July 30, 2008

حماسه چنگيزخان

 
 
نگاهی به فيلم مغول
ساخته سرگئی بودوروف
 
 
 
اصولا ساختن فیلم بر اساس شخصیت ها و رویدادهای تاریخی، امری بسیار دشوار است و کمتر فیلم تاریخی است که همه یک پارچه آن را به عنوان یک سند و روایت تاریخی معتبر و دقیق پذیرفته و بر سر آن مناقشه نکرده باشند. از فیلم های تاریخی اولیوراستون گرفته تا فیلم های حماسی ـ تاریخی هالیوود در باره شخصیت های بزرگ تاریخ مثل اسکندر، ناپلئون، فرعون، موسی و حتی عیسی مسیح.
بر این اساس از پیش می پذیریم که فیلم "مغول" ساخته سرگئی بودورف، فیلمساز قزاق(او همان کارگردان فيلم درخشان زندانی کوهستان هاست که بر اساس داستان کوتاهی از تولستوی در باره جنگ داخلی چچن ساخت) که روایت تازه ای از زندگی چنگیزخان مغول است، نمی تواند سند تاریخی قطعی و بی چون و چرائی در باره این شخصیت بزرگ و مقتدر تاریخی باشد. و بسیاری از مورخان و پژوهشگران، احتمالا اعتبار تاریخی آن را زیر سئوال خواهند برد.  
 
تا کنون روايت های سينمايی مختلفی از زندگی حماسی و پرماجرای چنگيزخان مغول تهيه شده، از نسخه های مضحک هاليوودی مثل فاتح(1956) ساخته ديک پاول با بازی جان وين در نقش چنگيز(يکی از قلابی ترين نقش های جان وين در سينما)، و سوزان هيوارد در نقش بورته تا نسخه هنری لوين(1965) با بازی عمر شريف در اين نقش و فرانسوا دورلياک(خواهر کاترين دونوو) بازيگر موبلوند فرانسوی در نقش همسر چنگيز. اما هيچکدام از اين فيلم ها نه تنها روايت تاريخی معتبر و نزديک به شخصيت و زندگی چنگيز نبود، بلکه از نظر سينمايی نيز آثار قابل توجهی نبودند.
مطالعات اخیر در باره چنگیز، خصوصا دستاوردهای نمایشگاه چنگیز خان و میراث او در موزه استانبول به مناسبت هشتصدمین سالگرد تاسیس امپراتوری مغول، نشان می دهد که چنگیزخان بر خلاف تصاویری که از او در ذهن ها وجود دارد، مردی خون آشام و دیوسیرت نبود بلکه رهبری نرم خو و اهل مدارا و پایبند قانون بود که به زنان احترام می گذاشت و ارزش های اخلاقی و خانوادگی را ارج می نهاده است.
این تغییر نگرش نسبت به چنگیز که در کشورهای روسیه، آسیای مرکزی و چین پدید آمده، محصول مطالعات پساکمونیستی در این کشورها است.
در دوران شوروی، نه در روسیه و نه در مغولستان کسی جرات ستودن چنگیز را نداشت. اما اکنون پس از فروپاشی کمونیسم در روسیه، فیلم سازانی چون بودورف این امکان را یافته اند تا روایتی دیگربرخلاف روایت های رسمی و موجه روسی ـ سوسیالیستی، از این شخصیت مبهم تاریخی به دست دهند.
در چین نیز این مطالعات فراگیر شده است. چرا که در زمان مائو و انقلاب فرهنگی چین، نام چنگیز به عنوان بنیانگذار کشور متحد چین از کتاب های درسی و تاریخی حذف شده بود.
 
چنگیز، امروز در مغولستان یک قهرمان ملی است. اما در قزاقستان و ایران هنوز یک هیولا، جلاد تاریخ و چهره ای منفور و بدنام است.
جان مان، مورخ بریتانیائی، کسی که کتاب زندگی، مرگ و رستاخیز چنگیزخان او از منابع مورد استفاده بودورف در ساختن این فیلم بوده، معتقد است که بیشتر منابع تاریخی موجود در باره چنگیز خان، منابع کشورهای مغلوب مثل ایران و روسیه بوده که قربانی هجوم مغول ها بوده اند.
به اعتقاد جان مان، مغول ها از نظر تاریخ نگاری بسیار ضعیف بوده و تنها کتابی که در باره چنگیز در این سرزمین وجود دارد، کتاب شعری است به نام "تاریخ پنهان مغول" که در قرن نوزدهم در چین کشف شده و به سبک اشعار حماسی سروده شده است و تصویری رمانتیک و شاعرانه از چنگیز به دست می دهد.
فیلم مغول، ساخته بودورف نیز که تا حد زیادی با تکیه بر این منبع ادبی ساخته شده، تصویری حماسی، رمانتیک و شاعرانه از این جنگجوی قدرتمند تاریخ است.
این فیلم که بخش نخست از تریلوژی بودورف در باره چنگیزخان است، از زمان کودکی چنگیز در 1172 میلادی شروع شده و با به قدرت رسیدن او و پیروزیش بر قوم تانگوت در 1206 به پایان می رسد.
 
از یک سو، روس ها، بودورف را به نشان دادن سمپاتی نسبت به این شخصیت بی رحم و خونخوار متهم کرده و از سوی دیگر، مغولها نیز او را به خاطر این که به اندازه کافی به چنگیز خان احترام نگذاشته، مورد سرزنش قرار داده اند.
بودورف در پاسخ به این انتقادها می گوید: " شاعر بزرگ روس، پوشکین، می گوید مردم عاشق داستانند نه حقیقت. اگرچه داستان گاهی حقیقی تر از برخی واقعیت ها است. من تنها سعی کردم چنگیز را مثل یک انسان تصویر کنم."
 
"مغول"، بر خلاف آثار حماسی ـ تاریخی امروزی که با استفاده از پرده سبز و افکت های دیجیتال سی جی آی ساخته می شوند و پر از صحنه های خشن جنگ و خونریزی اند، فیلمی متفکرانه است که با ریتمی آرام و شاعرانه پیش می رود. اگرچه صحنه های جنگی خشن و خونین نیز کم ندارد. نماهای نزدیک از نیزه ها و خنجرهائی که فضا را شکافته و در گوشت ها فرو می روند، و خونی که فواره می زند و از بدن ها می جوشد، بسیار دلخراش و غم انگیزاند.
 
فیلم با نمای کرین بسیار زیبا و چشم گیری شروع می شود. دوربین از روی خانه های گلی شهری مرزی در چین حرکت کرده و با عبور از میله های یک سلول تنگ و تاریک، به چهره درهم شکسته اما با ابهت جوانی مغرور می رسد. او کسی جز تموچین، جنگاور سلحشور دشت های مغولستان، نیست که به عنوان برده در اسارت یک برده دار ثروتمند چینی است.
آنگاه با فلاش بک و صدای راوی که همان تموچین است به دشت های مغولستان می رویم و با زندگی تموچین نه ساله و پدرش یسوجی، خان قبیله کیا، آشنا می شویم.
 
تموچین کودکی جسور و بیباک است. او برخلاف میل پدر که می خواهد دختری از قبیله مرکیت را برای او به عنوان همسر آینده برگزیند، خود دست به انتخاب می زند و دختر زیبائی از قبیله تاتار را به عنوان عروس آینده اش انتخاب می کند.
 
فیلم ساز دوران کودکی تموچین و زندگی مغولی را با حوصله و جزئیات دقیق ترسیم کرده. برای او صحنه غذا خوردن تموچین و همرزمانش دور آتش، همانقدر مهم است که جنگیدن او با قبیله مرکیت برای نجات همسرش بورته.
 
ساختار روایتی فیلم بر اساسالگوی زمان حال، فلاش بک و بازگشت به زمان حال است. و صدای راوی تا بازگشت به زمان حال، روایتگر زندگی و جنگ های تموچین است.
 
با این حال، فیلم ساز بیشتر از طرح داستانی برروی شخصیت ها تمرکز کرده. او آنچنان محو زیبائی لوکیشن های بکر مغولستان و آئین های مغولی و کودکی پرمشقت تموچین و مغازله او با همسر زیبایش شده که به انتظارات مهم تماشاگر در مورد چگونگی جمع آوری سپاه برای نبرد با دشمن پاسخ نمی دهد.
 
چنگیزخان بودورف، قهرمانی خاموش و آرام است و در طول فیلم از زبان او نمی شنویم که چه ایده هائی در سر دارد و تخیلات او تا کجا پر می کشد.
 او بارها به اسارت درمی آید و هربار به نحو معجزه آسائی از اسارت نجات پیدا می کند. فیلم ساز با تاکید بر رنج ها، اسارت ها و تحقیر شدن های تموچین در زمان کودکی، تکوین شخصیت او را به عنوان یک رهبر خودساخته که با خلاقیت وهوش نظامی و استراتژی جنگی اش و متحد کردن قبیله های پراکنده مغول و تاتار، امپراتوری بزرگ مغول را ایجاد می کند، نشان می دهد.
 
چنگیزخان در فیلم بودورف قهرمانی کاریزماتیک و شجاع و همسری مهربان و وفادار است، که برخلاف مغول های دیگر که اسب را مهم تر از زن دانسته و به خاطر زن حاضر به جنگ نمی شوند، برای نجات همسرش از دست قبیله مرکیت، به آنها حمله می کند.
او به عهد و پیمان قبیله ای، برادری و ارزش های اخلاقی پایبند است و بعد از رسیدن به قدرت، قانونی را تصویب می کند که در آن کشتن زنان و کودکان در جنگ، خیانت به خان قبیله، و تسلیم شدن در برابر دشمن، منع شده است.
 
موسیقی توماس کانتلبين، آهنگساز فنلاندی، با توجه به فضای حماسی فیلم، موسیقی ارکسترال حماسی، پرحجم و باشکوهی است. اگرچه در صحنه های مربوط به کودکی تموچین یا لحظات عاشقانه فیلم، آهنگساز اغلب با یکی دو ساز بومی یا آوازهای مغولی تم ها و نغمه های مغولی دلنشینی اجرا می کند.
یکی دیگر از نوآوری های این آهنگساز در این فیلم، استفاده از تحریرهای آوازی مردانه نکره و خشن سبک آوازخوانی مغولی برای صحنه های جنگ است.
 
تصویرهای زیبا و چشم نوازسرگی تروفیموف، فیلم بردار فیلم از دشت ها و چمن زارهای مغولستان نیز به یادماندنی است. يکی از صحنه های بسيار ديدنی فيلم، صحنه نبرد چنگيز با لشکريان برادرخوانده اش جاموخاست. فيلمساز نشان می دهد، اين ترس مغول ها از رعدو برق بوده که آنها را زمين گير کرده و عامل شکست شان در برابر چنگيز شده است. چنگيز که ترسی از صاعقه ندارد، سوار بر اسب از ميان لشکريان شکست خورده و ذليل برادر عبور می کند. فيلمبرداری از زاويه پايين(نمای لو انگل) و قرار گرفتن چنگيز در درون قابی که آسمان سياه پس زمينه آن است و با برق صاعقه روشن می شود، تصويری باشکوه از يک سردار فاتح ترسيم کرده است.
بازی های تادانوبو آسانو بازيگر ژاپنی در نقش چنگيز و کولان چولون بازيگر تازه کار مغولی در نقش همسر چنگيز ستودنی است اما بازی هونگلی سان بازيگر چينی در نقش برادرخوانده چنگيز با اداها و خوش مزگی هايش بيشتر يادآور کاراکتر جکی چان در فيلم های کمدی رزمی اوست.
فیلم مغول، شناختی نسبی از چنگیزخان، دوران کودکی و جوانی و شکل گیری شخصیتش به عنوان رهبری مقتدر و شجاع به تماشاگر می دهد و به دلیل تضاد آشکارش با روایت های تاریخی مسلط و پذیرفته شده در باره چنگیز، اثر چالش برانگیزی است. اما هنوز این پرسش مهم باقی است که دستاورد چنگیز و امپراطوری مغول برای جهان چه بوده؟ 
آیا آنها توانستند نقش سازنده و موثری در تمدن و فرهنگ جهانی ایفا کنند؟ یا جز خشونت، جنگ، کشتار و خون ریزی، نقش دیگری در تاریخ جهان نداشتند؟
باید دید سرگئی بودورف در قسمت های بعدی تریلوژی خود به این پرسش ها چگونه پاسخ می دهد.
 
 نقل از راديو زمانه
Posted by parvizj at 5:13 PM | Comments (4) | TrackBack

July 21, 2008

تراژدی مرگ يک بازيگر

 
ياداشتی نوشته ام در وب لاگ زمانه در باره تراژدی مرگ يک بازيگر با عنوان بازی تمام شد. در باره بازيگری که توانايی ها و قابليت های بازيگری اش را در فيلم هايی چون هامون، پری، سارا، بانو، کيميا، حکم و سريال های خوش ساخت و آبرومندی مثل مدرس و روزی روزگاری اثبات کرده بود و هنوز می توانست نقش های ماندگار ديگری از خود به جای بگذارد. نوشتم که او هرچند بازيگر محبوب من نبود اما اين دليل نمی شود که از مرگ زودهنگامش( نه غافلگيرکننده و شوک آور به تعبير برخی) متاثر نشوم و بغض نکنم و تمام آن يادداشت، نوشته ای از سر بغض و درد بود که متاسفانه دچار بدفهمی شد و برخی از شيفتگان اين هنرمند ارزشمند را خشمگين کرد. در هيچ جای آن يادداشت من به شخصيت شکيبايی توهين نکردم و از او بد نگفتم. حتی از شيوه بازيگری اش نيز انتقاد نکردم و به جای آن بر توانايی هايش تاکيد کردم. اما آنچه که برايم دردآور بود، واکنش جامعه هنری ايران نسبت به مرگ اين بازيگر بود. واکنشی که بوی ريا، دروغ و پنهانکاری از آن می آمد. جامعه ای که عيب ها و ضعف هايش را لاپوشانی کند و اجازه ندهد که اين ضعف ها شناسايی شده و برطرف شود، يا ناآگاه است يا دارد آگاهانه ريشه خود را می کند.
حرف اصلی من در آن يادداشت اين بود که چرا ما بايد هنرمندی با توانايی های شکيبايی را چنين زود از دست بدهيم. مگر سينمای ايران چند بازيگر در حد و اندازه شکيبايی دارد؟ آنچه که شکيبايی با تن خود کرد البته به خودش مربوط بود اما تاثير اجتماعی آن ديگر امری شخصی و دخالت در زندگی فردی يک هنرمند نيست. آيا جامعه هنری و سينمايی در قبال يک هنرمند مسئوليتی ندارد؟ اگر مسئول است تا چه حد به اين مسئوليت پايبند است؟ يادداشت دردمندانه داريوش مهرجويی نشان می دهد که جامعه هنری ايران در قبال هنرمندانی چون شکيبايی، مسئوليت اش را به درستی انجام نداده است:
 
« و روح ظريف او نيز واقعا طعمه دريا شد ...
طعمه بي‌توجهي‌ها ، بي‌تفاوتي‌ها ، ندانم‌كاري‌ها ... و در اين چند سال اخير، خسرو شكيبايي را درنيافتند.
او نيز نظير خيلي‌هاي ديگر طعمه بي‌توجهي و زمختي كساني شد كه نمي‌دانند روح لطيف هنرمند را چگونه دريابند و نسبت به سختي‌هاي زندگي هنرمندان بي‌تفاوت‌اند. چه كسي خسرو شكيبايي را كه مي‌توانست هنوز براي سال‌هاي سال ما را از هنر بازيگري عالي و صداي گرم و دلنشين خود مشغول و هوشيار سازد، از ما گرفت؟
شش فيلم با او ساختم و شش بار شاهد فوران شور و حال و حس و هنر ... و مهرباني او بودم. و چه سخت است تحمل اين انديشه كه بار هفتمي در كار نخواهد بود.
خسرو روحت شاد.»
 
آيا روی سخن مهرجويی تنها دولتمردان و سياستمداران ايران است که برخی از آثار مشترک اين دو هنرمند را سال ها توقيف کردند يا تکه پاره از تلويزيون نمايش دادند و امروز برای مرگش مرثيه می سرايند يا جامعه هنری ايران را هم شامل می شود؟
 برخی به من گفته اند اين مطلب را در زمان درستی ننوشته ام يا اين حرف ها را چرا در زمان حيات او نگفته ام. اما مگر فرقی هم می کند. اگر حرف من درست است، مطرح کردن حرف درست زمان نمی خواهد و مهم تر از همه، مخاطب من در اين يادداشت کوتاه، شکيبايی نيست که بخواهد به من پاسخ دهد.
نگرانی من همه از بابت هنرمندانی است که گرفتار اعتيادند. بسياری از آنها خود اين راه را انتخاب کرده اند و تمايلی به ترک آن ندارند اما هستند کسانی که می خواهند خود را از شر مخدر برهانند اما توانايی، اراده و اعتماد به نفس کافی را برای اين کار ندارند. به جای پنهان کاری و دروغ بايد به ياری آنها شتافت.
برای روح شکيبايی طلب آمرزش کرده و برای خانواده داغدارش آرزوی شکيبايی دارم.
 
Posted by parvizj at 5:22 PM | TrackBack

July 6, 2008

نگاهی به فيلم های دايره زنگی و جنگ ترياک

 پريسا بخت آور کارگردان فيلم دايره زنگی از مهمانان کنفرانس ارتباط با جهان فارسی زبان بود که مدتی قبل در دانشگاه سواس لندن برگزار شد. اين کنفرانس جدا از سخنرانی ها و بحث های جالبی که پيرامون وضعيت رسانه ها در کشورهای فارسی زبان  در آن مطرح شد، فرصتی را برای شرکت کنندگان فراهم کرد تا به تماشای دو فیلم دایره زنگی ساخته پریسا بخت آور و جنگ تریاک ساخته صدیق برمک بنشینند.
 
دايره زنگی
 
دایره زنگی یک کمدی اجتماعی مفرح، جذاب و سرگرم کننده و در عین حال بسیار تامل برانگیز است. مطالعه ای جالب در فرهنگ طبقه متوسط شهری امروز ایران و هرج و مرج و آشفتگی ناشی از جابجایی طبقاتی و تضاد بین سنت و مدرنیته. فیلمی با فیلمنامه‌ای نسبتا محکم و منسجم که بر اساس ماجراهایی که در یک آپارتمان مسکونی بین همسایه‌ها بر سر دیش ماهواره بوجود می‌آید ساخته شده و تصویری طنزآمیز از هرج و مرج حاکم بر جامعه امروز ایران ارائه می‌کند.
به اعتقاد من دایره زنگی علیرغم تجربه‌های بخت آور در ساختن سریال‌های تلویزیونی و دارا بودن برخی نشانه‌ها و عناصر ژانر فیلم‌های آپارتمانی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با هوشمندی از ساختار قالب این سریال ها فاصله می‌گیرد و موفق می‌شود خود را به یک سطح هنری بالاتری ارتقاء دهد. آپارتمان در این فیلم همانند فیلم اجاره نشین‌های مهرجویی تمثیلی از کل جامعه ایران با تمام تناقض‌ها، پیچیدگی‌ها و بحران‌ها است. در این فیلم آپارتمان نمونه ای کوچک از جامعه‌ای آشفته و پر هرج و مرج است. و ماهواره تمهید خوبی برای نمایش این آشفتگی است.
پريسا بخت آور. عکس از پرويز جاهد
برخورد دوگانه و رفتار تناقض آمیز ایرانی‌ها با پدیده ماهواره و حضور مزاحم، پردردسر و ویرانگر آن در زندگی طبقه متوسط شهری ایران در این فیلم به خوبی تصویر شده است.
دایره زنگی فیلمی شخصیت محور نیست بلکه بر اساس پاره روایت های موازی پیرامون آدم‌های متعدد فیلم که هر کدام تیپی از افراد جامعه امروز ایران را نمایندگی می‌کنند ساخته شده.
ريتم تند فيلم و تعدد شخصيت ها، فرصت کافی برای تمرکز روی شخصيت ها را به کارگردان نمی دهد.
وجود برخی تیپ‌های اجتماعی مثل مرد بازنشسته سلطنت طلبی که هنوز در رویای بازگشت اعلیحضرت به وطن است با اینکه نقش دستمالی شده‌ای است اما با بازی بسیار خوب بازیگر نقش سرهنگ و دیالوگ‌های جذاب و غافلگیر کننده‌اش به یکی از جالب ترین نقش‌های سینمایی ایران در سال‌های اخیر تبدیل شده است.
رضا شریفی نیا و صابر ابر بيش از حد کليشه ای اند. مهران مدیری و باران کوثری علیرغم شباهت‌های نقش‌های‌شان با برخی نقش‌های گذشته اندکی متفاوت تر به نظر می رسند. اما بازی امید روحانی، دوست منتقد ما که اخيرا بازيگر هم شده، بسیار عالی و ستودنی است. همينطور بهاره رهنما که در نقشی متفاوت، گرم و دوست داشتنی ظاهر شده است.
افشای ماهیت واقعی شخصيت شیرین(باران کوثری) در پایان فیلم که در حد یک شوک و ضربه غافلگیر کننده عمل می‌کند با ساختار کمدی فیلم هماهنگی ندارد. به خصوص سکانس تعقیب و گریز نهایی و در نهایت پایان تحمیلی فیلم یعنی دستگیری شیرین(تحميل شده از طرف وزارت ارشاد به کارگردان)، فیلم را از مسیر کمدی جدا کرده و در مسیر دیگری قرار می‌دهد.
به علاوه فضای فیلم و کار در محدوده بسته مجتمع آپارتمانی این امکان را به بخت آور نمی‌دهد که به تقطیع درست نماهای فیلم بپردازد. از اینرو او سعی کرده با استفاده از دوربین روی دست و نماهای بلند به تعقیب سوژه و ثبت کنش‌های جاری در صحنه بپردازد.
با اين حال بخت آور در نخستین فیلم سینمایی خود توانایی‌ها و قابلیت‌های خود را به عنوان کارگردانی مسلط به ابزار سینما ثابت می‌کند. کارگردانی که می‌داند چگونه از بازیگران حرفه‌ای سینما و تلویزیون بازی بگیرد و ضرباهنگ تند فیلم را تا آخر حفظ کند.
 
جنگ ترياک
 
جنگ تریاک، دومین فیلم بلند صدیق برمک سینماگر افغان؛ کمدی سیاهی درباره افغانستان امروز است. دو سرباز آمریکایی یکی سفید پوست و دیگری سیاه پوست که هلی کوپترشان سقوط کرده پس از بیدار شدن از یک بیهوشی طولانی خود را در صحرای سوزان و برهوت می‌یابند که تنها ساکنان آن خانواده پرجمعیت یک زارع خشخاش‌اند که در یک تانک سوخته باقیمانده از نیروهای روسی زندگی می‌کنند.
آمریکایی سفید پوست که فرمانده است و زخمی شده رفتاری نژاد پرستارانه و تحقیر آمیز با سرباز سیاه پوست دارد و او را وادار می‌کند تا او را کول کرده و به جای آبادی برساند. آنها مثل قهرمانان تاتر پوچی‌اند که از دنیای مدرن به یک دنیای بدوی، وحشی و غیرمتمدن پرتاب شده‌اند. جهانی بلازده و نفرین شده که ساکنانش از ظلم و بی‌شرافتی می‌نالند و آرزوی مرگ می‌کنند.
برمک در این فیلم تلاش زیادی کرده تا موقعیتی انتزاعی و در عين حال گروتسک خلق کند. شخصیت‌ها نیز تا حدی پرداختی انتزاعی دارند. آمریکایی‌ها همانقدر گنگ و ناشناس‌اند که بومی‌ها. هیچ اشاره‌ای به اینکه آنها کی هستند و ماموریت آنها چیست نمی‌شود. اما برمک در ساختن این جهان انتزاعی و گروتسک چندان موفق نیست. بستر رئالیستی فیلم و اشاره‌های صریح آن به مبارزه نیروهای درگیر در جنگ افغانستان مانع از تبدیل فیلم به یک اثر کاملا انتزاعی می‌شود.
نگاه برمک به جامعه افغانستان، حضور نیروهای آمریکایی در آن و دموکراسی صادراتی آنها نگاهی انتقادی و به شدت بدبینانه است. امریکایی‌ها آنقدر ذلیل و درمانده‌اند که چند کودک بومی می‌توانند آنها را بفریبند و به دام اندازند. آنها وارد سرزمینی شده‌اند که پیش از آنها گورستان سربازان روس بوده است. آنها حتی قدرت تشخیص زنان و مردان را از هم ندارند و با دیدن پاهای لخت قاچاقچیان مرد که لباس زنانه به تن کرده‌اند، غرق در فانتزی جنسی می‌شوند. از سوی دیگر بومی‌ها نیز دائما در ستیز و کشمکش با یکدیگر هستند و این امریکایی‌ها هستند که با دخالت و میانجیگری آنها را به صلح و آرامش دعوت می‌کنند.
در میان بومیان زن آبستنی است که تمثیلی از کشور افغانستان است و کودک ناقصی که در پایان فیلم به دنیا می‌آورد استعاره‌ای از دموکراسی مورد ادعای غربی‌ها برای این سرزمین نفرین شده است.
فیلم از نظر سبک آشفته به نظر می‌رسد و بین دو جهان رئالیستی و انتزاعی معلق است. به علاوه صحنه‌هایی در فیلم وجود دارد که گنگ مبهم و سوء تفاهم برانگیزند. دقیقا مشخص نمی‌شود که مردان زن پوش که زیر چادر اسلحه پنهان کرده‌اند چه کسانی هستند. ریتم فیلم نیز یک دستی ندارد. در بخش اول فیلمساز توجه عمده خود را معطوف به رابطه تحقیرآمیز و استثمارگرایانه بین دو سرباز امریکایی ساخته اما در بخش میانی و پایانی فیلم از آنها غافل می‌شود و به سراغ بومی‌ها می‌رود و نمی‌تواند بین این قسمت‌ها از نظر روایتی و ریتم تصویری تعادل ایجاد کند. با این حال جنگ تریاک نشان می‌دهد که سازنده آن فیلمسازی آشنا با قواعد قصه گویی به سبک مدرن در سینماست.
 
Posted by parvizj at 3:58 AM | Comments (1) | TrackBack