April 15, 2009

در جستجوی جوهر ناب سينما

 

نگاهی به فيلم در شهر سيلويا ساخته خوزه لوئيس گوئرين

خوزه لوئيس گوئرين سينماگر اسپانيايی، شاعری است که با سينما شعر می گويد و نقاشی است که با دوربين نقاشی می کشد. سينمای او يکی از تصويری ترين و تجربی ترين سينماهای معاصر جهان است اما بسيار مهجور و ناشناس مانده است.
برنامه مرور بر آثار او که به تازگی در مرکز بی آف آی لندن برگزار شد، کوششی بود برای شناساندن اين سينماگر خلاق و فرماليست اسپانيايی.
گوئرين استاد فيلمبرداری در دانشگاه بارسلوناست و همين شايد علت اصلی دلبستگی او به تصوير و ديد تصويری غنی او باشد.

تاثير سينمای بصری و ناب روبر برسون، ژان ماری اشتراب و آنتونيونی از يک سو و سينمای روايتی هيچکاک، فورد و هاوکز از سوی ديگر را می توان بر فيلم های گوئرين مشاهده کرد.
دقت صوتی و تصويری، شاعرانگی نماها و روايت مينی ماليستی در کارهای او خصوصا در شهر سيلويا، يادآور، آثار برسون و تعليق و رمز و راز نهفته در فيلم و افشاگری تدريجی اطلاعات، يادآور آثار هيچکاک است.

گوئرين نه تنها سينماگری شاعر و خيال پرداز، بلکه داستان گويی ابداع گر، فيلسوفی شکاک و کارآگاهی تجسس گر است که در جستجوی کشف رازهای پيرامون خود است.
او عليرغم فيلم های اندکی که ساخته ، بدون ترديد يکی از مولفان واقعی سينمای امروز به شمار می رود. سينماگری وسواسی و کم کارکه در طول بيست سال تنها 6 فيلم ساخته است.   

فيلم های گوئرين بيشتر از آدم ها و شخصيت ها، بر مکان ها متمرکز است. همين توجه به مکان، خصلتی مستندگونه و اتنوگرافيک به فيلم های او بخشيده، خواه اين مکان روستايی کوچک در اطراف بارسلونای اسپانيا باشد يا استراسبورگ فرانسه در فيلم « در شهر سيلويا».
اما اين فرم سينماست که دغدغه اصلی گوئرين به شمار می رود، فرمی که جلوه های چشمگيرش را در تدوين صداها و تصاوير، هم جواری نماها و حرکت سيال دوربين، نشان می دهد و نتايج شگفت انگيز می آفريند. 
گوئرين به طور مستمر در فيلم هايش در صدد کشف رابطه بين جهان مرئی و جهان نامرئی، بين واقعيت و سايه های آن بوده است.

خوزه لوئيس گوئرين


در شهر سیلویا  فيلمی رمانتيک و عاشقانه است اما نه از نوع هاليوودی آن بلکه از آن نوع فیلم‌هایی است که با انگیزه‌های ناب هنری و سینمایی ساخته شده‌اند و فیلمساز با بهره‌گیری از تمام تجربیات صوتی و تصویری فیلمسازان ماقبل خود مثل برسون، آنتونیونی، کیشلوفسکی، هيچکاک و جان کسه ویتس، دست به تجربه‌ای نو وتازه در عرصه سینما و فرم بیانی آن زده است.
ديويد بوردول منتقد و نظريه پرداز نئوفرماليست سينما نيز اين فيلم را با فيلم « چهار شب يک رويابين» روبر برسون مقايسه کرده است.
 
اين فيلم، بيان رابطه پيچيده و متغير بين خاطره و خيال، بين گذشته و امروز، بين عينيت و ذهنيت و بين واقعيت سينمايی و واقعيت فيلم شده است و اين همان جوهر زيبا و خيال انگيز سينمای گوئرين است.
در شهر سيلويا فيلمی بدون ديالوگ، بدون اکشن و حتی بدون طرح داستانی قوی و شخصيت پردازی متعارف است.
اين ها بخشی از ويژگی ها و قواعد سينمای گوئرين است و سينمای او با اين مشخصات تعريف می شود.

اما اين دليل نمی شود که هنگام تماشای فيلم او به پرده چشم ندوخت و از زيبايی تصاوير گوئرين و سبک بصری خيره کننده او لذت نبرد بلکه برعکس، سينمای او نيازمند توجه و دقتی بيش از حد است. از آن نوع دقتی که برای شنيدن موسيقی باخ يا موتزارت يا تماشای تابلوهای ولاسکوئز يا پيروسمانی لازم است. تنها در اين صورت است که می توان از زيبايی های موجود در فيلم های او لذت برد.
لی مارشال منتقد فيلم آمريکايی در باره فيلم « در شهر سيلويا» می نويسد:
« گوئرين بدون توسل به داستان، يک درام ناب و خالص ساخته است. هميشه به ما گفته شده که داستان موتور درام است. اما در اين فيلم، اين طور نيست: فيلمی بدون پلات که تنش دراماتيک بهترين کارهای هيچکاک را دارد.»
خط داستانی فیلم  بسیار ساده و کم‌رنگ است:
نويسنده يا نقاش جوانی(که حتی نامش را هم نمی دانيم و تا آخر فيلم به ما گفته نمی شود) يک روز وارد شهر استراسبورگ می شود و در هتلی اقامت می کند . ما هيچ چيزی در باره انگيزه او از ورود به اين شهر نمی دانيم و يا هيچ اطلاعاتی در باره گذشته او نداريم تا اينکه به تدريج پی می بريم که او در جستجوی دختری به نام سيلويا به اين شهر آمده است. دختری که سال ها پيش او را ديده و بعد ناپديد شده است.

به نظر ديويد بوردول: «اگرچه موقعيت داستانی در اين فيلم اندک است اما تنشی که ما احساس می کنيم تا حد زيادی مديون الگوهای سبکی آن است. به عبارت ديگر:
کنش داستانی مينيمال و غير قطعی به وسيله روايت بصری تقويت شده است. به جای آن اين روايت قدرتش را از يکی از سنتی ترين تمهيدهای داستان گويی سينمايی می گيرد (منظور بوردول در اينجا زاويه ديد سينمايی است يا همان پوينت آو ويوست).

مرد جوان وارد کافه ای می شود و بيرون کافه می نشيند و دستور يک قهوه می دهد. در همان حال شروع می کند به نگاه کردن به آدم های اطرافش و دقيق شدن در چهره و حالات آنها. اما اين بيشتر، زن ها آن هم زن های زيبا هستند که توجه او را به خود جلب می کنند.
آنگاه او دفترچه يادداشتش را باز کرده و شروع می کند به طراحی صورت زن ها در حالت های مختلف.

بوردول اين سکانس از فيلم را « لذت تماشا» خوانده است و معتقد است که اين استفاده مستمر گوئرين از نمای نقطه نظر(P.O.V) است که در اين صحنه کنجکاوی و تعليق ايجاد می کند.

به نظر او تنها از طريق زاويه ديد بصری شخصيت اصلی فيلم هست که ما يک فضای سينمايی را بدون اتکا به ديالوگ کشف می کنيم. حتی صورت مرد نيز هيچ اطلاعاتی در باره حس واقعی او از کشيدن اين طرح ها و نگاه کردن به صورت زن ها به ما نمی دهد. در نگاه های او هيچ حس بيانی ای وجود ندارد.

 

گوئرين با استفاده از برخی تمهيدات سينمايی مثل استفاده از لنز زوم بلند و تدوين مبتکرانه اش، ما را غرق در نظربازی مرد جوان يا به تعبير بوردول، «رويابين» می سازد.

 اما نمای نقطه نظر مرد جوان، نمای تميز و خالصی نيست بلکه گاهی دست زن بغل دستی وارد کادر می شود و صورت او را می پوشاند.
به نظر بوردول اين نوع ايجاد مزاحمت، يکی از مهم ترين استراتژی های فرم گوئرين در اين سکانس است.
يعنی بخشی از آنچه که مرد جوان به آن نگاه می کند، پشت لايه هايی از صورت ها و اعضای بدن افراد ديگر پنهان شده است.
به اعتقاد بوردول، گوئرين با اين رويکرد، عطش ما را برای ديدن کامل يک چهره، بيشتر می کند.

تدوين بازيگوشانه گوئرين در اين سکانس با رفتار شيطنت آميز مرد جوان و نظربازی او کاملا همخوان است.
تقطيع نماها ما را نيز در کنجکاوی بصری مرد جوان شريک می سازد. ما بدون اينکه چيزی از واقعيت ماجرا و انگيزه های او بدانيم، سعی می کنيم بين مرد جوان و زنان پيرامون او رابطه ای خيالی ايجاد کنيم.

همان طور که بوردول در تحليل فرماليستی و کالبدشکافانه اش از اين سکانس يادآور می شود، ما واقعا نمی دانيم که اين مرد جوان با چه هدفی اين کار را می کند. آيا او صرفا يک هنرمند است که در جستجوی زيبايی و حظ بصری است يا يک آدم کش زنجيره ای(سريال کيلر) است که دارد قربانيان اش را انتخاب می کند؟

غالب طرح هايی که مرد از صورت زن ها می کشد ناقص است چرا که او به دليل مزاحمتی که صورت و اعضای بدن زن های ديگر در نمای نقطه نظر او ايجاد می کنند قادر نيست تمام صورت آنها را به طور کامل ببيند و طراحی کند از اين رو وقتی او موفق می شود صورت يکی از زن ها را به صورت کامل طراحی کند آنگاه ما احساس می کنيم که حالا بايد چيزی اتفاق بيفتد و اين همان داستانی است که ظاهرا فيلم فاقد آن بود و حالا به کمک روايت بصری، صاحب آن شده است. در اينجاست که نگاه مرد معطوف دختری در داخل کافه می شود. بوردول اين صحنه را نقطه اوج کوبيستی تمام موانع تصويری ای می خواند که ما تا آن زمان با آنها مواجه بوده ايم.

مرد جوان ناگهان با ديدن دختر، همچون برق گرفته ها از جا می جهد و به دنبال او روانه می شود و او را سايه به سايه در خيابان ها و کوچه های شهر تعقيب می کند، و سرانجام وقتی سوار تراموا می شوند تازه پی می بريم که او برای چه به اين شهر آمده و چرا اين دختر را تعقيب می کند.
او می گويد به دنبال دختری به نام سيلويا آمده که شش سال قبل در اين شهر با او مواجه شده و برخورد آنها اگرچه بسيار کوتاه بود اما تاثير عميقی بر مرد جوان گذاشته به گونه ای که هنوز بعد از شش سال از خاطرش نرفته و او را دوباره به آن شهر کشانده است.
او تنها می داند که دختر، دانشجوی کنسرواتوار نمايش بوده از اين رو به اميد ديدن او در فضای بيرونی کافه روبروی دانشگاه می نشيند و به مشتری ها و رهگذران زل می زند.

دوربین گوئرين از دید او و در نماهای طولانی نظاره‌گر زندگی روزمره مردم عادی می‌شود و سعی می‌کند، نبض زندگی یک شهر و ضربان آن را ثبت کند.

جستجوی مرد جوان و تعقيب سيلويا و مواجهه آنها در تراموا و انکار سيلويا، شباهت نزديکی به سرگيجه هيچکاک و جستجوی اسکاتی برای يافتن مدلين در آن فيلم دارد با اين تفاوت که سرگيجه در نهايت به گره گشايی و کشف همه رازهای فيلم می انجامد اما در شهر سيلويا، بيننده را تا آخر در ابهام و عدم قطعيت نگه می دارد. اين وهم انگيزی و خيال گونگی، فيلم گوئرين را زيباتر کرده است.

در شهر سيلويا دعوتی است به تماشای جهان پيرامون مان با دقت مينياتوری و گوش سپردن به صداهای اطرافمان. دقت زیبایی‌شناسانه فیلمساز در کار با صدا و تصویر تحسین برانگیز است.
در سکانسی که مرد جوان دختر را در خيابان ها تعقيب می کند، صداهای گوناگونی به گوش می رسد، صدای حرف زدن عابران و رهگذران، صدای دستفروشانی که جنس شان را تبليغ می کنند، صدای موبايلی که زنگ می خورد، صدای غلتيدن بطری خالی آبجو بر کف آسفالت خيابان و صدای چرخ های تراموا. پرسپکتيو صدا به گونه ای است که ابتدا از دوردست شنيده می شود اما به تدريج واضح و واضح تر می شود. اما زيباترين صدايی که به گوش می رسد، صدای گام های مرد جوان و دختر است که همچون موسيقی گوش نوازی شنيده می شود. رويکرد فيلمساز با موسيقی فيلم نيز تقيربيا همين گونه است. تمام قطعات موسيقی و آهنگ هايی که در طول فيلم شنيده می شود، متعلق به صحنه اند و از بيرون به آن تحميل نشده اند. 
زيبايی کار گوئرين در اين است که او جهان ذهنی و خيالی اش را بر بستر واقعيت روزمره و به شدت واقعی بنا می کند.
شهر در اين فيلم کاملا واقعی است. کافه ها، خيابان ها، ترامواها، گداها و رهگذران همه واقعی اند اما اين جستجوی مرد جوان و شخصيت پر رمز و راز سيلوياست که فانتزی شاعرانه فيلم را می سازد.
اين مرد جوان و سيلويا هستند که همچون خواب گردها و ارواح سرگردان در کوچه ها و خيابان های شهر به دنبال هم روان اند.

اما آيا اين کنجکاوی بصری و نظربازی عاشقانه با  دنيای پيرامون مان با معيارها و هنجارهای اخلاقی جوامع مدرن امروز که هر فردی(حتی در ميان جمع) دوست دارد در لاک خود فرو رفته و نگاه خيره و کنجکاو فردی ديگر او را می آزارد، سازگار است؟

 

 

 
Posted by parvizj at April 15, 2009 2:18 AM | TrackBack