April 30, 2008

هنرمند بازنشسته نمی شود

 
يادداشتی در باره مقاله «بابا لخت است» نوشته اميد مهرگان
مدتی پيش اميد مهرگان مقاله ای را در سايت رخداد چاپ کرد با عنوان بابا لخت است يا قضيه پدران هنرهای ايرانی که واکنش هايی را از سوی برخی از نويسندگان برانگيخت. من نيز همان موقع يادداشتی نوشتم و برای مسئولان سايت رخداد فرستادم و انتظار داشتم نوشته مرا که در واقع نگاهی انتقادی به ديدگاه مهرگان است منتشر کنند اما سايت رخداد اين کار را نکرد و حتی پاسخ ای ميل مرا نيز نداد. حال اين نوشته را اينجا منتشر می کنم:
 
 اول از همه بايد بگويم من غالبا نوشته های اميد مهرگان را می خوانم و از نگاه انتقادی تند و راديکال او به پديده های فرهنگی و اجتماعی در ايران خوشم می آيد اما مقاله تازه او با عنوان « بابا لخت است» در سايت رخداد، به گمان من انحرافی در نوع نگاه مهرگان به حساب می آيد. از اين رو مرا برانگيخت تا اين يادداشت را در باره نگاه انتقادی انحرافی او در اين مقاله بنويسم.
 
من واقعا منظور آقای مهرگان را در مقاله «بابا لخت است» نمی فهمم. آيا ايشان با در داخل گيومه گذاشتن ’هنرمندان بزرگ و برجسته‌مان‘ می خواهند وجود هنرمندان بزرگ و برجسته را در سينما، ادبيات، نقاشی و تئاتر ايران انکار کنند. آيا از نظر ايشان پاس داشتن هنرمندان و ادای احترام به آنها عملی مذموم و ناپسند است و اگر مردمی قدر هنرمندان بزرگ خود را دانسته و از آنها ستايش کنند بايد آنها را ارتجاعی، رياکار و وقيح دانست.
آيا فقط در ايران است که مردم قدر هنرمندان بزرگ از نسل های گذشته را می دانند و برای آنها هورا می کشند؟
آيا ايشان واقعا نمی دانند که در غرب مردم تا چه اندازه برای هنرمندان واقعی شان ارزش و اعتبار قائل اند و حق آنها را به جا می آورند. اما ايشان به جای تشويق مردم به اين کار شايسته و پسنديده که در تمام فرهنگ ها رايج است و هيچ تعارضی هم با اصول مارکسيستی ايشان ندارد، به سرزنش مردم و منتقدان پرداخته و به تحقير آنها می پردازد. آن هم در زمانه ای که دولت و فرهنگ رسمی با اين کار مخالف است و بسياری از هنرمندان برجسته و واقعی اين سرزمين اعتباری نزد حکومت ندارند و آثارشان مخالف ارزش ها و اعتقادات رسمی حکومت تلقی شده و عملا از دايره فرهنگ رسمی حذف شده است.
آيا اگر هنرمندی پس از سال ها فعاليت هنری و توليد آثار ارزشمند، حال در سن پيری بخواهد کار تازه ای توليد کند مثلا تئاتری روی صحنه بياورد يا فيلمی بسازد، بايد از اين بترسد که ممکن است کار تازه اش همسنگ و هم وزن آثار گذشته اش نباشد و بعد از توليد به خاطر ساخت آن احساس خفت و شرمساری کند.
آيا هنرمندان بزرگ غرب اين کار را نمی کنند. آيا جان فورد، ويليام وايلر، کوروساوا، اورسون ولز، رابرت آلتمن، پيکاسو، دالی، دوک الينگتون و مايلز ديويس در سنين آخر عمر دست به توليد نزدند؟ آيا واقعا آخرين کارهايشان همان ارزش و اعتبار کارهای بزرگ اوليه آنها را دارد؟ آيا گاسفورد پارک آلتمن به اندازه مش يا نشويل اهميت دارد؟ آيا روياهای کوروساوا از نظر ارزش سينمايی در حد هفت سامورايی يا راشومون است؟
آيا اصلا بازنستگی در هنر معنا دارد که آقای مهرگان آن را به هنرمندان ما توصيه می کند؟
 
ايشان می نويسد:
« در این میان، فرآیند دیگری هم در جریان است که به توهمات پیرامون ’اساتید‘ و ’آثار بزرگ‌‘شان دامن می‌زند: سانسور و توقیف دولتی».
دوست دارم از آقای مهرگان بپرسم که آيا ايشان وجود هنرمندان بزرگ را در جامعه ايران انکار می کنند؟
 اينکه برخی هنرمندان، شاعران، نويسندگان و فيلمسازان در دوره هايی واقعا پيشگام و پيشرو بوده اند و کارهايی کرده اند که عليرغم گذشت زمان هنوز زنده اند و همچنان واجد ارزش هنری اند و اين ارزش هنری را تنها يک عده منتقد يا توده عام بی سليقه يا دارای سليقه ارتجاعی و مبتذل به آنها نبخشيده بلکه ارزش خود را از زمان گرفته اند و ماندگاری آنها نشان دهنده کيفيت عالی هنری آنهاست.
متهم کردن هنرمندانی چون مهرجويی به سوء استفاده از سانسور و قهرمان نمايی و مظلوم نمايی، اگر از روی بدجنسی نباشد، نابخردانه ترين سخنی است که می توان از يک نويسنده مدعی انديشه انتقادی سراغ داشت. آقای مهرگان بسياری از فيلمسازان ايرانی را به بهره جويی از سانسور دولتی در ايران متهم کرده اند و معتقدند که سانسور باعث مطرح شدن آثارشان در جشنواره های خارجی و استقبال مردم از آثارشان در داخل کشور شده است. اينکه اشتياق فزاينده ای برای ديدن آثار توقيفی و قربانی سانسور به وجود می آيد، منحصر به ايران نيست بلکه پديده ای جهانی است. اين اشتياق در مورد ديدن فيلم های سالو(پازولينی) و داستان او(The Story of O) و توبه چنگيز آبولادزه بعد از توقيف طولانی آنها از سوی نهادهای متولی سانسور در اروپا نيز وجود داشت. آيا می توان سازندگان اين فيلم ها را به سوء استفاده از سانسور متهم کرد؟ سوال من از آقای مهرگان اين است که چگونه فيلمی که از سوی دولت توقيف می شود و اجازه اکران عمومی نمی يابد می تواند مورد استقبال عمومی در ايران واقع شود؟ اگر منظورشان توزيع قاچاق فيلم های آنهاست که از اين بابت قاعدتا نبايد چيزی عايد اين فيلمسازان شود. بنابراين ضرر مالی هنگفت فيلمی را که توقيف شده چه کسی می دهد؟ آيا سانسور در اين مورد هم به فيلمساز نفعی رسانده است؟
آقای مهرگان از قربانيان واقعی سانسور در ايران حرف می زند. دوست دارم از ايشان بپرسم که منظورشان از قربانيان واقعی سانسور چه کسانی اند؟ کدام فيلمساز يا نويسنده از نظر ايشان قربانی واقعی سانسور در ايران بوده و مثل بقيه فيلمسازان و هنرمندان فرصت طلب دست به مظلوم نمايی و قهرمان نمايی نزده است؟
آيا ممکن است به ما بگويند اين قربانيان واقعی سانسور در مقابل چه کرده اند؟ آيا سکوت کردند و هيچ صدای اعتراضی از آنها شنيده نشد؟ اگر چنين کرده اند آيا از نظر آقای مهرگان يک ارزش است و در مقابل همه آنها که دست به اعتراض برداشته اند، قهرمان نمايی و مظلوم نمايی کرده اند؟
ايشان می گويند قصدشان دفاع از سانسور نيست اما چگونه می توان فيلمسازی مثل مهرجويی را که همواره قربانی سانسور بوده متهم به سوءاستفاده از سانسور کرد اما به دفاع از سانسور متهم نشد.
 
ايشان می گويند « این خود ریشه در این اسطورۀ فراگیر دارد که هر آنچه را دولت و جامعه منع کنند ضرورتاً یک شاهکار است و هر آنچه اقبال عمومی بیاید ضرورتاً بد، یا بازهم، ضرورتاً یک شاهکار است».
معلوم است که هرآنچه سانسور يا منع شود يک شاهکار نيست؟ چه کسی چنين ادعايی کرده است؟ اين « اسطوره فراگير» را ايشان از کجا به دست آورده اند؟ چگونه می توان در باره ارزش يک اثر هنری بدون ديدن آن و قبل از نمايش آن داوری کرد؟ آيا همه کسانی که از فيلم سنتوری دفاع کرده اند، دفاعشان تنها به اين دليل بوده که اين فيلم توقيف شده است؟ آيا ايشان نقدهايی را که در همان اولين شب نمايش اين فيلم در جشنواره فيلم فجر قبل از توقيف رسمی آن از سوی دولت، نگارنده و احمد مير احسان بر آن نوشته ايم خوانده اند که اين گونه با قاطعيت در مورد مدافعان فيلم حرف می زنند؟ آيا دفاع نگارنده، مير احسان و بسياری ديگر از منتقدان سينمای ايران از فيلم سنتوری صرفا به دليل استفاده آن از « آهنگ های شيش و هشتی شبه لوس آنجلسی» آن بوده است؟ روشن است که آقای مهرگان دارد سفسطه می کند و با ژستی فخيمانه و عاقل اندر سفيه همه دوستداران اين فيلم را به باد سرزنش و انتقاد گرفته و لذت آنها از فيلم را «بدوی» معرفی می کند.
 
ايشان به فيلمسازی مثل مهرجويی توصيه می کند که دست از « ارژينال سازی» بردارد و برود از روی دست فيلمسازان خارجی فيلم بسازد يا اينکه اصلا خيال ايشان را راحت کند و دست از فيلم ساختن بردارد. می گويند آرزو بر جوانان عيب نيست. اما بعيد می دانم آقای مهرجويی به توصيه خيرخواهانه آقای مهرگان گوش کرده و فيلمسازی را کنار بگذارد و يا تنها به سليقه ايشان و همفکران ايشان فيلم بسازد.
مهرگان در پايان مقاله خود می نويسد: « درست به همين دليل بايد با سانسور مقابله کرد».
آيا ايشان واقعا با حمله به قربانيان سانسور و متهم ساختن آنها به سوءاستفاده از موقعيتی که دستگاه فرهنگی و سياسی کشور به آنها تحميل کرده، قصد مقابله با سانسور را دارند؟ بايد گفت آقای مهرگان سوراخ دعا را گم کرده اند.
Posted by parvizj at April 30, 2008 11:23 PM | TrackBack
Comments

دوست عزيز ابوذر

لطفا کمی بيشتر در مورد ضعف های انکارناپذير ساختاری و تکنيکی سنتوری و اعتراض احمقانه آن به سانسور توضيح دهيد.

Posted by: پرويز at July 7, 2008 6:34 PM

ضعفهای تکنیکی، ضعف ساختاری، اعتراض احمقانه به سانسور و حماقت در فیلم سنتوری انکارناپذیر است.

Posted by: abozar at July 7, 2008 8:59 AM

آقاي پرویز جاهد عزیز چند جایی لحن بی ادعا یتان را شنیده ام و خوانده ام. بسیار دوست داشته ام. بعنوان یک نویسنده ی جوان ایرانی بسیار آموختم.( در ابتدای این مقاله آنچه که گفتید و چاپ نشد. شناختن قدر و منزلت هنرمندان و پیشکسوتان. مصاحبه با ساتراپی که نپذیرفت و...)
بسیار یاد گرفتم.
ممنون
شهرام

Posted by: at May 25, 2008 5:48 PM
Post a comment









Remember personal info?