March 1, 2009

رويکرد سينمايی محافظه کار آکادمی اسکار


 

در هفته ای که گذشت، مهم ترين و باشکوه ترين رويداد سينمايی سال از منظر سينمای تجاری و صنعتی يعنی هشتاد و يکمين دوره مراسم اسکار برگزار شد و همان گونه که بسياری آن را پيش بينی می کردند، فيلم «ميليونر زاغه نشين»(Slumdog Millionaire) ساخته دنی بويل موفق شد جوايز اصلی را درو کند و با دريافت 8 جايزه اسکار از جمله جايزه بهترين فيلم، بهترين کارگردانی، بهترين فيلمنامه اقتباسی، بهترين فيلمبرداری و بهترين موسيقی فيلم، در ليست موفق ترين فيلم های تاريخ اسکار قرار گيرد.
 
اهميت جوايز اسکار بيش از هر چيز ناشی از اهميت تجاری آن است. نامزد شدن يا برنده شدن يک فيلم در اسکار می تواند موفقيت فيلم و فروش آن را در گيشه تا حد زيادی تضمين کند. حال اين سوال مطرح است که واقعا چه چيزی باعث شد و چه زمينه هايی وجود داشت که فيلمی مثل «ميليونر زاغه نشين»، بتواند تمام نامزدهای ديگر را شکست داده و توجه اعضای آکادمی را جلب کند.

نمايی از فيلم ميليونر زاغه نشين


در اين نوشته سعی می کنم به طور فشرده به دلايل موفقيت اين فيلم در اسکار بپردازم:
 
اعضای آکادمی اسکار را عموما افراد دست اندرکار و درگير در صنعت سينمای آمريکا تشکيل می دهند. برای اين افراد جنبه های صنعتی و تجاری فيلم مهم تر از خصلت های هنری و يا روشنفکرانه آن است. آنها در ارزيابی خود و قضاوت در مورد فيلم ها معمولا مخاطب عام سينما(و بيشتر مخاطب آمريکايی) و سليقه عام را در نظر می گيرند تا مخاطب خاص و سليقه غيرمتعارف را.
تاريخ اسکار نشان داده که اعضای آکادمی که طيف وسيعی از دست اندرکاران سينمای آمريکا از کارگردان گرفته تا تهيه کننده ، بازيگر، فيلمبردار، صدابردار و غيره را دربر می گيرد، در ارزيابی فيلم ها اغلب پارامترهای تجاری و صنعتی بر اساس ويژگی های متعارف سينمايی را درنظر می گيرند و کمتر به جنبه های هنری و زيبايی شناختی فيلم ها توجه می کنند. اين حرف به اين مفهوم نيست که زيبايی شناسی يا جنبه های هنری فيلم ها اصلا برای آنها مهم نيست چرا که اگر نبود، فيلم هايی چون «راه انقلابی»، «سرگذشت شگفت انگيز بنجامين باتن» و يا حتی «کتابخوان»(The Reader)، نبايد وارد ليست نامزدها می شد اما شکست اين فيلم ها در اسکار و برنده شدن فيلم « ميليونر زاغه نشين»، ثابت می کند که آنها بيش از هرچيز به قواعد متعارف در سينما(گرچه فيلم دنی بويل چندان هم فيلم متعارفی نيست) و سليقه عام وابسته اند و به ندرت پيش می آيد که از اين سليقه عمومی فاصله گيرند و معيارهای رايج، مسلط و پذيرفته شده را در نظر نگيرند.

اسکار، جايزه ای است که معيارهای آن را سينمای مسلط و جريان رايج سينمای آمريکا و هاليوود تعيين می کند و گرايش های نخبه گرا، روشنفکرانه و هنری، در آن جايگاه محکمی ندارند به همين دليل طبيعی است که رويکرد آن نسبت به سينما و فيلم ها تا اين حد محافظه کارانه باشد.
 
اين موضوع که فيلم های اسکار بر خلاف فيلم هايی که در فستيوال ها مورد ارزيابی و داوری قرار می گيرند، از قبل در سينماها به نمايش درآمده و پاسخ خود را از تماشاگر عام سينما می گيرند، کار اعضای آکادمی را در قضاوت در مورد فيلم ها آسان تر می کنند. آنها ديگر نمی توانند به فيلمی مثل « ميليونر زاغه نشين» که نظر تماشاگران عام سينما را جلب کرده، بی اعتنا باشند.
 از سوی ديگر « ميليونر زاغه نشين» علاوه بر جلب توجه عموم، فيلمی بوده که منتقدان سينما نيز در مجموع نسبت به آن نظر خوبی داشته و در عين حال توانسته جوايز مهم ديگری مثل بفتا يا گلدن گلوب را هم درو کند.
در اين جا ديگر شانسی برای فيلمسازانی مثل ديويد فينچر کارگردان فيلم « سرگذشت شگفت انگيز بنجامين باتن» و ران هاوارد کارگردان فيلم «فراست/نيکسن» يا حتی سم مندز کارگردان «راه انقلابی»، باقی نمی ماند که جزو برندگان جوايز اصلی باشند و آنهاحداکثر می توانند جايزه ای را در شاخه های فرعی تر مثل گريم يا طراحی صحنه يا صدابرداری دريافت کنند.
 

اگر به سابقه اسکار نگاه کنيم کمتر می بينيم به فيلمی خارج از جريان مسلط سينمای آمريکا توجه شده باشد.
تاريخ اسکار کمتر نشان می دهد که فيلمی متعلق به جريان سينمای مستقل آمريکا يا جريان حاشيه ای و آلترناتيو سينمای اين کشور برنده اصلی اسکار باشد. در اين ميان برنده شدن فيلمی مثل « تصادف»(Crash) در سال 2005 می تواند واقعا يک تصادف فرض شود چرا که تجربه ای است که ديگر تکرار نمی شود و چون تکرار نمی شود، نمی تواند به عنوان يک گرايش غالب مد نظر قرار گيرد.
در اين ميان گاهی پيش می آيد که فيلم های مستقلی مثل «رودخانه يخ زده»(برنده جايزه فستيوال سان دنس به عنوان بهترين فيلم) و « ريچل ازدواج می کند» اثر کاملا تجربی و غيرمتعارف جاناتان دمی، بتوانند نظر اعضای آکادمی را جلب کنند اما آنها هم نمی توانند شانس چندانی در اسکار داشته باشند. از اين رو وقتی می بينيم بازيگری مثل ان هاتاوی به خاطر بازی چشم گير و متفاوتش در فيلم « ريچل ازدواج می کند» و مليسا لئو به خاطر بازی تکان دهنده اش در فيلم «رودخانه يخ زده»(ساخته کورتنی هانت) در نقش زنی از طبقه کارگر که از روی ناچاری درگير قاچاق مهاجران از مرز کانادا به آمريکا می شود، نامزد دريافت اسکار بهترين بازيگر زن می شوند، تعجب همه منتقدان سينما را برمی انگيزد و آن را نشانه ای از ظهور گرايش جديد در اسکار تلقی می کنند اما در شب برگزاری مراسم می بينيم که اين همان کيت وينزلت هست که بايد مجسمه طلايی اسکار را برای بهترين بازيگر زن نقش اول در آغوش کشد آن هم نه به خاطر بازی بسيار خوبش در فيلم درخشان «راه انقلابی» بلکه به خاطر بازی اش در فيلم «کتابخوان».


در اينجا بحث بر سر خوب يا بد بودن بازی کيت وينزلت در فيلم « کتابخوان» نيست بلکه بحث بر سر اين است که چرا فيلم بسيار خوب و هوشمندانه ای مثل «راه انقلابی» اصلا در ليست نامزدهای اسکار قرار نمی گيرد و بازی حيرت انگيز کيت وينزلت در آن توجه اعضای آکادمی را جلب نمی کند.
اين اتفاق در مورد بهترين بازيگر مرد نقش اول نيز می افتد. بازی تحسين برانگيز ميکی رورک در فيلم «کشتی گير» ناديده گرفته شده و بازی شان پن در نقشی جنجالی مورد توجه قرار گرفته و او برنده اسکار بهترين بازيگر مرد می شود. حتی خود شان پن نيز انتظار دريافت اين جايزه را ندارد و سعی می کند در نطق خود از ميکی رورک دلجويی کند.
رويکرد محافظه کارانه آکادمی اسکار در انتخاب بهترين فيلم خارجی يا غير انگليسی زبان، بيشتر خود را نشان داد. از ميان فيلم های «والس با بشير»(با رويکرد ضد جنگ)، «عقده بادرماينهوف»( در باره جنبش مسلحانه مارکسيستی دهه هفتاد آلمان) ، « انتقام»(تريلر سرد و رمزآلود اتريشی) و «مردگان»، اين فيلم ژاپنی «مردگان» است که جايزه اسکار بهترين فيلم خارجی را می گيرد، فيلمی که به نسبت بقيه، حساسيت سياسی کمتری را بر می انگيزد.
از سوی ديگر اسکار با نامزد نکردن فيلم «گومورا» اثر تکان دهنده و افشاگرانه متيو گارونه در باره مافيای ناپل، عملا سعی می کند خود را از حاشيه های سياسی اين فيلم در امان نگه دارد.

ان هاتاوی در ريچل ازدواج می کند


 
اما موفقيت عمومی فيلم «ميليونر زاغه نشين» و شکست تجاری فيلم های «سرگذشت شگفت انگيز بنجامين باتن»، «شک»، «راه انقلابی» و «کشتی گير» را می توان تا حدی ناشی از شرايط بد اقتصادی دنيای امروز دانست.
نگاه رئاليستی دنی بويل در ميليونر زاغه نشين به جامعه هند و فقر، فحشا، نکبت و تضادهای طبقاتی موجود در آن اگر با جذابيت های نمايشی، تصويری و موسيقايی وام گرفته از سينمای باليوود و پايان خوش آن همراه نبود هرگز مورد توجه وسيع مردم و به تبع آن اعضای آکادمی قرار نمی گرفت. دنی بويل قبلا فيلم های رئاليستی محکم تری مثل «ترينز پاتينگ» (نسبت به ميليونر زاغه نشين) ساخته بود که با آن خون تازه ای در رگ خشک سينمای بريتانيا دواند اما اعضای آکادمی آن زمان هيچ توجهی به آن نشان ندادند.
دليل توفيق تجاری فيلم «ميليونر زاغه نشين» و درخشش آن در بفتا، گلدن گلوب و اينک اسکار به خاطر ارزش های سينمايی نهفته در آن نيست (در نقدی که پيش از اين بر اين فيلم نوشته ام به اين ارزش ها اشاره کرده ام)، بلکه به خاطر اميدی است که می پراکند. به خاطر پيروزی رمانتيک قهرمان آن است که می تواند بر فقر، تضاد طبقاتی و سياهی و نکبت غلبه کند. او تنها اميدبخش زاغه نشينان فقير و سيه روز بمبئی نيست بلکه پيام آور اميد و خوشبختی برای همه مردمی است که در عصر رکود اقتصادی، بحران مالی و ورشکستگی تجاری سيستم های کاپيتاليستی با آينده ای مبهم زندگی می کنند.
آنها علاقه ای به تماشای داستان های تلخ و غمبار مربوط به فروپاشی نظام خانوادگی يا روايت های تراژيک مربوط به زندگی آدم های افسرده، مايوس و شکست خورده ندارند. به همين دليل شخصيت های درمانده، بدبين و شکست خورده فيلم های «راه انقلابی»، «رودخانه يخ زده»، «ريچل ازدواج می کند»، «شک»، «بنجامين باتن»، «کشتی گير» و حتی «ميلک»(داستان هاروی ميلک سياستمدار همجنس گرای آمريکايی که برای حقوق هم جنس گراها مبارزه می کرد و سرانجام قربانی خشونت هموفوبيک شد) نمی توانند برای آنها جذاب باشند، چرا که اميدی را بر نمی انگيزند.
به نظر می رسد در شرايط امروز جهان، مردم بيش از گذشته از سينما انتظار دارند که به آنها خوش بينی، اميد و روياهای شيرين بفروشد. کارخانه روياسازی هاليوود، محصولات خود را بر اساس تقاضای عمومی و بازار، توليد و عرضه می کند. در اين ميان فيلمساز هوشمندی مثل دنی بويل با درک به موقع شرايط اقتصادی جهان و شناخت روحيه عمومی، با فيلم ميليونر زاغه نشين به اين ميل عمومی پاسخ می دهد و تحسين می شود. شايد نسخه ترکيبی موفق دنی بويل از رئاليسم انگليسی، رويا پردازی هاليوودی و رمانتی سيسم باليوودی، بعد از اين به ايجاد ژانر جديد و موفقی در سينمای آمريکا منجر شود.

Posted by parvizj at March 1, 2009 8:01 PM | TrackBack