March 28, 2009

بازگشت هری کثيف

 
نگاهی به فيلم گرن تورينو ساخته کلينت ايستوود
 
 
 
کلينت ايستوود، فيلمسازی کلاسيک، محافظه کار و اخلاق گراست. او در تمام فيلم هايی که در سال های اخير ساخته از دخترک ميليون دلاری گرفته تا بچه عوضی تا همين گرن تورينو، نگاه کلاسيک، محافظه کار و اخلاقی اش را حفظ کرده است. نگاه او به آدم ها و جامعه مطلق نگر است و اين مطلق گرايی از ويژگی های سينمای کلاسيک است.
آدم های او مثل آدم های دنيای فيلم های کلاسيک، دو دسته اند: خوب و بد، خير و شر، خبيث يا شريف. آدم هايی که ظلم می کنند، شرارت می آفرينند، حق آدم های مظلوم را زير پا می گذارند و بويی از انسانيت و شرافت نبرده اند و دنيا را مکانی جهنمی می خواهند که کسی در آن جز خودشان آرامش و آسايش نداشته باشد. در مقابل آنها مردمانی نيز هستند با خصوصيات متعالی برجسته که به شرافت انسانی و اخلاقی هنوز پايبندند. هنوز عاطفه و خوی انسانی در آنها نمرده است و هنوز زندگی مدرن آنها را نسبت به هم بيگانه نساخته است. آنها هنوز ظلم ستيزند و از اينکه می بينند نيروهای شر، در اين جهان وجود دارند رنج می برند.
والت کوالسکی در فيلم گرن تورينو از دسته چنين آدم هايی است. او نيز از اينکه می بينند روز روشن در مقابل چشم او به دختر همسايه تجاوز می کنند، از اينکه می بيند صورت پسرک بی گناهی را با آتش سيگار می سوزانند، به خشم می آيد و عليرغم نفرت نژادپرستانه اش نسبت به نژاد غيرسفيد، نمی تواند بی تفاوت و خاموش بماند و کناری بايستد و تماشا کند يا راهش را بکشد و برود.
والت، آشکارا يک نژادپرست است و از همسايگان غير سفيدپوستش نفرت دارد و اين نفرت را با تمام وجودش ابراز می کند. او اين گونه تربيت شده. سال ها در ارتش آمريکا خدمت کرده و در جنگ کره شرکت داشته و دهها سرباز کره ای را کشته است. او يک آمريکايی خالص و تمام عيار ووطن پرست است. پرچم آمريکا را بر سر در خانه اش نصب کرده و به آمريکايی بودن خود افتخار می کند.
اما بافت جمعيتی همسايگی او ديگر تغيير کرده و خانواده ای از اقليت های آسيايی موسوم به مونگ در مجاورت او زندگی می کنند. برای والت فرقی نمی کند که آنها چينی اند يا کره ای يا مونگ. مهم اين است که آمريکايی نيستند و از نژادی ديگرند. برای او، آنها يادآور جنگ کره و سربازانی اند که در آنجا کشته و هنوز با افتخار از آن ياد می کند.
 
رفتار نژادپرستانه و توهين آميز والت با همسايگان مهاجرش، ابتدا بسيار آزاردهنده است اما به تدريج با پيشرفت داستان و با تغيير وضعيت والت و رويدادهايی که پيش می آيد، او نيز تغيير می کند و خوی انسانی و نرم و ملايم اش را نشان می دهد.
تحول والت از يک مرد نژادپرست و خودخواه آمريکايی به انسانی ايثارگر که جان خود را فدای يک خانواده مهاجر می کند و مهم ترين دارايی زندگی اش يعنی اتومبيل گرن تورينويش را به تائو پسر همسايه می بخشد، بسيار منطقی و باورپذير است چرا که کلينت ايستوود، تحول تدريجی او را در طول فيلم به ما نشان می دهد.
 
 
او با اينکه پير است اما وقتی تفنگ دست می گيرد هنوز تماشاگر قديمی سينما را ياد هری کالاهان(هری کثيف) و جوزی ولز ياغی می اندازد.
او در واقع ادامه هری کالاهان است که اين بار به جای اسلحه مگنوم، تفنگ ام يک، در دست می گيرد و گاهی نيز به جای کشيدن اسلحه به طعنه، تنها با انگشتانش ادای شليک کردن را در می آورد.
 
در آغاز فيلم می بينيم که او زنش را از دست داده و برايش مراسم ختم گرفته که در آن فرزندان و نوه هايش هم شرکت دارند. اما به نظر می رسد که آنها بيشتر از آنکه به فکر اين پيرمرد تنها باشند به فکر دارايی های او هستند از خانه اش گرفته تا اتومبيل فورد گرن تورينوی او.
او فاصله بسياری با نسل نوه ها و حتی فرزندانش دارد. از اينکه می بيند نوه اش به نافش حلقه آويزان کرده، حرص می خورد و يا وقتی می بيند که آنها هيچ احترامی برای مادربزرگشان که تازه از دنيا رفته قائل نبوده و در هنگام مراسم دعا در کليسا با موبايلشان حرف می زنند، خونش به جوش می آيد.
 
 او دلبستگی های خاصی دارد که برای فردی آمريکايی به سن او و سوابق او، عجيب نيست.
او فقط اتومبيل فورد سوار می شود، يک پيک آپ قديمی. و يک گرن تورينوی تقريبا نو و دست نخورده در گاراژ خانه اش دارد که مدل 1972 است، يعنی مربوط به دوران اوج و شکوه اين سرباز کهنه کار جنگ کره، مهندس سابق کارخانه اتومبيل سازی فورد و مرد بيوه و تنهای امروز: والت کوالسکی.
 
او نه تنها از خارجی ها نفرت دارد بلکه از اتومبيل هايی که آنها و حتی پسران او سوار می شوند و ساخت کشورهای ديگر است، نيز بيزار است.
 
والت مجموعه ای از خصائل متضاد است. او يک نژادپرست متعصب و مرتجع است اما اين ويژگی های او دال بر اين نيست که او ذاتا آدم بدی است بلکه خصلت های بسيار خوبی هم دارد. شجاعت، جوانمردی و ايستادگی در برابرظلم.
وقتی پای ظلم به ميان می آيد او خود را موظف می داند که در برابر آن بايستد حتی اگر مظلوم، از نژاد ديگری باشد که او از آنها نفرت تاريخی دارد.
 
والت آدم عبوس، بداخلاق، ناراحت، يک دنده و لجوجی است. تقريبا حوصله هيچ کس را ندارد. اهل بيرون رفتن هم نيست. در تمام طول فيلم فقط يک بار او را در بار همراه دوستانش سرگرم نوشيدن می بينيم.
 
او بيشتر دوست دارد روی تراس خانه اش در کمال آرامش بر صندلی بنشيند و آبجوی خنک اش را بخورد، اما اين آرامش او پايدار نيست، چرا که وجود گانگسترهای آسيايی و مزاحمت های پی درپی آنها، آرامش او را برهم می زند.
 
سو دختر جوان وآسيايی همسايه، که قربانی خشونت گانگسترهای هم نژاد خودش هست، نقش بسيار مهمی در تغيير نگرش والت به جهان پيرامونش دارد. او که شيفته شخصيت باوقار، خاموش و سرد والت شده است، سعی زيادی می کند که به دنيای بسته او نفوذ کرده و با مدارا و حوصله بسيار، گارد او را شکسته و او را وادار به عقب نشينی کند.
به تدريج رابطه بين والت و سو از يک طرف و والت و تائو برادر سو ( که ايستوود هرگز نمی تواند نام درستش را تلفظ کند و انگار از قصد هم اين کار را نمی کند)، متحول شده و به جايی می رسد که او خود را موظف به حفظ جان آنها در مقابل دارودسته گانگسترها احساس می کند و زمانی که باند گانگسترهای مونگ به سو تجاوز کرده و به خانواده اش حمله می کنند، ديگر صبرش لبريز شده و تصميم می گيرد تنها به سراغ آنها برود.
ايستوود با رفتن به سراغ گانگسترها، دو هدف دارد. هدف ظاهری او حمايت از سو و برادرش و خانواده آنها در برابر گانگسترهاست اما او در واقع با اين کار مرگ را انتخاب می کند. او می داند که نمی تواند حريف يک مشت گانگستر تا دندان مسلح شود بنابراين وقتی بدون اسلحه به سراغ آنها می رود، می توانيم عمل او را به نوعی خودکشی تعبير کنيم.
زمانی که او سيگارش را درآورده و برای بيرون کشيدن فندک، دستش را به طرف جيبش می برد، تعليق نفس گيری ايجاد می شود. هيچ کس نمی داند که او واقعا چه قصدی دارد. اطلاعاتی که درسکانس قبلی فيلم به تماشاگر ارائه شده، اين تعليق را ايجاد کرده است. بيننده ديده است که والت تفنگ ها و اسلحه های کمری اش را از مخفی گاه بيرون کشيده و سرگرم نظافت آنهاست و می داند که قرار است آن شب به سراغ گانگسترها برود.
اما وقتی می بيند که والت به جای اسلحه فندک از جيب کتش بيرون می آورد غافلگير می شود.
والت با اين کار و قبول مرگ خود، باعث دستگيری مجرمان(گروه گانگسترها) می شود اما اين حرکت او در واقع نشان دهنده بی انگيزگی او برای بقا و ادامه زندگی است. او آدمی است که نمی تواند با دنيای اطرافش و آدم های آن کنار بيايد و از اين بابت رنج می برد. زن جادوگر همسايه، وضعيت روحی و روانی او را به خوبی تشريح می کند وقتی به او می گويد که تو هيچ وقت آسوده و شاد زندگی نکردی.
 
 
اما مشکل فيلم اين است که ايستوود همه آدم های بد را خارجی گرفته است.
اين سياهان هستند که مزاحم سو، دختر مونگ همسايه می شوند. دوست پسر سفيد پوست «سو» نيز خود قربانی زورگويی های سياهان است و کسانی که بار اول برای برادرش تائو مزاحمت ايجاد می کنند، گانگسترهای مکزيکی اند و در نهايت پسر عموی تائو و دارودسته گانگستر او که مزاحم تائو و خواهرش شده و آنها را مورد آزار و شکنجه قرار می دهند، همه آسيايی اند.
و در نهايت فيلمساز، والت را در برابر همين آسيايی ها قرار می دهد و او بايد به وسيله همان ها کشته شود نه يک مرد سفيد پوست.
به اين ترتيب، می توان گفت روحيه نژادپرستانه والت کوالسکی تا حدی از دنيای خارج از فيلم و باورهای کارگردان آن يعنی کلينت ايستوود می آيد.
 
در فيلم کشيش جوانی هست که همسر والت قبل از مرگ از او خواسته است تا از والت اعتراف بگيرد اما والت که اعتقاد مذهبی ندارد، کشيش را با تحقير از خود می راند.
اما در پايان فيلم او قبل از رفتن به سراغ گانگسترها تصميم به اعتراف می گيرد چرا که مرگ خود را نزديک می بيند و می خواهد خود را از همه گناهان پا ک کند. اين نيز تحول ديگری در شخصيت والت است. او نزد کشيش می رود اما گناهان او بسيار ناچيزند اينکه مثلا يک بار زنی ديگر غير از زن خود را بوسيده و يا ماليات خود را پرداخت نکرده اما اگر اين کارها را گناه فرض کنيم، اين همه گناهان او نيست بلکه او گناهان مهم تری مرتکب شده مثل کشتن 13 سرباز کره ای در جنگ و يا تهديد مردم با تفنگ در کوچه و خيابان و يا نفرت از همسايگان زردپوست اش. اما والت به اين گناهان خود اعتراف نمی کند چرا که در نظر والت اين ها گناه محسوب نمی شود.
شخصيت والت در اين فيلم از يک نظر شبيه شخصيت رندی رابينسون در فيلم کشتی گير است. هر دو آدم هايی از روزگاری سپری شده اند و نمی توانند با گذشت زمان و تغييراتی که در پيرامون آنها صورت گرفته کنار بيايند. هر دو آدم هايی سرسخت، لجوج، يک دنده، سازش ناپذير و به شدت تنها و بی کس اند. رندی در کشتی گير رابطه خوبی با دخترش ندارد. رابطه والت نيز با فرزندانش، سرد و بی روح است. آنها فاصله زيادی با دنيا و متن زندگی او دارند.
والت نيز همانند رندی در کشتی گير در پايان دست به عملی انتحاری می زند. در نقد فيلم کشتی گير نوشتم که اين حرکت انتحاری رندی مرا ياد مانوئل آرتيگز چريک پير و سازش ناپذير فيلم « اسب کهر را بنگر» می اندازد. حالا بعد از ديدن گرن تورينو بايد بگويم، که عليرغم ديدگاه های متفاوت سياُسی، والت کوالسکی دقيقا خود مانوئل آرتيگز است و پايان تراژيک زندگی او و عمل انتحاری او، بسيار شبيه پايان زندگی آرتيگز و اقدام انتحاری او در آن فيلم است.
بازی کلينت ايستوود نيز در بسياری از لحظه ها، يادآور بازی درخشان گريگوری پک در آن فيلم است. او نيز همانقدر با وقار و کاريزماتيک است که گريگوری پک در اسب کهر را بنگر.
 
ايستوود بازی اش کاملا بيرونی است. خشم و نفرت را به روشنی می توان در چهره اش ديد. همين طور، آرامش، وقار و رضايت را در صحنه هايی که رفتار احترام آميز همسايگان مهاجرش، او را تحت تاثير قرار می دهد و باورهای نژادپرستانه او را به چالش می گيرد.
 
گويا قرار است اين آخرين بازی کلينت ايستوود در سينما باشد. وقتی سال گذشته در جلسه مطبوعاتی فيلم بچه عوضی در فستيوال کن از او پرسيدم که چرا ديگر خودش در فيلم ها بازی نمی کند، پاسخ داد که نقش مناسب خود را هنوز پيدا نکرده و حالا با گرن تورينو بايد گفت که والت کوالسکی، مناسب ترين نقشی است که ايستوود بعد از بازی در فيلم های درخشانی چون پل های مديسن کانتی و دخترک ميليون دلاری بازی کرد.
 
Posted by parvizj at 3:20 AM | Comments (1) | TrackBack

March 22, 2009

نوروز

نوروز را به همه دوستان خوب و عزيزانم تبريک می گويم و اميدوارم سال 1388 سال خوبی برايشان باشد و به همه آنچه که در تمام اين سال ها آرزوی آن را در سر داشته اما به آن نرسيده اند، برسند.

Posted by parvizj at 3:16 PM | Comments (1) | TrackBack

March 16, 2009

جهاد برای عشق

فيلم مستند « جهادی برای عشق» ساخته فيلمساز و روزنامه نگار هندی پرويز شرما، مستندی در باره همجنس گرايان مسلمان و بحث همجنس گرايی در اسلام است.
فيلم مثل اغلب مستندهايی که در باره تابوها در کشورهای اسلامی ساخته می شود(فيلم هايی در باره زنا، سنگسار، ترنسکچوال ها) روايت را از طريق دنبال کردن زندگی چند نفر که آن تابوها را شکسته و از خط های قرمز تعيين شده عبور کرده اند، به طور موازی پيش می برد.
فيلمساز که خود مسلمان و در عين حال همجنس گراست،با نشان دادن وضعيت چند زوج همجنس گرای مسلمان از مليت های مختلف، همدلی با آنها و گوش سپردن به آنان که در باره اعتقادات دينی شان از يک سو و گرايش های همجنس گرايانه شان از سوی ديگر و مشکلاتی که با آن مواجه اند، حرف می زنند، سعی کرده تا فرضيه خود را در باره سازگاری همجنس گرايی با باورهای اسلامی ثابت کند.
فيلم راوی مستقيم ندارد اما فيلمساز با شيوه روايت خاص خود يعنی از طريق چيدن زندگی های مختلف در کنار هم و زاويه ديد جانبدارانه دوربين، از بيننده انتظار دارد تا قطعيت فرضيه ای را که در فيلم مطرح می شود، بدون ترديد بپذيرد.
 
در سکانس اول، دو دختر همجنس گرای فرانسوی زبان عرب را می بينيم که از طريق اينترنت با هم آشنا می شوند. آنها در قاهره با هم ديدار می کنند و به گردش در بازارهای قاهره پرداخته و کتاب های اهل سنت را ورق می زنند تا اطلاعاتی در باره مجازات زنان همجنس گرا در اسلام پيدا کنند و در نهايت پی می برند که اين رابطه در اسلام اگرچه منع شده اما تنبيهی برای زنان وجود ندارد.
 
بخش مهمی از فيلم مربوط است به چهار پسرجوان همجنس گرای ايرانی به نام های امير، مجتبا، پيام و آرشام که از ايران فرار کرده و در ترکيه در انتظار پاسخ سازمان ملل(UN) برای درخواست پناهندگی شان به کانادا به سر می برند.
امير پسر يک شهيد جنگ است و پدرش در چهارسالگی در جزيره مجنون شهيد شده است. او از گرايش خود به مردان حرف می زند و می گويد در يک پارتی «گی» ها در تهران دستگير شده و به صد ضربه شلاق محکوم شده است.
او می گويد که به اسلام اعتقاد دارد و عاشق امام حسين است و هيچ تعارضی بين تمايلات جنسی خود و اسلام نمی بيند.
مجتبا نيز در سال 2005 با جوانی به نام مهرداد در شيراز عروسی کرده اما پليس آنها را دستگير کرده و فيلم عروسی شان را ضبط کرده و او اينک سندی ندارد تا همجنس گرايی اش را به سازمان ملل اثبات کند.
مجتبا و امير می ترسند صورت خود را به دوربين نشان دهند چرا که نگران وضعيت خانواده هايشان در ايران اند. در ميان آنها پيام ديدگاه های روشن تر و واقعی تری به موضوع دارد و می گويد که اسلام سخت می تواند همجنس گرايی را قبول کند و اين کار نياز به جهاد دارد.
پس از آن فيلمساز به سراغ دو زن ترک به نام فردا و قيمت می رود که عليرغم ممنوعيت رابطه همجنس گرايانه در ترکيه اسلامی، با هم زير يک سقف زندگی آسوده ای دارند. آنها نيز مسلمان اند و در نماز جماعت مسجد شرکت می کنند. مادر فردا نيز که اعتقاد به صوفی گری دارد، رابطه آنها را پذيرفته و از اين بابت خوشحال است.
  
پس از ترکيه نوبت به همجنس گرايی در پاکستان می رسد که کشوری مسلمان است اما فيلمساز دسته ای از پيروان صوفیه را نشان می دهد که به رابطه عاشقانه و همجنس خواهانه رهبر فرقه خود يعنی « شاه حسين» و مردی هندو اعتقاد دارند و بر مزارشان که در کنار هم است، آيين صوفی گری را به جا می آورند.
فيلمساز همچنين نشان می دهد در هند نيز که از نظر جمعيت دومين کشور مسلمان جهان محسوب می شود، همجنس گراهايی با اعتقادات اسلامی وجود دارند. آنها مثل زنان بزک کرده، لباس زنانه می پوشند و در مجالس رقص و شادی دست در دست هم می رقصند و همديگر را در آغوش می گيرند.
در بخش ديگری از فيلم، فيلمساز دوباره به سراغ جوانان ايرانی ساکن در استانبول می رود و به ما نشان می دهد که درخواست پناهندگی دو نفر از آنها يعنی آشام و پيام از سوی دولت کانادا پذيرفته شده و حالا آنها بايد به تورنتو بروند و دوستانشان را در ترکيه تنها بگذارند. فيلمساز تلاش زيادی کرده تا اين صحنه را که کاملا بازسازی شده است، خيلی سوزناک و تاثير گذار از کار دربياورد اما واکنش های غير طبيعی و اغراق آميز جوان ها و پرداخت کليشه ای فيلمساز، تاثير آن را از بين برده است.
 
با اين حال جهادی برای عشق از نظر پرداختن به موضوعی مهم و حساس که عليرغم اهميت آن، در سينما کمتر به آن توجه شده، فيلم جسورانه ای است. فيلمساز در بعضی از قسمت ها موفق می شود به دنيای آدم های فيلمش نزديک شده و ترس ها، نگرانی ها و اضطراب های آنها را ثبت کند. جذابيت موضوع، تنوع آدم ها ، فضاها و لوکيشن های متعدد، تصويربرداری خوب و انتخاب موسيقی های رنگارنگ بومی، بيننده را تا آخر با فيلم همراه می سازد.
مهم ترين مشکل اين فيلم، يک بعدی بودن آن است چرا که تنها زاويه ديد کسانی را مطرح می کند که خود همجنس گرا هستند يا از همجنس گرايی پشتيبانی می کنند.
اگر فيلمساز می خواست اين موضوع را تنها از ديد اجتماعی بررسی کند و مثلا به پيامدهای همجنس گرا بودن در جوامع مسلمان بپردازد، آنگاه اتخاذ چنين رويکردی معقول و منطقی بود اما او دست روی مسئله ای بسيار حساس و کاملا فقهی گذاشته و آن بحث همجنس گرايی در اسلام است که بر اساس فتوای بسياری از علمای اسلام(سنی و شيعه)، حرام بوده و گناهی بزرگ محسوب می شود و مستوجب مجازاتی سخت است.
ما تنها در يک صحنه از فيلم می بينيم که قاسم جوان همجنس گرای هندی برای کسب تکليف نزد يک روحانی شيعه به مسجدی می رود که در و ديوارش پر است از عکس های رهبران سياسی و مذهبی ايران است. مرد روحانی به قاسم می گويد که رابطه مرد با مرد در اسلام طبيعی نيست و خداوند مرد و زن را برای هم آفريده و به او می گويد که تو بيماری و بهتر است به روان پزشک مراجعه کنی.
 
فيلمساز موفق نمی شود چالش بين گرايش به همجنس گرايی با اعتقادات اسلامی را عميقا به تصوير کشد.
به جای آن وی با قطعيت در پايان فيلم از زبان زنی مسلمان در آفريقای جنوبی می گويد که هيچ تعارضی بين اسلام و همجنس گرايی وجود ندارد.
در سکانس نهايی فيلم، مبلغی مسلمان از آفريقای جنوبی به نام محسن هندريکس، که خود به همجنس گرايی گرايش دارد را می بينيم که با تکيه بر اصل اجتهاد در اسلام که به تعبير او به معنی تکيه بر عقل مستقل است، تفسير در باره قوانين اسلامی را به عهده فرد می گذارد و معتقد است که « هميشه به ما ترس از الله را آموخته اند در حالی که الله خدای عشق است و بايد از اين زاويه به موضوع نگاه کرد». او می گويد که قرآن در باره مردم سودوم و گومورا و قوم لوط که اهل لواط بوده اند، بحث می کند اما به اعتقاد او خداوند قوم لوط را به خاطر همجنس گرا بودنشان مجازات نکرده بلکه آنها به خاطر اعمال ضد انسانی شان مثل تجاوز به زنان و مردان و اذيت و آزار آنان عقوبت ديده اند. به اين ترتيب او سعی می کند بحث آزادی همجنس گرايی را به نوعی در اسلام توجيه کند.
 
Posted by parvizj at 11:04 PM | Comments (3) | TrackBack

March 9, 2009

درگذشت فيلمنامه نويس «کشتن مرغ مقلد»

 
هورتون فوت(Horton Foote) فيلمنامه نويس آمريکايی و نويسنده فيلمنامه « کشتن مرغ مقلد» در سن 92 سالگی درگذشت. نويسنده ای که رابرت دوال بازيگر آمريکايی او را « صدای آمريکای بزرگ» ناميد و فرانک ريچ منتقد تئاتر نيويورک تايمز طنز نوشته های او را با چخوف و نگاه او به جامعه آمريکا را با نگاه ويليام فاکنر به آمريکا مقايسه کرده است.
وی هفته قبل در آپارتمانش در هارتفورد کنه تيکات زمانی که در خواب بود، درگذشت. مرگی ظاهرا آرام و بی دردسر.
هورتون مدت ها بود که بر روی مجموعه ای از نمايشنامه هايش با عنوان« چرخ يتيم خانه» کار می کرد.
او فيلم نامه فيلم هايی چون «سفر به باونتی فول»، « فردا» و «بخشش های پرمهر» را نوشت اما بهترين فيلمنامه اش، « کشتن مرغ مقلد» بود که برايش اسکار آورد.
گريگوری پک در فيلم کشتن مرغ مقلد ساخته رابرت موليگان
فوت علاوه بر « کشتن مرغ مقلد» به خاطر نوشتن فيلمنامه « بخشش های پرمهر» نيز برنده جايزه اسکار بهترين فيلمنامه شد.
او از نويسندگانی بود که مهارت زيادی در اقتباس از رمان ها و داستان های ادبی داشت.
کشتن مرغ مقلد، نوشته هارپر لی، رمانی بود که جايزه پوليتزر 1964 را به دست آورد اما هورتون فوت در سال 1962 فيلمنامه ای بر اساس آن نوشت که رابرت موليگان فيلمی از روی آن ساخت با شرکت گريگوری پک در يکی از بهترين و فراموش نشدنی ترين نقش هايش( اتيکاس فينچ) که به خاطر آن جايزه اسکار بهترين بازيگر را دريافت کرد. به علاوه هورتون فوتنيز برنده اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسی شد. انيستيتوی فيلم آمريکا
(American Film Institute)  از اتيکاس فينچ به عنوان يکی از بزرگ ترين قهرمانان سينما در قرن بيستم نام برده است. در نظرخواهی های عمومی نيز همواره از فيلم کشتن مرغ مقلد به عنوان يکی از محبوب ترين فيلم های تمام عمر تماشاگران سينما اسم برده میشود.
 
گريگوری پک در کشتن مرغ مقلد
کشتن مرغ مقلد از زبان دختری به نام اسکات فينچ روايت می شود که دختر وکيل سفيدپوستی به نام اتيکاس فينچ است که دفاع از جوان سياه پوستی به نام تام رابينسون را که به اتهام ناروای تجاوز به يک دختر سفيدپوست محاکمه می شود، به عهده می گيرد آن هم در شهر کوچکی به نام ميکوم از ايالت آلاباما با مردمی خودپسند و نژادپرست.
هورتون که خود نويسنده ای اهل جنوب بود، روح جنوبی رمان لی هارپر و فضای نژادپرستانه ای را که بر آن حاکم بود، به خوبی درک کرد و در اقتباس خود، منعکس کرد.
 
هارپر لی خود از اقتباس هورتون و موليگان برای فيلم راضی بود و از اين فيلم به عنوان يکی از بهترين آثار اقتباسی در سينما نام برده است. لی آنقدر به هورتون اعتقاد داشت که يک بار در باره اش گفت:
« او شبيه خداوند است.»
 
هروتون فوت قبل از آنکه نويسنده معروفی شود برای امرار معاش دست به کارهای مختلفی زد از متصدی آسانسور گرفته تا فروشنده يک کتاب فروشی.
 
وی در سال 1973 فيلمنامه « فردا» را بر اساس رمانی از ويليام فاکنر نوشت که رابرت دوال آن را کارگردانی و در آن بازی کرد.
وی در سال 1997 فيلمنامه مجموعه تلويزيونی« پيرمرد» را بر اساس داستانی از ويليام فاکنر نوشت که برنده جايزه تلويزيونی امی به عنوان بهترين فيلمنامه اقتباسی گرديد.
هورتون فوت همچنين به خاطر نوشتن نمايشنامه « مرد جوانی از آتلانتا» در سال 1995 برنده جايزه پوليتزر گرديد.
شخصيت های اين نمايشنامه که در دهه پنجاه آمريکا اتفاق می افتد، زوج ميان سالی هستند که سعی می کنند با خودکشی فرزند جوانشان که مشکوک به همجنس گرايی بود، کنار بيايند.
از چپ به راست آرتور ميلر، جان گور، ماريا ايرنه فورنز، ادوارد آلبی و هورتون فوت
 
هورتون در فيلمنامه ها و نمايشنامه هايش، روياهای شکست خورده مردم را تصوير می کرد. شخصيت های نمايشنامه ها و فيلمنامه های فوت، آدم هايی با اراده اما جايز الخطا بودند. مايکل ويلسون، مدير هنری تئاتر هارتفورد و کارگردانی که تعدادی از نمايشنامه های هورتون را بر روی صحنه اجرا کرد، بعد از درگذشت او در باره اش گفت:
« هورتون فوت با خلق شخصيت هايی فراموش نشدنی در تئاتر و سينما، قلب و روح ما را به لرزه درآورد و مفهوم انسان بودن را به ما نشان داد.»
هورتون زمانی در گفتگو با نيويورک تايمز گفت:
« من عميقا به روح انسان اعتقاد دارم...من آدم هايی را می شناسم که روزگار، هر بلايی توانست سر آنها آورد تا آنها را نااميد کند، از بين ببرد و روح آنها را درهم شکند اما آنهاهمچنان عزت نفس خود را حفظ کردند.»
نمايشنامه ها و فيلمنامه های هورتون فوت، تمی انسانی و نوستالژيک داشت و وی به جای داستان هايی در باره موضوع هايی عجيب و قهرمانان بزرگ، به روايت داستان هايی ساده در باره مردمی معمولی با خاطراتی در باره گذشته علاقمند بود، به داستان هايی در باره کودکان بی سرپرست يا خانواده های بدون فرزند يا آدم هايی که در عشق، حياتی دوباره می ديدند.
وی در سال 1988 در اين باره چنين گفته است:
« خيلی طول نکشيد تا بفهمم که زمان حال همه آن چيزی است که ما در گذشته داشتيم و از بين رفت و ما کاری در اين مورد نمی توانيم بکنيم.»
هورتون فوت تا آخرين روزهای عمرش در تئاتر فعال بود و برای کارگردان های مختلف نمايشنامه می نوشت.
نمايشنامه کمدی « تقسيم املاک» او که در باره خانواده ای است که بر سر ارث با هم دعوا می کنند، فصل گذشته بر صحنه تئاتر برودوی بوده است.
 
گفتگو با هورتون فوت در يوتيوب
صحنه هايی از فيلم درخشان «کشتن مرغ مقلد» بر روی يوتيوب:
 
http://www.youtube.com/watch?v=uyYw0k--qNY
http://www.youtube.com/watch?v=k8TgqenWW0I&NR=1
http://www.youtube.com/watch?v=QscnBBGQNxo&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=tgUSil2CQyA&feature=related
 
 
 
Posted by parvizj at 7:42 PM | Comments (3) | TrackBack

March 6, 2009

حماسه چه گوارا

نگاهی به فيلم «چه» ساخته استيون سودربرگ
 
 
در صحنه ای از قسمت اول فيلم«چه» ساخته استيون سودربرگ، زمانی که چه گوارا و همرزمان او از جنگل وارد شهر شده و جنگ چريکی شهری را آغاز می کنند، دخترهمرزم چه گوارا به او می گويد تو شبيه کمونيست ها نيستی. چه گوارا می پرسد مگر کمونيست ها چه شکلی اند و دختر جواب می دهد شبيه تو نيستند.
اين ديالوگ کليدی در فيلم سودربرگ، در واقع تم اصلی فيلم اوست که می خواهد نشان دهد، ارنستو چه گوارا انقلابی مارکسيست آرژانتينی و تئوريسين جنگ های چريکی که در سرزمين های مختلف از کوبا تا کنگو و بوليوی برای برقراری سوسياليسم و عدالت اجتماعی جنگيد و سرانجام جانش را نيز برای اين کار گذاشت، چه ويژگی بارزی داشت که او را از کمونيست ها و انقلابيون ديگر متمايز کرد و به چهره اسطوره ای و شمايل انقلابی بزرگ قرن بيستم بدل ساخت.
 
چه گوارا همان کسی است که ژان پل سارتر او را اين گونه توصيف می کند:
« چه نه تنها يک روشنفکر است بلکه کامل ترين انسان عصر ماست.»
و نلسون ماندلا نيز در باره او گفته است:
« زندگی چه گوارا الهام بخش هر انسانی است که عاشق آزادی است. ما هميشه خاطره او را گرامی
خواهيم داشت.»
 
اما چه گوارای استيون سودربرگ، عليرغم پاره ای ضعف ها، تصو.يری واقعی تر و باورپذيرتر از تصوير هاليوودی از چه گوارايی است که ريچارد فلايشر در سال 1969 با بازی عمر شريف در نقش چه گوارا خلق کرد.
 
فيلمی که حاصل چندين سال مطالعه و تحقيق بنيسيو دل تورو(بازيگر نقش چه گوارا)، لورا بيکفورد تهيه کننده فيلم و استيون سودربرگ، کارگردان آن است.
جستجو در لابلای صدها کتاب در باره چه گوارا، مطالعه خاطرات او از کوبا و بوليوی و اسناد و منابع آرشيوی سيا و سازمان ملل در باره ديدار چه گوارا از نيويورک و سخنرانی اش در سازمان ملل، و ملاقات و گفتگو با هری پومبو ويلگاس، اورابانو و بنيگنو از همرزمان چه گوارا در کوبا، بخشی از مطالعات و تحقيقاتی است که سودربرگ، دل تورو وتهيه کننده فيلم پيش از ساختن آن، انجام دادند.
دولت آمريکا به سودربرگ اجازه نداد که در خاک کوبا فيلمبرداری کند. به همين دليل او مجبور شد که بخش های مربوط به کوبا را در اسپانيا، آرژانتين و بوليوی بسازد.
 
نخستين قسمت از فيلم دوقسمتی «چه»، اثر حماسی بلند استيون سودربرگ(هر قسمت 131 دقيقه طول می کشد)، به پيروزی انقلاب کوبا و نقش چه گوارا در اين پيروزی مربوط است  و قسمت دوم  آن به جنگ های پارتيزانی چه گوارا در بوليوی و قتل تراژيک او به دست ارتش بوليوی با هماهنگی سازمان سيا در1967 می پردازد.
فيلم با تصاوير آرشيوی و خبری مربوط به کوبای زمان باتيستا در 1952 و بعد هم سفر چه گوارا به نيويورک در دسامبر1964 برای سخنرانی در سازمان ملل به عنوان نماينده دولت انقلابی کوبا شروع می شود. به دنبال آن، مصاحبه چه گوارا با يک خبرنگار آمريکايی، تمهيدی می شود که سودربرگ به روزهای قبل از پيروزی انقلاب کوبا و به صحنه نخستين ديدار فيدل و چه گوارا در خانه فيدل در مکزيکوسيتی و مهمانی شام او فلاش بک بزند. صحنه ای که فيدل و «چه»  روی تراس خانه نشسته اند و نقشه انقلاب کوبا را با هم می ريزند. ارنستو از فيدل می پرسد که آيا برای آغاز عمليات، قايق، نيرو و اسلحه به اندازه کافی در اختيار دارد و پاسخ فيدل تقريبا نوميد کننده است. به همين دليل ارنستو می گويد که تو ديوانه ای.
 و بعد که در پايان فيلم، سودربرگ دوباره ما را به همين صحنه برمی گرداند، شرايط آنها ديگر کاملا تغيير کرده. آنها به کمک هم انقلاب کوبا را سازماندهی کرده و به پيروزی رساندند اما انقلاب برای ارنستو تمام نشده و او انقلاب های رهايی بخش(!) ديگری درسر دارد(او به خبرنگار آمريکايی نيز می گويد که قصد ندارد خود را بازنشسته اعلام کند). به همين دليل از همان اول با کاسترو طی می کند که بعد از پيروزی انقلاب کوبا به او اجازه دهد که به گسترش انقلاب در قاره آمريکای لاتين بپردازد و اينجاست که کاسترو به او می گويد تو هم يک ديوانه ای.
برای کاسترو، چه گوارا قابل اعتمادترين فرمانده ای است که در اختيار دارد. او نه تنها چه گوارای آرژانتينی را بيگانه نمی داند بلکه از هر کوبايی ديگری به خود و انقلاب کوبا نزديک تر می داند.
حرکت فيلم بين زمان حال و گذشته و بين نيويورک و جنگل های کوبا، ابعاد مختلف شخصيت چه گوارا را در بستر واقعيت تاريخی انقلاب کوبا برای بيننده افشا می کند. در جنگل های کوبا، چه گوارا نه تنها چريکی مبارز و فرمانده ای زيرک است بلکه پزشکی انسان دوست است که نه تنها چريک های زخمی را مداوا می کند بلکه به مداوای دهقانان و روستائيان فقير نيز می پردازد. به علاوه اوخود بيمار است و به شدت از ناراحتی آسم رنج می برد(برای من هميشه اين سوال مطرح است که چرا چه گوارا با داشتن بيماری آسم، سيگار برگ می کشيد).
چه گوارای سودربرگ، چريکی قهرمان، مبارزی خستگی ناپذير، فرمانده ای جسور و باتدبير، پزشکی مهربان و انسان دوست، مردی پای بند خانواده و ارزش های والای اخلاقی و انسانی است. او تاب تحمل سوءاستفاده نيروهايش از نام انقلاب را ندارد. هنگامی که تعدادی از چريک ها از گروه او جدا شده و به غارت روستائيان پرداخته و به دختران آنها تجاوز می کنند، بعد از محاکمه ای صحرايی، آنها را تيرباران می کند. و بعد از پيروزی انقلاب نيز، وقتی گروهی از انقلابيون را می بيند که سوار يکی از اتومبيل های مصادره ای دارودسته باتيسا شده و در جاده می رانند، آنها را مجبور به بازگشت کرده و به آنها دستور می دهد که با اتوبوس يا پای پياده سفر کنند.
برای چه گوارا، آموزش و سواد آموزی، جزئی از مبارزه انقلابی و چريکی است. در جنگل او را در زمان استراحت، اغلب در حال مطالعه می بينيم و در نيويورک سرگرم تايپ کردن. حرف کاسترو در سر ميز شام همچنان در گوش اوست که گفته بود 67 درصد مردم کوبا بی سوادند. او خطاب به روستائيان می گويد: « ما اينجا نيامديم که تنها با اسلحه شليک کنيم. ملتی که نتواند بخواند و بنويسد به آسانی فريب می خورد.»
و محو بی سوادی، يکی از مهم ترين اهداف و دستاوردهای انقلاب کوبا و وعده های کاسترو بود که تحقق يافت.
 
در نيويورک و سازمان ملل نيز چه گوارا نشان می دهد که تنها يک چريک انقلابی نيست بلکه سياستمداری زيرک و سخنرانی قهار است و هوشمندانه از پس پرسش های خبرنگاران و سياستمداران آمريکايی در مهمانی های رسمی شبانه برمی آيد.
خبرنگار از او می پرسد که مهم ترين چيزی که برای يک انقلابی لازم است چيست و چه گوارا پاسخ می دهد عشق، عشق به انسانيت، عدالت و حقيقت.و هنگامی که از او می پرسد سمبل انقلاب چيست، می گويد ما پيام آور اميد بوديم.
سودربرگ بخش مربوط به نيويورک را تماما سياه و سفيد و با نگاتيو حساسيت بالا گرفته که گرين زيادی ايجاد کرده و کيفيت فيلم های خبری و نيوزريل به اين صحنه ها داده. در صحنه های جنگل نيز دوربين،  روی دست و دائما در حرکت است و چه گوارا و ياران او را در لابلای درختان دنبال می کند.
به علاوه استفاده از نور طبيعی در صحنه های خارجی خصوصا صحنه های جنگل و جنگ های چريکی، به باورپذيرتر کردن اين صحنه ها کمک زيادی کرده است. 
ميزانسن و تقطيع نماهای مربوط به صحنه های نبرد در جنگل و جنگ چريکی خانه به خانه در شهر سانتاکلارا نيز با اينکه بسيار ساده است اما سهمناک بودن مبارزه و خشونت نهفته در آن را به خوبی ترسيم می کند.
سکوت ترسناک جنگل را ناگهان شليک سراسيمه اسلحه دشمن برهم می زند و بيننده همزمان با چريک ها احساس می کند که مورد حمله و شبيخون قرار گرفته. و از همه مهم تر موسيقی فيلم است(ساخته آلبرتو ايگلسياس) که کاملا خصلتی اتمسفريک دارد و فضای هول و هراس و تعليق صحنه های نبرد را تشديد می کند.
 
زاويه دوربين در بيشتر صحنه ها به گونه ای است که بيننده را با چه گوارا و همرزمان او همراه می سازد.
 
اما متاسفانه سودربرگ در قسمت اول، موفق نمی شود به درون شخصيت چه گوارا نفوذ کند و به خاطر حجم عظيم حوادث تاريخی زندگی اش، مجبور شده که تنها به روايت گاه شمارانه (کرونولوژيک) اين زندگی بپردازد.
تاکيد سودربرگ کمتر متمرکز بر شخصيت فردی چه گوارا و بيشتر متمرکز بر شخصيت اجتماعی او بوده است(برخلاف فيلم خاطرات موتورسيکلت والتر سالس که مربوط به دوران جوانی چه گوارا و پيش از انقلابی گری اوست).
جز صحنه های مربوط به بيماری آسم او، از موجوديت فردی و تمايلات و احساسات درونی چه گوارا در اين فيلم نشانی نمی بينيم و اين اتفاقی است که غالبا در فيلم های حماسی و اسطوره ای می افتد. اين فرديت آدم هاست که معمولا در آثار حماسی بايد فدای اسطوره سازی، روحيه جمعی و سلحشوری قهرمان شود. اما اسطوره سازی و حماسه سودربرگ از نوع حماسه سازی ديويد لين يا رئاليسم سوسياليستی يا حتی از نوع آثار متقدم تر روسی مثل فيلم های پودوفکين يا آيزنشتاين نيست، هرچند قهرمان فيلم، يک مبارز مارکسيست است.   
 سودربرگ با پرهيز آگاهانه از نماهای کلوزآپ از چه گوارا(جز در صحنه های نيويورک) وقراردادن او در نماهای عمومی در کنار همرزمان ديگرش و مردم، از ايزوله کردن تصويری او امتناع کرده و از اين طريق بر وجهه مردمی شخصيت او و باورهای سوسياليستی و عدالت خواهانه او تاکيد بيشتری کرده است.
بنيسيو دل تورو در نقش چه گوارا، چهره ای واقعا کاريزماتيک، دوست داشتنی و بسيار نزديک به شمايلی است که از چه گوارا بعد از مرگ تراژيک او در جنگل های بوليوی در ذهن مردم جهان نقش بسته است.
تصوير سودربرگ از چه گوارا و انقلاب کوبا، تصويری رمانتيک، بسيار مثبت و سمپاتيک است.
می توان سودربرگ را به خاطر حذف همه خشونت هايی که بعد از پيروزی انقلاب کوبا به وسيله چه گوارا و ياران و هم فکران او در محاکمه و اعدام انقلابی افسران ارتش کوبا و نيروهای خائن و ضد انقلاب، صورت گرفت، سرزنش کرد.
شخصا فيلم را در کنار دختری کوبايی در فستيوال لندن تماشا کردم که پدر او از افسران ارتش باتيسا بود و بعد از پيروزی انقلاب، توانست از کوبا بگريزد و به ايالات متحده پناهنده شود.
او که با اشتياق خاصی به ديدن اين فيلم آمده بود و هيچ نفرتی از چه گوارا و انقلاب کوبا نداشت، در پايان فيلم از اينکه سودربرگ، از نمايش خشونت های نيروهای انقلاب در برخورد با افراد رژيم باتيستا، خودداری کرده و همه واقعيت انقلاب کوبا را نگفته و يک جانبه موضع گيری کرده، بسيار سرخورده شد.
 
با اين حال چه گوارای سودربرگ، اثری حماسی، جذاب و به يادماندنی است و خاطره آثار حماسی و شکوهمندی چون اسب کهر را بنگر فرد زينه من را در خاطر زنده می کند.
 
اما در پايان جا دارد که بپرسم چگونه است که در شرايط امروز جهان، سينما دوباره متوجه چهره های انقلابی مثل چه گوارا، کاسترو، اولريک ماينهوف و بابی ساندز شده و به ارائه تصويری حماسی و شکوهمند از آنان تمايل نشان می دهد.
بازسازی اسطوره های انقلابی قرن بيستم و تقديس خشونت انقلابی در سينمای امروز جهان واقعا بر اساس کدام ضرورت تاريخی يا سياسی يا زيبايی شناختی، صورت می گيرد؟
اين موضوعی است که بايد در نوشته ديگری به آن پرداخت.  
 
 
Posted by parvizj at 4:20 AM | TrackBack

March 3, 2009

قائم شهر و عطر بهار نارنجش

 

در روزهای آخر پاييز که در تهران بودم خانم نسرين دوست از خبرگزاری ايرن(خبرگزاری مستقل محيط زيست) به من زنگ زد و قرار گفتگويی را در باره ارتباط  سينما و محيط زيست گذاشت.

اما اين گفتگو از اين بحث فراتر رفت و به حرف هايی در باره چهره امروز شهر تهران و زادگاهم قائم شهر(شاهی سابق) و نارنجستان هايش کشيده شد.

اين گفتگو را می توانيد در اينجا بخوانيد.

 

Posted by parvizj at 4:43 PM | TrackBack

March 1, 2009

رويکرد سينمايی محافظه کار آکادمی اسکار


 

در هفته ای که گذشت، مهم ترين و باشکوه ترين رويداد سينمايی سال از منظر سينمای تجاری و صنعتی يعنی هشتاد و يکمين دوره مراسم اسکار برگزار شد و همان گونه که بسياری آن را پيش بينی می کردند، فيلم «ميليونر زاغه نشين»(Slumdog Millionaire) ساخته دنی بويل موفق شد جوايز اصلی را درو کند و با دريافت 8 جايزه اسکار از جمله جايزه بهترين فيلم، بهترين کارگردانی، بهترين فيلمنامه اقتباسی، بهترين فيلمبرداری و بهترين موسيقی فيلم، در ليست موفق ترين فيلم های تاريخ اسکار قرار گيرد.
 
اهميت جوايز اسکار بيش از هر چيز ناشی از اهميت تجاری آن است. نامزد شدن يا برنده شدن يک فيلم در اسکار می تواند موفقيت فيلم و فروش آن را در گيشه تا حد زيادی تضمين کند. حال اين سوال مطرح است که واقعا چه چيزی باعث شد و چه زمينه هايی وجود داشت که فيلمی مثل «ميليونر زاغه نشين»، بتواند تمام نامزدهای ديگر را شکست داده و توجه اعضای آکادمی را جلب کند.

نمايی از فيلم ميليونر زاغه نشين


در اين نوشته سعی می کنم به طور فشرده به دلايل موفقيت اين فيلم در اسکار بپردازم:
 
اعضای آکادمی اسکار را عموما افراد دست اندرکار و درگير در صنعت سينمای آمريکا تشکيل می دهند. برای اين افراد جنبه های صنعتی و تجاری فيلم مهم تر از خصلت های هنری و يا روشنفکرانه آن است. آنها در ارزيابی خود و قضاوت در مورد فيلم ها معمولا مخاطب عام سينما(و بيشتر مخاطب آمريکايی) و سليقه عام را در نظر می گيرند تا مخاطب خاص و سليقه غيرمتعارف را.
تاريخ اسکار نشان داده که اعضای آکادمی که طيف وسيعی از دست اندرکاران سينمای آمريکا از کارگردان گرفته تا تهيه کننده ، بازيگر، فيلمبردار، صدابردار و غيره را دربر می گيرد، در ارزيابی فيلم ها اغلب پارامترهای تجاری و صنعتی بر اساس ويژگی های متعارف سينمايی را درنظر می گيرند و کمتر به جنبه های هنری و زيبايی شناختی فيلم ها توجه می کنند. اين حرف به اين مفهوم نيست که زيبايی شناسی يا جنبه های هنری فيلم ها اصلا برای آنها مهم نيست چرا که اگر نبود، فيلم هايی چون «راه انقلابی»، «سرگذشت شگفت انگيز بنجامين باتن» و يا حتی «کتابخوان»(The Reader)، نبايد وارد ليست نامزدها می شد اما شکست اين فيلم ها در اسکار و برنده شدن فيلم « ميليونر زاغه نشين»، ثابت می کند که آنها بيش از هرچيز به قواعد متعارف در سينما(گرچه فيلم دنی بويل چندان هم فيلم متعارفی نيست) و سليقه عام وابسته اند و به ندرت پيش می آيد که از اين سليقه عمومی فاصله گيرند و معيارهای رايج، مسلط و پذيرفته شده را در نظر نگيرند.

اسکار، جايزه ای است که معيارهای آن را سينمای مسلط و جريان رايج سينمای آمريکا و هاليوود تعيين می کند و گرايش های نخبه گرا، روشنفکرانه و هنری، در آن جايگاه محکمی ندارند به همين دليل طبيعی است که رويکرد آن نسبت به سينما و فيلم ها تا اين حد محافظه کارانه باشد.
 
اين موضوع که فيلم های اسکار بر خلاف فيلم هايی که در فستيوال ها مورد ارزيابی و داوری قرار می گيرند، از قبل در سينماها به نمايش درآمده و پاسخ خود را از تماشاگر عام سينما می گيرند، کار اعضای آکادمی را در قضاوت در مورد فيلم ها آسان تر می کنند. آنها ديگر نمی توانند به فيلمی مثل « ميليونر زاغه نشين» که نظر تماشاگران عام سينما را جلب کرده، بی اعتنا باشند.
 از سوی ديگر « ميليونر زاغه نشين» علاوه بر جلب توجه عموم، فيلمی بوده که منتقدان سينما نيز در مجموع نسبت به آن نظر خوبی داشته و در عين حال توانسته جوايز مهم ديگری مثل بفتا يا گلدن گلوب را هم درو کند.
در اين جا ديگر شانسی برای فيلمسازانی مثل ديويد فينچر کارگردان فيلم « سرگذشت شگفت انگيز بنجامين باتن» و ران هاوارد کارگردان فيلم «فراست/نيکسن» يا حتی سم مندز کارگردان «راه انقلابی»، باقی نمی ماند که جزو برندگان جوايز اصلی باشند و آنهاحداکثر می توانند جايزه ای را در شاخه های فرعی تر مثل گريم يا طراحی صحنه يا صدابرداری دريافت کنند.
 

اگر به سابقه اسکار نگاه کنيم کمتر می بينيم به فيلمی خارج از جريان مسلط سينمای آمريکا توجه شده باشد.
تاريخ اسکار کمتر نشان می دهد که فيلمی متعلق به جريان سينمای مستقل آمريکا يا جريان حاشيه ای و آلترناتيو سينمای اين کشور برنده اصلی اسکار باشد. در اين ميان برنده شدن فيلمی مثل « تصادف»(Crash) در سال 2005 می تواند واقعا يک تصادف فرض شود چرا که تجربه ای است که ديگر تکرار نمی شود و چون تکرار نمی شود، نمی تواند به عنوان يک گرايش غالب مد نظر قرار گيرد.
در اين ميان گاهی پيش می آيد که فيلم های مستقلی مثل «رودخانه يخ زده»(برنده جايزه فستيوال سان دنس به عنوان بهترين فيلم) و « ريچل ازدواج می کند» اثر کاملا تجربی و غيرمتعارف جاناتان دمی، بتوانند نظر اعضای آکادمی را جلب کنند اما آنها هم نمی توانند شانس چندانی در اسکار داشته باشند. از اين رو وقتی می بينيم بازيگری مثل ان هاتاوی به خاطر بازی چشم گير و متفاوتش در فيلم « ريچل ازدواج می کند» و مليسا لئو به خاطر بازی تکان دهنده اش در فيلم «رودخانه يخ زده»(ساخته کورتنی هانت) در نقش زنی از طبقه کارگر که از روی ناچاری درگير قاچاق مهاجران از مرز کانادا به آمريکا می شود، نامزد دريافت اسکار بهترين بازيگر زن می شوند، تعجب همه منتقدان سينما را برمی انگيزد و آن را نشانه ای از ظهور گرايش جديد در اسکار تلقی می کنند اما در شب برگزاری مراسم می بينيم که اين همان کيت وينزلت هست که بايد مجسمه طلايی اسکار را برای بهترين بازيگر زن نقش اول در آغوش کشد آن هم نه به خاطر بازی بسيار خوبش در فيلم درخشان «راه انقلابی» بلکه به خاطر بازی اش در فيلم «کتابخوان».


در اينجا بحث بر سر خوب يا بد بودن بازی کيت وينزلت در فيلم « کتابخوان» نيست بلکه بحث بر سر اين است که چرا فيلم بسيار خوب و هوشمندانه ای مثل «راه انقلابی» اصلا در ليست نامزدهای اسکار قرار نمی گيرد و بازی حيرت انگيز کيت وينزلت در آن توجه اعضای آکادمی را جلب نمی کند.
اين اتفاق در مورد بهترين بازيگر مرد نقش اول نيز می افتد. بازی تحسين برانگيز ميکی رورک در فيلم «کشتی گير» ناديده گرفته شده و بازی شان پن در نقشی جنجالی مورد توجه قرار گرفته و او برنده اسکار بهترين بازيگر مرد می شود. حتی خود شان پن نيز انتظار دريافت اين جايزه را ندارد و سعی می کند در نطق خود از ميکی رورک دلجويی کند.
رويکرد محافظه کارانه آکادمی اسکار در انتخاب بهترين فيلم خارجی يا غير انگليسی زبان، بيشتر خود را نشان داد. از ميان فيلم های «والس با بشير»(با رويکرد ضد جنگ)، «عقده بادرماينهوف»( در باره جنبش مسلحانه مارکسيستی دهه هفتاد آلمان) ، « انتقام»(تريلر سرد و رمزآلود اتريشی) و «مردگان»، اين فيلم ژاپنی «مردگان» است که جايزه اسکار بهترين فيلم خارجی را می گيرد، فيلمی که به نسبت بقيه، حساسيت سياسی کمتری را بر می انگيزد.
از سوی ديگر اسکار با نامزد نکردن فيلم «گومورا» اثر تکان دهنده و افشاگرانه متيو گارونه در باره مافيای ناپل، عملا سعی می کند خود را از حاشيه های سياسی اين فيلم در امان نگه دارد.

ان هاتاوی در ريچل ازدواج می کند


 
اما موفقيت عمومی فيلم «ميليونر زاغه نشين» و شکست تجاری فيلم های «سرگذشت شگفت انگيز بنجامين باتن»، «شک»، «راه انقلابی» و «کشتی گير» را می توان تا حدی ناشی از شرايط بد اقتصادی دنيای امروز دانست.
نگاه رئاليستی دنی بويل در ميليونر زاغه نشين به جامعه هند و فقر، فحشا، نکبت و تضادهای طبقاتی موجود در آن اگر با جذابيت های نمايشی، تصويری و موسيقايی وام گرفته از سينمای باليوود و پايان خوش آن همراه نبود هرگز مورد توجه وسيع مردم و به تبع آن اعضای آکادمی قرار نمی گرفت. دنی بويل قبلا فيلم های رئاليستی محکم تری مثل «ترينز پاتينگ» (نسبت به ميليونر زاغه نشين) ساخته بود که با آن خون تازه ای در رگ خشک سينمای بريتانيا دواند اما اعضای آکادمی آن زمان هيچ توجهی به آن نشان ندادند.
دليل توفيق تجاری فيلم «ميليونر زاغه نشين» و درخشش آن در بفتا، گلدن گلوب و اينک اسکار به خاطر ارزش های سينمايی نهفته در آن نيست (در نقدی که پيش از اين بر اين فيلم نوشته ام به اين ارزش ها اشاره کرده ام)، بلکه به خاطر اميدی است که می پراکند. به خاطر پيروزی رمانتيک قهرمان آن است که می تواند بر فقر، تضاد طبقاتی و سياهی و نکبت غلبه کند. او تنها اميدبخش زاغه نشينان فقير و سيه روز بمبئی نيست بلکه پيام آور اميد و خوشبختی برای همه مردمی است که در عصر رکود اقتصادی، بحران مالی و ورشکستگی تجاری سيستم های کاپيتاليستی با آينده ای مبهم زندگی می کنند.
آنها علاقه ای به تماشای داستان های تلخ و غمبار مربوط به فروپاشی نظام خانوادگی يا روايت های تراژيک مربوط به زندگی آدم های افسرده، مايوس و شکست خورده ندارند. به همين دليل شخصيت های درمانده، بدبين و شکست خورده فيلم های «راه انقلابی»، «رودخانه يخ زده»، «ريچل ازدواج می کند»، «شک»، «بنجامين باتن»، «کشتی گير» و حتی «ميلک»(داستان هاروی ميلک سياستمدار همجنس گرای آمريکايی که برای حقوق هم جنس گراها مبارزه می کرد و سرانجام قربانی خشونت هموفوبيک شد) نمی توانند برای آنها جذاب باشند، چرا که اميدی را بر نمی انگيزند.
به نظر می رسد در شرايط امروز جهان، مردم بيش از گذشته از سينما انتظار دارند که به آنها خوش بينی، اميد و روياهای شيرين بفروشد. کارخانه روياسازی هاليوود، محصولات خود را بر اساس تقاضای عمومی و بازار، توليد و عرضه می کند. در اين ميان فيلمساز هوشمندی مثل دنی بويل با درک به موقع شرايط اقتصادی جهان و شناخت روحيه عمومی، با فيلم ميليونر زاغه نشين به اين ميل عمومی پاسخ می دهد و تحسين می شود. شايد نسخه ترکيبی موفق دنی بويل از رئاليسم انگليسی، رويا پردازی هاليوودی و رمانتی سيسم باليوودی، بعد از اين به ايجاد ژانر جديد و موفقی در سينمای آمريکا منجر شود.

Posted by parvizj at 8:01 PM | TrackBack