November 23, 2008

دزدان کافه ی نرو

اين دومين بار است که ابزار کارم را از دست می دهم. دو سال قبل که در فستيوال ادينبرا بودم کيف ام را دريک ايستگاه اتوبوس جا گذاشتم و همه وسايل کارم از دوربين عکاسی تا ضبط صوت و شارژر لپ تاپ ام را از دست دادم. اين دفعه اما گرفتار يک دزد شدم. با دوستم شهراد تجزيه چی(مترجم، نويسنده سينمايی و دندانپزشک) و همسرش آرزو( فکری ارشاد) که برای کاری به لندن آمده بودند در کافه ی نرو نشسته بوديم و گرم گفتگو و غافل از دور و برمان که ناگهان متوجه شدم کيف ام نيست و نابکاری آن را از زير پای من کشيد و در برد. چگونه اين کار را جلوی چشم آن همه مشتری کافه انجام داد، واقعا نمی دانم. يک هو فهميدم که دوباره همه چيزم با کيف رفت. يکی از کارکنان کافه می گفت تو دومين نفری هستی که امروز در اينجا کيفش را می زنند. با بچه ها رفتيم اداره پليس که ده متر جلوتر بود اما وقتی صف بلند مال باخته ها را ديديم حالمان بيشتر گرفته شد و پاک نا اميد شديم. شهراد اطلاعيه ای را روی ديوار ديد که می گفت اگر کارتان ضروری است به اين شماره زنگ بزنيد. زنگ زدم و سرقت را گزارش دادم. يک سری سوال های کليشه ای پرسيد و مشخصات مرا يادداشت کرد و گفت که رسيدگی می کنند و به من خبر می دهند. گفتم توی اون کافه سه تا دوربين سی سی تی وی هست. اقلا بريد فيلم های اونها را ببينيد. شايد تا دير نشده بتوانيد دزد را پيدا کنيد. گفتند اين کار الان امکان ندارد و بعدا اين کار را خواهند کرد.
 آقای بوريس جانسن شهردار فعلی لندن که جای کن لوينگستن آمد، اولين حرفش اين بود که درصد جرم و جنايت را در لندن کاهش خواهد داد اما حالا می بينيم که روز روشن و بيخ گوش پليس در يک کافه شيک و مدرن کيف ات را می زنند و پليس حتی حاضر نيست بيايد و دوربين هايی را که ظاهرا برای همين منظور در آن کافه نصب شده چک کند. عجب زمانه ای!
خيلی چيزهايم با کيف رفت اما دلم بيش از همه پيش دوربين عکاسی و عکس هايی است که صبح آن روز از تظاهرات نپالی ها در لندن گرفتم در اعتراض به ناديده گرفتن حقوق اشان به عنوان شهروندان درجه دو بريتانيايی. بيشترشان با لباس های سنتی و زيبا و رنگارنگشان آمده بودند و در ميانشان پيرمردهای بسيار سالخورده هم بودند که روی صندلی چرخ دار نشسته بودند و مدال های افتخار و نشان های لياقتشان را که در جنگ جهانی اول و جنگ های ديگر دريافت کرده بودند، بر سينه داشتند.
آنها سال ها به عنوان سرباز در ارتش بريتانيا و دوشادوش سربازان انگليسی برای ملکه جنگيده بودند و حالا حق خود و فرزاندانشان را که از آنها دريغ شده بود، مطالبه می کردند. بعد هم روز تولد ماريا بود، همان زن شجاعی که زندگيش را برای مبارزه در راه صلح و مخالفت با جنگ گذاشته. برايان و دوستانش در مقابل پارلمان بريتانيا برايش جشن گرفته بودند و من هم کلی عکس از آنها گرفتم و به ماريا قول دادم که عکس ها را برايش ای ميل کنم.
دلم پيش اون عکس هاست. نمی دانم دزد کافه ی نرو با اون عکس ها چه خواهد کرد. آدرس من توی اون کيف بود. کاش اين قدر معرفت داشته باشد که يک نسخه از آنها را برايم بفرستد.
Posted by parvizj at November 23, 2008 4:26 AM | TrackBack
Comments

پرویز جان خیلی متاسف شدم.

Posted by: مهدی at November 23, 2008 3:03 PM
Post a comment









Remember personal info?