March 28, 2009

بازگشت هری کثيف

 
نگاهی به فيلم گرن تورينو ساخته کلينت ايستوود
 
 
 
کلينت ايستوود، فيلمسازی کلاسيک، محافظه کار و اخلاق گراست. او در تمام فيلم هايی که در سال های اخير ساخته از دخترک ميليون دلاری گرفته تا بچه عوضی تا همين گرن تورينو، نگاه کلاسيک، محافظه کار و اخلاقی اش را حفظ کرده است. نگاه او به آدم ها و جامعه مطلق نگر است و اين مطلق گرايی از ويژگی های سينمای کلاسيک است.
آدم های او مثل آدم های دنيای فيلم های کلاسيک، دو دسته اند: خوب و بد، خير و شر، خبيث يا شريف. آدم هايی که ظلم می کنند، شرارت می آفرينند، حق آدم های مظلوم را زير پا می گذارند و بويی از انسانيت و شرافت نبرده اند و دنيا را مکانی جهنمی می خواهند که کسی در آن جز خودشان آرامش و آسايش نداشته باشد. در مقابل آنها مردمانی نيز هستند با خصوصيات متعالی برجسته که به شرافت انسانی و اخلاقی هنوز پايبندند. هنوز عاطفه و خوی انسانی در آنها نمرده است و هنوز زندگی مدرن آنها را نسبت به هم بيگانه نساخته است. آنها هنوز ظلم ستيزند و از اينکه می بينند نيروهای شر، در اين جهان وجود دارند رنج می برند.
والت کوالسکی در فيلم گرن تورينو از دسته چنين آدم هايی است. او نيز از اينکه می بينند روز روشن در مقابل چشم او به دختر همسايه تجاوز می کنند، از اينکه می بيند صورت پسرک بی گناهی را با آتش سيگار می سوزانند، به خشم می آيد و عليرغم نفرت نژادپرستانه اش نسبت به نژاد غيرسفيد، نمی تواند بی تفاوت و خاموش بماند و کناری بايستد و تماشا کند يا راهش را بکشد و برود.
والت، آشکارا يک نژادپرست است و از همسايگان غير سفيدپوستش نفرت دارد و اين نفرت را با تمام وجودش ابراز می کند. او اين گونه تربيت شده. سال ها در ارتش آمريکا خدمت کرده و در جنگ کره شرکت داشته و دهها سرباز کره ای را کشته است. او يک آمريکايی خالص و تمام عيار ووطن پرست است. پرچم آمريکا را بر سر در خانه اش نصب کرده و به آمريکايی بودن خود افتخار می کند.
اما بافت جمعيتی همسايگی او ديگر تغيير کرده و خانواده ای از اقليت های آسيايی موسوم به مونگ در مجاورت او زندگی می کنند. برای والت فرقی نمی کند که آنها چينی اند يا کره ای يا مونگ. مهم اين است که آمريکايی نيستند و از نژادی ديگرند. برای او، آنها يادآور جنگ کره و سربازانی اند که در آنجا کشته و هنوز با افتخار از آن ياد می کند.
 
رفتار نژادپرستانه و توهين آميز والت با همسايگان مهاجرش، ابتدا بسيار آزاردهنده است اما به تدريج با پيشرفت داستان و با تغيير وضعيت والت و رويدادهايی که پيش می آيد، او نيز تغيير می کند و خوی انسانی و نرم و ملايم اش را نشان می دهد.
تحول والت از يک مرد نژادپرست و خودخواه آمريکايی به انسانی ايثارگر که جان خود را فدای يک خانواده مهاجر می کند و مهم ترين دارايی زندگی اش يعنی اتومبيل گرن تورينويش را به تائو پسر همسايه می بخشد، بسيار منطقی و باورپذير است چرا که کلينت ايستوود، تحول تدريجی او را در طول فيلم به ما نشان می دهد.
 
 
او با اينکه پير است اما وقتی تفنگ دست می گيرد هنوز تماشاگر قديمی سينما را ياد هری کالاهان(هری کثيف) و جوزی ولز ياغی می اندازد.
او در واقع ادامه هری کالاهان است که اين بار به جای اسلحه مگنوم، تفنگ ام يک، در دست می گيرد و گاهی نيز به جای کشيدن اسلحه به طعنه، تنها با انگشتانش ادای شليک کردن را در می آورد.
 
در آغاز فيلم می بينيم که او زنش را از دست داده و برايش مراسم ختم گرفته که در آن فرزندان و نوه هايش هم شرکت دارند. اما به نظر می رسد که آنها بيشتر از آنکه به فکر اين پيرمرد تنها باشند به فکر دارايی های او هستند از خانه اش گرفته تا اتومبيل فورد گرن تورينوی او.
او فاصله بسياری با نسل نوه ها و حتی فرزندانش دارد. از اينکه می بيند نوه اش به نافش حلقه آويزان کرده، حرص می خورد و يا وقتی می بيند که آنها هيچ احترامی برای مادربزرگشان که تازه از دنيا رفته قائل نبوده و در هنگام مراسم دعا در کليسا با موبايلشان حرف می زنند، خونش به جوش می آيد.
 
 او دلبستگی های خاصی دارد که برای فردی آمريکايی به سن او و سوابق او، عجيب نيست.
او فقط اتومبيل فورد سوار می شود، يک پيک آپ قديمی. و يک گرن تورينوی تقريبا نو و دست نخورده در گاراژ خانه اش دارد که مدل 1972 است، يعنی مربوط به دوران اوج و شکوه اين سرباز کهنه کار جنگ کره، مهندس سابق کارخانه اتومبيل سازی فورد و مرد بيوه و تنهای امروز: والت کوالسکی.
 
او نه تنها از خارجی ها نفرت دارد بلکه از اتومبيل هايی که آنها و حتی پسران او سوار می شوند و ساخت کشورهای ديگر است، نيز بيزار است.
 
والت مجموعه ای از خصائل متضاد است. او يک نژادپرست متعصب و مرتجع است اما اين ويژگی های او دال بر اين نيست که او ذاتا آدم بدی است بلکه خصلت های بسيار خوبی هم دارد. شجاعت، جوانمردی و ايستادگی در برابرظلم.
وقتی پای ظلم به ميان می آيد او خود را موظف می داند که در برابر آن بايستد حتی اگر مظلوم، از نژاد ديگری باشد که او از آنها نفرت تاريخی دارد.
 
والت آدم عبوس، بداخلاق، ناراحت، يک دنده و لجوجی است. تقريبا حوصله هيچ کس را ندارد. اهل بيرون رفتن هم نيست. در تمام طول فيلم فقط يک بار او را در بار همراه دوستانش سرگرم نوشيدن می بينيم.
 
او بيشتر دوست دارد روی تراس خانه اش در کمال آرامش بر صندلی بنشيند و آبجوی خنک اش را بخورد، اما اين آرامش او پايدار نيست، چرا که وجود گانگسترهای آسيايی و مزاحمت های پی درپی آنها، آرامش او را برهم می زند.
 
سو دختر جوان وآسيايی همسايه، که قربانی خشونت گانگسترهای هم نژاد خودش هست، نقش بسيار مهمی در تغيير نگرش والت به جهان پيرامونش دارد. او که شيفته شخصيت باوقار، خاموش و سرد والت شده است، سعی زيادی می کند که به دنيای بسته او نفوذ کرده و با مدارا و حوصله بسيار، گارد او را شکسته و او را وادار به عقب نشينی کند.
به تدريج رابطه بين والت و سو از يک طرف و والت و تائو برادر سو ( که ايستوود هرگز نمی تواند نام درستش را تلفظ کند و انگار از قصد هم اين کار را نمی کند)، متحول شده و به جايی می رسد که او خود را موظف به حفظ جان آنها در مقابل دارودسته گانگسترها احساس می کند و زمانی که باند گانگسترهای مونگ به سو تجاوز کرده و به خانواده اش حمله می کنند، ديگر صبرش لبريز شده و تصميم می گيرد تنها به سراغ آنها برود.
ايستوود با رفتن به سراغ گانگسترها، دو هدف دارد. هدف ظاهری او حمايت از سو و برادرش و خانواده آنها در برابر گانگسترهاست اما او در واقع با اين کار مرگ را انتخاب می کند. او می داند که نمی تواند حريف يک مشت گانگستر تا دندان مسلح شود بنابراين وقتی بدون اسلحه به سراغ آنها می رود، می توانيم عمل او را به نوعی خودکشی تعبير کنيم.
زمانی که او سيگارش را درآورده و برای بيرون کشيدن فندک، دستش را به طرف جيبش می برد، تعليق نفس گيری ايجاد می شود. هيچ کس نمی داند که او واقعا چه قصدی دارد. اطلاعاتی که درسکانس قبلی فيلم به تماشاگر ارائه شده، اين تعليق را ايجاد کرده است. بيننده ديده است که والت تفنگ ها و اسلحه های کمری اش را از مخفی گاه بيرون کشيده و سرگرم نظافت آنهاست و می داند که قرار است آن شب به سراغ گانگسترها برود.
اما وقتی می بيند که والت به جای اسلحه فندک از جيب کتش بيرون می آورد غافلگير می شود.
والت با اين کار و قبول مرگ خود، باعث دستگيری مجرمان(گروه گانگسترها) می شود اما اين حرکت او در واقع نشان دهنده بی انگيزگی او برای بقا و ادامه زندگی است. او آدمی است که نمی تواند با دنيای اطرافش و آدم های آن کنار بيايد و از اين بابت رنج می برد. زن جادوگر همسايه، وضعيت روحی و روانی او را به خوبی تشريح می کند وقتی به او می گويد که تو هيچ وقت آسوده و شاد زندگی نکردی.
 
 
اما مشکل فيلم اين است که ايستوود همه آدم های بد را خارجی گرفته است.
اين سياهان هستند که مزاحم سو، دختر مونگ همسايه می شوند. دوست پسر سفيد پوست «سو» نيز خود قربانی زورگويی های سياهان است و کسانی که بار اول برای برادرش تائو مزاحمت ايجاد می کنند، گانگسترهای مکزيکی اند و در نهايت پسر عموی تائو و دارودسته گانگستر او که مزاحم تائو و خواهرش شده و آنها را مورد آزار و شکنجه قرار می دهند، همه آسيايی اند.
و در نهايت فيلمساز، والت را در برابر همين آسيايی ها قرار می دهد و او بايد به وسيله همان ها کشته شود نه يک مرد سفيد پوست.
به اين ترتيب، می توان گفت روحيه نژادپرستانه والت کوالسکی تا حدی از دنيای خارج از فيلم و باورهای کارگردان آن يعنی کلينت ايستوود می آيد.
 
در فيلم کشيش جوانی هست که همسر والت قبل از مرگ از او خواسته است تا از والت اعتراف بگيرد اما والت که اعتقاد مذهبی ندارد، کشيش را با تحقير از خود می راند.
اما در پايان فيلم او قبل از رفتن به سراغ گانگسترها تصميم به اعتراف می گيرد چرا که مرگ خود را نزديک می بيند و می خواهد خود را از همه گناهان پا ک کند. اين نيز تحول ديگری در شخصيت والت است. او نزد کشيش می رود اما گناهان او بسيار ناچيزند اينکه مثلا يک بار زنی ديگر غير از زن خود را بوسيده و يا ماليات خود را پرداخت نکرده اما اگر اين کارها را گناه فرض کنيم، اين همه گناهان او نيست بلکه او گناهان مهم تری مرتکب شده مثل کشتن 13 سرباز کره ای در جنگ و يا تهديد مردم با تفنگ در کوچه و خيابان و يا نفرت از همسايگان زردپوست اش. اما والت به اين گناهان خود اعتراف نمی کند چرا که در نظر والت اين ها گناه محسوب نمی شود.
شخصيت والت در اين فيلم از يک نظر شبيه شخصيت رندی رابينسون در فيلم کشتی گير است. هر دو آدم هايی از روزگاری سپری شده اند و نمی توانند با گذشت زمان و تغييراتی که در پيرامون آنها صورت گرفته کنار بيايند. هر دو آدم هايی سرسخت، لجوج، يک دنده، سازش ناپذير و به شدت تنها و بی کس اند. رندی در کشتی گير رابطه خوبی با دخترش ندارد. رابطه والت نيز با فرزندانش، سرد و بی روح است. آنها فاصله زيادی با دنيا و متن زندگی او دارند.
والت نيز همانند رندی در کشتی گير در پايان دست به عملی انتحاری می زند. در نقد فيلم کشتی گير نوشتم که اين حرکت انتحاری رندی مرا ياد مانوئل آرتيگز چريک پير و سازش ناپذير فيلم « اسب کهر را بنگر» می اندازد. حالا بعد از ديدن گرن تورينو بايد بگويم، که عليرغم ديدگاه های متفاوت سياُسی، والت کوالسکی دقيقا خود مانوئل آرتيگز است و پايان تراژيک زندگی او و عمل انتحاری او، بسيار شبيه پايان زندگی آرتيگز و اقدام انتحاری او در آن فيلم است.
بازی کلينت ايستوود نيز در بسياری از لحظه ها، يادآور بازی درخشان گريگوری پک در آن فيلم است. او نيز همانقدر با وقار و کاريزماتيک است که گريگوری پک در اسب کهر را بنگر.
 
ايستوود بازی اش کاملا بيرونی است. خشم و نفرت را به روشنی می توان در چهره اش ديد. همين طور، آرامش، وقار و رضايت را در صحنه هايی که رفتار احترام آميز همسايگان مهاجرش، او را تحت تاثير قرار می دهد و باورهای نژادپرستانه او را به چالش می گيرد.
 
گويا قرار است اين آخرين بازی کلينت ايستوود در سينما باشد. وقتی سال گذشته در جلسه مطبوعاتی فيلم بچه عوضی در فستيوال کن از او پرسيدم که چرا ديگر خودش در فيلم ها بازی نمی کند، پاسخ داد که نقش مناسب خود را هنوز پيدا نکرده و حالا با گرن تورينو بايد گفت که والت کوالسکی، مناسب ترين نقشی است که ايستوود بعد از بازی در فيلم های درخشانی چون پل های مديسن کانتی و دخترک ميليون دلاری بازی کرد.
 
Posted by parvizj at March 28, 2009 3:20 AM | TrackBack
Comments

ایمیل وبلاگ کجاست
پیداش نکردم
به من ایمیل بدید
کار مهمی دارم
.......................
سلام. می توانيد با اين ای ميل با من مکاتبه کنيد:
jahed@radiozamaneh.com

Posted by: سحر at March 28, 2009 4:52 AM
Post a comment









Remember personal info?