November 15, 2008

ميل مبهم هوس

 در باره نمايش/رقص ژوليت بينوش و اکرم خان در لندن
 
من نمی رقصم اما در هوا نقاشی می کنم، من نقاشی نمی کنم اما روی کاغذ می رقصم.
«ژوليت بينوش»
اين – آی(In-I) يا در درون من، نام نمايشی مدرن و رقص گونه است که ژوليت بينوش بازيگر فرانسوی به همراه اکرم خان رقصنده و طراح رقص بنگلادشی تبار بريتانيايی به طور مشترک در نشنال تيتر لندن به روی صحنه آورده اند.
بينوش برای اجرای اين رقص مدت دو سال زير نظر اکرم خان تعليم ديده است. اين نه تنها تجربه جديدی برای بينوش است بلکه برای اکرم خان نيز که تا کنون آواز نخوانده، نيز تجربه تازه ای است.
اکرم خان از مهم ترين رقصندگان و طراحان رقص امروز بريتانياست. سبک او به خاطر ترکيب فرم های رقص غربی با فرم های رقص کاتاک هندی منحصر به فرد است. وی هميشه رويکردی بينامتنی به رقص داشته است. رقص تنها برای او فرم های انتزاعی بی معنی نبوده بلکه او با رقص خود هميشه روايت کرده و مفاهيم مشخصی را انتقال داده است. او با بزرگ ترين هنرمندان صحنه و موسيقی امروز غرب مثل پيتربروک، حنيف قريشی، نيتين ساونی و آنتونی گورملی و کايلی مناگ کار کرده است.
بينوش در باره همکاری اش با اکرم خان می گويد:
« احساس کردم که من و اکرم خان می توانيم با يکديگر مواجه شده و از طريق هنر خاص مان و ابداع يک زبان جديد، در آرزوها، اميدها و نگاه های تازه مان سهيم شويم.»
اکرم خان نيز در باره همکاری خود با بينوش می گويد:
« در تمام دوران فعاليت هنری ام هميشه به همکاری غيرمنتظره با هنرمندان ديگر فکر کرده ام تا از اين طريق به کشف ايده ها و تم های جديد برسم که برای من خيلی اهميت دارند. پروژه من با بينوش مرا به مسيرهای غيرمنتظره ای هدايت کرد و يکی از چالش برانگيزترين تجربه های زندگی من بود.»
بينوش در باره اينکه ايده اين رقص/نمايش از کجا شکل گرفت، گفته است: « زمانی که فيلم شکستن و وارد شدن را برای استيون فريرز در لندن کار می کردم يک ماساژور داشتم که از من پرسيد آيا دوست دارم برقصم. در واقع اين خانم ماساژور همسر تهيه کننده برنامه های اکرم خان بود.
بعد او مرا به نمايش/ رقص درجه صفر(Zero Degree) اکرم خان که آن موقع روی صحنه بود دعوت کرد و بعد نيز از من پرسيد که آيا می خواهم سه روز با اکرم خان در استوديويش کار کنم.»
و اين آغاز همکاری آنها برای به روی صحنه آوردن اين نمايش بود.
اين- آی برش هايی کوتاه از يک زندگی است. سکانس هايی از يک رابطه ساده بين يک زن و مرد از دو نژاد و دو فرهنگ متفاوت يکی اروپايی، يکی آسيايی، يکی شرقی و ديگری غربی. رابطه ای که با ميل و خواهشی شهوتناک شروع می شود و به سرعت به سمت يک زندگی زناشويی و مشترک پيش می رود.
اين-آی نمايشی اروتيک در باره تمناست. در باره خواهش جسم و تن است. در باره ميلی است که به ناگهان در وجود کسی زبانه می کشد و می خواهد هرجور است آن را فروبنشاند. زن که تنهاست و از تنهايی به تنگ آمده، برای دين فيلم کازانوا فلينی به سينما می رود. در آنجا در تاريکی مردی با موهای سياه را می بيند و ناگهان هوس بودن با او و خوابيدن با او را می کند. ديگر برای رسيدن به اين آرزو و اين ميل مبهم هوس پروا ندارد. ديگر حواس اش به فيلم نيست و تنها به مرد می انديشد. مرد از سينما خارج می شود و زن او را در خيابان دنبال می کند. مرد از او می گريزد اما زن دست بردار نيست. به مرد می آويزد. به او می گويد که هوس بودن با او و خوابيدن با او را کرده. او را به سمت خود می کشد و با ميل و رغبت کامل خود را به او تسليم می کند. سکانس بعدی، زندگی مشترک آنها زير يک سقف است.
زن و مرد بدون اينکه همديگر را بشناسند و از روحيات، عادت ها و آداب زندگی هم خبر داشته باشند، بر اساس خواهش تن جذب هم می شوند اما از فردای آغاز زندگی مشترک است که نخستين نشانه های اختلاف سليقه و عقيده بين آنها ظهور می کند. زن رو به تماشاگران می کند و نام مرد را از آنها می پرسد(ياد پايان آخرين تانگو در پاريس نمی افتيد؟)
مرد در توالت سرپا می شاشد و زن احساس اشمئزاز می کند. مرد پنجره را باز می کند و زن آن را می بندد. بينوش برای تاکيد بر شدت آزاردهنده بودن عمل مرد و تاثير آن بر زن، از تمهيدات سينمايی استفاده می کند. زن و مرد عمل توالت رفتن يا باز و بسته کردن پنجره را چند بار تکرار می کنند. زن قهر می کند و از صحنه خارج می شود و مرد با رفتن او احساس تنهايی می کند. در اين قسمت اکرم خان تنهايی، عصبيت و آشفتگی مرد را با رقص به خوبی منتقل می کند. او مثل يک معتاد که در حال ترک اعتياد است، عرق می ريزد و از درد به خود می پيچد.
اين- آی نمايشی در باره عشق و نفرت و در باره خواستن و نخواستن است.
مرد نه تنها با زن در تنش است بلکه با خود و هويت نژادی و مذهبی اش نيز در چالش است. او به مسجد می رود و از سوی واعظ مسجد به خاطر رابطه اش با يک زن سفيدغربی مواخذه می شود. زن غربی از نظر مرد واعظ(که نقش اش را اکرم خان خود بازی می کند) کافر و بی ايمان است و شايسته زندگی با او نيست.
نمايش بينوش پرسش هايی را در باره برخی از مهم ترين مسائل دنيای مدرن امروز مطرح می کند. پرسش هايی را در باره عشق، خيانت، هويت نژادی و مذهبی . و اساسی ترين پرسش اين است که آيا عشق و همزيستی بين دو نفر از دو نژاد مختلف با دو پس زمينه فرهنگی متفاوت امکان پذير هست؟ جواب بينوش به اين پرسش مثبت است. او اين خوش بينی را در صحنه ای که زن و مرد هر کدام در دو گوشه صحنه، احوال جداگانه ای را به نمايش می گذارند اما بعد به هم می پيوندند، نشان می دهد.
مرد در گوشه ای ايستاده و سوره حمد را با ريتم موسيقی هندی می خواند و زن در گوشه راست صحنه رقص دشوار پرعذابی را آغاز می کند.
اما نمايش تماما رقص و حرکت نيست بلکه بازيگران/رقصندگان لحظاتی طولانی جلوی صحنه يا در مقابل پرده سينما مونولوگ های طولانی را ايستاده و در حالت سکون بيان می کنند.
همه چيز روی صحنه ای خالی که يک ضلع آن را پرده بزرگ سينما پوشانده و دو صندلی چوبی به صورت متقاطع در دو راس صحنه قرار دارند، اتفاق می افتد.
کارگردان از تمهيدات بصری مثل افکت های تصويری و نور به جای لوازم صحنه(اکسسوار) و برای فضاسازی استفاده می کند. پرده سينما به کمک نور گاهی به رختخواب آنها و گاه به پنجره اتاق آنها بدل می شود.
 اکرم خان رقصنده توانايی است. با اينکه قد و اندامش چندان برای رقص مناسب به نظر نمی رسد اما مهارت های تکنيکی او و ابداعات فرمی چشمگير او اين نقص فيزيکی او را تا حد زيادی می پوشاند. حرکات او بسيار فرز و سريع و پيچ و تاب های بدن او بسيار زيباست. او راحت روی صحنه جست و خيز می کند و بينوش را مثل يک پرکاه از زمين بلند کرده و در هوا می چرخاند. بينوش نيز عليرغم اينکه نخستين بار است که به عنوان رقاص روی صحنه می آيد، با اين حال خوب می رقصد و روی حرکاتش کاملا کنترل دارد. 
اکرم خان رقصنده خوبی است اما قطعا بيان خوبی برای اجرای روی صحنه و ديالوگ گفتن ندارد. به خصوص وقتی مونولوگ می گويد صدايش به زحمت شنيده می شود و تنها هنگامی که فرياد می زند قابل فهم است.
اين مشکل را بينوش هم کم و بيش دارد. با اينکه او اصلا بازيگری را از تئاتر آغاز کرد و قبل از اين نيز در دو نمايش عريان(Naked) لوئيجی پيراندللو در لندن و خيانت اثر هارولد پينتر در برودوی نيويورک بازی کرده است. صدای او نيز در آغاز نمايش وقتی با بلندگو حرف می زند شفاف و برجسته است اما در موارد ديگر، قدرت و رسايی يک بازيگر صحنه را ندارد.
بينوش گفته است که او و اکرم خان تمرينات شان را به صورت بداهه پردازی و بر اساس حس گيری شروع کردند. اينکه احساس شما با بدن شما چه می کند و چگونه شما را به حرکت وامی دارد. نمايش اين- آی در واقع واکنش بدن رقصندگان نسبت به حسی است که در درون آنها جاری است. رقص، بازتاب درونی ترين احساسات آنها به يکديگر است. احساساتی آميخته با شهوت، تمنای جسم، عشق، خشم، انزجار و نفرت. با تغيير حس آنها به يکديگر، فرم رقص نيز تغيير می کند.
بينوش در مصاحبه ای گفته است هرگز در زندگی اش نرقصيده و تمرين رقص برای او پروسه ای سخت و دردناک بود.
شنيدن اين حرف از يک زن اروپايی و يک بازيگر طراز اول سينمای مدرن، شايد عجيب باشد. چه کسی می تواند تصور کند که بينوش هرگز در زندگی اش نرقصيده باشد. من البته به ياد ندارم که او در هيچ فيلمی رقصيده باشد، جز صحنه ای از فيلم پاريس که در برابر محبوب اش يک رقص استريپ تيز نصفه نيمه می کند.
با اين حال او هيچ دليلی ندارد که به ما دروغ بگويد. گفته  از طريق ماساژورش در لندن به اکرم خان معرفی شده و مدت دو سال زير نظر او تعليم رقص ديده و در تمرين ها بارها افتاده و بدنش کبود شده است.
هنگام اجرای اين نمايش نيز او يکی دوبار تعادلش را از دست داده، کله پا می شود و روی صحنه می افتد اما خود را نمی بازد و فورا تعادل خود را به دست می آورد.
طراحی صحنه اين نمايش رقص گونه را انيش کاپور طراح و مجسمه ساز برجسته هندی تبار بريتانيا و برنده جايزه ترنر سال 1991به عهده دارد.
موسيقی اين نمايش نيز کار فيليپ شپرد آهنگساز بريتانيايی است که در طی چند سال گذشته با اکرم خان کار کرده و تنظيم موسيقی رقص های او را به عهده داشته است.. موسيقی شپرد برای اين نمايش بر اساس تم های و ملودی های هندی و بسيار دراماتيک است و با حس جاری در صحنه وحرکات موزون رقصندگان کاملا همخوانی دارد. موسيقی با تغيير حس صحنه و فضای روحی و روانی آن تغيير می کند و لحن شاد يا غمناک و ريتم تند يا کندی به خود می گيرد.
بينوش از نور نيز به همين شکل استفاده کرده است. زمانی که رابطه بين زن و مرد، گرم و پر از شور وشهوت است، نور صحنه قرمز و نارنجی است و در لحظات تنهايی يا سردی رابطه آنها، نور صحنه به سمت رنگ های سرد مثل آبی و بنفش می رود.
بينوش هنرمند ريسک پذيری است و مهارت ها، خلاقيت ها و استعدادهای خود را در زمينه های مختلف از بازيگری در سينما گرفته تا تئاتر، نقاشی، شعر و اينک رقص آزموده است.
حالا ديگر نمی توان ژوليت بينوش را تنها يک بازيگر سينما دانست. بلکه او علاوه بر بازيگر سينما بودن، يک نقاش، يک بازيگر تئاتر و رقصنده نيز هست.
با اينکه حضور او بر روی صحنه تئاتر و مهارت او در طراحی و نقاشی بر روی بوم، تاثير و قدرت بازی او بر پرده سينما را ندارد اما بيانگر ذات ناآرام اين شمايل جذاب سينمای هنری و روح کمال گرای اوست.
 اين مطلب نخستين بار در راديو زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at November 15, 2008 5:05 PM | TrackBack
Comments

سلام.
ای کاش میشد این نمایش ها رو از نزدیک دید. باید جالب باشه.

Posted by: hassan.niazi at November 19, 2008 6:09 AM

خودسوزی هنرمندان ایرانی یکی از دلایل زودمرگی آنان است .
قصه شب از شب هایی روایت می کند که آدم هایی می سوختند نه در کوره های آدم سوزی، بلکه در کوره های خودسوزی. آدم هایی که در قصه شب سوختند، دیگران نبودند، بلکه خود ما بودیم یا اعضای خانواده ما. . . .

Posted by: leila at November 18, 2008 8:49 AM

سلام
به هیچ عنوان نمی دانستم هنر رقص این مفاهیم واین منظر را هم در بر میگیرد وحامل پیام برای بینندگان هم هست .جالب بود ودر هنرمند بودن بینوش شکی نیست

Posted by: جهانگرد at November 16, 2008 12:54 PM
Post a comment









Remember personal info?