April 6, 2009

 باز هم کشتن مرغ مقلد
 
ديشب فيلم کشتن مرغ مقلد را از تلويزيون ديدم. هنوز چند روزی از درگذشت هورتون فوت، خالق فيلمنامه اين اثر درخشان سينما نگذشته که تلويزيون آی تی وی اين فيلم را آخر شب و بسيار ديروقت پخش کرد.
اين دهمين بار بود که اين فيلم زيبا و فراموش نشدنی را می ديدم.
بار اول سال ها قبل از انقلاب بود که آن را همراه پدرم و برادرم سيروس از تلويزيون ديدم با دوبله خيلی خوب. اگر اشتباه نکنم دوبلوری که جای گريگوری پک حرف می زد، جليلوند بود.
ديشب با ديدن کشتن مرغ مقلد کلی گريه کردم، درست مثل زمانی که بچه بودم و اين فيلم را با پدرم و برادرم ديدم. آن بار دزدکی گريستم و نگذاشتم که اشک هايم را پدرم و برادرم ببيند اما ديشب راحت گريستم چرا که همهخواب بودند و هيچ کس مرا نمی ديد. شايد بپرسيد چرا. کجای اين فيلم گريه دار است؟ جوابش را خودم هم نمی دانم ولی يک نوع فضای ملانکوليک پنهان در آن است که مرا به شدت تحت تاثير قرار می دهد.
جدا از جنبه های احساسی، هر بار با ديدن اين فيلم چيزهای تازه ای در آن کشف می کنم و شيوه روايت، فضا سازی، بازيگری، فيلمبرداری و موسيقی آن برايم سحر انگيز است. احمقانه است اگر کسی بخواهد کتاب خانم هارپرلی را دوباره فيلم کند. بهتر از اين نمی شد از آن کتاب اقتباس کرد.
اين بار ديدم رابرت موليگان چقدر روی جزئيات زندگی اتیکاس فينچ وکيل دادگستری که زنش مرده و با دختر و پسر کوچکش زندگی می کند، توجه کرده. روی غذا خوردنشان، لباس پوشيدنشان، چای خوردنشان و حرف زدن دور ميز صبحانه و شام. خصوصا آنجا که اتيکاس از تفنگ شکاری پدرش حرف می زند و می گويد که پدرش به او ياد داده که هيچ گاه توی خانه آن را به طرف کسی نگيرد و ديگر اينکه هرگز مرغ مقلد را با تير نزند چرا که مرغ مقلد نه تنها پرنده بی آزاری است بلکه برای ما آواز هم می خواند. و بعد که معاون کلانتر برای او خبر می آورد که تام رابينسن جوان سياه پوستی که به ناروا متهم به تجاوز به دختر سفيدپوستی شده، از زندان فرار کرده اما او را با تير زده اند، فورا به ياد حرف های اتيکاس در مورد کشتن مرغ مقلد بر سر ميز صبحانه می افتيم. تام رابينسن همان مرغ مقلد بی آزار و بی گناهی است که ناحق کشته شد و اتيکاس که دفاع از او را در دادگاه به عهده دارد، به خوبی می داند او بی گناه بود و به ناحق کشته شد و وقتی ماجرای فرار او و تيرخوردنش را برای زن همسايه تعريف می کند، در تمام مدت او را پشت به زن(در واقع پشت به دوربين) می بينيم. من حتم دارم که اتيکاس در آن صحنه داشت برای تام موريسون بی گناه اشک می ريخت ولی نمی خواست اشک هايش را زن همسايه و بچه های کوچکش ببينند.
نورپردازی فيلم درخشان است و تصاوير سياه و سفيد مونوکروم آن خيره کننده.
بازی ها عالی است از بازی بچه ها(جيم و اسکات) گرفته تا بروک پيترز در نقش تام رابينسن، متهم سياه پوست و کالين ويلکاکس در نقش دختر سفيد پوستی که به او تهمت تجاوز می زند.
بازی گريگوری پک در نقش اتيکاس که شاهکار است و قلب آدم را می لرزاند.
او يکی از بازيگران محبوب من است و دو فيلم او را بيشتر از بقيه دوست دارم، يکی همين کشتن مرغ مقلد و ديگری اسب کهر را بنگر. فکر نمی کنم سينما ديگر بتواند بازيگری در حد و اندازه گريگوری پک را به خود ببيند.
نمای آخر فيلم بسيار زيباست. اسکات(دختر کوچک اتيکاس) از خانه بو ريدلی(جوان خل و چل همسايه) به خانه برمی گردد. در نمای بعد او را در آغوش پدر کنار پنجره می بينيم. دوربين بيرون از خانه در تاريکی قرار دارد واز پشت پنجره آنها را نشان می دهد. صدای راوی(اسکات) بر روی اين نما شنيده می شود که از ريدلی و برادرش تام که در اتاق بغلی دراز کشيده حرف می زند. دوربين عقب می کشد و نمای عمومی از خانه روشن اتيکاس را در تاريکی شب نشان می دهد. نمايی که تلويحا به ما می گويد اتيکاس روح بيدار جامعه ای است که در نفرت نژادی غرق است.
Posted by parvizj at April 6, 2009 7:17 PM | TrackBack