February 20, 2009

پرده آخر

 
به ياد مهری مهرنيا
 
چند سال قبل فيلمنامه ای نوشتم در باره جنگ بر اساس قصه کوتاهی از هوشنگ مرزی که شخصيت های آن يک پيرزن و پيرمرد جنوبی بودند که بعد از هجوم عراقی ها به مرزهای ايران و فرار مردم از روستاهای مرزی، حاضر نشدند آن منطقه و روستای خود را ترک کنند و ترجيح دادند همان جا بمانند و بميرند. مدت ها برای ساختن آن دويدم و به هر در زدم اما بی فايده بود و کسی حاضر نشد پولی برای ساختن آن به من بپردازد. شورای فيلمنامه نويسی برخی نهادهای انقلابی نيز که از فيلمنامه های جنگی حمايت می کردند آن را به دليل داشتن «درونمايه ضد جنگ» رد کردند.
اين ها را نوشتم تا اين را بگويم که ديروز با شنيدن خبر درگذشت مهری مهرنيا بازيگر برجسته سينما و تئاتر ايران، ناگهان ياد اين فيلمنامه افتادم که دلم می خواست مهرنيا نقش آن پيرزن را برايم بازی کند چرا که خصوصيات فيزيکی اش بيش ازهر بازيگر ديگری به او نزديک بود.
آن فيلم در عمل ساخته نشد و مهری مهرنيا نيز از دنيا رفت امامن آن فيلم را در ذهن خود ساختم و هر بار مهرنيا را در آن نقش تماشا کردم.  ای ميلی هم به آقای گلستان زدم و مرگ مهرنيا را که از بازيگران فيلم خشت و آينه او بود به او تسليت گفتم و برايش آرزوی طول عمر کردم. اين مطلب راهم  به ياد مهرنيا و درست چند لحظه پس از شنيدن خبر درگذشت او برای سايت زمانه نوشتم که اينجا دوباره منتشر می کنم:
 
مهری مهرنيا بازيگر پيش کسوت سينما و تئاتر ايران امروز در سن 82 سالگی در بيمارستانی در تهران درگذشت. او نيز همانند گلوريا سوانسن در سانست بلوار، بازيگری فراموش شده بود و آخر عمر خود را ازيادرفته و تنها در خانه سالمندان گذراند و سرانجام در عزلت درگذشت. قياس ميان شخصيت گلوريا سوانسن در سانست بلوار و مهری مهرنيا، با اينکه قياسی مع الفارق است اما چندان بی ربط نيست.
گلوريا سوانسن در سانست بلوار، زنی است که روزگاری ستاره هاليوود بود و کيا و بيايی داشت اما حالا در سن پيری در اوج درماندگی و ياس است چرا که نمی خواهد فراموش شود، نمی خواهد تصويرش از روی پرده بزرگ نقره ای محو شود و دنيای سينما او را از ياد ببرد. او ستاره ای است که نمی خواهد زوال وغروبش را باور کند اما دنيای سينما و هنر بی رحم تر از اين حرف هاست و او را از ياد برده است.
 
مهرنيا هرگز نه به مفهوم هاليوودی و نه به مفهوم فيلم فارسی آن يک ستاره نبود، نه زيبا بود ونه جذاب و نه سکسی اما بازيگر برجسته ای بود و قابليت های بسياری برای نقش آفرينی داشت. برای برجسته بودن لازم نيست که حتما ستاره باشی. انجليکا هيوستون، جودی دنچ، تيلدا سوئنيتن، اما تامپسن هيچ کدام نه تنها زيبايی خيره کننده ای ندارند بلکه برخی از آنها حتی زشت به نظر می رسند اما اين سبک و قدرت بازيگری شان است که آنها را برجسته و متمايز ساخته است.
مهرنيا نيز با آن بدن تکيده، صورت لاغر و استخوانی و بينی عقابی اش، فاصله زيادی با شمايل يک ستاره زيبای سينما داشت. برای همين هيچگاه تصوير او بر روی جلد نشريات سينمايی چاپ نشد يا بر بيل بورد خيابانهای تهران نقش نبست. اما او توانست با مهارت قابل توجهی نقش زنان رنج کشيده و دردمند ايرانی را بازی کند و نام خود را در تاريخ سينمای ايران جاودان سازد.
مهرنيا یکی از نخستين بازيگران زن جدی سينمای ايران بود که خود را از فضای آلوده و چرکين سينمای فارسی در دهه های چهل و پنجاه دور نگهداشت و عموما جز در نقش های جدی و سنگين(قصد ارزش گذاری درميان نيست)، نقش ديگری بازی نکرد.
مهرنيا با اکبر مشکين و ثريا قاسمی در آرامش در حضور ديگران
مهرنیا مازندرانی بود. در سال ۱۳۰۶ در آلاشت سوادکوه به دنیا آمد و در سال ۱۳۲۶در دورانی که به فعاليت زنان در عرصه هنر با ترديد نگاه می شد، فعاليت هنری اش را در جامعه باربد با آموختن آواز شروع کرد و آنگاه به بازيگری در تئاتر پرداخت. مهرنيا در سال 1339 با فيلم «بچه ننه» ساخته امين امينی وارد سينما شد. برخی از فيلم هايی که بازی کرده، از مطرح ترين آثار سينمای گذشته و امروز ايران اند:
«خشت و آینه»، «آرامش در حضور دیگران»، «شازده احتجاب»، « سايه های بلند باد»، «هیولای درون»، «جهیزیه برای رباب»، « حريم مهرورزی»، «خارج از محدوده»، «تنوره دیو»، و «روسری آبی».
 
مهرنيا در فيلم های زيادی بازی کرد اما تنها يک بار موفق شد سيمرغ بلورين جشنواره فيلم فجر را به عنوان بهترين بازيگر نقش دوم براي بازي در فيلم «تنوره ديو»  ساخته کيانوش عياری، دريافت کند.
نمايش"دنياي زن ها" به کارگرداني حسين سحرخيز آخرين اجرای مهرنيا بر صحنه تئاتر ايران بود. قصه زني به نام منظر که در تمام دوران جواني اشبه همه مردانی که وارد زندگی اش می شدند، نه گفته و حال تنها در زيرزميني، روزگار پيری اش را سپری می کند.
آخرین فيلم سینمایی او نيز، ایفای نقش کوتاهی در فیلم «همیشه پای یک زن در میان است» کمال تبریزی بود.
مهرنیا سال های آخر عمرش را در خانه سالمندان دور از هياهو و جنجال دنيای سينما زندگی کرد و همه لحظات عمرش را در انتظار آن بود که کسی از دربيايد و حالش را بپرسد و يادی از او بکند. در گفتگو با خبرنگاری با لحن شکوه آميزی گفت: «هيچ‌کس سراغمون نمي‌ياد و نمي‌پرسند زنده‌ايم يا مرده‌.»
در اين گفتگو او با حسرت از خانه اش حرف زد که بستگانش برای مداوای او فروختند و زبان به گله از همکارانی گشود که او را به فراموشی سپردند:
« تا سر پايي و مي‌تواني کاري انجام بدهي، همه مريدت هستند و همه تو را مي‌خواهند، اما وقتي از دست و پا افتادي، ديگر هيچ‌کس نگاهت هم نمي‌کند.»
 
 احساس از ياد رفتن و فراموش شدن چنان او را عذاب می داد که در مراسم بزرگداشتی که خانه سينما برای او گرفته بود با لحن تندی از ناصر تقوايی، فيلمسازی که از او در فيلم «آرامش در حضور ديگران» بازی گرفت، شکايت کرد و گفت:
« ان شاءالله تو هم به پیری و این روز بیافتی. من به خاطر فیلم تو رفتم ته دره و این گونه شدم».
 مهرنيا آخر عمرش را در خانه سالمندان تهران به اميد روزی نشست که دوباره کسی به سراغش بيايد و او را برای بازی در فيلمی يا اجرای تئاتری به صحنه فر ا خواند. اما اين فقط مرگ بود که يادی از مهرنيا کرد و به سراغش رفت و از او خواست تا پرده آخر زندگيش را بازی کند.
يادش گرامی باد.
Posted by parvizj at February 20, 2009 2:32 AM | TrackBack
Comments

سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان بریتانیا» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی بریتانیا» را ارائه کرده است.

از پرشین بلاگرز و «خبرخوان بریتانیا» که شما نیز در آن حضور دارید بازدید فرمائید.

http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/england-p.html
...................

ممنون که خبر دادی
پرويز

Posted by: کورش اسلام زاده at February 20, 2009 11:55 PM

سلام آقای جاهد، میخواستم خواهش کنم اگر امکانش هست، تنظیمات وبلاگتونو برای گوگل ریدر عوض کنید که کل متنو بشه تو گوگل ریدر بخونیم، چون وبلاگتون فیلتره و سخته سرزدن بهش
با تشکر
...................
من واقعا نمی دونستم وب لاگم در ايران فيلتره. شما اولين نفری هستيد که اين را می گوييد. آخر چرا بايد اين وب لاگ فيلتر بشه؟ مگه من چی می نويسم ؟
در مورد تغيير تنظيمات وب لاگ هم چشم. حتما اين کار را می کنم.
پرويز جاهد

Posted by: roya at February 20, 2009 12:06 PM

چه آسان می‌رویم از یاد!
باور کنید آدم‌هایی پر از فراموشی هستیم. متن شما ممکن است تا اعماق روح‌مان را بلرزاند و حس‌مان را جریحه‌دار کند ولی همین که از متن بگذریم فراموش می‌کنیم این شهر پر از هنرمندانی است که بسیاری برای ایستادن کنارشان در یک عکس، داشتن یک امضای آن‌ها سر و دست می‌شکستند اما این روزها راهی فراموش‌خانه شده‌‌اند.
آقای جاهد در کنار تمام کارهای پرارزش‌تان در «رادیو زمانه»، یک خواهش از شما دارم. کاش با توجه به امکانات، هر هفته مصاحبه‌ی جدیدی با یکی از این هنرمندانی که غبار زمان چهره‌شان را از ما دور کرده داشته باشید. به گمانم هیچ‌کس بهتر از شما از پس این مهم برنمی‌آید.
...............

شيمای عزيز
حرفت کاملا درست است. همه چيز در هياهو و جنجال برباد می رود.
به پيشنهادت فکر می کنم اگرچه گفتگوی تلفنی و از راه دور را دوست ندارم و زمانی هم که به ايران می آيم آنقدر فرصت کوتاه است که به اين کارهای مهم نمی رسد. ولی اگر فرصتی پيش آيد از دست نمی دهم.
به اميد ديدار
پرويز

Posted by: شیما زارعی at February 20, 2009 11:24 AM

سلام
روحش شاد یادش گرامی

Posted by: جهانگرد at February 20, 2009 8:34 AM
Post a comment









Remember personal info?