September 1, 2008

پاريس هزار چهره

 
نگاهی به فيلم پاريس ساخته سدريک کلاپيش
 
در ظرف چند سال اخیر فیلم‌های زیادی درباره شهر پاریس ساخته شد. آخرین آنها مجموعه‌ای از فیلم‌های کوتاه بود که 21 فیلمساز مطرح جهان درباره پاریس ساخته‌اند به نام Paris, je t'aime(پاریس، دوستت دارم). فیلم پاریس ساخته سدریک کلاپیش، فیلمساز فرانسوی(سازنده عروسک های روسی و آپارتمان اسپانيايی)؛ آخرین فیلمی است که درباره این شهر زیبا، اسرار آمیز و هزار چهره ساخته شده و برخلاف فيلم های پرحرف، کسالت آور و پرادعايی که اين روزها در سينمای فرانسه توليد می شود، فيلم گرم، دوست داشتنی و قابل احترامی است.
پاریس فیلم پر شخصیتی است. داستان چند آدم پاریسی است که به موازات هم روایت می‌شود. آدم‌هایی که زندگی آنها ارتباط چندانی به هم ندارد و برحسب تصادف در جاهایی به هم گره می‌خورد. این نوع فرم روایتی دیگر در سینمای جهان فرم تازه‌ای نیست و اخیرا نمونه‌های بسیار جالب و پیچیده آن را در فیلم‌های آمریکایی و آمریکای لاتینی دیده‌ایم. اما فرم روایتی پاریس بیشتر از آنکه به فرم روایتی بابل یا 21 گرم یا تصادف(Crash) نزدیک باشد، یادآور کارهای کیشلوفسکی است. حتی سبک بصری فیلم؛‌ آدم‌های تنهایی که در جستجوی پاره تکمیلی وجود خود هستند، پرسش‌های فلسفی درباره مرگ و تقدیر که فراتر از اراده و خواست آدم‌ها عمل می‌کند؛ بیشتر درونمایه‌های آثار کیشلوفسکی است که در فیلم پاریس نیز به نوعی وجود دارند.

سدریک کلاپیس در جلسه نمایش فیلم پاریس در فستیوال ادینبرای امسال، شباهت‌های مضمونی فیلم خود با فیلم‌های کیشلوفسکی را تایید کرد اما از نظر سبکی بیشتر خود را متاثر از رابرت آلتمن و پل تامس اندرسن دانست. وی درباره تصویر شهر پاریس در این فیلم و تفاوت آن با دیگر فیلم‌هایی که در این شهر ساخته شده، گفت:
« من سعی کردم پرتره‌ای از پاریس امروز را ترسیم کنم. سعی کردم از کلیشه‌هایی که درباره پاریس هست و جنبه‌های توریستی ان استفاده کنم و همچنین نشان دهم که ترکیب چیزهای مدرن و کهنه همیشه در پاریس وجود داشته. آنچه که در مورد پاریس برای من جالب است این است که چطور این چیزهای کهنه، شهر را زنده و پر شور می‌سازد. من خواستم نشان دهم که چگونه احساس مرگ، زندگی را به این شهر می‌آورد».
سدريک کلاپيش. عکس از پرويز جاهد

ژولیت بینوش در نقش الیز، زن میانسال بیوه‌ای است که با بچه‌های کوچکش زندگی می‌کند. پیر(با بازی تاثيربرانگيز رومن دوريس)، برادر او که رقصنده کاباره مولن روژ است، بیماری قلبی دارد و پزشک معالجش به او گفته که بزودی می‌میرد. بینوش اما سعی می‌کند آخرین روزهای زندگی برادرش را به بهترین لحظه‌های زندگیش تبدیل کند، در حالی که خود زن تنهایی است و در جستجوی محبت است.
دختر جوان عربی به نام خدیجه، سبزی فروش تنهایی که عاشق بینوش است، زن نانوای پاریسی متکبر و نژاد پرستی که خدیجه را برای کار در نانوایی استخدام می‌کند، رولاند، استاد تاریخ دانشگاهی که مجری یک برنامه تلویزیونی در پاریس است(با بازی عالی فابريک لوچينی) و فيليپ برادرش که مهندس ساختمان است(با بازی فرانسوا کلوزه)  و ظاهرا زندگی راحت و مرفهی دارد، از دیگر شخصیت‌های این فیلم هستند. جوان سیاه پوست آفریقایی ای هم هست که می‌خواهد از راه غیرقانونی خود را از کامرون به پاریس برساند. استاد تاریخ در برنامه تلویزیونی‌اش سعی می‌کند میراث فرهنگی پاریس را چنانکه هست، به تماشاگران معرفی کند. او با لحنی موقرانه و آکادمیک، تاریخ پاریس را شکافته و زیبایی‌های آن را ستایش کرده و در عین حال به پیروی از بودلر به انتقاد از معماری قرن نوزدهمی و زشت آن (به تعبیر بودلر) می‌پردازد. معماری ای که کار آرشیتکتی به نام بارون جورج هوسمان
(Baron Georges-Eugène Haussmann) است. کسی که پنجاه درصد شهر پاریس امروز ساخته اوست و به اعتقاد بودلر پاریس و معماری آن را از بین برده.
هر کدام از این آدم‌ها و خرده روایت‌ها می‌توانند موضوع یک فیلم جداگانه باشند. اما ترکیب پازل گونه آنها در کنار هم این فرصت را به تماشاگر می‌دهد که چهره متنوع و رنگارنگ پاریس را با تمام زیبایی‌ها و زشتی‌های آن یکجا ببیند. تعدد شخصیت‌ها و داستان‌ها باعث گسستگی و پراکندگی فیلم نشده بلکه با درایت فیلمساز و تمرکز او بر سه شخصیت اصلی فیلم یعنی پیر، خواهرش الیز و استاد تاریخ، این زندگی‌های پراکنده مثل حلقه‌های زنجیر به هم متصل شده‌اند. پیر از بالکن خانه‌اش دختر زیبایی را زیر نظر دارد و او را زن مناسبی برای زندگی کوتاه و روبه زوالش می‌پندارد. در حالی که تصادفا رولاند(استاد دانشگاه)، عاشق همین دختر که شاگرد کلاس تاریخ اوست شده و دزدکی او را دنبال کرده و برای او اس‌ام‌اس‌های عاشقانه می‌فرستد.
رابطه بین ژولیت بینوش و برادرش بسیار گرم، باورپذیر و انسانی از کار درآمده. رابطه‌ای که نمونه آن را امروز کمتر در دنیای غرب می‌توان سراغ کرد. همه‌ی این شخصیت‌ها با پایگاه‌های طبقاتی مختلف از خلاء وجود چیزی در زندگی رنج می‌برند. استاد تاریخ دانشگاه به زندگی ظاهرا آرام و مرفه برادرش غبطه می‌خورد. در حالی که برادرش نیز در حسرت داشتن یک فرزند بوده و از مرگ پدر اندوهناک است. قلب بيمار پی ير که در آستانه ایستادن است، استعاره و هشداری است درباره پاریس و قلب تپنده اما بیمار آن.
اما صحنه‌های به کلی زائدی هم در فیلم وجود دارند که به اعتقاد من لطمه زيادی به فیلم وارد کرده. از جمله صحنه ورود چهار زن عیاش به بازار میوه و سبزی و لاس زدن آنها با فروشندگان یا خواب مهندس ساختمان که بصورت انیمیشن سه بعدی اجرا شده و با فضای رئالیستی و جدی فیلم همخوانی ندارد. همینطور صحنه‌های مربوط به آفریقا و کارت پستال کلیسای نتردام پاریس که مثل یک طلسم، جوان کامرونی را از صحراها و دریاها عبور داده و به نحو معجزه آسایی به پاریس می‌آورد.
پاریس، بیشتر از آنکه فیلمی درباره شهر پاریس باشد؛ فیلمی درباره ساکنان آن است. در عین حال فیلمی است درباره عشق، غرور، زیبایی، ابتذال، پیری و مرگ.
 
Posted by parvizj at September 1, 2008 1:23 AM | TrackBack
Comments

مرسی از مطلب کاملتون ... میگم کامل چون خیلی به آدم دید میده ... این فیلم رو هنوز ندیدم اما اون مجموعه 21 بخشی رو دیدم و فوق العاده حال کردم

Posted by: دانیال at September 19, 2008 3:34 PM

.:: سودای محال ::.
در نیوشای خرد.


Posted by: ارغوان at September 19, 2008 1:36 PM

از نوشته شما بسيار استفاده كردم اما چطور مي شود اين فيلم را ديد ؟
.....................
ميترای عزيز. اگر در ايران هستيد فکر می کنم به راحتی می توانيد اين فيلم را پيدا کنيد اما اينجا در انگليس هنوز روی دی وی دی نيامده.
موفق باشيد. پرويز

Posted by: mitralabbafi at September 8, 2008 1:40 PM
Post a comment









Remember personal info?