September 27, 2008

تنها مردی که می تواند

 
نگاهی به فيلم مستند مردی با چهار همسر
ساخته ناهيد پرسون
 
مد تها بود فيلمی در باره ايران از تلويزيون های انگليس پخش نشده بود. نيک فريزر مدير بخش استوری ويل بی بی سی چهار چندی پيش می گفت به زودی پخش محموعه ای مستند در باره ايران را از اين شبکه آغاز خواهند کرد و فعلا سرگرم جستجو و ديدن فيلم های مستندی است که مستندسازان غربی و ايرانی در باره ايران ساخته اند. اگر چه معتقد بود که نتوانسته در ميان کارهايی که تا آن زمان به او ارائه شده، فيلم مناسبی که با استانداردهای بی بی سی چهار و برنامه استوری ويل(Storyville) که واقعا يکی از بهترين برنامه های مستند تلويزيون های دنياست، بخواند، پيدا کند.
 
اما کانال مور فور(More 4) که جزئی از شبکه چهار تلويزيون بريتانياست، اخيرا پخش مجموعه مستندی را تحت عنوان داستان های واقعی شروع کرده که در واقع مستندهايی است که در باره زندگی واقعی مردم در نقاط مختلف جهان ساخته شده.
شب سه شنبه گذشته فيلمی در باره ايران از اين برنامه پخش شد با نام مردی با چهار همسر(4 Wives, One Man). سازندگان آن فيلمسازان ايرانی تبار مقيم سوئدند؛ ناهيد و دخترش ستاره پرسون که به نقطه ای در مرکز يا جنوب ايران(احتمالا شيراز) سفر می کنند تا با دوربين شان زندگی مردی روستايی به نام هدايت را که با چهار همسر و بيست فرزندش زندگی می کند، ثبت کنند.
فيلمساز با آوردن آيه ای از قرآن در آغاز فيلم که به مردان مسلمان اجازه می دهد چهار همسر برای خود انتخاب کنند، به زمينه شرعی چند همسری ارجاع می دهد اما ديگر تا آخر فيلم وارد اين بحث نمی شود و بر روی زندگی چهار زن اصلی فيلم يعنی فرنگی، گلی، شهپر و زيبا که همسران هدايت اند تمرکز می کند و سعی دارد تاثير چندهمسری را بر زندگی آنان نشان دهد. زندگی زير يک سقف با مردی هوسباز، که هميشه به داشتن زن جوان ديگری فکر می کند، آنها را به زنانی حسود، نااميد و پر ازحسرت بدل کرده که از وضعيت موجود خود احساس بيزاری می کنند و نسبت به آينده خود سخت بيمناک اند.  
هدايت اين طور که فيلم نشان می دهد، روستايی نسبتا متمولی است. او از راه کشاورزی و گوسفند داری خرج خود و زن و بچه هايش را می دهد و تنها آرزويش خريد يک تراکتور و گرفتن يک زن جوان ديگر است اما با توجه به چهار زنی که دارد، از نظر شرعی قاعدتا نمی تواند به طور رسمی همسر ديگری اختيار کند با اين حال در پايان فيلم می بينيم که او دختر جوان ديگری را از روستای همجوار انتخاب کرده و به عنوان همسر پنجم وارد زندگی اش می کند و فيلم نشان نمی دهد که او چگونه اين مسئله را از نظر شرعی توجيه کرده است.
فيلم فاقد نريشن است و فيلمساز سعی کرده با استفاده از حرف های تک تک زنان فيلم و حرف های هدايت و مادر پيرش که در کنتراست با حرف های آنهاست، روايت اصلی فيلم را پيش ببرد.
هيچ يک از زنان از هدايت و زندگی خود با او رضايت ندارند و در برابر دوربين خانم پرسون، از خصلت های بد او و ظلمی که در اين سال ها بر آنان رفته سخن می گويند. نماهايی از هدايت که با فرزندانش برخورد خشونت آميز دارد لابلای حرف های اين زنان گذاشته شده تا تاييدی بر صحت گفتار آنان باشد.
در اين ميان فيلمساز به زن جوان هدايت يعنی زيبا بيش تر از بقيه توجه کرده و همواره او را در مرکز قاب خود قرار می دهد. زيبا در ميان چهار زن هدايت تنها کسی است که بچه ندارد و در حالی که بچه های زنهای ديگر از سرو کول او بالا می روند در حسرت داشتن يک بچه می سوزد. او اعتراف می کند که قبل از هدايت عاشق پسر جوانی بوده و هنوز چشمش به دنبال اوست. اما هنگامی که هدايت به او می گويد که در صدد گرفتن يک زن ديگر است او را تهديد به خوراندن سم می کند. در ميان زنان هدايت او تنها کسی است که به نسبت به ازدواج بعدی هدايت حساس است و با او مخالفت می کند. زنان ديگر ظاهرا برايشان اهميتی ندارد. هدايت اما در حرف های خود می گويد که انتظار او از زنانش چيست. ظاهرا او در مورد هر چيز مثل غذا، سکس و کار، توقع خاص و جداگانه ای از آنان دارد. او صبحانه اش را پيش شهپر می خورد و ناهارش را پيش زيبا. هر شب هم که می خواهد با يکی از آنها بخوابد، از قبل به آنها خبرمی دهد که در اتاقشان را برای او باز بگذارند. او ظاهرا بايد عدالت را بين همسرانش رعايت کند اما فيلمساز با گنجاندن صحنه ای که هدايت گوشت گوسفند را ميان همسرانش تقسيم می کند و شهپر ناراضی، سهم اش را به سمت او پرت می کند، نشان می دهد که او قادر به انجام اين کار نيست.
زنان از زندگی خود با هدايت می نالند و در گوش هم در باره بدی ها و ستم های او نجوا می کنند يا در خلوت زير لب آوازهای غمناک می خوانند. هيچ يک از آنان به ما نمی گويند که چرا همسر مرد زن داری مثل هدايت شده اند. قطعا دلايل اقتصادی يا خويشاوندی يا قومی بسياری پشت اين تصميم آنها بوده اما فيلمساز چيزی در اين باره به ما نمی گويد.
هدايت در اين فيلم مرد زن باره ای است که تنها به خود و به ارضای شهوت خود می انديشد(اين را در آغاز فيلم از زبان مادر پيرش نيز می شنويم که رو به دوربين می گويد بچه من فقط به کس فکر می کند) و سرنوشت همسرانش برايش اهميتی ندارند. او در صدد است خانه شهپر را بفروشد و با آن برای خود تراکتور بخرد.
اگر تمام داستان فيلم را باور کنيم و فرض کنيم هيچ يک از صحنه های آن بازسازی يا دراماتيزه شده نيست، آنگاه به اين نتيجه می رسيم که هدايت می تواند عليرغم ميل همسران خود با دختر جوان و باکره ديگری رابطه برقرار کند و او را به عنوان همسر پنجم خود برگزيند. فيلم با صحنه ای تمام می شود که او دخترک را که پشت موتورسيکلت او نشسته به خانه می آورد و زيبا که در گوشه ای کز کرده و به آنها نگاه می کند، کليد اتاقش را برای آنها پرت می کند.
يکی از ويژگی های خوب فيلم اين است که خانم پرسون سعی کرده، بين دوربين خود و سوژه صميميت ايجاد کند. آنها در مقابل دوربين او احساس راحتی می کنند و با صراحت و بدون واهمه يا خجالت حرف خود را می زنند. حضور فيلمساز، مخل اين رابطه صميمانه بين دوربين و سوژه نيست. شيوه او شيوه مستندسازی بی واسطه است و او تنها مشاهده گری است که به ثبت مشاهدات خود با دوربين پرداخته و قضاوت را به بيننده واگذار می کند.
موسيقی فيلم نيز که بر اساس تم ها و ملودی های ايرانی ساخته شده و کار کريسترليندر آهنگساز سوئدی است بسيار زيبا و تاثيرگذار است.
Posted by parvizj at 1:27 AM | Comments (2) | TrackBack

September 21, 2008

سی و چهار شخصيت در جستجوی يک بازيگر


پرتره های ژوليت بينوش در لندن
 

عکس از پرويز جاهد


شهر لندن اين روزها ميزبان نام دارترين ستاره سينمای فرانسه يعنی ژوليت بينوش است.
انگليسی ها برای بينوش بزرگداشت گرفته و سنگ تمام گذاشته اند. در و ديوار منطقه ساوث بنک پر از عکس های بينوش است.
انگليسی ها که هميشه به مفاخر ملی خود باليده اند و می بالند و کمتر به هنرمندان سرزمين های ديگر توجه نشان دادند، ظاهرا در چند سال اخير در مرام خود تجديد نظر کرده اند.
بزرگداشت کيارستمی، بزرگداشت رخشان بنی اعتماد و اينک بزرگداشت ژوليت بينوش، نشان می دهد که آنها دارند در فرهنگ خود جايی هم برای مفاخر بين المللی باز می کنند.

تقريبا همه فيلم های ژوليت بينوش طی شش هفته در موسسه بی اف آی به نمايش درمی آيد. نمايشگاهی از نقاشی های او با عنوان در چشم ها در يکی از سالن های اصلی بی اف آی به تماشا گذاشته شده و نمايش/رقصی با شرکت بينوش و اکرم خان رقصنده مشهور بنگلادشی تبار با عنوان در درون من در نشنال تيتر بر روی صحنه است. مطبوعات انگليسی هم پر است از اخبار مربوط به اين رويدادها و مصاحبه های پی در پی با بينوش.
در طی هفته گذشته او با جف اندرو منتقد فيلم انگليسی و بعد هم با منتقد فيلم گاردين در بی اف آی در برابر تماشاگران گفتگو کرده است و در باره خود و فيلم هايش مفصل حرف زده است.
اين درست است که ژوليت بينوش قبل از بازی در سينما بازيگر تئاتر بود و نقاشی هم می کرده است اما به گمان من اين بعد از آشنايی او با کيارستمی است که وسوسه نقاشی کشيدن، شعر گفتن، بازی در تئاتر و رقصيدن در او به طور جدی به وجود آمده است.
به نظر می رسد، تنوع فعاليت های هنری کيارستمی از فيلمسازی تا عکاسی، نقاشی، شعر و کارگردانی تئاتر/اپرا، تاثيرش را بر ژوليت بينوش هم گذاشته است.

پرتره کيارستمی از بينوش. عکس از پرويز جاهد


 به هر حال بينوش چه از کيارستمی الهام گرفته باشد يا نه، ظاهرا همان راهی را دارد می رود که کيارستمی می رود.
او ديگر نمی خواهد تنها به عنوان يک بازيگر شناخته شود بلکه دارد استعداد خود را در زمينه های ديگر هنری نيز می آزمايد.
نمايشگاه نقاشی ژوليت بينوش که از روزدوم سپتامبر تا نهم اکتبر در موسسه بی اف آی در ساوث بنک لندن برپاست، شامل 68 تابلوی سياه و سفيد و اسکچ هايی از صورت نقاش و کارگردان هايی است که با آنها کار کرده.
وارد سالن بی اف آی که می شوی عکس بزرگ قهوه ای رنگی از بينوش در سن جوانی با لباس کار نقاشی و دست های آغشته به رنگ، توجه ات را بخود جلب می کند. پشت اين عکس، بر روی سه ديوار، تابلوهای نقاشی بينوش در اندازه های يکسان(حدود 30 در 40) آويزان است.
تابلوها هيچ عنوان يا توضيحی ندارند اما در بروشور نمايشگاه که همان عکس بزرگ بينوش روی آن چاپ شده، تمام توضيحات مربوط به عکس ها آمده است.

پرتره بينوش از کارکتر خود در فيلم رهايی ساخته اموس گيتای


بينوش 34 پرتره از خودش و 34 پرتره از فيلمسازانی که با آنها کار کرده کشيده است.  هر پرتره او که نمايان گر نقشی است که در يکی از فيلم ها ايفا کرده، در کنار پرتره فيلمسازی آمده که آن فيلم را کارگردانی کرده است.

تابلوها در نگاه اول، بيننده ايرانی را به ياد فيلم خانه سياه است و تصاوير هولناک جذامی های باباداغی تبريز می اندازند.
تابلوها پرتره ها(کلوزآپ ها)يی از صورت بينوش و فيلمسازان است. فيلمسازانی چون کريستوف کيشلوفسکی، ژان لوک گودار، ميشل هناکه، آنتونی مينگلا، جان بورمن، هو هشيو هشين و عباس کيارستمی.

پرتره ميشل هناکه از بينوش. عکس پرويز جاهد  

پرتره های بينوش از خودش و کارگردان ها با اينکه بسيار دفرمه و کج و کوله اند اما برخی خصوصيات ظاهری فيلمسازها در آن حفظ شده و بيننده بدون اينکه به بروشور مراجعه کند، می تواند هويت آن فيلمساز را شناسايی کند. مثل ريش نسبتا بلند ميشل هنکه يا کله طاس آنتونی مينگلا يا فريم عينک کيارستمی.

از زبان بينوش در بروشور نمايشگاه می خوانيم:
« گرما، احساس و مقاومت های فيزيکی بخشی از زندگی يک بازيگرند. من روی کاغذ، آنچه را که باقی مانده، آنچه را که عليرغم وجود من پديدار شده و آنچه که آرزو کرده ام، کشيدم.
هيچ کدام از اين ها قطعی نيست بلکه يک لحظه ثبت شده و يک دريافت ذهنی و ناپايدار است.
تکنيک کار با ميل به کشيدن آمده بدون هيچ پيش فرض.

کريستوف کيشلوفسکی از بينوش. عکس از پرويز جاهد


اين پرتره ها کارگردان ها رامخاطب قرار می دهد ، چنانکه يک فيلم  اين کار را از طريق نماها، زاويه ها و صداها با بازيگر ی کند.
من هنگام فيلمسازی، هميشه خواسته ام که به شخصيت هايم نزديک شوم و اين نقاشی ها زنده کردن دوباره اين اشتياق است.»
من خود را در مقامی نمی بينم که بتوانم در مورد ارزش هنری نقاشی های خانم بينوش قضاوت کنم بلکه تنها می توانم نظر شخصی خود را به عنوان يک بيننده و احساس خودم را از ديدن اين تابلوها بيان کنم.
به نظر من اين تابلوها بيانگر احساس درونی يک بازيگر زن با نقش های متنوع خود و رابطه حرفه ای او با هنرمندانی است که اين نقش ها را خلق کرده اند.
اين تابلوها نشان می دهد که بينوش عليرغم بازی در نقش های متفاوت، هميشه بخشی از وجود خود را اجرا کرده و به تماشا گذاشته است.
به علاوه اين نقاشی ها نشان می دهد که او تا چه حد از نظر ذهنی و روانی با اين کاراکترها درگير بوده و آنها تا چه حد بر او تاثير گذاشته اند.
آنچه که اين طرح های سياه و سفيد را به هم پيوند می دهد، چهره مضطرب و درهم شکسته ژوليت بينوش است که به نقش ها و کاراکترهايی که تا کنون بازی کرده، بسيار نزديک است.

پرتره های بينوش. عکس از پرويز جاهد

 

با ديدن اين تابلوها اين سوال به ذهن می رسد که آيا اين تصوير شخصيت کارگردان هايی است که بينوش سرصحنه فيلمبرداری ديده و در ذهن او مانده يا وی احساسات درونی خود را به چهره آنها منتقل کرده است.
از گدار که نخستين فيلمش را با او  در سلام بر مريم کار کرده تا کيارستمی که بازی در آخرين فيلمش را به زودی شروع می کند.
او آندره تشينه را بسيار غمزده و مفلوک تصوير کرده و ابل فررا را خسته و درمانده.
در تابلوی آنتونی مينگلا برای فيلم بيمار انگليسی، خود را به شکل يک پسربچه طراحی کرده.

و پرتره او برای فيلم پنهان که خود را در کنار ميشل هنکه کارگردان آن با چشمان بسته کشيده،  بيانگر شخصيت مستاصل ودرمانده او در اين فيلم و صدمه ای است که از واقعيت های هولناک پيرامون خود ديده است.
 
بينوش کيارستمی را بدون عينک کشيده اما خطوط سياه دور چشم های کيارستمی، فريم عينک را تداعی می کند. تصوير بينوش در کنار او مربوط به فيلمی است با عنوان رونوشت برابر اصل که هنوز فيلمبرداری آن شروع نشده و به گفته بينوش قرار است امسال در ايتاليا صورت گيرد.

اين نقاشی ها بسيار ساده و ناشيانه به نظر می رسند. بيشتر شبيه کارهای گرافيتی بچه مدرسه ای ها با زغال روی ديوار است تا طرح های جدی يک هنرمند نقاش يا طراح اما تماشای آنها برای کسانی که ژوليت بينوش را می شناسند، فيلم های او را ديده اند و با سبک بازی او و شخصيت هنری اش آشنايی دارند، قطعا جذاب است.

نمايشگاه نقاشی های بينوش تا پنجم اکتبر 2008 ادامه دارد.

 

اين مطلب نخستين بار در سايت راديو زمانه درج شد
Posted by parvizj at 1:29 AM | Comments (3) | TrackBack

September 1, 2008

پاريس هزار چهره

 
نگاهی به فيلم پاريس ساخته سدريک کلاپيش
 
در ظرف چند سال اخیر فیلم‌های زیادی درباره شهر پاریس ساخته شد. آخرین آنها مجموعه‌ای از فیلم‌های کوتاه بود که 21 فیلمساز مطرح جهان درباره پاریس ساخته‌اند به نام Paris, je t'aime(پاریس، دوستت دارم). فیلم پاریس ساخته سدریک کلاپیش، فیلمساز فرانسوی(سازنده عروسک های روسی و آپارتمان اسپانيايی)؛ آخرین فیلمی است که درباره این شهر زیبا، اسرار آمیز و هزار چهره ساخته شده و برخلاف فيلم های پرحرف، کسالت آور و پرادعايی که اين روزها در سينمای فرانسه توليد می شود، فيلم گرم، دوست داشتنی و قابل احترامی است.
پاریس فیلم پر شخصیتی است. داستان چند آدم پاریسی است که به موازات هم روایت می‌شود. آدم‌هایی که زندگی آنها ارتباط چندانی به هم ندارد و برحسب تصادف در جاهایی به هم گره می‌خورد. این نوع فرم روایتی دیگر در سینمای جهان فرم تازه‌ای نیست و اخیرا نمونه‌های بسیار جالب و پیچیده آن را در فیلم‌های آمریکایی و آمریکای لاتینی دیده‌ایم. اما فرم روایتی پاریس بیشتر از آنکه به فرم روایتی بابل یا 21 گرم یا تصادف(Crash) نزدیک باشد، یادآور کارهای کیشلوفسکی است. حتی سبک بصری فیلم؛‌ آدم‌های تنهایی که در جستجوی پاره تکمیلی وجود خود هستند، پرسش‌های فلسفی درباره مرگ و تقدیر که فراتر از اراده و خواست آدم‌ها عمل می‌کند؛ بیشتر درونمایه‌های آثار کیشلوفسکی است که در فیلم پاریس نیز به نوعی وجود دارند.

سدریک کلاپیس در جلسه نمایش فیلم پاریس در فستیوال ادینبرای امسال، شباهت‌های مضمونی فیلم خود با فیلم‌های کیشلوفسکی را تایید کرد اما از نظر سبکی بیشتر خود را متاثر از رابرت آلتمن و پل تامس اندرسن دانست. وی درباره تصویر شهر پاریس در این فیلم و تفاوت آن با دیگر فیلم‌هایی که در این شهر ساخته شده، گفت:
« من سعی کردم پرتره‌ای از پاریس امروز را ترسیم کنم. سعی کردم از کلیشه‌هایی که درباره پاریس هست و جنبه‌های توریستی ان استفاده کنم و همچنین نشان دهم که ترکیب چیزهای مدرن و کهنه همیشه در پاریس وجود داشته. آنچه که در مورد پاریس برای من جالب است این است که چطور این چیزهای کهنه، شهر را زنده و پر شور می‌سازد. من خواستم نشان دهم که چگونه احساس مرگ، زندگی را به این شهر می‌آورد».
سدريک کلاپيش. عکس از پرويز جاهد

ژولیت بینوش در نقش الیز، زن میانسال بیوه‌ای است که با بچه‌های کوچکش زندگی می‌کند. پیر(با بازی تاثيربرانگيز رومن دوريس)، برادر او که رقصنده کاباره مولن روژ است، بیماری قلبی دارد و پزشک معالجش به او گفته که بزودی می‌میرد. بینوش اما سعی می‌کند آخرین روزهای زندگی برادرش را به بهترین لحظه‌های زندگیش تبدیل کند، در حالی که خود زن تنهایی است و در جستجوی محبت است.
دختر جوان عربی به نام خدیجه، سبزی فروش تنهایی که عاشق بینوش است، زن نانوای پاریسی متکبر و نژاد پرستی که خدیجه را برای کار در نانوایی استخدام می‌کند، رولاند، استاد تاریخ دانشگاهی که مجری یک برنامه تلویزیونی در پاریس است(با بازی عالی فابريک لوچينی) و فيليپ برادرش که مهندس ساختمان است(با بازی فرانسوا کلوزه)  و ظاهرا زندگی راحت و مرفهی دارد، از دیگر شخصیت‌های این فیلم هستند. جوان سیاه پوست آفریقایی ای هم هست که می‌خواهد از راه غیرقانونی خود را از کامرون به پاریس برساند. استاد تاریخ در برنامه تلویزیونی‌اش سعی می‌کند میراث فرهنگی پاریس را چنانکه هست، به تماشاگران معرفی کند. او با لحنی موقرانه و آکادمیک، تاریخ پاریس را شکافته و زیبایی‌های آن را ستایش کرده و در عین حال به پیروی از بودلر به انتقاد از معماری قرن نوزدهمی و زشت آن (به تعبیر بودلر) می‌پردازد. معماری ای که کار آرشیتکتی به نام بارون جورج هوسمان
(Baron Georges-Eugène Haussmann) است. کسی که پنجاه درصد شهر پاریس امروز ساخته اوست و به اعتقاد بودلر پاریس و معماری آن را از بین برده.
هر کدام از این آدم‌ها و خرده روایت‌ها می‌توانند موضوع یک فیلم جداگانه باشند. اما ترکیب پازل گونه آنها در کنار هم این فرصت را به تماشاگر می‌دهد که چهره متنوع و رنگارنگ پاریس را با تمام زیبایی‌ها و زشتی‌های آن یکجا ببیند. تعدد شخصیت‌ها و داستان‌ها باعث گسستگی و پراکندگی فیلم نشده بلکه با درایت فیلمساز و تمرکز او بر سه شخصیت اصلی فیلم یعنی پیر، خواهرش الیز و استاد تاریخ، این زندگی‌های پراکنده مثل حلقه‌های زنجیر به هم متصل شده‌اند. پیر از بالکن خانه‌اش دختر زیبایی را زیر نظر دارد و او را زن مناسبی برای زندگی کوتاه و روبه زوالش می‌پندارد. در حالی که تصادفا رولاند(استاد دانشگاه)، عاشق همین دختر که شاگرد کلاس تاریخ اوست شده و دزدکی او را دنبال کرده و برای او اس‌ام‌اس‌های عاشقانه می‌فرستد.
رابطه بین ژولیت بینوش و برادرش بسیار گرم، باورپذیر و انسانی از کار درآمده. رابطه‌ای که نمونه آن را امروز کمتر در دنیای غرب می‌توان سراغ کرد. همه‌ی این شخصیت‌ها با پایگاه‌های طبقاتی مختلف از خلاء وجود چیزی در زندگی رنج می‌برند. استاد تاریخ دانشگاه به زندگی ظاهرا آرام و مرفه برادرش غبطه می‌خورد. در حالی که برادرش نیز در حسرت داشتن یک فرزند بوده و از مرگ پدر اندوهناک است. قلب بيمار پی ير که در آستانه ایستادن است، استعاره و هشداری است درباره پاریس و قلب تپنده اما بیمار آن.
اما صحنه‌های به کلی زائدی هم در فیلم وجود دارند که به اعتقاد من لطمه زيادی به فیلم وارد کرده. از جمله صحنه ورود چهار زن عیاش به بازار میوه و سبزی و لاس زدن آنها با فروشندگان یا خواب مهندس ساختمان که بصورت انیمیشن سه بعدی اجرا شده و با فضای رئالیستی و جدی فیلم همخوانی ندارد. همینطور صحنه‌های مربوط به آفریقا و کارت پستال کلیسای نتردام پاریس که مثل یک طلسم، جوان کامرونی را از صحراها و دریاها عبور داده و به نحو معجزه آسایی به پاریس می‌آورد.
پاریس، بیشتر از آنکه فیلمی درباره شهر پاریس باشد؛ فیلمی درباره ساکنان آن است. در عین حال فیلمی است درباره عشق، غرور، زیبایی، ابتذال، پیری و مرگ.
 
Posted by parvizj at 1:23 AM | Comments (3) | TrackBack