February 23, 2009

نگاهی به فيلم راه انقلابی ساخته سم مندز

ذات تراژيک زندگی زناشويی
 
 
فيلم راه انقلابی ساخته سم مندز اقتباسی است از رمان ريچارد ييتز نويسنده آمريکايی که داستان آن در اواسط دهه پنجاه در حومه شهری ايالت کنه تيکات آمريکا می گذرد و تصويری از اختلال در زندگی آدم های طبقه متوسط حومه شهری و رويای آمريکايی است. رمانی که کورت وونه گات آن را گتسبی بزرگ زمان خود خواند و تنسی ويليامز آن را شاهکار ادبيات مدرن آمريکايی توصيف کرد. رمان ييتز در سال 1961 نوشته شد. در دوره ای که جامعه شيک، اخلاق گرا و به ظاهر مودب و پاستوريزه آمريکايی، ادبياتی از اين نوع را برنمی تافت و حاضر نبود، تصوير خلل ها و فروپاشی و گسست درونی در ارکان نهادهای به ظاهر مستحکم آن مثل خانواده را باور کند.
سم مندز قبلا اين نوع زندگی حومه شهری وشکست رويای آمريکايی را در فيلم « زيبايی آمريکايی» تصوير کرده بود و حالا با اقتباس از رمان ييتز، همين نوع زندگی را در دهه پنجاه آمريکا دنبال می کند. در دورانی که طليعه عصر انقلابی، رهايی بخش و پرهيجان دهه شصت است که بسياری از تابو ها و ارزش های حاکم بر زندگی آمريکايی را به باد پرسش می گيرد.
چگونگی اقتباس مندز از رمان ييتز موضوع اين نوشته نيست. شايد فيلم مندز طرفداران کتاب ييتز را راضی نکند و اين موضوع تازه ای نيست. کمتر پيش آمده که خوانندگان و دوستداران يک رمان از فيلمی که بر اساس آن ساخته شده، رضايت داشته باشند. مهم اين است که مندز به روح رمان ييتز و دلمردگی، پوچی و سردی حاکم بر روابط شخصيت های آن وفادار مانده و توانسته اختلال در زندگی طبقه متوسط شهری در آمريکای دهه پنجاه را به خوبی بازسازی کند.
راه انقلابی داستان شکست ازدواج 7 ساله زن و شوهر جوانی به نام ايپريل و فرانک ويلر است(با بازی کيت وينزلت و لئوناردو دی کاپريو) که با دو فرزندشان در حومه شهری کوچک در ايالت کنه تيکات آمريکا، در منطقه ای زيبا و آرام بخش و در خانه ای بزرگ و ويلايی زندگی می کنند. آنها زوجی اند که زندگی آنها در ظاهر و از بيرون بسيار فريبنده و جذاب و مورد حسادت همسايگان آنهاست.
اما واقعيت آن گونه نيست که ظاهر زندگی آنها می گويد. فرانک از شغل اش ناراضی است و دور از چشم همسر با منشی اداره رابطه دارد و ايپريل که بازيگر تئاتر است پس از تجربه ناموفق بازی اش در يک تئاتر آماتوری، به شدت دچار افسردگی است و احساس پوچی و دلمردگی می کند و از زندگی اش در آن شهر راضی نيست و در سودای مهاجرت به پاريس است. آنها تنها زوج ناراضی آن منطقه نيستند بلکه فقط عمق نارضايتی آنها بيشتر است و شهامت بيان آن را هم دارند. ديگران مثل ميلی و شپ، زن و شوهر همسايه آنها حتی جرات فکر کردن در اين باره را ندارند و سعی دارند وانمود کنند که خيلی خوشبخت اند.
در اين فيلم زوج دی کاپريو و وينزلت، از تصوير سانتيمانتال و رمانتيک و کارت پستالی زوج عاشق تايتانيک فاصله گرفته و به تصوير رئاليستی، خشن، تلخ و نوميد کننده زوج ويلر می رسند که پس از هفت سال زندگی در کنار هم و داشتن دو بچه، انگيزه های کافی برای ادامه زندگی با وضعيت موجود را ندارند و خواهان تغييرآنند.
ايپريل و فرانک در فيلم دائما از تغيير حرف می زنند. از زندگی متفاوت، از فرارشان از پوچی، نا اميدی، ملال و يکنواختی ای که زندگی آنها را در برگرفته و خورنده روح و فرساينده جان آنهاست.
ايپريل در صحنه ای از فيلم به يکی از همسايگانش می گويد: « ما نمی خواهيم زندگيمون همين طوری الکی بگذره. ما دنبال يک زندگی متفاوتيم.»
برای ايپريل ايده آليست، پاريس شهری آرمانی و رويايی است که تمام آرزوهايش در آن تحقق پيدا می کند؛ کار در يک شرکت متعلق به ناتو، ادامه تحصيل فرانک و فکر کردن آزادانه در باره توانايی ها وبرنامه های آينده اش، سعادت و رفاه بيشتر و شايد ادامه کار بازيگری در تئاتر برای ايپريل.
فرانک اما در نقطه مقابل شخصيت ساده و وفادار ايپريل قرار دارد. او همسری خودخواه و بی قيد است و با اينکه از شغل اش ناراضی است اما برخلاف ايپريل، چندان مايل به تغيير وضعيت نيست چون به هر حال سرگرمی های بيرون از خانه خود را دارد. اما زمانی که ايپريل پيشنهاد فروش خانه و رفتن به پاريس را به عنوان هديه روز تولد اومطرح می کند، به نظر او پيشنهاد وسوسه کننده ای می رسد و از آن استقبال می کند.
فکر مهاجرت به پاريس، گرما و هيجانی هرچند موقت به زندگی بی نشاط آنها می بخشد اما با حامله شدن ايپريل و ارتقای شغلی فرانک، ورق برمی گردد و زندگی دوباره به کام آنها زهر می شود. پس از آن است که به تدريج تنش ميان آنها بالا می گيرد و و شکاف های زندگی آنها روز به روز عميق تر می شود و به نقطه بحرانی خود می رسد.
 
حس تراژيک و شومی در فيلم وجود دارد که از همان آغاز و سکانس دعوای اوليه فرانک و ايپريل در جاده خارج از شهر، به تماشاگر منتقل می شود. از همين سکانس می توان فهميد که اين دو تا چه حد از هم متنفرند و عشقی در بين شان نيست بلکه عوامل ديگری آنها را به هم پيوند داده و به ادامه زندگی در زير يک سقف وادار کرده است.
لحن فيلم با اينکه تلخ و غمگين است اما به هيچ وجه سوزناک و سانتيمانتال نيست و سردی روشنفکرانه خود را تا آخر حفظ می کند.
آنها در ميانه دعواست که احساسات واقعی خود را برملا می کنند و پرده از روی حقايق زندگی شان برمی دارند. حقايقی که بيننده بخشی از آن را در صحنه های قبل ديده است اما شنيدن آن از زبان ايپريل، فرانک را به وحشت می اندازد. او نمی تواند باور کند که ايپريل ديگر او را دوست ندارد و از او متنفر است و عاجزانه می گويد:
«اگر از من متنفری چرا با من در اين خانه زندگی می کنی؟ چرا با من ازدواج کردی؟ چرا بچه مرا توی شکمت حمل می کنی؟»
 
وقتی در سکانس دعوای نهايی آنها، فرانک به داشتن رابطه جنسی با منشی اداره اعتراف می کند، ديگر برای ايپريل هيچ اهميتی ندارد. چون فرانک ديگر برای او مرده و زندگی مشترک و عاشقانه آنها به ته خط خود رسيده است، ضمن آنکه ايپريل، خود نيز بعد از منصرف شدن فرانک از رفتن به پاريس و شکست روياهايش، خود را از قيد و بند زندگی زناشويی رها کرده و آزادانه تسليم شپ، مرد همسايه کرده است.
يکی از شخصيت های فرعی و غافلگيرکننده فيلم، جان پسر ديوانه خانم و آقای گيوينگز همسايه آنهاست( خانم گيوينگز کسی است که اين خانه را به فرانک و ايپريل فروخته است).
جان دو بار به ديدار آنها می آيد. يک بار زمانی که آنها تصميم گرفته اند به پاريس بروند و بار ديگر زمانی که فرانک از اين تصميم منصرف شده است و بحران زندگی آنها به اوج خود رسيده است.
بار اول جان از تصميم انقلابی آنها برای رفتن و دل کندن از آن محيط کسالت آور، به وجد می آيد. به نظر او فرانک و ايپريل تنها انقلابیون ساکن در خيابان انقلابی اند. وقتی فرانک به او می گويد که برای فرار از پوچی و نا اميدی می خواهند به پاريس بروند، می گويد: « خيلی از مردم توی پوچی زندگی می کنند ولی خيلی شجاعت می خواهد که از نا اميدی حرف بزنی.»
جان گيوينگز با بازی درخشان مايکل شانن، ديوانه ای حقيقت گوست و جنون او ويرانگر است. او آينه ای در برابر فرانک و ايپريل است و حقايقی را بر زبان می راند که آنها از بيان آن عاجزند. او حرف های دل ايپريل را می زند و صورت هيجانی، برافروخته و طغيان گر اين زن خاموش، خانه دار و آرزومند است و دست روی تمام نقطه ضعف های شخصيتی او و همسرش می گذارد.
 زمانی که در ملاقات دوم پی می برد آنها ديگر قصد رفتن به پاريس را ندارند و تصميم گرفته اند آنجا بمانند، فرياد برمی آورد و آنها را به باد سرزنش می گيرد. حرفی که او موقع رفتن از خانه به ايپريل می زند بسيار تکان دهنده است:
« می دانی از چی خوشحالم. خوشحالم که اون بچه توی شکمت نيستم.»
جان گيوينگز در واقع صدای برجسته و خودآگاه راوی(نويسنده و فيلمساز) است که با لحن هشدار دهنده اش فرانک و ايپريل را نسبت به موقعيتی که در آن گرفتار آمده اند، آگاه می کند. تو گويی که تنها ديوانگان می توانند در اين جهان سرکوب شده و خفقان زده، از حقيقت سخن بگويند.
راه انقلابی بيانيه ای عليه زندگی زناشويی است. اينکه تا چه حد فرديت آدم ها و استقلال آنها فدای تعهد و وابستگی شان به يکديگر و حفظ خانواده به هر قيمت می شود. سوزان سونتاگ در کتاب تولدی ديگر که يادداشت های روزمره اوست که پس از مرگش، پسرش آنها را منتشر کرده، در انتقاد از ايده ازدواج می نويسد:
«هر کس ازدواج را اختراع کرده، يک شکنجه گر خلاق بوده. ازدواج نهادی است متعهد به بطالت احساسات. نکته اصلی ازدواج، تکرار است و والاترين هدفش، ايجاد وابستگی های نيرومند متقابل. دعواها سرانجام به جايی می رسند که ديگر بی فايده می شوند-تا وقتی که يک نفر آماده باشد که کاری بکند و اين پايان ازدواج است.»
ادوارد آلبی نيز در چه کسی از ويرجينيا وولف می ترسد، تصويری هولناک از يک زندگی زناشويی ترسيم کرده بود و از آن هولناک تر و تکان دهنده تر، اينگمار برگمن در شش صحنه از يک ازدواج.
حال سم مندز در راه انقلابی نشان می دهد که خواسته های فردی آدم ها، چگونه قربانی تعهداتشان به خانواده و زندگی زناشويی می شود. اينکه ازدواج در ذات خود امری تراژيک است و نمی تواند الزاما خوشبختی واقعی آدم ها را تامين کند. اينکه چگونه نارضايتی های کوچک و پيش پا افتاده و روزمره می تواند روز به روز جدی تر شده، شکاف ها را عميق تر کرده و به بحران دامن زده و هر دو نفر را به سمت فاجعه براند. 
تمايلات فردی ايپريل در اين فيلم سرکوب می شود و روياهايش به شکست می انجامد و همين باعث می شود دست به عملی خطرناک بزند که در واقع نوعی خودکشی است.
در نمايی تکان دهنده از فيلم، ايپريل را از پشت می بينيم که بعد از عمل کورتاژ کنار پنجره ايستاده و به منظره زيبای روبرو نگاه می کند. ظاهرا همه چيز متعادل و آرام است و کمپوزيسيونی که راجر ديکينز فيلمبردار مندز بسته، نيز اين تعادل و آرامش فريبنده و کاذب را القا می کند اما ناگهان دوربين آرام عقب می کشد و با نشان دادن لکه خون روی دامن ايپريل و جنين مرده ای که کف اتاق افتاده، اين تعادل تصويری برهم می خورد.
کيت وينزلت در نقش ايپريل در اين فيلم عالی ظاهر می شود. با اعتماد به نفسی شگفت انگيز نسبت به نقش و با مهارتی کم نظير در کنترل احساسات درونی اش مثل خشم و نفرت. بازی درخشان او باعث ايجاد همذات پنداری بيننده با شخصيت او می شود. او همانقدر تروماتيک، افسرده، تنها و غمگين است که اينگريد برگمن در استرومبولی. اگرچه کنه تيکات سرسبز و زيبا هيچ شباهتی به استرومبولی خشک و دلگير ندارد.
بازی درونی و زير پوستی وينزلت در مقابل بازی بيرونی و تا حدی اغراق آميز لئوناردو دی کاپريو قرار دارد
دی کاپريو عليرغم تلاشی که می کند، صورت کودکانه اش مانع از آن می شود که او را در نقش يک شوهر و پدر بالغ باور کنيم. با اين حال بازی او خصوصا در صحنه بعد از سکانس دعوای نهايی فيلم زمانی که با رفتار آرام و غير طبيعی ايپريل مواجه می شود، بسيار ديدنی است. او که انتظار چنين رفتاری را از ايپريل بعد از آن درگيری سخت نداشته است، غافلگير می شود و با بهت و حيرت کودکانه ای به او نگاه می کند و نمی داند به دعوت او برای خوردن صبحانه چه جواب دهد.
سم مندز با کارگردانی هوشمندانه خود و تنظيم ريتم فيلم بر اساس ضربان زندگی خانواده ويلر و بالا و پايين رفتن تنش های موجود بين آنها، راه انقلابی را به يکی از بهترين فيلم های سال تبديل کرده است.
 
Posted by parvizj at February 23, 2009 5:58 AM | TrackBack
Comments

سلام
من بخاطر صحنه آخر داستان هنوز بعد دو هفته درگیرم و دلم میخواد بشنوم که کیت نمرده است آیااینطوری بوده؟
...............
دوست عزيز
همه صحنه های بعد از بيمارستان نشان گر از بين رفتن کيت است..
پرويز

Posted by: محمئ at June 2, 2009 10:35 AM

سلام دوست گرامی
نقدهای جالبی نوشته اید که نشان دانش و علاقه شما به سینما است. من نیز در کانادا سینما می خوانم و علاقه زیادی به سینمای مستند دارم. در بخش دیگری از سایت به دو فیلم مستند اشاره کردید: فیلمی درباره کودتای 28 مرداد و فیلمی درباره مرحوم محمد مهرداد. می خواستم بدانم که آیا بالاخره موفق به تکمیل این دو فیلم شدید؟

با سپاس و آرزوی موفقیت

Posted by: Saeid at April 25, 2009 10:09 PM

سلام
من هميشه نقد هاي شما را مي خوانم. و تشکر از اين که می نویسید.
..................

صحرای عزيز
شعرهايت واقعا زيباست. اين تکه از شعر سالن سينما را خيلی دوست دارم:

گیسوان دخترک همسایه گره میخورد
در بکارت ملموس ذهنش
رنگ میگیرد نگاهش
خلق میشود در گستردگی اندوهش

فيلم هايت نيز بايد ديدنی باشند
پرويز.

Posted by: صحرا کریمی at February 26, 2009 3:07 PM
Post a comment









Remember personal info?