December 6, 2008

عقده بادرماينهوف

ساخته شدن فيلم هايی چون سقوط و زندگی ديگران در سينمای آلمان، نشان دهنده گرايشی آگاهانه در ميان سينماگران آلمانی به بازخوانی تاريخ گذشته، خصوصا دوران سياه و تلخ سيطره فاشيسم بر اين کشور است.
اين نگاه انتقادی به تاريخ و گذشته، تنها به دوران تسلط فاشيسم هيتلری بر اين کشور، محدود نشده و دوران معاصرتر را نيز دربر می گيرد.
عقده  بادرماينهوف(The Baader Meinhof Complex) ساخته اولی ادل(که در فستيوال لندن به نمايش درآمد)،  نام فيلمی است که قصد مطالعه و بررسی جنبش آنارشيستی و تروريستی بادرماينهوف موسوم به جبهه گارد سرخ(RAF) را دارد.
گروه مسلح راديکال و چپ گرايی که در دهه هفتاد، برای پيشبرد اهداف و خواسته های سياسی اش و مبارزه با امپرياليسم آمريکا، مشی مسلحانه و ترور را انتخاب کرد و با عمليات تروريستی اش، موجب رشد ترس و اضطراب و بی اعتمادی همگانی در جامعه آلمان شد.
فيلمساز نشان می دهد که چگونه عده ای جوان معترض و آرمان خواه که مدعی برقراری دمکراسی و عدالت اجتماعی بودند، به گروهی چريکی تبديل شدند و با نظامی گری، عملکرد خشن و رويکرد غير دمکراتيک اشان، نه تنها موجب مرگ بسياری از دانشجویان جوان و افراد تحصيل کرده و آرمان گرای آلمانی شدند بلکه تعداد بی شماری از مردم عادی و بی گناه، در عمليات آنها جان باختند
اين فيلم بر اساس کتاب اشتفان آوست روزنامه نگار و مورخ آلمانی ساخته شده و برند آی شينگر فيلمنامه نويس و تهيه کننده فيلم سقوط و عطر، فيلمنامه آن را نوشته و آن را تهيه کرده است.
فيلم ده سال از تاريخ اين جنبش، از زمان شکل گيری آن در 1967 تا خودکشی دسته جمعی رهبران آن در زندان در پائيز 1977 را دربر می گيرد.
فيلم شروع بسيار خوبی دارد. اولريکه ماينهوف، روزنامه نگار چپ گرا را می بينيم که نامه سرگشاده ای را خطاب به فرح پهلوی در آستانه سفر او و شاه به آلمان تهيه کرده و می خواهد در روزنامه اش منتشر کند. نامه ای که حاوی انتقادهای تند عليه سياست های اقتصادی و اجتماعی حکومت شاه است و بر فقر و گرسنگی مردم ايران تاکيد دارد.
آنگاه تظاهرات دانشجويان مارکسيست و نيروهای مخالف شاه را می بينيم که با ورود شاه و فرح به آلمان، شعارهايی عليه او می دهند اما با درگيری بين آنها و نيروهای هوادار شاه و خانواده سلطنتی، اين تظاهرات به خون کشيده شده و به وسيله پليس سرکوب می شود و يک دانشجوی آلمانی نيز به قتل می رسد.
اين صحنه ها به کمک دوربين روی دست متحرک وبرش های سريع، خيلی واقعی و مستند به نظر می رسند.
به علاوه نوع نگاتيوی که فيلمساز از آن استفاده کرده، و استفاده از تيترهای خبری روزنامه ها حال و هوای مستندی به فيلم بخشيده. تصاوير مربوط به برلين و شهرهای ديگر آلمان در دهه هفتاد خيلی خوب از کار درآمده و همه چيز ار نوع لباس آدم ها گرفته تا مدل اتومبيل ها و رنگ و بافت شهر القا کننده فضای مستندگونه فيلم است.
اولی ادل در قسمت های آغازين فيلم به روانشناسی شخصيت های اصلی جنبش دست زده و سعی کرده ريشه ها و زمينه های روحی و روانی گرايش آنها به خشونت و آنارشی را نشان دهد.
موريتس بلايب تروی بازيگر نقش آندرياس بادر. عکس از پرويز جاهد در فستيوال لندن
عصبيت، خشونت، جنون، کمبود عاطفی و وابستگی شديد آندرياس بادر به گودرون انسلين دوست دخترش، عامل اصلی بيشتر تصميم گيری ها و حرکات خشونت آميز و تروريستی او نشان داده می شود تا روحيه انقلابی و عدالت خواهانه او.
گودرون انسلين نيز دختری حسود، بی بندوبار از نظر جنسی، خشونت طلب و آشفته از نظر روحی نشان داده می شود. شخصيتی خودخواه و کينه توز که آشکارا به اولريکه ماينهوف حسادت می ورزد.
از آن طرف اولريکه ماينهوف را می بينيم که روحيه کاملا محافظه کارانه ای دارد و به شدت به زندگی و دختران خردسالش وابسته است. تحول او از يک ژورناليست موفق و مورد احترام جامعه(عليرغم گرايشات مارکسيستی اش) به يک تروريست، نيز بيشتر از سر جبر و ناگزيری است تا تصميمی آگاهانه و از روی خرد انقلابی. او بيشتر اهل تئوری و نظريه پردازی به نظر می رسد تا اهل جنگ چريکی و مبارزه مسلحانه. برای همين بارها از سوی بادر و دوست دخترش تحقير می شود. آنها نظريه پردازی او را استمنا تئوريک می خوانند.
فيلمساز شخصيت های اصلی جنبش را طوری ترسيم کرده و روايت را به گونه ای پيش برده که کمترين حس همدردی و همذات پنداری را در تماشاگر برمی انگيزد.
شايد اولريکه ماينهوف، به واسطه پس زمينه حرفه ای معتبر، شخصيت محجوب و آرام و جذاب مادرانه اش، تنها شخصيتی باشد که تماشاگر با او همذات پنداری نشان می دهد. زنی که عليرغم شهرت و افسون اسمش، شخصيتی متزلزل، تا حدی ترسو و زير سايه قدرتمند آندرياس بادر و دوست دختر ش نشان داده می شود. او تنها کسی است که وقتی به وسيله پليس دستگير می شود، به شدت می گريد.
مارتينا گدک در نقش اولريک ماينهوف
بازی مارتينا گدک(که او را مريل استريپ سينمای آلمان می خوانند) در نقش اولريک ماينهوف بسيار متقاعد کننده است. او با چهره باريک و استخوانی و نگاه سرد و غمزده اش، بيننده را به شدت تحت تاثير قرار می دهد. موريتس بلايب تروی نيز در نقش آندرياس بادر، بازی درخشانی ارائه می کند. او ذاتا يک بازيگر خوب و از بهترين بازيگران سينمای امروز آلمان است.
برونو گانز نيز در نقش رئيس پليس آلمان، انتخاب بسيار مناسبی است. او می داند که چه واکنشی در مقابل خشونت های پی در پی گروه بادر ماينهوف نشان دهد. مردی که خواست ها و انگيزه های آنها را به درستی می شناسد اما به نحو طعنه آميزی، همان کسی است که همه آنها را به دام می اندازد.
فيلمساز برای رساندن بيننده به يک قضاوت درست در باره اين دوره،  نيروی مقابل گروه بادرماينهوف يعنی پليس آلمان را نيز به موازات حرکت آنها تصوير کرده است.
رفتار پليس، دستگاه قضايی و به طور کلی حکومت آلمان با گروهی که در يک سيستم دمکراتيک، می خواهد با اسلحه و ترور، حرف خودش را به کرسی بنشاند، کاملا معقولانه و قابل توجيه است و در مقايسه با رفتاری که اکنون جوامع غربی خصوصا آمريکا در جنگ با تروريسم در پيش گرفته اند، بسيار روادارانه و انسانی است. حق دفاع از خود در دادگاه در حضور رسانه ها، تمسخر رئيس دادگاه و توهين به او، حق داشتن راديو و تلويزيون در زندان، حق اجتماع دسته جمعی رهبران جنبش در زندان و همفکری برای اتخاذ تصميم های سازمانی، از جمله نشانه های رواداری حکومت آلمان در مواجهه با يک گروه انقلابی تروريستی و هرج و مرج طلب است که در شرايط امروز اصلا قابل تصور نيست. ضمن اينکه آگاهی و اشراف رئيس پليس يعنی برونو گانز به ريشه های سياسی واقعی اين جنبش و راديکاليزه شدن آن يعنی جنايت های آمريکا در ويتنام و دخالت اين کشور در امور کشورهای جهان سوم و جنايت های اسرائيل در فلسطين، قابل توجه است.
بازخوانی جنبش گارد سرخ آلمان و دارودسته تروريستی بادرماينهوف، به جامعه آلمان و دولتمردان آن اين امکان را می دهد که از منظری تازه به اين جنبش، خواسته ها و عملکرد آنها بنگرند و از بازتوليد خشونت و ترور در جامعه جلوگيری کنند. هرچند موج فزاينده تروريسم اسلامی در جهان امروز هيچ شباهت و نزديکی به تروريسم انقلابی و چپ گرايانه دهه هفتاد ندارد، اما می توان گفت که منشا سياسی ايدئولوژيک هر دو دسته، گفتمان غرب ستيزانه و ضد امپرياليستی در ميان بنيادگرايان اسلامی و مارکسيست است.                    
 شايد زمان آن رسيده باشد که فيلمسازان ايرانی نيز با چنين رويکرد انتقادی به بازخوانی جنبش های سياسی و اجتماعی و سازمان ها و گروه های مسلح چريکی در ايران بپردازند. اگرچه فضای بسته و غيردمکراتيک سياسی در ايران، امکان پرداختن به همه ابعاد موضوع را به فيلمسازان ايرانی نمی دهد.
 
Posted by parvizj at December 6, 2008 2:37 AM | TrackBack