November 26, 2008

گيتار و نی

ديدم شوکا صحرايی در سايت جديد آن لاين با مسعود گفتگويی کرده به مناسبت انتشار آلبوم جديد گيتار و نی که هم نوايی نی مسعود و گيتار فيروز ويسانلوست.

کليپ آن را اينجا تماشا کنيد:

http://www.jadidonline.com/story/24112008/frnk/ney_and_guitar

 

Posted by parvizj at 4:09 PM | TrackBack

November 23, 2008

دزدان کافه ی نرو

اين دومين بار است که ابزار کارم را از دست می دهم. دو سال قبل که در فستيوال ادينبرا بودم کيف ام را دريک ايستگاه اتوبوس جا گذاشتم و همه وسايل کارم از دوربين عکاسی تا ضبط صوت و شارژر لپ تاپ ام را از دست دادم. اين دفعه اما گرفتار يک دزد شدم. با دوستم شهراد تجزيه چی(مترجم، نويسنده سينمايی و دندانپزشک) و همسرش آرزو( فکری ارشاد) که برای کاری به لندن آمده بودند در کافه ی نرو نشسته بوديم و گرم گفتگو و غافل از دور و برمان که ناگهان متوجه شدم کيف ام نيست و نابکاری آن را از زير پای من کشيد و در برد. چگونه اين کار را جلوی چشم آن همه مشتری کافه انجام داد، واقعا نمی دانم. يک هو فهميدم که دوباره همه چيزم با کيف رفت. يکی از کارکنان کافه می گفت تو دومين نفری هستی که امروز در اينجا کيفش را می زنند. با بچه ها رفتيم اداره پليس که ده متر جلوتر بود اما وقتی صف بلند مال باخته ها را ديديم حالمان بيشتر گرفته شد و پاک نا اميد شديم. شهراد اطلاعيه ای را روی ديوار ديد که می گفت اگر کارتان ضروری است به اين شماره زنگ بزنيد. زنگ زدم و سرقت را گزارش دادم. يک سری سوال های کليشه ای پرسيد و مشخصات مرا يادداشت کرد و گفت که رسيدگی می کنند و به من خبر می دهند. گفتم توی اون کافه سه تا دوربين سی سی تی وی هست. اقلا بريد فيلم های اونها را ببينيد. شايد تا دير نشده بتوانيد دزد را پيدا کنيد. گفتند اين کار الان امکان ندارد و بعدا اين کار را خواهند کرد.
 آقای بوريس جانسن شهردار فعلی لندن که جای کن لوينگستن آمد، اولين حرفش اين بود که درصد جرم و جنايت را در لندن کاهش خواهد داد اما حالا می بينيم که روز روشن و بيخ گوش پليس در يک کافه شيک و مدرن کيف ات را می زنند و پليس حتی حاضر نيست بيايد و دوربين هايی را که ظاهرا برای همين منظور در آن کافه نصب شده چک کند. عجب زمانه ای!
خيلی چيزهايم با کيف رفت اما دلم بيش از همه پيش دوربين عکاسی و عکس هايی است که صبح آن روز از تظاهرات نپالی ها در لندن گرفتم در اعتراض به ناديده گرفتن حقوق اشان به عنوان شهروندان درجه دو بريتانيايی. بيشترشان با لباس های سنتی و زيبا و رنگارنگشان آمده بودند و در ميانشان پيرمردهای بسيار سالخورده هم بودند که روی صندلی چرخ دار نشسته بودند و مدال های افتخار و نشان های لياقتشان را که در جنگ جهانی اول و جنگ های ديگر دريافت کرده بودند، بر سينه داشتند.
آنها سال ها به عنوان سرباز در ارتش بريتانيا و دوشادوش سربازان انگليسی برای ملکه جنگيده بودند و حالا حق خود و فرزاندانشان را که از آنها دريغ شده بود، مطالبه می کردند. بعد هم روز تولد ماريا بود، همان زن شجاعی که زندگيش را برای مبارزه در راه صلح و مخالفت با جنگ گذاشته. برايان و دوستانش در مقابل پارلمان بريتانيا برايش جشن گرفته بودند و من هم کلی عکس از آنها گرفتم و به ماريا قول دادم که عکس ها را برايش ای ميل کنم.
دلم پيش اون عکس هاست. نمی دانم دزد کافه ی نرو با اون عکس ها چه خواهد کرد. آدرس من توی اون کيف بود. کاش اين قدر معرفت داشته باشد که يک نسخه از آنها را برايم بفرستد.
Posted by parvizj at 4:26 AM | Comments (1) | TrackBack

November 15, 2008

ميل مبهم هوس

 در باره نمايش/رقص ژوليت بينوش و اکرم خان در لندن
 
من نمی رقصم اما در هوا نقاشی می کنم، من نقاشی نمی کنم اما روی کاغذ می رقصم.
«ژوليت بينوش»
اين – آی(In-I) يا در درون من، نام نمايشی مدرن و رقص گونه است که ژوليت بينوش بازيگر فرانسوی به همراه اکرم خان رقصنده و طراح رقص بنگلادشی تبار بريتانيايی به طور مشترک در نشنال تيتر لندن به روی صحنه آورده اند.
بينوش برای اجرای اين رقص مدت دو سال زير نظر اکرم خان تعليم ديده است. اين نه تنها تجربه جديدی برای بينوش است بلکه برای اکرم خان نيز که تا کنون آواز نخوانده، نيز تجربه تازه ای است.
اکرم خان از مهم ترين رقصندگان و طراحان رقص امروز بريتانياست. سبک او به خاطر ترکيب فرم های رقص غربی با فرم های رقص کاتاک هندی منحصر به فرد است. وی هميشه رويکردی بينامتنی به رقص داشته است. رقص تنها برای او فرم های انتزاعی بی معنی نبوده بلکه او با رقص خود هميشه روايت کرده و مفاهيم مشخصی را انتقال داده است. او با بزرگ ترين هنرمندان صحنه و موسيقی امروز غرب مثل پيتربروک، حنيف قريشی، نيتين ساونی و آنتونی گورملی و کايلی مناگ کار کرده است.
بينوش در باره همکاری اش با اکرم خان می گويد:
« احساس کردم که من و اکرم خان می توانيم با يکديگر مواجه شده و از طريق هنر خاص مان و ابداع يک زبان جديد، در آرزوها، اميدها و نگاه های تازه مان سهيم شويم.»
اکرم خان نيز در باره همکاری خود با بينوش می گويد:
« در تمام دوران فعاليت هنری ام هميشه به همکاری غيرمنتظره با هنرمندان ديگر فکر کرده ام تا از اين طريق به کشف ايده ها و تم های جديد برسم که برای من خيلی اهميت دارند. پروژه من با بينوش مرا به مسيرهای غيرمنتظره ای هدايت کرد و يکی از چالش برانگيزترين تجربه های زندگی من بود.»
بينوش در باره اينکه ايده اين رقص/نمايش از کجا شکل گرفت، گفته است: « زمانی که فيلم شکستن و وارد شدن را برای استيون فريرز در لندن کار می کردم يک ماساژور داشتم که از من پرسيد آيا دوست دارم برقصم. در واقع اين خانم ماساژور همسر تهيه کننده برنامه های اکرم خان بود.
بعد او مرا به نمايش/ رقص درجه صفر(Zero Degree) اکرم خان که آن موقع روی صحنه بود دعوت کرد و بعد نيز از من پرسيد که آيا می خواهم سه روز با اکرم خان در استوديويش کار کنم.»
و اين آغاز همکاری آنها برای به روی صحنه آوردن اين نمايش بود.
اين- آی برش هايی کوتاه از يک زندگی است. سکانس هايی از يک رابطه ساده بين يک زن و مرد از دو نژاد و دو فرهنگ متفاوت يکی اروپايی، يکی آسيايی، يکی شرقی و ديگری غربی. رابطه ای که با ميل و خواهشی شهوتناک شروع می شود و به سرعت به سمت يک زندگی زناشويی و مشترک پيش می رود.
اين-آی نمايشی اروتيک در باره تمناست. در باره خواهش جسم و تن است. در باره ميلی است که به ناگهان در وجود کسی زبانه می کشد و می خواهد هرجور است آن را فروبنشاند. زن که تنهاست و از تنهايی به تنگ آمده، برای دين فيلم کازانوا فلينی به سينما می رود. در آنجا در تاريکی مردی با موهای سياه را می بيند و ناگهان هوس بودن با او و خوابيدن با او را می کند. ديگر برای رسيدن به اين آرزو و اين ميل مبهم هوس پروا ندارد. ديگر حواس اش به فيلم نيست و تنها به مرد می انديشد. مرد از سينما خارج می شود و زن او را در خيابان دنبال می کند. مرد از او می گريزد اما زن دست بردار نيست. به مرد می آويزد. به او می گويد که هوس بودن با او و خوابيدن با او را کرده. او را به سمت خود می کشد و با ميل و رغبت کامل خود را به او تسليم می کند. سکانس بعدی، زندگی مشترک آنها زير يک سقف است.
زن و مرد بدون اينکه همديگر را بشناسند و از روحيات، عادت ها و آداب زندگی هم خبر داشته باشند، بر اساس خواهش تن جذب هم می شوند اما از فردای آغاز زندگی مشترک است که نخستين نشانه های اختلاف سليقه و عقيده بين آنها ظهور می کند. زن رو به تماشاگران می کند و نام مرد را از آنها می پرسد(ياد پايان آخرين تانگو در پاريس نمی افتيد؟)
مرد در توالت سرپا می شاشد و زن احساس اشمئزاز می کند. مرد پنجره را باز می کند و زن آن را می بندد. بينوش برای تاکيد بر شدت آزاردهنده بودن عمل مرد و تاثير آن بر زن، از تمهيدات سينمايی استفاده می کند. زن و مرد عمل توالت رفتن يا باز و بسته کردن پنجره را چند بار تکرار می کنند. زن قهر می کند و از صحنه خارج می شود و مرد با رفتن او احساس تنهايی می کند. در اين قسمت اکرم خان تنهايی، عصبيت و آشفتگی مرد را با رقص به خوبی منتقل می کند. او مثل يک معتاد که در حال ترک اعتياد است، عرق می ريزد و از درد به خود می پيچد.
اين- آی نمايشی در باره عشق و نفرت و در باره خواستن و نخواستن است.
مرد نه تنها با زن در تنش است بلکه با خود و هويت نژادی و مذهبی اش نيز در چالش است. او به مسجد می رود و از سوی واعظ مسجد به خاطر رابطه اش با يک زن سفيدغربی مواخذه می شود. زن غربی از نظر مرد واعظ(که نقش اش را اکرم خان خود بازی می کند) کافر و بی ايمان است و شايسته زندگی با او نيست.
نمايش بينوش پرسش هايی را در باره برخی از مهم ترين مسائل دنيای مدرن امروز مطرح می کند. پرسش هايی را در باره عشق، خيانت، هويت نژادی و مذهبی . و اساسی ترين پرسش اين است که آيا عشق و همزيستی بين دو نفر از دو نژاد مختلف با دو پس زمينه فرهنگی متفاوت امکان پذير هست؟ جواب بينوش به اين پرسش مثبت است. او اين خوش بينی را در صحنه ای که زن و مرد هر کدام در دو گوشه صحنه، احوال جداگانه ای را به نمايش می گذارند اما بعد به هم می پيوندند، نشان می دهد.
مرد در گوشه ای ايستاده و سوره حمد را با ريتم موسيقی هندی می خواند و زن در گوشه راست صحنه رقص دشوار پرعذابی را آغاز می کند.
اما نمايش تماما رقص و حرکت نيست بلکه بازيگران/رقصندگان لحظاتی طولانی جلوی صحنه يا در مقابل پرده سينما مونولوگ های طولانی را ايستاده و در حالت سکون بيان می کنند.
همه چيز روی صحنه ای خالی که يک ضلع آن را پرده بزرگ سينما پوشانده و دو صندلی چوبی به صورت متقاطع در دو راس صحنه قرار دارند، اتفاق می افتد.
کارگردان از تمهيدات بصری مثل افکت های تصويری و نور به جای لوازم صحنه(اکسسوار) و برای فضاسازی استفاده می کند. پرده سينما به کمک نور گاهی به رختخواب آنها و گاه به پنجره اتاق آنها بدل می شود.
 اکرم خان رقصنده توانايی است. با اينکه قد و اندامش چندان برای رقص مناسب به نظر نمی رسد اما مهارت های تکنيکی او و ابداعات فرمی چشمگير او اين نقص فيزيکی او را تا حد زيادی می پوشاند. حرکات او بسيار فرز و سريع و پيچ و تاب های بدن او بسيار زيباست. او راحت روی صحنه جست و خيز می کند و بينوش را مثل يک پرکاه از زمين بلند کرده و در هوا می چرخاند. بينوش نيز عليرغم اينکه نخستين بار است که به عنوان رقاص روی صحنه می آيد، با اين حال خوب می رقصد و روی حرکاتش کاملا کنترل دارد. 
اکرم خان رقصنده خوبی است اما قطعا بيان خوبی برای اجرای روی صحنه و ديالوگ گفتن ندارد. به خصوص وقتی مونولوگ می گويد صدايش به زحمت شنيده می شود و تنها هنگامی که فرياد می زند قابل فهم است.
اين مشکل را بينوش هم کم و بيش دارد. با اينکه او اصلا بازيگری را از تئاتر آغاز کرد و قبل از اين نيز در دو نمايش عريان(Naked) لوئيجی پيراندللو در لندن و خيانت اثر هارولد پينتر در برودوی نيويورک بازی کرده است. صدای او نيز در آغاز نمايش وقتی با بلندگو حرف می زند شفاف و برجسته است اما در موارد ديگر، قدرت و رسايی يک بازيگر صحنه را ندارد.
بينوش گفته است که او و اکرم خان تمرينات شان را به صورت بداهه پردازی و بر اساس حس گيری شروع کردند. اينکه احساس شما با بدن شما چه می کند و چگونه شما را به حرکت وامی دارد. نمايش اين- آی در واقع واکنش بدن رقصندگان نسبت به حسی است که در درون آنها جاری است. رقص، بازتاب درونی ترين احساسات آنها به يکديگر است. احساساتی آميخته با شهوت، تمنای جسم، عشق، خشم، انزجار و نفرت. با تغيير حس آنها به يکديگر، فرم رقص نيز تغيير می کند.
بينوش در مصاحبه ای گفته است هرگز در زندگی اش نرقصيده و تمرين رقص برای او پروسه ای سخت و دردناک بود.
شنيدن اين حرف از يک زن اروپايی و يک بازيگر طراز اول سينمای مدرن، شايد عجيب باشد. چه کسی می تواند تصور کند که بينوش هرگز در زندگی اش نرقصيده باشد. من البته به ياد ندارم که او در هيچ فيلمی رقصيده باشد، جز صحنه ای از فيلم پاريس که در برابر محبوب اش يک رقص استريپ تيز نصفه نيمه می کند.
با اين حال او هيچ دليلی ندارد که به ما دروغ بگويد. گفته  از طريق ماساژورش در لندن به اکرم خان معرفی شده و مدت دو سال زير نظر او تعليم رقص ديده و در تمرين ها بارها افتاده و بدنش کبود شده است.
هنگام اجرای اين نمايش نيز او يکی دوبار تعادلش را از دست داده، کله پا می شود و روی صحنه می افتد اما خود را نمی بازد و فورا تعادل خود را به دست می آورد.
طراحی صحنه اين نمايش رقص گونه را انيش کاپور طراح و مجسمه ساز برجسته هندی تبار بريتانيا و برنده جايزه ترنر سال 1991به عهده دارد.
موسيقی اين نمايش نيز کار فيليپ شپرد آهنگساز بريتانيايی است که در طی چند سال گذشته با اکرم خان کار کرده و تنظيم موسيقی رقص های او را به عهده داشته است.. موسيقی شپرد برای اين نمايش بر اساس تم های و ملودی های هندی و بسيار دراماتيک است و با حس جاری در صحنه وحرکات موزون رقصندگان کاملا همخوانی دارد. موسيقی با تغيير حس صحنه و فضای روحی و روانی آن تغيير می کند و لحن شاد يا غمناک و ريتم تند يا کندی به خود می گيرد.
بينوش از نور نيز به همين شکل استفاده کرده است. زمانی که رابطه بين زن و مرد، گرم و پر از شور وشهوت است، نور صحنه قرمز و نارنجی است و در لحظات تنهايی يا سردی رابطه آنها، نور صحنه به سمت رنگ های سرد مثل آبی و بنفش می رود.
بينوش هنرمند ريسک پذيری است و مهارت ها، خلاقيت ها و استعدادهای خود را در زمينه های مختلف از بازيگری در سينما گرفته تا تئاتر، نقاشی، شعر و اينک رقص آزموده است.
حالا ديگر نمی توان ژوليت بينوش را تنها يک بازيگر سينما دانست. بلکه او علاوه بر بازيگر سينما بودن، يک نقاش، يک بازيگر تئاتر و رقصنده نيز هست.
با اينکه حضور او بر روی صحنه تئاتر و مهارت او در طراحی و نقاشی بر روی بوم، تاثير و قدرت بازی او بر پرده سينما را ندارد اما بيانگر ذات ناآرام اين شمايل جذاب سينمای هنری و روح کمال گرای اوست.
 اين مطلب نخستين بار در راديو زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at 5:05 PM | Comments (3) | TrackBack

November 6, 2008

جرج بوش به روايت اليور استون

 
از قبل می شد حدس زد که پروژه جاه طلبانه اليور استون در باره جرج دبليو بوش، نتواند منتقدان را راضی کند. سکوت سنگين خبرنگاران و اهالی رسانه ها در سينمای ادئون لستر اسکوئر لندن بعد از تماشای فيلم دابيا (W) و واکنش سرد آنان به حماسه اليوراستون در باره جرج بوش، نشان داد که استون نتوانسته نظر منتقدان سينما را در نخستين نمايش فيلم در لندن جلب کند (نام فيلم دابيا است نه دبليو).
برعکس غرزدن ها و زمزمه های زيرلب آنها در سالن تاريک و بعد هنگام خروج از سينما، حاکی از آن بود که فيلم آنها را کاملا مايوس کرده است.
اگر از منظر تاريخی به فيلم استون نگاه کنيم، واقعا نا اميد خواهيم شد. اينکه اين فيلمساز کهنه کار سياسی بعد از ساختن چندين فيلم بيوگرافيکال در باره شخصيت های سياسی مهم جهان از کندی گرفته تا نيکسون، اسکندر و فيدل کاسترو، از ترسيم درست شخصيت يک رهبر سياسی معاصر ناتوان است، مايوس کننده است. اما اگر به انگيزه های استون از ساختن اين فيلم و حرف هايی که وی در باره جرج بوش زده است توجه کنيم، آنگاه از ديدن دبليو کاملا مايوس نخواهيم شد و به جای آن سعی خواهيم کرد که به جنبه های مثبت کار استون در کنار ضعف های او نگاه کنيم.
به اعتقاد من اليوراستون با ساختن اين فيلم بزرگ ترين اشتباه و ريسک زندگی حرفه ای اش را مرتکب شده. استون دست روی شخصيتی گذاشته که بيش از هر شخصيت تاريخی و رهبران سياسی ديگر آمريکا و جهان به ما نزديک و اعمال و رفتار و سخنان او زير ذره بين بوده و همه از متفکران و تحليل گران سياسی تا مردم عادی کوچه و بازار با روحيات، افکار و عملکرد سياسی او آشنا هستند. بوش هنوز زنده و همچنان در ميان ماست. تصوير او روز و شب در برابر ما و صدای او مرتب در گوش ماست. شايد ما ندانيم که او در کجا درس خوانده، تا چه حد به الکل معتاد بوده و چقدر مورد توجه زن های زيبا بوده است اما می دانيم که با تصميم گيری های سياسی اش جهان را به آشوب کشانده و دستش را به خون هزاران انسان بی گناه آلوده است. بنابراين متقاعد کردن مردم به اينکه حال از تمام پيش آگاهی های تاريخی خود در باره بوش فاصله گرفته و او را دوباره از منظری انسانی مورد بازخوانی قرار دهند، کار ساده ای نيست و اليور استون به خوبی از پس اين مهم برنيامده.
استون تلاش زيادی کرده تا از تصوير متعارف و کليشه ای بوش که رسانه های جهان از او در ذهن مردم ساخته اند، آشنازدايی کند. او بارها در مصاحبه های خود در مورد اين فيلم گفته است نمی خواهد از بوش يک شيطان بسازد و به نظر او بوش رهبری است که با صداقت و ايمان مذهبی در سياست عمل کرده است. اما پرسش اين است که آيا داشتن صداقت و ايمان مذهبی برای تصميم گيری های سياسی کافی است؟ عملکرد بوش و بسياری از رهبران صادق و با ايمان جهان نشان داده که هرچقدر صداقت آنها عميق تر و ايمان مذهبی آنها راسخ تر و فناتيک تر بوده، عملکرد سياسی آنها بسيار خطرناک تر و ويرانگرانه تر بوده است.
ديک چنی به کالين پاول می گويد که تو با اينکه در ويتنام بودی اما از آن درس نگرفتی، غافل از اينکه اين اوست که از تجربه خونين ويتنام درس نگرفته و دوباره آن را در عراق و افغانستان آزموده است و درصدد است در ايران تکرار کند.
استون با نشان دادن صحنه هايی از دوران جوانی زندگی بوش، بر انگيزه های روانی شخصيت او تاکيد کرده و نشان می دهد که چگونه و تا چه حد، ضعف ها، شکست ها و ناکامی های فردی بوش در تصميم گيری های سياسی آينده اش موثر بوده است.
تحليل روان شناسانه استون از بوش و توجه به عقده های روانی او بيش از همه در ترسيم رابطه بين پدر و پسر(بوش بزرگ و بوش کوچک)خود را نشان داده است.
بوش پسر از اينکه در روزگار جوانی نتوانسته مايه افتخار پدر باشد و توقع های او را برآورده کند، در رنج و عذاب است. از زبان پدر، بارها در فيلم می شنويم که به او می گويد تو مرا مايوس می کنی. زمانی که او را پشت سلول های زندان می بينيم که به جرم دعوا و کتک کاری بازداشت شده يا زمانی که به خاطر اعتيادش به الکل نمی تواند سنگينی کار بر روی چاه نفت پدر را تحمل کند. او حتی در اوج موفقيت و در جايگاه رياست جمهوری نيز از کابوس سرزنش های پدر خواب و قرار ندارد و نمی تواند خود را از زير سايه سنگين او رها کند. در خواب پدرش را می بيند که به او می گويد « تو آبروی خانواده بوش را بردی، لعنت بر اين آبروريزی.»
به علاوه استون بر اين موضوع تاکيد دارد که بخشی از عملکرد سياسی و نظامی بوش در واقع انتقام جويی فردی است. او هنوز خاطره ترور نافرجام پدرش به دست عوامل صدام حسين را فراموش نکرده و نيز نمی تواند قبول کند که پدر در انتخابات رياست جمهوری به کلينتون ببازد و يا جنگ عراق و پروژه سرنگونی صدام را نيمه کاره تمام کند. او وظيفه خود می داند که راه ناتمام پدرش را ادامه دهد. در جواب کالين پاول که از او می پرسد که صدام با ديکتاتورهای ديگر چه فرقی دارد، می گويد او می خواسته پدرش را ترور کند.
تاکيد ديگر اليور استون به نقش مذهب و تعليمات اونجليستی در زندگی بوش هست. اينکه چگونه آشنايی با مبلغ اونجليست، او را از يک فرد الکلی به مسيحی ای مومن تبديل می کند و به اصطلاح دوباره زاده می شود. سرسپردگی بوش به مذهب آنقدر قوی است که او برای خود رسالتی دينی و الهی قائل است و در دعاهای خود همراه با مبلغ اونجليست، سوداهای مذهبی خود را زمزمه می کند. در يکی از نماهای فيلم بوش را در حال دعا می بينيم و نوری که دور سرش حلقه زده از او شمايل يک قديس را ساخته است.
با اينکه اليور استون بر سادگی و حماقت بوش تاکيد نمی کند و تلاش زيادی کرده که فيلم به هجويه ای عليه بوش تبديل نشود اما با زيرکی هنری خود در مواردی، بلاهت سياسی بوش و خانواده او را به نمايش گذاشته است. زمانی که تلويزيون بمباران بغداد به وسيله هواپيماهای آمريکايی را نشان می دهد، مادر بوش را در حال خوردن پاپ کورن در مقابل تلويزيون می بينيم که با هيجان کودکانه ای به صحنه های بمباران نگاه می کند و انگار در حال تماشای يک فيلم علمی تخيلی از حمله بيگانه های کرات ديگر به زمين است. در صحنه ديگری از فيلم، کونداليزا رايس در مورد عواقب خطر حمله به ايران و تفاوت آن با عراق به او توضيح می دهد و او در جواب می گويد که می داند ايران همان عراق نيست و با هم فرق دارند و يا صحنه ای که پی می برد وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق واقعيت نداشته و دروغ بوده، سادگی و حماقت او که بازيچه دست سياستمدارانی چون ديک چنی و رامسفلد شده، کاملا پيداست. اليور استون در اينجا بوش را کاملا بی اطلاع از اين موضوع مهم نشان می دهد. ادعايی که تنها در صورت باور داشتن به سادگی و حماقت بوش، معقول و پذيرفتنی است اگرچه از مسئوليت و تقصير او در اين مورد کم نمی کند.
او آنقدر متعصب و يک دنده است که تحمل کمترين انتقاد را ندارد. وقتی لورا بوش در جايی از کارش انتقاد می کند، به خشم می آيد و با اتومبيل به در گاراژ منزل می کوبد و علنا به او می گويد که طاقت انتقاد را ندارد.
او هميشه خود را در خيال در قالب يک قهرمان تصور کرده است. او آنقدر فناتيک و مغرور است که برای تحقق خواسته ها و اجرای تصميم هايش، لازم نمی بيند موافقت و تاييد کسی را به عنوان پشتوانه کارش داشته باشد.. وقتی کونداليزا رايس از او می پرسد؛ آيا در مورد حمله به عراق با پدرت مشورت کرده ای، جواب می دهد که لزومی برای اين کار نديده است.
اليو استون به ما می گويد که بوش به خاطر اعتقادش به برقراری صلح و دمکراسی، به خاورميانه لشکر کشيده و عراق را تصرف کرده نه به خاطر توسعه طلبی سياسی يا انگيزه های اقتصادی امپرياليستی و تسلط بر چاه های نفت خاورميانه.
بوش حتی به نقشه ها و آرزوهای جاه طلبانه و آزمندانه ديک چنی در باره نفت ايران و عراق و مقابله آمريکا با توسعه امپراتوری چين و تسلط اش بر خاورميانه در آينده نزديک، بی اعتنايی می کند و می گويد که هدف او از حمله به عراق، تنها گسترش دمکراسی و نجات منطقه از حکومت های محور شر به خصوص ايران است که بارها در فيلم از زبان رامسفيلد و ديگر اعضای کابينه بوش می شنويم که مادر تروريسم جهانی است.
برخلاف فيلم جی اف کی، در اين فيلم از نماهای آرشيوی خبری نيست. استون حتی نماهای خبری مربوط به سخنرانی های بوش و ديدار او با سربازان زخمی جنگ را بازسازی کرده. هيچ تصوير تلويزيونی و خبری از جرج بوش واقعی وجود ندارد و هرچه هست بازسازی صحنه ها به کمک جاش برولين است.
جاش برولين سعی زيادی کرده تا به شخصيت بوش نزديک شود و ادها و ژست ها و عادات رفتاری او را عينا بازسازی کند اما همان مشکل معاصر بودن و تصوير بزرگ بوش در برابر چشم ما اجازه نمی دهد گريم غليظ صورت او را باور کنيم. او سعی زيادی کرده تا از بوش شخصيتی بامزه و دوست داشتنی بسازد اما عليرغم خواسته اش، در اين کار موفق نيست و سمپاتی ما را نسبت به شخصيت جرج دبليو بوش برنمی انگيزد. اما ريچارد دريفوس در نقش ديک چنی متقاعدکننده تر و قابل قبول تر از ديگر اعضای کابينه بوش هست.
 ساختار روايی فيلم، کلاسيک است و چهار دهه از زندگی بوش از زمان دانشجويی اش در 1960 تا سال 2004(بعد از اشغال عراق) را در بر می گيرد اما استون برای ايجاد جذابيت بيشتر، اين تداوم زمانی را به ريخته و نماهايی از گذشته و حال به طور متناوب به هم قطع می شوند.
اليور استون، فيلم را با نمايی زيبا، باشکوه و خيال پردازانه از جرج بوش جوان در استاديوم خالی بيس بال شروع می کند. در اين صحنه بوش را در نمايی لو انگل(از زاويه پايين) می بينيم که به ابراز احساسات و فريادها و کف زدن های تماشاگران خيالی، پاسخ می دهد.
استون فيلم را با نمايی مشابه نمای اول فيلم تمام می کند. باز هم بوش را در همان استاديوم بيس بال اما اين بار در سن کهن سالی می بينيم که سرگشته و حيران به اطرافش نگاه می کند و دوربين استون به تدريج به او نزديک شده و چشم های او را در قاب بزرگ قرار می دهد. چشمانی که ديگر خالی از برق و نشاط جوانی و خيال های بزرگ است.
Posted by parvizj at 11:57 PM | Comments (1) | TrackBack

November 3, 2008

حلوا برای زنده ها

مهدی جامی.عکس از پرويز جاهد
من نمی دانم اين چه جور مديريتی است که شما بتوانيد در ظرف مدت نزديک به سی ماه رسانه ای بسازی که نه تنها بتواند با قديمی ترين و معتبرترين رسانه فارسی زبان يعنی بی بی سی رقابت کند بلکه در بسياری موارد از آن پيشی بگيرد و توجه بيشتری برانگيزد. حتما بايد چنين مديری را از کار برکنار کرد.
امروز ديگر بی بی سی و راديوفردا و صدای آمريکا تنها رسانه های فارسی زبان خارج از کشور نيستند که به مدد پشتوانه مالی و نيروی گسترده ای که دارند، می توانند برای داخل ايران برنامه توليد کنند بلکه راديو زمانه ای هم هست که به دست يک ژورناليست حرفه ای و باسابقه که از يک مديای مدرن و حرفه ای مثل بی بی سی بيرون آمده با بودجه ای بسيار بسيار کمتر از بودجه های رسانه های برشمرده در بالا به وجود آمد، رشد کرد و باليد و در مدت کوتاهی به رسانه محبوب بسياری از ايرانيان داخل و خارج، تبديل شد و عليرغم تمام فشارها، محدوديت ها و کارشکنی ها، توانست مستقل بماند و آلت دست اپوزيسيون ورشکسته خارج از کشور نشود.
حالا چطور شد که يک عده به عنوان بورد اين رسانه تشخيص می دهند که چنين فردی لياقت اداره چنين رسانه ای را که از هيچ به وجود آمده ندارد، واقعا مايه شگفتی است.
من مهدی جامی را چند سالی است که می شناسم و با او دوستی دارم. دوستی ما به قبل از تاسيس راديو زمانه برمی گردد و تا امروز هم خوشبختانه ادامه پيدا کرده. بارها هم چوب دوستی با او را خورده ام. چندين بار در امتحان دستگاه عريض و طويلی شرکت کردم و در مرحله آخر که مصاحبه بوده رد شده ام و می دانم که علت اين رد شدن ها اگرچه هرگز به طور مستقيم عنوان نشد، دوستی نزديک با مهدی بوده. حالا هم برايم مهم نيست که آنها که مهدی را از کار برکنار کرده اند و يا زير پايش را خالی کرده اند در اين باره چی فکر می کنند.
آری من دوست مهدی ام و از او علنا حمايت می کنم و از اين بابت شرمنده هم نيستم. به تصميم همه کسانی که او را برکنار کرده اند معترضم و حتی از همه همکارانم در راديو زمانه خواستم که در اعتراض به اين تصميم دست به اعتصاب بزنند و کار را تعطيل کنند. اگرچه کسی به حرف من گوش نداد اما من کسی را سرزنش نمی کنم. دوستان من در زمانه برای حل اين ماجرا به راه های ديگری فکر کرده و می کنند که من هم در جاهايی با آنها همراهم اما قوی ترين و درست ترين حرکت برای تحقق خواست های صنفی را در يک سازمان اداری، اعتصاب می دانم. بايد در مقابل تصميم های مستبدانه و زورگويانه و غيرمسئولانه ايستاد. از سوی هر نهخاد و دستگاهی باشد.
بورد زمانه به هيچ يک از کارکنان زمانه توضيح نداد که چرا مهدی جامی را برکنار کرده است. اين توضيح حتی در بيانيه عمومی بورد هم نيامده. اين حق طبيعی من است که بدانم مديريت مهدی جامی چه اشکالی داشته که بورد زمانه به اين نتيجه رسيده که او را برکنار کند. اگر ضعفی در مديريت جامی بوده چرا تا کنون از سوی بورد منعکس نشده است. حالا تعدادی از همکاران برای اينکه جای خود را در چارت سازمانی آينده زمانه تضمين کنند با بورد هم صدا شده و از ضعف مديريتی مهدی جامی می نويسند. من نمی دانم تا ديروز که مهدی جامی در راس زمانه نشسته بود اين افراد کجا بودند و چرا دم نمی زدند اما حالا که طرف از قدرت افتاده، به تکاپو افتاده تا از اين نمد کلاهی برای خود بدوزند.
من آنقدر که از رفتار فرصت طلبانه و مزورانه اين افراد شگفت زده شدم، از عملکرد بورد زمانه نشدم. از اين رفتار کثيف و شرم آور حالم به هم می خورد.
Posted by parvizj at 5:36 AM | Comments (4) | TrackBack