلينجر در آنجا کشته شد.
در فيلم يکی از ماموران پليس را می بينيم که با اطمينان می گويد او به جای ديدن فيلمی از شرلی تمپل به تماشای فيلم کلارگ گيبل خواهد رفت و بدين گونه بود که او در تله ای که ماموران اف بی آی برای او تدارک ديده بودند، افتاد.

ديلينجر زمان مرگ تنها 31 سال داشت و زمانی که کشته شد آن قدر محبوبيت داشت که مردم آمريکا دستمال ها و دامن هايشان را به خون او آغشته کرده و روز بعد از مرگ او 5 هزار نفر از مردم آمريکا در تشييع جنازه او شرکت کردند.
شايد بشود ديلينجر را قربانی عشق اش به سينما دانست. به هر حال او کسی بود که مثل قهرمانان سينما زيست و مثل آنها از پا درآمد.

 

Posted by parvizj at July 21, 2009 2:45 AM | TrackBack
Comments

tnx. perfect

Posted by: mohammad at July 21, 2009 11:31 AM

سلام.
به این سایت لینک دادم چون از این به بعد خواننده ی دائمی آن خواهم بود.

Posted by: رخشان at July 21, 2009 8:52 AM
Post a comment









Remember personal info?