November 6, 2008

جرج بوش به روايت اليور استون

 
از قبل می شد حدس زد که پروژه جاه طلبانه اليور استون در باره جرج دبليو بوش، نتواند منتقدان را راضی کند. سکوت سنگين خبرنگاران و اهالی رسانه ها در سينمای ادئون لستر اسکوئر لندن بعد از تماشای فيلم دابيا (W) و واکنش سرد آنان به حماسه اليوراستون در باره جرج بوش، نشان داد که استون نتوانسته نظر منتقدان سينما را در نخستين نمايش فيلم در لندن جلب کند (نام فيلم دابيا است نه دبليو).
برعکس غرزدن ها و زمزمه های زيرلب آنها در سالن تاريک و بعد هنگام خروج از سينما، حاکی از آن بود که فيلم آنها را کاملا مايوس کرده است.
اگر از منظر تاريخی به فيلم استون نگاه کنيم، واقعا نا اميد خواهيم شد. اينکه اين فيلمساز کهنه کار سياسی بعد از ساختن چندين فيلم بيوگرافيکال در باره شخصيت های سياسی مهم جهان از کندی گرفته تا نيکسون، اسکندر و فيدل کاسترو، از ترسيم درست شخصيت يک رهبر سياسی معاصر ناتوان است، مايوس کننده است. اما اگر به انگيزه های استون از ساختن اين فيلم و حرف هايی که وی در باره جرج بوش زده است توجه کنيم، آنگاه از ديدن دبليو کاملا مايوس نخواهيم شد و به جای آن سعی خواهيم کرد که به جنبه های مثبت کار استون در کنار ضعف های او نگاه کنيم.
به اعتقاد من اليوراستون با ساختن اين فيلم بزرگ ترين اشتباه و ريسک زندگی حرفه ای اش را مرتکب شده. استون دست روی شخصيتی گذاشته که بيش از هر شخصيت تاريخی و رهبران سياسی ديگر آمريکا و جهان به ما نزديک و اعمال و رفتار و سخنان او زير ذره بين بوده و همه از متفکران و تحليل گران سياسی تا مردم عادی کوچه و بازار با روحيات، افکار و عملکرد سياسی او آشنا هستند. بوش هنوز زنده و همچنان در ميان ماست. تصوير او روز و شب در برابر ما و صدای او مرتب در گوش ماست. شايد ما ندانيم که او در کجا درس خوانده، تا چه حد به الکل معتاد بوده و چقدر مورد توجه زن های زيبا بوده است اما می دانيم که با تصميم گيری های سياسی اش جهان را به آشوب کشانده و دستش را به خون هزاران انسان بی گناه آلوده است. بنابراين متقاعد کردن مردم به اينکه حال از تمام پيش آگاهی های تاريخی خود در باره بوش فاصله گرفته و او را دوباره از منظری انسانی مورد بازخوانی قرار دهند، کار ساده ای نيست و اليور استون به خوبی از پس اين مهم برنيامده.
استون تلاش زيادی کرده تا از تصوير متعارف و کليشه ای بوش که رسانه های جهان از او در ذهن مردم ساخته اند، آشنازدايی کند. او بارها در مصاحبه های خود در مورد اين فيلم گفته است نمی خواهد از بوش يک شيطان بسازد و به نظر او بوش رهبری است که با صداقت و ايمان مذهبی در سياست عمل کرده است. اما پرسش اين است که آيا داشتن صداقت و ايمان مذهبی برای تصميم گيری های سياسی کافی است؟ عملکرد بوش و بسياری از رهبران صادق و با ايمان جهان نشان داده که هرچقدر صداقت آنها عميق تر و ايمان مذهبی آنها راسخ تر و فناتيک تر بوده، عملکرد سياسی آنها بسيار خطرناک تر و ويرانگرانه تر بوده است.
ديک چنی به کالين پاول می گويد که تو با اينکه در ويتنام بودی اما از آن درس نگرفتی، غافل از اينکه اين اوست که از تجربه خونين ويتنام درس نگرفته و دوباره آن را در عراق و افغانستان آزموده است و درصدد است در ايران تکرار کند.
استون با نشان دادن صحنه هايی از دوران جوانی زندگی بوش، بر انگيزه های روانی شخصيت او تاکيد کرده و نشان می دهد که چگونه و تا چه حد، ضعف ها، شکست ها و ناکامی های فردی بوش در تصميم گيری های سياسی آينده اش موثر بوده است.
تحليل روان شناسانه استون از بوش و توجه به عقده های روانی او بيش از همه در ترسيم رابطه بين پدر و پسر(بوش بزرگ و بوش کوچک)خود را نشان داده است.
بوش پسر از اينکه در روزگار جوانی نتوانسته مايه افتخار پدر باشد و توقع های او را برآورده کند، در رنج و عذاب است. از زبان پدر، بارها در فيلم می شنويم که به او می گويد تو مرا مايوس می کنی. زمانی که او را پشت سلول های زندان می بينيم که به جرم دعوا و کتک کاری بازداشت شده يا زمانی که به خاطر اعتيادش به الکل نمی تواند سنگينی کار بر روی چاه نفت پدر را تحمل کند. او حتی در اوج موفقيت و در جايگاه رياست جمهوری نيز از کابوس سرزنش های پدر خواب و قرار ندارد و نمی تواند خود را از زير سايه سنگين او رها کند. در خواب پدرش را می بيند که به او می گويد « تو آبروی خانواده بوش را بردی، لعنت بر اين آبروريزی.»
به علاوه استون بر اين موضوع تاکيد دارد که بخشی از عملکرد سياسی و نظامی بوش در واقع انتقام جويی فردی است. او هنوز خاطره ترور نافرجام پدرش به دست عوامل صدام حسين را فراموش نکرده و نيز نمی تواند قبول کند که پدر در انتخابات رياست جمهوری به کلينتون ببازد و يا جنگ عراق و پروژه سرنگونی صدام را نيمه کاره تمام کند. او وظيفه خود می داند که راه ناتمام پدرش را ادامه دهد. در جواب کالين پاول که از او می پرسد که صدام با ديکتاتورهای ديگر چه فرقی دارد، می گويد او می خواسته پدرش را ترور کند.
تاکيد ديگر اليور استون به نقش مذهب و تعليمات اونجليستی در زندگی بوش هست. اينکه چگونه آشنايی با مبلغ اونجليست، او را از يک فرد الکلی به مسيحی ای مومن تبديل می کند و به اصطلاح دوباره زاده می شود. سرسپردگی بوش به مذهب آنقدر قوی است که او برای خود رسالتی دينی و الهی قائل است و در دعاهای خود همراه با مبلغ اونجليست، سوداهای مذهبی خود را زمزمه می کند. در يکی از نماهای فيلم بوش را در حال دعا می بينيم و نوری که دور سرش حلقه زده از او شمايل يک قديس را ساخته است.
با اينکه اليور استون بر سادگی و حماقت بوش تاکيد نمی کند و تلاش زيادی کرده که فيلم به هجويه ای عليه بوش تبديل نشود اما با زيرکی هنری خود در مواردی، بلاهت سياسی بوش و خانواده او را به نمايش گذاشته است. زمانی که تلويزيون بمباران بغداد به وسيله هواپيماهای آمريکايی را نشان می دهد، مادر بوش را در حال خوردن پاپ کورن در مقابل تلويزيون می بينيم که با هيجان کودکانه ای به صحنه های بمباران نگاه می کند و انگار در حال تماشای يک فيلم علمی تخيلی از حمله بيگانه های کرات ديگر به زمين است. در صحنه ديگری از فيلم، کونداليزا رايس در مورد عواقب خطر حمله به ايران و تفاوت آن با عراق به او توضيح می دهد و او در جواب می گويد که می داند ايران همان عراق نيست و با هم فرق دارند و يا صحنه ای که پی می برد وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق واقعيت نداشته و دروغ بوده، سادگی و حماقت او که بازيچه دست سياستمدارانی چون ديک چنی و رامسفلد شده، کاملا پيداست. اليور استون در اينجا بوش را کاملا بی اطلاع از اين موضوع مهم نشان می دهد. ادعايی که تنها در صورت باور داشتن به سادگی و حماقت بوش، معقول و پذيرفتنی است اگرچه از مسئوليت و تقصير او در اين مورد کم نمی کند.
او آنقدر متعصب و يک دنده است که تحمل کمترين انتقاد را ندارد. وقتی لورا بوش در جايی از کارش انتقاد می کند، به خشم می آيد و با اتومبيل به در گاراژ منزل می کوبد و علنا به او می گويد که طاقت انتقاد را ندارد.
او هميشه خود را در خيال در قالب يک قهرمان تصور کرده است. او آنقدر فناتيک و مغرور است که برای تحقق خواسته ها و اجرای تصميم هايش، لازم نمی بيند موافقت و تاييد کسی را به عنوان پشتوانه کارش داشته باشد.. وقتی کونداليزا رايس از او می پرسد؛ آيا در مورد حمله به عراق با پدرت مشورت کرده ای، جواب می دهد که لزومی برای اين کار نديده است.
اليو استون به ما می گويد که بوش به خاطر اعتقادش به برقراری صلح و دمکراسی، به خاورميانه لشکر کشيده و عراق را تصرف کرده نه به خاطر توسعه طلبی سياسی يا انگيزه های اقتصادی امپرياليستی و تسلط بر چاه های نفت خاورميانه.
بوش حتی به نقشه ها و آرزوهای جاه طلبانه و آزمندانه ديک چنی در باره نفت ايران و عراق و مقابله آمريکا با توسعه امپراتوری چين و تسلط اش بر خاورميانه در آينده نزديک، بی اعتنايی می کند و می گويد که هدف او از حمله به عراق، تنها گسترش دمکراسی و نجات منطقه از حکومت های محور شر به خصوص ايران است که بارها در فيلم از زبان رامسفيلد و ديگر اعضای کابينه بوش می شنويم که مادر تروريسم جهانی است.
برخلاف فيلم جی اف کی، در اين فيلم از نماهای آرشيوی خبری نيست. استون حتی نماهای خبری مربوط به سخنرانی های بوش و ديدار او با سربازان زخمی جنگ را بازسازی کرده. هيچ تصوير تلويزيونی و خبری از جرج بوش واقعی وجود ندارد و هرچه هست بازسازی صحنه ها به کمک جاش برولين است.
جاش برولين سعی زيادی کرده تا به شخصيت بوش نزديک شود و ادها و ژست ها و عادات رفتاری او را عينا بازسازی کند اما همان مشکل معاصر بودن و تصوير بزرگ بوش در برابر چشم ما اجازه نمی دهد گريم غليظ صورت او را باور کنيم. او سعی زيادی کرده تا از بوش شخصيتی بامزه و دوست داشتنی بسازد اما عليرغم خواسته اش، در اين کار موفق نيست و سمپاتی ما را نسبت به شخصيت جرج دبليو بوش برنمی انگيزد. اما ريچارد دريفوس در نقش ديک چنی متقاعدکننده تر و قابل قبول تر از ديگر اعضای کابينه بوش هست.
 ساختار روايی فيلم، کلاسيک است و چهار دهه از زندگی بوش از زمان دانشجويی اش در 1960 تا سال 2004(بعد از اشغال عراق) را در بر می گيرد اما استون برای ايجاد جذابيت بيشتر، اين تداوم زمانی را به ريخته و نماهايی از گذشته و حال به طور متناوب به هم قطع می شوند.
اليور استون، فيلم را با نمايی زيبا، باشکوه و خيال پردازانه از جرج بوش جوان در استاديوم خالی بيس بال شروع می کند. در اين صحنه بوش را در نمايی لو انگل(از زاويه پايين) می بينيم که به ابراز احساسات و فريادها و کف زدن های تماشاگران خيالی، پاسخ می دهد.
استون فيلم را با نمايی مشابه نمای اول فيلم تمام می کند. باز هم بوش را در همان استاديوم بيس بال اما اين بار در سن کهن سالی می بينيم که سرگشته و حيران به اطرافش نگاه می کند و دوربين استون به تدريج به او نزديک شده و چشم های او را در قاب بزرگ قرار می دهد. چشمانی که ديگر خالی از برق و نشاط جوانی و خيال های بزرگ است.
Posted by parvizj at November 6, 2008 11:57 PM | TrackBack
Comments

سلام آقاي جاهد

هفته پيش درساري فيلم در حال و هواي عشق ون كار واي رادر جلسه نقد فيلم پخش كرديم ... ميخواستم از شما بخاطر نقد و اطلاعات جالبتان تشكر كنم .

هميشه سالم ... شاد ... و موفق باشيد.

Posted by: morteza at November 11, 2008 8:26 PM
Post a comment









Remember personal info?