و شب شط جليلی بود...
تهران. دی ماه 1387(زمان حال)
آيت الله جمی امام جمعه آبادان و اسطوره مقاومت درگذشت(اخبار روزنامه ها).
آبادان. روستای ملاکه. مهرماه 1360(فلاش بک)
مدتی است که ازجبهه ميمک ما را به آبادان آورده اند. شهری که مدت هاست در محاصره عراقی هاست و از بس با توپ و موشک به آن شليک کرده اند، ديگر هيچ خانه سالمی در آن نمانده. گردان ما در ميان نخل های اطراف بهمنشير مستقر شده. برای اولين بار در زندگی ام جذر و مد آب شط را از نزديک می بينم. شب ها ما را قطار می کنند و به ايستگاه هفت می برند که خط مقدم جبهه است و بايد زير رگبار بی وقفه مسلسل های عراقی ها با بيلچه هايمان زمين سفت و تف زده را بکنيم و کانال درست کنيم تا شب حمله بتوانيم بخشی از فاصله بين دو خاکريز را در تونل و با تلفات کمتر طی کنيم.
با جمال مرعشی و سيامک يزدان نژاد در چادر نشسته ايم و هر يک به کاری مشغوليم. سيامک دارد آخرين فصل های رمان جن زدگان را می خواند و جمال هم دارد اسلحه اش را تميز می کند. من هم دارم برای خانواده ام نامه می نويسم. وصيت نامه يک سرباز که جز مقداری کتاب و نوار چيزی ندارد که به ديگران ببخشد.
تحرک وسيعی در ميان نخل ها ديده می شود. تعداد زيادی از بسيجی های آبادان و خرمشهر را با کاميون آورده اند و بين گردان ها تقسيم کرده اند. اولين بار است که ارتش و بسيج می خواهند عمليات مشترکی را عليه عراقی ها انجام دهند اگرچه رهبری عمليات دست ارتشی هاست اما حضور بچه های بسيجی به سربازان روحيه می دهد.
بيشتر سربازها از ترس روحيه شان را باخته اند. تقريبا هيچ کس اميدی ندارد که از اين حمله جان سالم به در ببرد. می گويند که چند نفر برای فرار از حمله، پايشان را با تير زده اند و ناکار کرده اند. اما به چهره بسيجی ها که نگاه می کنم چندان خبری از ترس نيست. با هم شوخی می کنند و سر به سر هم می گذارند. انگار نه انگار که تا چند ساعت ديگر بايد به دل آتش و خون بزنند. همه ما را در محوطه بازی در وسط نخلستان جمع می کنند. هوا رو به تاريکی می رود و ساعات حمله نزديک شده است. آخوندی را آورده اند که برای ما سخنرانی کند و دعای کميل بخواند. نامش حجت الاسلام جمی است و می گويند امام جمعه آبادان است و مرد شجاعی است و از اول جنگ تا حالا شهر را ترک نکرده و با سخنرانی ها و موعظه هايش روحيه مقاومت را در ميان نيروهای ايرانی تقويت کرده و در اين کار توانايی فوق العاده ای دارد.
حجت الاسلام جمی دهان کجی دارد. انگار سکته ناقص کرده باشد اما صدایش گيراست. لحن اش حماسی است و با شور و حرارت حرف می زند. حرف هايش با آخوندهای ديگر فرق دارد. يک نوع وطن پرستی حماسی در حرف هايش است که به دل می نشيند. شايد چون با سربازها و ارتشی ها طرف شده اين طور حرف می زند. نمی دانم اما هر چه هست، هيبت مرگ را در دل من می شکند. احساس می کنم ديگر ترسی از مرگ ندارم و می توانم با قدرت به سمت خاکريز دشمن حمله کنم. احساس می کنم گلوله های دشمن در من کارگر نيست. اين حس را در چشم های جمال هم می خوانم اما سيامک بدجوری خود را باخته است. به نظرم حرف های جمی هيچ اثری بر او ندارد. شايد اصلا به حرف های او گوش نمی دهد. آخرهميشه گفته که به آخوندها و حرف هايشان اعتقادی ندارد. حالا هم با بی اعتقادی مطلق گوشه ای کز کرده و به نيمه شب فکر می کند که بايد با فرمان حمله زير آتش دشمن از سنگر بيرون آمده و با آرپی جی اش به سمت خاکريز دشمن و تانک های آنها حمله کند.
ديگر هوا تاريک شده. صدای شليک توپ ها از دوردست می آيد. حجت الاسلام جمی دعای کميل اش را شروع کرده و صدای گريه بسيجی ها در دل نخلستان می پيچد. آسمان بالای شط انگار در آتش می سوزد.
Posted by parvizj at January 4, 2009 2:43 AM
| TrackBack