February 12, 2009

اندوه يک پهلوان پوشالی

 نگاهی به فيلم کشتی گير ساخته دارن آرونوفسکی
 
 
 
ژان لوک گدار هميشه می گفت که برای ساختن يک فيلم خوب تنها به يک اسلحه و يک دختر نياز دارد اما دارن آرونوفسکی در فيلم کشتی گير نشان می دهد که برای ساختن يک فيلم خوب و ماندگار تنها به يک شخصيت قدرتمند و يک بازيگر خوب که نقش آن شخصيت را خوب بازی کند، نياز هست.
کشتی گير، فيلمی شخصيت محور است. شخصيت محوری آن کشتی گير قديمی و باسابقه ای از دهه هشتاد است که حال روزهای پيری، تنهايی و بيماری اش را می گذراند اما با همه اين ها نمی خواهد خود را از رينگ کنار بکشد.
فيلم های شخصيت محور، تمام قدرت و انرژی خود را از شخصيت محوری و بازی بازيگری که اين نقش را اجرا می کند، می گيرند و در اينجا ميکی رورک بازيگر باسابقه هاليوود با قدرت و مهارت شگفت انگيزی اين نقش را بازی می کند. نقشی که جايزه گلدن گلوب را به خاطر آن به دست آورد و جايزه اسکار را نيز به حق انتظار می کشد.
ميکی رورک موفق شده شخصيت زخم خورده و ويران شده يک پهلوان قديمی را به خوبی بازآفرينی کرده و تضاد بين ظاهر قدرتمند و درون متلاشی او را نشان دهد.
از سوی ديگر شباهت بين زندگی واقعی ميکی رورک 53 ساله و نقشی که در اين فيلم ايفا می کند، خود موضوع جالبی است. او نيز بازيگر توانايی بود که مدت ها از صحنه سينما دور بود. استعدادی تلف شده و به هرز رفته که حالا با اين فيلم آمده که دوباره به تماشاگران سينما يادآوری کند که هنوز نمرده و زنده است و توانايی اجرای نقش های دشوار و سنگينی مثل نقش رندی رابينسون در اين فيلم را دارد. رندی هم همه سعی اش را می کند تا به ما ثابت کند که هنوز می تواند کشتی بگيرد و تنها با کشتی گرفتن است که می تواند خود را از تنهايی، پوچی، دلمردگی و اندوهی که او را دربرگرفته و در جان او می خلد، نجات دهد. اگرچه او ديگر توان گذشته را ندارد و به مدد قرص و مواد انرژی زا سرپاست.
رندی آدمی است که خانواده، سلامتی و زندگی اش را فدای رينگ کشتی کرده. شخصيت او در طول فيلم به تدريج برای تماشاگر افشا می شود. نمای آغازين فيلم که تصاويری از عکس ها و بريده روزنامه ها و مجلات است، رندی را به عنوان کشتی گيری قهرمان به ما معرفی می کند. بعد از يک کشتی سخت و پرفشار، رندی دچار حمله قلبی شده و راهی بيمارستان می شود و به دنبال عمل جراحی قلب، پزشک معالجش او را از کشتی گرفتن منع می کند و می گويد که اين بار با خطر مرگ مواجه است. از اين جا به بعد است که درام تلخ و غم انگيز زندگی رندی شکل می گيرد. آدم تنهايی که هيچ کس را ندارد تا بعد از عمل سخت قلب از او مراقبت کند. تنها کسيدی(پم)، زن  استريپری که در يک کلوپ، استريپ تيز می کند، همدم لحظه های تنهايی اوست. شباهت زيادی بين شخصيت کسيدی(با بازی بسيار خوب مريسا تومی) و رندی وجود دارد. کسيدی نيز همانند رندی پيرتر و شکسته تر از آن است که بتواند در چنان  محيطی کار کند. با اين حال رندی از او انتظار همدلی بيشتری دارد و مايل است رابطه اش را با او نزديک تر کند در حالی که کسيدی دلبستگی عاطفی چندانی به او ندارد و به او پيشنهاد می کند که بهتر است به سراغ خانواده اش برود.
در اينجا می فهميم که رندی چندان تنها نيست و دختری دارد که مدت هاست او را ترک کرده و با دختر همجنس گرای ديگری زندگی می کند.
با ورود استفانی دختر رندی به داستان، فيلم اندکی جنبه ملودراماتيک پيدا می کند. رندی برای برقراری رابطه و اثبات مهر پدری به سراغ دخترش می رود اما ديگر خيلی دير است و امکان ترميم گذشته وجود ندارد. استفانی به قدری از او بيزار است که او را با توهين و تحقير از خود می راند.
رندی آدمی است که تنها در سالن کشتی و بر روی رينگ احساس زنده بودن می کند. در فضای کاملا مردانه و پر از خون و خشونت سالن کشتی، او از فريادها و هياهوی تماشاگران سرمست می شود و غم های زندگی را فراموش می کند. بيرون از سالن کشتی، او انگيزه ای برای زندگی ندارد. دخترش با او بيگانه است و زنی که دوستش می دارد حاضر نيست کارش را در کلوپ استريپ تيز رها کرده و با او زندگی کند.
وقتی که از سر ناچاری در بخش مواد گوشتی يک سوپرمارکت به کار مشغول می شود، از شغل خود احساس انزجار می کند. صحنه نخستين روز ورود او به محل کارش در سوپرمارکت، بسيار زيبا پرداخت شده. دوربين همانند لحظه ورود او از رخت کن به رينگ کشتی، از پشت سر او را دنبال کرده و با مکث او پشت در، توقف کرده و بعد با او وارد فروشگاه می شود. در اينجا آرونوفسکی با افزودن صدای تشويق تماشاگران بر روی اين صحنه، نه تنها احساس درونی واقعی رندی را منتقل می کند بلکه عملا بيگانگی و تضاد او را با محيط جديد به خوبی نشان می دهد.
در صحنه ديگری از فيلم او را می بينيم که به ياد روزهای روی رينگ، در سوپرمارکت جست و خيز کرده و رجز می خواند و باعث تعجب مشتريان فروشگاه می شود. روزی هم که يکی از مشتريان سوپرمارکت او را می شناسد، ابتدا انکار می کند اما با سماجت مشتری، صبرش لبريز شده، دستش را زير ماشين کالباس بری می گذارد و طغيان می کند و فروشگاه را به هم می ريزد. در اين صحنه او نشان می دهد که اگرچه در زندگی به بن بست رسيده اما حاضر نيست سازش کند و تحقير شود. او با عشق به رينگ کشتی زنده است و رينگ تنها جايی است که به او آرامش می بخشد حتی اگر باعث کشتن او شود، به همين دليل تصميم می گيرد دوباره به آنجا برگردد.
از سوی ديگر شخصيت پردازی رندی و کسيدی و تاکيد آرونوفسکی بر زخم های بدن رندی و خونی که از سر و صورت او می ريزد(صحنه های تيغ زدن پيشانی، منگنه کردن گوشت بدن و فروکردن سيم خاردار و چنگال در تن رندی بسيار دلخراش اند)، راه را بر تاويل انجيلی از فيلم آرونوفسکی باز می گذارد. رندی همچون مسيحی است که قصد نجات مريم مجدليه(کسيدی) را دارد(به ياد بياوريد صحنه برخورد تند رندی را با مشتريان وقيح کسيدی) و کسيدی، فاحشه ای مقدس است که می تواند نگران زخم های پيکر رندی و قلب پاره شده او باشد. رندی قبل از رفتن به رينگ بر خود صليب می کشد و در آخرين حرکت نمايشی، با دستانی باز همچون مسيح مصلوب از بالای رينگ بر سر حريف شيرجه می رود.
 
کشتی گير پر از لحظه های دلمردگی، پوچی و تنهايی است. يکی از اين صحنه ها، صحنه ای است که رندی بعد از عمل جراحی قلب برای فرار از بيکاری و کسب درآمد، به فروش نوارهای ويدئويی کشتی هايش می پردازد. سالن بزرگ و خلوت و بدون مشتری با کشتی گيران پير و باز نشسته ای که در انتظار مشتری خميازه می کشند، يکی از درخشان ترين صحنه هايی است که احساس هولناک پيری، انزوا و در حاشيه قرار گرفتن يک قهرمان موفق را منتقل می کند.
کشتی گير در زمستان فيلمبرداری شده و سرمای محيط و درختان خشکيده و بی برگ و بار، بر سردی رابطه آدم های فيلم، تنهايی رندی و اندوهی که در فضای فيلم جاری است، می افزايد. شيوه فيلمبرداری فيلم نيز بسيار هوشمندانه است. در تمام صحنه های سالن کشتی، بار استريپ تيز و سوپرمارکت، آرونوفسکی بدون ملاحظه کاری از دوربين روی دست به شيوه فيلم های مستند استفاده می کند. پويايی و تحرک دوربين روی دست با تحرک اين صحنه ها و کنش جاری در آنها مرتبط است. دوربينی که رندی را در مرکز قاب قرار داده و همه جا او را دنبال می کند. دوربين روی دست آرونوفسکی، بيننده را به رندی نزديک تر کرده و به او اين امکان را می دهد تا درد و اندوه او را عميق تر حس کند. اما در صحنه های ديگر از جمله بيمارستان يا صحنه ديدار رندی و دخترش در کنار دريا، کمپوزيسيون ها ثابت اند و ايستايی نماها بر ايستايی و سکون رابطه بين رندی و اطرافيان او تاکيد دارد.
صحنه کنار دريا با اينکه اندکی سانتيمانتال از کار درآمده اما صحنه بسيار مهمی است.  در اين صحنه است که رندی به اشتباهاتی که در زندگی اش مرتکب شده اعتراف می کند. او علت نفرت و بيزاری دخترش  را از خود درک می کند و می گويد که تنهايی حق اوست چرا که دخترش را در سن کودکی رها کرده و هرگز پدر خوبی برايش نبوده است. بازی ميکی رورک با چشم های پر از اشک در اين صحنه بسيار گيرا و تاثيرگذار است.
 
توهين به ايران
 
اما صحنه ای در فيلمکشتی گير هست که هيچ ربطی به آنچه تا کنون گفته شد ندارد. صحنه ای که خشم مقامات ايران را از اين فيلم و آرونوفسکی برانگيخته و آن را توهين آشکار به ملت ايران اعلام کرده و حضور آن را در اسکار امسال توطئه ای عليه ايران دانسته اند که از سوی هاليوود طراحی شده است.
اين صحنه مربوط به سکانس نهايی و در واقع دراماتيک ترين سکانس فيلم است. رندی پس از شکست در برقراری رابطه با اطرافيان و به ويرانی رسيدن، برای غلبه بر حس پوچی و اندوهش، عليرغم توصيه پزشکان، تصميم می گيرد دوباره کشتی بگيرد و به مصاف حريف قديمی اش « آيت الله» می رود.
حريف او مردی سياه پوست است که مايويی را که شکل پرچم ايران است، بر تن دارد و پرچم ايران را نيز در هوا تکان می دهد و عربده می کشد. او با ميله پرچم بر سر رندی می کوبد اما رندی از جا بلند شده و ميله پرچم را می شکند و آن را به ميان جمعيت پرت می کند. با اينکه هيچ شعار سياسی ای در کار نيست اما استفاده آرونوفسکی از پرچم ايران در اين صحنه بسيار سوال برانگيز است. پرچمی که متعلق به کشوری است که رابطه خصمانه ای با آمريکا دارد. با اين کار آرونوفسکی حتی اگر چنين قصدی نداشته باشد، به جدال دو حريف بر روی رينگ، مفهومی سياسی داده و ارزش هنری اثر آرام و تامل برانگيز خود را که بر ازخودبيگانگی انسان در جوامع امروز غرب و فروپاشی نهاد خانواده در اين جوامع تاکيد دارد، زير سوال برده است.
 
Posted by parvizj at February 12, 2009 5:40 PM | TrackBack