July 21, 2009

ضد قهرمان دوست داشتنی


نگاهی به فيلم دشمنان مردم ساخته مايکل مان

 

هر قدر سارقان، تبهکاران، آدمکش ها و گانگسترها در دنيای واقعی، ترسناک و نفرت انگيزند اما در دنيای درام و بر پرده سينما، شان و منزلت ديگری دارند.
سينما از زندگی تبهکاران معروف حماسه می سازد و « دشمنان مردم» را به عنوان قهرمان معرفی کرده و زندگی غالبا تراژيک آنها را طوری دراماتيزه می کند که تماشاگران را نسبت به سرنوشت شان علاقمند ساخته وغم خواری و همدردی آنها را بر می انگيزد.

« دشمنان مردم» ساخته مايکل مان، شرح دوره بسيار کوتاهی از زندگی جان ديلينجر گانگستر معروف آمريکايی معروف به رابين هود آمريکا و روايت حماسی فيلمساز از روزهای باشکوه گانگسترها در دوران رکود اقتصادی دهه سی در اين کشور است.

فيلم اقتباسی است از کتاب تحليلی برايان بيورو در باره ديلينجر با نام :
« دشمنان مردم: بزرگ ترين موج جنايی آمريکا و تولد اف بی آی از 1933 تا 1934.

جان ديلينجر کيست؟

ديلينجر در فاصله بين می 1933 تا جولای 1934 از دهها بانک سرقت کرد و نزديک به 300 هزار دلار ربود که معادل 5 ميليون دلار امروز است.

در عصر رکود اقتصادی که مردم آمريکا، بانک ها را عامل اصلی وضعيت بد اقتصادی خود تصور می کردند و از بانکداران متنفر بودند، سرقت ديلينجر از بانک ها، عملی شجاعانه و انقلابی فرض می شد و شخصيت او با رابين هود مقايسه می شد. مردم او را به خاطر سرقت پول های کسانی که با دزديدن پول فقرا پولدار شدند، ستايش می کردند.

ديلينجر سارقی بود که جی ادگار هوور رئيس اف بی آی او را در سال 1934 « دشمن شماره يک مردم» ناميد و جنگی با عنوان « جنگ عليه جنايت» را بر عليه او و يارانش شروع کرد و تا آنها را به زانو درنياورد از پا ننشست.
(هوور از سال 1935 تا 1972 رئيس اف بی آی بود و به عنوان يکی از قدرتمندترين و بی رحم ترين مردان امنيتی آمريکا شناخته شده است).

اما ديلينجر نه تنها در نظر مردم آمريکا دشمن و چهره ای منفور نبود بلکه بسياری از آمريکايی ها او را يک قهرمان فرض کرده و اعمال جنون آميز و شجاعانه او را تحسين می کردند.
و اين ويژگی در مورد بسياری از راهزنان و تبهکاران مشهور تاريخی نه فقط در آمريکا بلکه در کشورهای ديگر از جمله ايران نيز صادق است و مردم عمل اين تبهکاران را به عنوان نوعی شورش و عصيان در برابر دستگاه حاکم و نظم عمومی تفسير می کردند و برای آنها احترام و عزت زيادی قائل بودند و در باره آنها افسانه ها می ساختند. بانی و کلايد، جسی جيمز، آل کاپون، رابين هود، يعقوب ليث و سمک عيار همه از اين دست شخصيت های تاريخی افسانه ای اند که ويژگی مشترک آنها رفتار ناهنجار اجتماعی، نظم ستيزی و ياغيگری آنهاست.
ديلينجر گانگستر خشن اما شريفی بود که آزارش به مردم عادی نمی رسيد. برخلاف ديگر گانگسترها، رفتار ديلينجر حتی با گروگان ها و پليس نيز بسيار نرم و محبت آميز بود و آنها بعد از آزادی از چنگال او در مورد آن برای روزنامه ها داستان سرايی می کردند.
با اينکه دهها نفر در جريان سرقت های ديلينجر از بانک ها کشته شدند او اعتقاد داشت که شخصا تنها يک نفر را با تير کشته است.

برايان بيورو نويسنده کتاب دشمنان مردم که مايکل مان فيلمش را بر اساس آن ساخته، در باره ديلينجر می نويسد:
« ديلينجر مبادی آداب بود و به زنان احترام می گذاشت. او شخصيتی کاريزماتيک و بذله گو بود و هنگام سرقت شوخی می کرد.»
 شوخ طبعی و بذله گويی ديلينجر در اين فيلم را در صحنه گفتگوی مطبوعاتی او پس از دستگيری می بينيم. خبرنگاری می پرسد چقدر طول می کشد تا يک بانک را بزنی و او با خنده می گويد يک دقيقه يا کمتر.

ديلينجر در سن 20 سالگی به خاطر سرقت از يک فروشگاه به 9 سال زندان محکوم گرديد. محکوميتی بسيار سنگين برای جرمی کوچک هرچند وی بعد از مدتی بخشيده شد و آزاد گرديد.
اما قطعا اين بی عدالتی، عامل اصلی تبديل شدن ديلينجر از يک سارق خرده پا به يک گانگستر حرفه ای بود.
در فيلم متاسفانه جز در صحنه دستگيری ديلينجر که او اين موضوع را کوتاه و با شوخی برای خبرنگاران تعريف می کند، چيزی از زندگی گذشته اش برای ما گفته نمی شود.

در همين دوران است که او بانک زنی را از هم سلولی اش هرمن لم می آموزد که قبلا در ارتش آلمان خدمت می کرد و اعتقاد داشت، تاکتيک های نظامی به درد سرقت از بانک ها می خورند.

«دشمنان مردم» ارجاعات آشکاری به وضعيت دوران معاصر دارد. در تيتراژ شروع فيلم جمله ای می آيد با اين مضمون که در دوره رکود اقتصادی مردم آمريکا بانک ها را علت اصلی ازدست دادن شغل ها و خانه هايشان می دانستند. جمله ای که بازتاب شرايط اقتصادی بد امروز جهان و واکنش منفی مردم نسبت به بانک هاست.
از سوی ديگر وقتی جی  ادگار هوور از جنگ عليه جنايت حرف می زند، تماشگر بی اختيار ياد جرج بوش و شعار جنگ عليه ترور او می افتد.

سبک فيلم

مايکل مان فيلمساز آمريکايی، سينماگر کم کاری است و در طول نزديک به سی سال تنها 11 فيلم ساخته.
فيلمسازی که همانند ديويد فينچر و استنلی کوبريک، بسيار وسواسی و کمال گراست.
وی استاد ساختن فيلم های گانگستری مدرن است. بعد از فيلم های پليسی- گانگستری « مخمصه» و « وثيقه» و « مايمی وايس» اين بار يک سال آخر زندگی جان ديلينجر را بازسازی کرده است. مان سينماگر سبک پردازی است و دقت زيادی روی جزئيات فيلم می کند.

روايت فيلم خطی و ساده و بدون پيچيدگی های داستانی است. به جای آن مان تمام انرژی اش را صرف فضا سازی کرده است.
متاسفانه وی در اين فيلم که در مورد يک شخصيت واقعی تاريخی است، بيش از اندازه به حافظه تماشاگر و فرامتن تکيه کرده و اطلاعات کمی در باره گذشته ديلينجر و انگيزه های او به ما می دهد.
به عنوان مثال رابطه مثلثی بين پرويس، ديلينجر و هوور که کليد اصلی برای درک فضای تاريخی فيلم است در اين فيلم خوب ساخته نشده و شايد اگر مان بر روی اين رابطه مثلثی تکيه می کرد، فيلم موفق تر می بود.

اما طراحی صحنه و لباس فيلم خيره کننده است.  مايکل مان قواعد ژانر گانگستری را رعايت می کند. ماشين های کلاسيک کاديلاک و بيوک سياه که در نورخيابان برق می زنند و زير باران می درخشند، مسلسل ها و تيربارهای قديمی، بارانی های بلند و لباس های راه راه، کلاه های دربی لبه دار و همه عناصر آيکونيک فيلم های گانگستری کلاسيک فراهم است اما فيلم هنوز چيزهايی کم دارد که نمی گذارد دشمنان مردم به يک فيلم گانگستری درجه يک و کلاسيک تبديل شود.
دوربين روی دست سرگيجه آور و ناراحت کننده است و اصلا مناسب اين روايت نيست.
جانی دپ بازيگر نقش ديلينجر، خيلی زور می زند تا ما او را در نقش ديلينجر باور کنيم. اما جز در چند صحنه کوتاه هرگز اين حس به من دست نداد که او همان جان ديلينجر معروف و بی باک و قدرتمند است.
حتی استيون گراهام انگليسی نيز در نقش نلسون بچه صورت باور پذير نيست. نلسون بچه صورت برادران کوئن با بازی مايکل بدالوکو بسی عالی تر از جرج نلسون مايکل مان است.

 

در نقطه مقابل شخصيت ديلينجر، ملوين پرويس مامور جدی اف بی آی قرار دارد که نقش او را کريستين بيل بازی می کند.
او افسری است که خود را وقف پليس و اف بی آی کرده و ما همواره او را در حين خدمت می بينيم و مايکل مان و رونن بنت فيلمنامه نويس او جايی برای زندگی خصوصی او پيش بينی نکرده اند. به همين دليل او از حد تيپ کليشه ای افسران خستگی ناپذير و مامور و معذور فراتر نمی رود و به يک شخصيت محکم و جاندار تبديل نمی شود اگرچه بازی خوب کريستين بيل توانسته تا حد زيادی اين نقص را جبران کند و در همين حدی که برايش تعريف شده به اين شخصيت نيرو و جان ببخشد.

شايد سينما امروز محتاج بازيگرانی چون همفری بوگارت، جيمز کگنی، اسپنسر تريسی، ژان گابن، لينو ونتورا و بازيگران بزرگی از اين دست است تا حضور قدرتمند آنها بر روی پرده سينما، تصور اينکه آنان بازيگرند و در حال ايفای نقش اند را از ذهن ما دورسازد.

اما فيلم جدا از روايت نه چندان دلچسب آن، صحنه های مجزای درخشانی دارد که نبايد ناديده گرفته شوند.
کل سکانس سينمارفتن ديلينجر عالی است. او به سينما بيوگراف می رود که فيلم ملودرام منهتن با بازی کلارگ گيبل را ببيند. گانگستری که بسيار شبيه خود ديلينجر است و او با لذت سرگرم تماشای آن روی پرده سينما می شود طوری که انگار دارد زندگی خود را در آينه تماشا می کند.

 صحنه کشته شدن ديلينجر جلوی سر در سينما مرا ياد فيلم سرب مسعود کيميايی انداخت(يک لحظه دلم برای کيميايی و آن همه استعداد و قابليت های درخشان او برای خلق آثار گانگستری و نوآر ايرانی درخشان سوخت).

يکی از بهترين صحنه های فيلم، صحنه ورود ديلينجر به اداره پليس شيکاگو و دپارتمان ويژه « جان ديلينجر» در اين اداره است. در اين صحنه است که مفهوم واقعی حرف رئيس پليس فدرال آمريکا را که می گويد ديلينجر تمام سيستم قضايی و پليسی آمريکا را به مسخره گرفته، درک می کنيم.
 و نيزدر اين صحنه است که جانی دپ را تا حد زيادی در نقش ديلينجر می پذيريم و ثابت می کند که توانايی های زيادی برای بازيگری دارد. او با خونسردی بسيار و حيرت انگيزی وارد اداره پليس می شود و در حالی که کارکنان اداره پليس سرگرم بررسی پرونده او و تلاش برای يافتن اويند، در اداره چرخ می زند و به تماشای عکس ها و بريده جرايد مربوط به اخبارعمليات او و مرگ دوستانش بر ديوار اداره پليس می پردازد.
بعد هم با شجاعت ديوانه واری تعدادی از پليس ها را که سرگرم شنيدن مسابقه بيسبال از راديو هستند را مخاطب قرار داده و از آنها می پرسد کی می بره؟ و بعد هم راهش را می کشد و می رود.
در واقع ديلينجر با اين کار نشان می دهد که از نقشی که در زندگی ايفا کرده خرسند است و اين  رضايت را جانی دپ با لبخند زيرکانه و برق نگاهش به خوبی منتقل می کند.

شخصيت زن

دنيای فيلم های گانگستری برخلاف دنيای فيلم های نوآر، دنيای مردانه ای است.
زنان در اين فيلم ها عموما شخصيت هايی ساده و يک بعدی اند و از سطح معشوقه های زيبا و رام فراتر نمی روند. آنها نقش چندانی در ساختار دراماتيک اين نوع فيلم ها ندارند و بزرگ ترين نقش آنها اين است که بر سرنوشت تراژيک قهرمان مرد فيلم بگريند.

ماريون کوتيار در اين حد نقش خود را به عنوان معشوقه ديلينجرخوب بازی می کند. اما او در مقايسه با زنان قدرتمند، پيچيده و چندلايه فيلم های نوآر، مثلا لورن باکال در خواب بزرگ يا باربارا استنويک در غرامت مضاعف يا ريتا هيورث در گيلدا، شخصيت بسيار ضعيفی است.
بازی کوتيار به ويژه در سکانس نهايی که چارلز وينستد افسر اف بی آی، به ديدنش در زندان می رود، بسيار ديدنی و تاثير گذار است.
وينستد به سراغش می رود تا جمله ای را که ديلينجر هنگام مرگ در گوشش گفته است به او منتقل کند: بای بای بلک برد(خداحافظ پرنده سياه). و اينجاست که صورت کوتيار غرق در اشک می شود.
کوتيار حقيقتا بازيگر توانايی است و بازی بی نظير او در نقش اديت پياف را هرگز نبايد از ياد برد.


موسيقی فيلم

موسيقی يکی از مهم ترين عناصر فيلم های ژانر گانگستری است و نقش مهمی در باورپذير ساختن فضای فيلم دارد.
در اين فيلم نيز موسيقی ارکسترال و اتمسفريک اليوت گولدنتال که يادآور کار ديويد نيومن در فيلم راه فنا و برنارد هرمن در راننده تاکسی است، به خوبی در خدمت فضای فيلم است.

گولدنتال پيش از اين نيز در فيلم مخمصه با مايکل مان همکاری کرده بود. آهنگ ها و  ترانه ها، بيشتر از آهنگ های جاز قديمی و خوانندگانی مثل بيلی هاليدی است و به خوبی فضا سازی می کند و از همه هيجان انگيزتر حضور دايانا کرال خواننده جاز کانادايی در صحنه ای از فيلم است که در آن ديلينجر و ماريون در رستوران بزرگی ملاقات کرده و با هم می رقصند.
در اين صحنه او آهنگ بای بای بلک برد را می خواند. يعنی همان ترانه ای که وينستد از دهن ديلينجر زمان مردن می شنود..                                                                                                                                        .

دوربيين اچ دی به جای نگاتيو

دشمنان مردم با دوربين ديجتال سونی اف 23 های دفينيشن(اچ دی)  گرفته شده اما فيلمبرداری دانته اسپينوتی آنقدر خوب است که تشخيص آن از فيلم سلولوئيد را بسيار دشوار می کند.

مايکل مان قبلا نيزموفق شد با استفاده از دوربين ديجيتال، تابلوهای نئون لوس آنجلس را در شب در فيلم « وثيقه» به بهترين و زنده ترين شکل اش ثبت کند و حالا به کمک آن در فيلم دشمنان مردم، خيابان های باران خورده شيکاگو در شب با نور نئون ها  و سردر سينما بيوگراف در دهه سی آمريکا را به زيبايی خلق کرده است.
وی در گفتگويی با روزنامه تايمز گفته است که علاقمند به ساختن فيلمی نوستالژيک نبود و به همين دليل دوربين ديجيتال را به جای فيلم سلولوئيد انتخاب کرده چرا که می خواسته تماشاگر را دقيقا در همان دوره يعنی « در ساعت 11.17 دقيقه شب سه شنبه 1934»قرار دهد نه اينکه فيلمش احساس تماشای فيلمی از دهه مثلا چهل يا پنجاه را به تماشاگر بدهد و دوربين سونی اف 23 اين امکان را به بهترين شکلی به او داد.

مرگ ديلينجر

جان ديلينجر مثل اغلب ضدقهرمانان تاريخ سينما، زندگی کوتاهی داشت و به مرگ زودرس خود نيز آگاه بود. اين مرگ آگاهی، جنبه تراژيکی به زندگی او داده است.
از او نقل شده که خطاب به دوستی گفته است:
« من در يک جاده يک طرفه سفر می کنم و نمی خواهم در مورد پايان اين راه خودم را گول بزنم. اگر تسليم شوم، به معنی صندلی الکتريکی خواهد بود اما اگر ادامه بدهم اين سوال مطرح است که چه قدر از عمرم باقی مانده است. »


ديلينجر که بارها به طرز حيرت آوری از زندان فرار کرد و از چنگال پليس گريخت، سرانجام در مقابل سر در سينما بيوگراف در شيکاگو با گلوله ماموران اف بی آی از پا درآمد. سينمايی که فيلم گانگستری « ملودرام منهتن» با شرکت کلارگ گيبل را نشان می داد و ديلينجر آگاهانه به تماشای آن رفته بود.
مايکل مان فيلم را درست در همان لوکيشنی فيلمبرداری کرد که جان ديلينجر در آنجا کشته شد.
در فيلم يکی از ماموران پليس را می بينيم که با اطمينان می گويد او به جای ديدن فيلمی از شرلی تمپل به تماشای فيلم کلارگ گيبل خواهد رفت و بدين گونه بود که او در تله ای که ماموران اف بی آی برای او تدارک ديده بودند، افتاد.

ديلينجر زمان مرگ تنها 31 سال داشت و زمانی که کشته شد آن قدر محبوبيت داشت که مردم آمريکا دستمال ها و دامن هايشان را به خون او آغشته کرده و روز بعد از مرگ او 5 هزار نفر از مردم آمريکا در تشييع جنازه او شرکت کردند.
شايد بشود ديلينجر را قربانی عشق اش به سينما دانست. به هر حال او کسی بود که مثل قهرمانان سينما زيست و مثل آنها از پا درآمد.

 

Posted by parvizj at 2:45 AM | Comments (2) | TrackBack

July 13, 2009

گفتگو با اسلاوی ژيژک در فستيوال مارکسيسم 2009 در لندن

اسلاوی ژيژک: شما بايد يک نوع سکوت تهديدکننده باشيد
 
 
مارکسيسم 2009 نام فستيوالی بود که از روز دوم تا ششم جولای با شعار « کاپيتاليسم ديگر کار نمی کند» در لندن برگزار شد. اين فستيوال شامل بخش های مختلف مثل کارگاه های آموزش تئوريک، سخنرانی، موسيقی، فيلم و نمايشگاه کتاب بود و حزب کارگران سوسياليست بريتانيا برگزاری آن را به عهده داشت.
چهره های برجسته مارکسيست و جنبش چپ مثل الکس کالينکوس عضو عاليرتبه حزب کارگران سوسياليست و نويسنده کتاب هايی چون « منابع نقد» و « مانيفست ضد کاپيتاليستی»، تونی بن نماينده سابق حزب کارگر بريتانيا، طارق علی متفکر مارکسيست پاکستانی تبار ، شيلا روباتم نويسنده فمينيست، تری ايگلتون منتقد برجسته ادبی مارکسيست، لوئيجی فيوری از بازماندگان جنبش مقاومت ضد فاشيسم ايتاليا و اسلاوی ژيژک فيلسوف و نظريه پرداز مطرح اسلوونيايی شرکت داشتند.
اين فستيوال بزرگ ترين گردهمايی مارکسيست های بريتانيا در ده سال اخير بود و به مهم ترين معضلات امروز جوامع غرب و سرمايه داری جهانی می پرداخت. « رکود اقتصادی و مقاومت در بريتانيا»، « نژادپرستی و چندگانگی فرهنگی»، « کاپيتاليسم و رسانه های گروهی»، « سنت سوسياليسم جهانی»، « 20 سال بعد از سقوط برلين»، « بحث های درونی طبقه کارگر»، « داروين و مارکس»، « لنين و لنينيسم»، « مارکسيسم و فرهنگ» « مبارزه عليه فاشيسم»، « آزاد سازی زنان»، « مبارزه فلسطين برای آزادی» از موضوع های مطرح شده در اين فستيوال بود.
يکی از بحث های جالب اين فستيوال بحثی بود پيرامون موسيقی جاز وروح مقاومت که با حضور کريس سرل و جان کالترين نويسنده کتاب نژادپرستی، موسيقی جاز و مقاومت برگزار شد و با اجرای موسيقی جاز به وسيله عمر پيونته ويولونيست کوبايی و گروه جاز او ادامه پيدا کرد.
بزرگداشت هارولد پينتر يکی ديگر از بخش های اين فستيوال بود که در آن مايکل بيلينگتون منتقد تئاتر روزنامه گاردين و سم وست نمايشنامه نويس انگليسی به بحث در باره زندگی و آثار اين نمايشنامه نويس برجسته انگليسی که سال قبل درگذشت، پرداختند. در اين برنامه همچنين بخش هايی از نمايشنامه های پينتر به صورت روخوانی اجرا شد.
بزرگداشت ادرين ميچل شاعر سوسياليست انگليسی نيز از قسمت های ديگر فستيوال مارکسيسم بود. شاعری که می گفت: « بيشتر مردم شعر را ناديده می گيرند چون شعر بيشتر آنها را ناديده می گيرد». در اين قسمت، سليا همسر ادرين ميچل ضمن ادای احترام به اين شاعر پيش کسوت مارکسيست که سال قبل از دنيا رفت، به قرائت تعدادی از شعرهای وی پرداخت.
نمايش فيلم هايی با درونمايه های مارکسيستی و نمايشگاهی از آثار هنرمندان نقاش و مجسمه ساز چپ، نيز از بخش های ديگر فستيوال مارکسيسم بود.
اما اسلاوی ژیژک، شايد غيرمتعارف ترين چهره و سخنران اين فستيوال بود. متفکری مارکسيست که بيشترين مرزبندی را با مارکسيسم سنتی و ارتدکس دارد و از چهره های برجسته چپ مدرن به شمار می رود. ژيژک استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه لوبلیانا در اسلوونی و استاد میهمان در بسیاری از دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی از جمله برک بک کالج لندن است. ژیژک در ايران چهره کاملا شناخته شده و محبوبی است و پيروان زيادی دارد.
« انقلابی گری امروز چه معنايی دارد؟» عنوان سخنرانی ژیژک و الکس کالينيکوس از رهبران حزب کارگران سوسياليست بريتانيا بود که روز شنبه چهارم جولای در تالار انيستيتوی آموزش دانشگاه لندن برگزار شد.
اسلاوی ژيژک.عکس از پرويز جاهد
هزاران تن از دانشجويان رشته فلسفه، سينما و علوم سياسی و بسياری از پيروان چپ مدرن برای شنيدن حرف های ژيژک به اين موسسه هجوم آوردند و استقبال به حدی بود که بسياری از مشتاقان نتوانستند وارد سالن بزرگ 900 نفره لوگان شوند.
بحث ژيژک محدود به موضوع تعيين شده نبود و وی در باره برخی از مهم ترين مسائل مهم و حياتی جهان امروز مثل، خشونت، نژادپرستی، تعامل، مدرنيته و روشنفکران و بحران اخير ايران حرف زد.
ژیژک در بخشی از حرف هايش در باره کاپيتاليسم گفت:
« يک آنتاگونيسم بنيادی در کاپيتاليسم هست. همان چيزی که هگل آن را جهان شمولی ملموس يا فرم های تاريخی ويژه سرمايه داری می ناميد».
 
ژیژک در قسمتی از بحثش در باره رويکرد ليبراليسم غربی نسبت به نژاد پرستی خطاب به ليبرال ها گفت:
« اين درست است که ما بايد در شکست نژادپرستان با هم صد درصدهمبستگی داشته باشيم ولی اين به آن معنا نيست که ما تا حدی با شما موافقيم ولی مبارزه طبقاتی خودمان را هم دنبال می کنيم.
 ما می دانيم شما چه می خواهيد وقتی می گوئيد که ضد نژادپرستی هستيد و ما بيشتر از آنچه شما می خواهيد باشيد هستيم. اين رفتار تيپيکال ضد مهاجر طبقه کارگر و واکنش ايدئولوژيک اين طبقه است که به طبقه فرادست اجازه می دهد که خود را باز و چند فرهنگی نشان دهد. 
من اين نوع سازش را نمی پذيرم. ما با نژادپرستی شوخی نداريم. ما می توانيم به ليبرال ها نشان دهيم که چگونه نژادپرستی را شناسايی کنند.
مسئله من اين نيست که ليبرال ها را قانع کنم، بلکه مشکل قانع کردن طبقه کارگر است و اين نيمی از مبارزه با نژادپرستی است.
گاهی من تحليل برخی چپ ها را می خوانم طوری تحليل می کنند که انگار سياست های ضد مهاجر، ابداع امپرياليست ها برای تحميق توده های مردم است. نه خير اين طور نيست بلکه اين ها واکنش تيپيکال و ايدئولوژيک طبقه کارگر نسبت به مهاجران است.»
اسلاوی ژيژک. عکس پرويز جاهد
 
ژيژک در توضيح اينکه مقصودش از عبارت « دست به هيچ کاری نزدن» در کتاب « خشونت» چيست، گفت:
« يکی از مفاهيم اينکه هيچ کاری نکنيد اين است که هيچ چی به بانک ها نپردازيد. من نگفتم بياييد هيچ کاری نکنيم بلکه گفتم بعضی اوقات « کاری نکردن» خشن ترين کاری است که می توان کرد.»
 
ژیژک در بخشی از سخنان خود در باره رويدادهای ايران گفت:
 
«می دانيد چه چيزی در باره ايران مرا ناراحت کرده؟ اينکه همه چيز در هاله ای از ابهام پوشيده شده. اکثريت مردم غرب بازی برنارد هانری لوی را دنبال کردند: « اوه! اصلاح طلب غربی داره قدرت می گيره».
از طرف ديگر اين پارانويا هم وجود دارد که همه چيز توطئه سازمان سیا است. اما بحران درونی ايران اين است که موسوی يک اصلاح طلب طرفدار غرب نيست بلکه يک انقلابی اصيل است. اگر ما نتوانيم اين را تشخيص دهيم، کار ما زار است.»
 
آشفتگی نشانه خوبی است
 
بعد از پايان سخنرانی ژيژک، به سراغ او رفتم تا در باره رويدادهای اخير ايران با او حرف بزنم.
ژیژک در حالی که در ميان موج عظيمی از دوستدارانش محاصره شده بود، چند کلمه ای در باره اوضاع ايران با من حرف زد. وی گفت:
« اکنون لحظه ای حساس و سرنوشت ساز است، به خاطر اين شور و شوق عظيمی که هست اما هر ابلهی می تواند پرشور و شوق باشد. مسئله حياتی پيدا کردن يک فوروم حداقل سازمانی است که تداوم داشته باشد.
به نظر من بزرگ ترين خطر اين شورش های پوپوليستی اين است که شما اين جنبش عظيم را داريد، همه توی خيابان اند، همه با هم همبستگی داريد و اين کار از هر ابلهی برمی آيد اما هنر واقعی اين است که يک فوروم واقعی برای ايستادگی پيدا کنيد. يک نوع کار شبکه ای. فشار بايد ادامه داشته باشد. شايد تظاهرات نه، بلکه شما بايد يک نوع سکوت تهديد کننده باشيد.»
از ژیژک پرسيدم: « اين روزها همه در وضعيت آشفته ای به سر می برند و نمی دانند چه خواهد شد و يا چه بايد بکنند. چگونه می توان بر اين وضعيت غلبه کرد؟»
ژيژک. عکس از پرويز جاهد
 
در جواب من می گويد:
« آشفتگی نشانه خوبی است. مائو گفته است: زير آسمان هرج و مرج است پس وضعيت عالی است.
بايد هميشه به خاطر داشته باشيد که اين آشفتگی تنها برای شما نيست بلکه برای آن بالا هم هست. در يک وضعيت آشفته اگر عصبی نشويد، می توانيد فضا را اشغال کنيد. شايد در اين مرحله از دست رفته باشد گرچه اميدوارم حقيقت نداشته باشد، اما فکر می کنم هنوز فضای کافی وجود دارد که می توان اشغال کرد، يک نوع کار شبکه ای سازمانی می تواند به وجود آيد. قطعا امروز وجود برخی فرم های سازمانی، حياتی است.»
آنگاه ژيژک برای مردم ايران آرزوی موفقيت کرد و گفت که بسيار مايل است روزی از ايران ديدن کند:
«من دوست دارم بيايم اما يک نفر مرا تقريبا به موسوی وصل کرد تا برايش برنامه ريزی کنم و به من گفتند که يا هرگز ايران را نخواهی ديد يا در صورت پيروزی ايشان، به ايران دعوت خواهی شد و اين تنها فرصت من بود.
من بنا بود سال قبل به ايران بروم اما يکی از اساتيدی که مرا دعوت کرد دستگير شد. و الان هم که اوضاع خراب است اما من واقعا دوست دارم از ايران ديدن کنم چرا که من سينمای ايران را دوست دارم.»
 
 
کيارستمی برای پسند غرب فيلم نمی سازد
 
اين حرف ژيژک بهانه ای شد تا نظر ژيژک را در باره سينمای ايران و به ويژه کيارستمی بدانم. بيشتر به خاطر مسائلی که مراد فرهادپور و مازيار اسلامی که از پيروان ژيژک اند، در کتاب « از پاريس تا تهران» در باره کيارستمی و سينمايش مطرح کردند.
از ژيژک پرسيدم که از کدام سينماگر ايرانی بيشتر خوشت می آيد؟ در جواب می گويد:
« کيارستمی را خيلی دوست ندارم. همه از کيارستمی حرف می زنند اما فيلمسازهای ديگری هم هستند که من اسمشان را نمی دانم. دو سه تا فيلم هست که من خيلی دوستشان دارم. يکی از آنها در باره انتخابات است. در باره دختر جوانی که به دهکده کوچکی در شمال ايران می رود تا انتخابات را برگزار کند. (منظور ژيژک فيلم رای مخفی ساخته بابک پيامی است که داستان زن جوانی است که مسئول صندوق رای گيری است و به يکی از جزاير جنوب ايران- نه شمال ايران- سفر می کند) دهکده ای که مردم آن حتی نمی دانند که انتخابات چيست. فيلم خوب و بی ادعايی بود. من اين نوع فيلم ها را ترجيح می دهم.
من فيلمی مثل قندهار را دوست ندارم. فکر می کنم اين فيلم برای غرب ساخته شده باشد و روشن است که برای پسند غربی ها ساخته شده.»
 
از ژیژک می پرسم: « در باره کيارستمی چه فکر می کنید. برخی از منتقدان چپ گرای ايرانی معتقدند که کيارستمی محصول فستيوال های غربی است و برای پسند آنها فيلم می سازد. نظر شما چيست؟»
نه موافق نيستم. شايد من اشتباه کنم اما من اين جنبه از کار کيارستمی را تحسين می کنم که او نمی خواهد اين نقش را بازی کند. او نمی خواهد در غرب به عنوان يک اصلاح طلب يا سکولار مورد ستايش قرار گيرد. او به نوعی می خواهد به طور جدی ايرانی بماند و بخشی از ايران باشد و من اين ويژگی او را خيلی می پسندم.
من می دانم که اين حرف در مورد خيلی ها صدق می کند. به عنوان مثال من کتابی می خواندم در باره کوروساوا که نکته فوق العاده ای از آن آموختم. تو می دانی که کوروساوا دو نوع فيلم ساخته است. يک نوع فيلم های قديمی حماسی سامورايی و ديگر فيلم هايی که در ژاپن مدرن اتفاق می افتد با لباس های غربی. نکته اين است که آن فيلم های اصيل ژاپنی برای غرب ساخته شدند. اگر شما فيلم های واقعا ژاپنی کوروساوا را بخواهيد، اين فيلم ها همان فيلم های معاصر و درام های مدرن اند که آدم هايش لباس های امروزی غربی بر تن دارند. اينها فيلم های واقعی ژاپنی است.
به همين دليل مردم از من می پرسند چرا من به طور تعصب آميزی عليه اين يارو فيلمساز يوگسلاوی سابق-کوستوريستا هستم. او برای غرب بازی می کند. چه تصويری از يوگسلاوی سابق را از فيلم « زيرزمين» می گيريد. در فيلم های او مردم دائم دارند يا می خورند يا می کشند يا ترتيب هم را می دهند، يک نوع عياشی بی وقفه. اين چيزی است که غرب در فيلم های کوستوريتسا می بيند.»
در اين هنگام دختر جوان فيلمسازی که اهل بلغارستان بود و برای ساختن فيلمی در باره ژیژک به اين فستيوال آمده بود وارد بحث شد و در اعتراض به حرف ژیژک گفت: « آه ژيژک کوتاه بيا. اين چيزهايی که کوستوريتسا در باره کشورهای اروپای شرقی می گويد تا حدی صحت دارد. ما بلغاری ها اين طوری هستيم.»
ژيژک زير بار نمی رود و می گويد: « ما مردم اسلوونی با شما بلغاری ها فرق داريم.»
و برای اينکه بحث منحرف نشود دوباره از ژيژک می پرسم آيا فکر می کنی کيارستمی هم دارد کار کوستاريتسا را می کند. در جواب می گويد: « من او را به اندازه کافی نمی شناسم. گوش کن. من نا آگاه تر از آن هستم که تو فکر می کنی. می دانی مشکل چيست...»
در اينجا يکی از مسئول برگزاری فستيوال حرف ژيژک را قطع کرده و او را با زور از جمع ما جدا کرده و با خود می برد. اما ژیژک در حالی که دور می شود قول می دهد در فرصت ديگری به اين بحث ادامه دهد.
Posted by parvizj at 3:30 AM | TrackBack

July 9, 2009

فوتبال دوستان جهان متحد شويد

 
 نگاهی به فيلم درجستجوی اريک ساخته کن لوچ
 
زمانی که اريک کانتونا فوتباليست مشهور فرانسوی و يک کمپانی سينمايی فرانسوی تصميم گرفتند فيلمسازی را برای کارگردانی فيلمی در باره رابطه بين کانتونا و طرفدارانش انتخاب کنند، فورا نام کن لوچ به خاطرشان رسيد. سينماگری انگليسی که جامعه بريتانيا و اقشار اجتماعی مختلف آن به ويژه طبقه کارگر بريتانيا را به خوبی می شناخت و فيلم های ماندگار زيادی در باره آنها ساخته بود. ضمن اينکه کن لوچ از طرفداران تيم سرخ پوش ها يعنی منچستر يونايتد بود، يعنی همان تيمی که اريک کانتونا سال ها در آن بازی کرد. به علاوه بيشترين طرفداران فوتبال و تيم منچستر يونايتد را افراد طبقه کارگر بريتانيا تشکيل می دهند.
در جستجوی اريک، آخرين ساخته کن لوچ که در فستيوال کن امسال نيز به نمايش درآمد، حاصل همکاری کن لوچ، اريک کانتونا و پل لاورتی فيلمنامه نويس هميشگی فيلم های کن لوچ است. فيلمنامه نويسی که تم های مورد علاقه کن لوچ را می شناسد و به خوبی با روحيه و علائق او آشناست.
در جستجوی اريک داستان مرد پستچی ای به نام اريک بيشاپ که همه چيز خود را باخته است و در ميان سالی احساس پوچی و درماندگی می کند و تنها با خاطرات خوب گذشته اش دلخوش است.
فيلم های لوچ اصولا شخصيت محورند. او استاد شخصيت پردازی است و در اين کار مهارت بسياری دارد. شخصيت هايی که لوچ می آفريند آدم هايی زنده، باور پذير و قابل لمس اند. همان هايی اند که ما در زندگی روزمره در پيرامون خود می بينيم. لوچ يکی از مهم ترين نمايندگان جنبش رئاليسم اجتماعی بريتانياست. جنبشی سينمايی که از دهه شصت به وجود آمد و ريشه در سنت مستندسازی غنی بريتانيايی و جنبش های سينمايی رئاليستی کشورهای ديگر مثل نئورئاليسم ايتاليا و رئاليسم شاعرانه فرانسوی دارد.

کن لوچ. عکس از پرويز جاهد
کن لوچ همواره در فيلم هايش با رويکردی رئاليستی، بی عدالتی ها و کمبودهای نظام سرمايه داری و محروميتها و فشارهايی را که بر دوش طبقه کارگر بريتانياست تصوير کرده و فيلم های او منعکس کننده روحشکننده، آسيب پذير و در عين حالسرکش و مقاوم افراد اين طبقه است.
در اين فيلم نيز کن لوچ، بر روی زندگی شخصيتی متمرکز شده که با مشکلات اجتماعی بسياری در زندگی اش مواجه است از بيکاری گرفته تا فقر، تنهايی، بحران خانواده و زندگی زناشويی متلاشی شده و از خود بيگانگی.
اريک مرد ميان سال تنها و افسرده ای است که دو بار ازدواج کرده و هر دو بار شکست خورده و حالا از فرط درماندگی به الکل و مواد مخدر پناه برده است. او با پسرخوانده هايش که از زن دومش برايش باقی مانده در خانه ای محقر در منچستر زندگی می کند. بچه هايی تنبل، تن پرور و بی ادب که تا لنگ ظهر می خوابند و کاری جز مست کردن، دختربازی و تماشای فيلم های پورنو ندارند.
آنها چنان به اين بی عاری و تنبلی عادت کرده اند که هنگامی که يک روز اريک تصميم می گيرد ديگر برايشان غذا درست نکند و خود به تنهايی غذايش را بخورد، با وقاحت و دريدگی در مقابل او می ايستند.
 
 فوتبال برای کن لوچ بهانه ای است تا اميدها، ياس ها، شکست ها و ايزوله شدن آدم ها را در جامعه امروز بريتانيا تصوير کند. لوچ بدون اينکه شعار دهد و احساساتی شود، به کمک شخصيت پردازی خلل ناپذير، رابطه های درست بين شخصيت ها و ديالوگ هايی جذاب و دراماتيک، بيانيه هايی محکم و پرشور عليه سرمايه داری و مناسبات پيچيده و کاسبکارانه آن می سازد. رئاليسم اجتماعی لوچ با شوخی های گرم، دلبستگی های فردی و سرزندگی های شخصيت های او که عموما از افراد فرودست جامعه اند، ويژگی منحصر به فردی پيدا می کند.

رابطه بين اريک بیشاپ و اريک کانتونا نيز در اين فيلم بسيار جالب ايجاد شده است. مرد پستچی برای غلبه بر تنگناها و بن بست های زندگی اش، به پيشنهاد يکی از دوستان فيلسوف مآبش به شخصيتی خيالی که قهرمان ايده آل اوست يعنی اريک کانتونا متوسل می شود و او را در ذهن خود می سازد. پس از آن کانتونا به محرم رازهای او، و مشاور نزديک او تبديل می شود. کانتونا با حضورش در خلوت شبانه اريک به او اميد و انگيزه می دهد و او را برای مقابله با مشکلاتی که با آن مواجه است تشويق می کند. به کمک کانتونا اريک سعی می کند، زندگی ويران شده اش را دوباره بسازد. او به سراغ ليلی همسر سابق اش می رود و از او می خواهد که زندگی مشترکشان را دوباره از سر گيرند.
ايده مواجهه خيالی اريک با قهرمان محبوبش يعنی کانتونا تا حد زيادی يادآور ايده فيلم « دوباره سعی کن سم» وودی آلن است که در آن سم با شخصيت محبوب سينمايی اش يعنی همفری بوگارت در خيال، رابطه دوستانه برقرار کرده و با او در باره مسائل زندگی اش مشورت می کند.
 
کن لوچ اين رابطه خيالی و سورئال را بسيار ظريف و هوشمندانه می سازد. تماشاگر با اينکه می داند حضور کانتونا واقعی نيست اما آن را می پذيرد. اريک بیشاپ با فوتباليست محبوبش از گذشته حرف می زند، از جوانی و عشق های قديمی، از فرصت های از دست رفته، از عصر طلايی منچستر يونايتد، مسابقه های پرهيجان و گل های زيبايی که کانتونا برای اين تيم زد. آنها با هم راک اند رول می رقصند و کانتونا برايش ساکسيفون می نوازد.
 
اريک کانتونا در اين فيلم در نقش خود ظاهر شده و بازی موثر و گيرايی ارائه می دهد. او نشان می دهد که نه تنها يک بازيکن قهار فوتبال است بلکه می تواند يک بازيگر خوب سينما نيز باشد.
او همان اريک کانتوناست که انگليسی را با لهجه فرانسوی بسيار غليظش حرف می زند و وسط حرف هايش از جملات فرانسوی استفاده می کند.
 
بازی رئاليستی استيو ايوتز(بازيگر نقش های متوسط تلويزيونی) در نقش اريک بيشاپ نيز درخور تحسين است. سبک بازی او يادآور بازی های نابازيگران فيلم های کيارستمی است. با همان تازگی و باورپذيری و دوری از تصنع و جلوه های اغراق آميز بازيگران حرفه ای.
 
در جستجوی اريک تفاوت های مهمی با فيلم های قبلی کن لوچ دارد. با اينکه درونمايه فيلم تلخ و تراژيک است اما برخلاف فيلم های قبلی کن لوچ، اين فيلم بيشتر از آنکه لحن سرد وغم انگيزی داشته باشد، شاد و مفرح است(البته طنز هميشه يکی از عناصر مهم فيلم های لوچ بوده است). هم نشينی اريک با دوستانش در ميکده و شوخی ها و جوک های بامزه آنها و رابطه خيالی و سورئاليستی او با کانتونا در مجموع فضايی نشاط آور و کمدی ساخته است که زهر و تلخی رابطه های سست و گسسته ميان اريک و خانواده او را می گيرد.
تفاوت ديگر اين فيلم با آثار ديگر کن لوچ در به کارگيری فانتزی و عنصر خيال و ترکيب رئاليسم اجتماعی با رئاليسم جادويی است.
اما خيال پردازی و دنيای فانتزی اريک دوام زيادی نمی يابد چرا که واقعيت های زندگی بی رحم تر از آن است که به او اجازه ماندن در اين دنيای ذهنی و غرق شدن در تخيلات شيرين اش را بدهد.

هنگامی که اريک اسلحه ای را در ميان لوازم شخصی يکی از پسر خوانده هايش می يابد و پی به رابطه او با گانگسترها می برد، تنش دراماتيک فيلم بالا می گيرد.
فرزند اريک بعد از بلايی که دوستان خلافکارش بر سر اريک می آورند تصميم می گيرد با آنها قطع رابطه کند اما آنها زيربار نمی روند و اسلحه شان را می خواهند. اما اريک سرانجام موفق می شود با کمک دوستانش(طرفداران منچستر يونايتد)، به سراغ گانگسترها رفته و آنها را تنبيه کند.
اين رويکرد فانتزی لوچ اگرچه با لحن شاد و کميک فيلم تا حدی هماهنگ است اما بيش از حد سطحی و غيرواقعی است.
 شايد اتحاد طرفداران فوتبال عليه گانگسترها در ذهن کن لوچ استعاره ای از آرمان سوسياليستی ديرپای او برای اتحاد طبقه کارگر بريتانيا عليه سرمايه داری هار باشد اما ايده ای است بسيار ذهنی، ساده انگارانه و خوش باورانه که در شرايط امروز جهان ديگر کاربردی ندارد.
 
Posted by parvizj at 6:18 PM | Comments (1) | TrackBack