January 22, 2008

اقتباسی محافظه کارانه از يک رمان جنجالی

نگاهی به فيلم بريک لين

بريک لين(Brick Lane) ساخته سرا گورون يکی از جنجالی ترين فيلم های به نمايش درآمده در سال گذشته بود اما در واقع همه جنجال ها، هياهوی بسيار برای هيچ بود. من رمان مونيکا علی نويسنده بنگلادشی تبار مقيم بريتانيا را نخوانده ام. رمانی که اين فيلم بر اساس آن ساخته شد و منشا همه اين جاروجنجال ها بوده است.
بريک لين نام محله ای در شرق لندن است که محل سکونت بسياری از مهاجران يهودی، پاکستانی و بنگلادشی است و در طی ساليان گذشته همواره محل درگيری ها و تنش های نژادی بوده است.
ابتدا اين يهودی های مهاجر روسی(يديش ها) و بعد لهستانی بودند که مورد آزار نژادپرستان انگليسی اين محله واقع می شدند و به دنبال آن با مهاجرت بنگلادشی ها و پاکستانی ها نفرت نژادی از يهودی ها معطوف آنها می شود.
جنجالی که در مورد اين فيلم پيش آمد اين بود که جامعه بنگلادشی های منطقه بريک لين در اعتراض به رمان خانم مونيکا علی که به نظر آنها توهين آميز بود مانع از فيلمبرداری اين فيلم در اين منطقه شدند.

محله بريک لين در لندن
به اعتقاد آنها خانم علی در رمانش، ارزش ها و اعتقادات اسلامی و فرهنگ جامعه بنگلادشی های لندن را به تمسخر گرفته و تصويری  سياه و منفی از اين جامعه و زنان بنگلادشی ارائه کرده است و حالا اين فيلم نيز می خواهد همين تجربه را تکرار کند.
بسياری از چهره های سياسی و رسانه ای بريتانيا مثل جرج گلووی و خانم جرمين گرير مفسر گاردين از اين حرکت اعتراضی پشتيبانی کردند. به نظر جرمين گرير، خانم علی که از مادری انگليسی و پدری بنگلادشی است صلاحيت نوشتن در باره جامعه بنگلادش را نداشته است. وی از بنگلادشی ها خواست که نه رمان مونيکا علی را بخوانند نه فيلم سرا گورون را ببينند. شيوه برخورد او با رمان و فيلم مورد تمسخر سلمان رشدی قرار گرفت. رشدی در حمايت از رمان مونيکا علی، خانم جرمين را بی فرهنگ وعقب مانده توصيف کرد.
نازنين شخصيت محوری فيلم بريک لين، دختری بنگلادشی است که پدرش بعد از خودکشی مادرش او را در سن 17 سالگی به چانو، مردی بنگلادشی که دو برابر او سن دارد و ساکن انگليس است، شوهر می دهد.
نازنين از خانواده ای مسلمان و روستايی است که ناگهان از روستايی دورافتاده در بنگلادش به قلب شهری مدرن پرتاب می شود اما اين تغيير مکان و جغرافيای زندگی به معنی تغيير فضای فکری نازنين نيست. چرا که او عليرغم زندگی در فضايی مدرن، همچنان در خانواده و محيطی زندگی می کند که به او اجازه تجربه نزديک زندگی مدرن را نمی دهد. او جز با يکی دو همسايه هموطن با هيچ انگليسی ای ارتباط ندارد.
در رمان مونيکا علی او زنی است که حتی زبان انگليسی هم نمی داند و با رفتن به کلاس زبان شروع به يادگيری انگليسی می کند. اما بيکاری همسرش او را مجبور می کند پيشنهاد زن همسايه را در مورد کار خياطی در خانه بپذيرد. اين کار باعث آشنايی نازنين با جوانی به نام  کريم می شود که برای تحويل گرفتن لباس هايی که نازنين می دوزد به خانه او می آيد. کريم، جوان، خوش قيافه و قوی است و همه چيزهايی را که شوهر نازنين ندارد می تواند به او
بدهد. به تدريج رابطه عاشقانه ای بين او و کريم به وجود می آيد.

از سويی نازنين خواهر کوچک تری دارد که در بنگلادش زندگی می کند و مرتب برای او نامه های رمانتيک می فرستد و در نامه هايش از تجربه های عا شقانه و جنسی اش سخن می گويد. نامه ها و حرف های خواهر جوان انگيزه نازنين را برای ارتباط با کريم قوی تر می سازد. اما با حادثه يازده سپتامبر همه چيز تغيير می کند. خشونت و درگيری های نژادی در محله بريک لين شدت می گيرد و کريم به واسطه ارتباطش با گروه های تندرو اسلامی، ايده های راديکال اسلامی و ضدغربی پيدا می کند. با تغيير وضعيت سياسی و اجتماعی در لندن، شوهر نازنين نيز تصميم می گيرد به بنگلادش برگردد و نازنين بر سر دوراهی بين رفتن و ماندن قرار می گيرد.


رمان مونيکا علی ظاهرا به مسائل مهم دنيای امروز مثل مهاجرت، بحران هويت، ازدواج تحميلی و تناقض های زندگی زن سنتی مسلمان در جامعه مدرن ، تضاد بين فرهنگ سنتی و مدرن، نژادپرستی، و بنيادگرايی اسلامی  می پردازد اما آنچه که در فيلم خانم گورون به نمايش درآمده کاريکاتوری از همه اين مساثل است.
فيلم خانم گورون با نمايش صحنه هايی زيبا و سرسبز از کشتزاران برنج در بنگلادش شروع می شود. جايی که نازنين و خواهر کوچکش هسينا زندگی می کنند. آنگاه با يک فست فوروارد به 16 سال بعد، ما با زندگی فعلی نازنين به همراه شوهر و دو دخترش در آپارتمانی دولتی در منطقه بريک لين لندن آشنا می شويم.
نمايی از نماز خواندن نازنين، قرار است اعتقادات مذهبی او را به تماشاگر بفهماند اما جز همين صحنه باسمه ای هيچ نشانه ديگری از اعتقادات اين زن روستايی و مسلمان در فيلم نمی بينيم.

خانم گورون سينماگر تازه کاری است اما به واسطه ارتباطات سياسی و مالی گسترده ای که دارد( او دختر  لرد گورون ناشر ميليونر و خانم نيکی گورون معاون شهردار لندن است) توانسته امتياز رمان پرفروش و جنجالی خانم مونيکا علی را بخرد و آن را به فيلمی ضعيف و سطحی  تبديل کند که مثلا می خواهد حرف های مهم و گنده ای در باره مشکلات مهاجرت و  زنان مسلمان مستاصل و محروم ازلذت های جنسی برای تماشاگر غربی تعريف کند.
بريک لين با تيم زنانه اش از نويسنده تا کارگردان تا فيلمنامه نويس و تدوين گر و بسياری عوامل ديگرش می خواهد فيلمی فمينيستی در باره مشکلات زن سنتی و مسلمان مهاجر در جامعه مدرن بريتانيا باشد اما در اين هدفش نيز موفق نيست. ظاهرا نازنين بايد از وضعيتی که در آن به سر می برد ناراضی باشد و آن را بروز دهد اما شخصيت او در فيلم، زنی خاموش و تسليم است که کمترين نشانه ای از اعتراض به وضعيتی که در آن به سر می برد در وجود او نمی بينيم. شايد نويسنده در رمان، احساسات، عواطف و اميال درونی نازنين را توصيف کرده باشد اما فيلمساز نتوانسته تمهيدات تصويری و روايتی مناسبی برای بيان شخصيت او پيدا کند.  

سرا گورون کارگردان فيلم بريک لين. عکس از پرويز جاهد 
به علاوه وضعيت زندگی او آنقدرها هم که فيلمساز(و شايد هم نويسنده) می خواهد بگويد بد نيست. او زندگی آرام و بی دردسری دارد. شوهرش مسلمان معتدلی است که با تندروی های کريم و سخنان آتشین او مخالف است. او حتی با اينکه به رابطه پنهان کريم و همسرش پی می برد اما آن را ناديده می گيرد و به روی خود نمی آورد. او مرد مهربان و خانواده دوستی است و برخلاف داستان های فمينيستی ديگری که در باره خشونت مردان مذهبی در خانه و آزار همسرانشان شنيده ايم يا در فيلم ها ديده ايم، آدم بی آزاری است. بنابراين تنها عاملی که باعث جذب نازنين به طرف کريم و خيانت به شوهرش می شود(ظاهرا رابطه نازنين و کريم در رمان صريح تر، جسورانه تر و بی پرواتر از فيلم است)، می تواند انگيزه جنسی يا وسوسه های جوانی باشد که آن هم در پايان فيلم محو می شود.  
ظاهرات خانم گورون فکر می کرد با ساختن رمان خانم علی به همان شهرتی می رسد که خانم علی رسيد اما همه چيز خلاف تصور او از کار درآمد. تمام جنجال ها محدود به قبل از ساخته شدن فيلم بود و بعد از نمايش آن هيچ سروصدايی در باره آن برپا نشد. تقريبا همه ناراضيان و منتقدان بنگلادشی در باره آن سکوت کردند و کمتر کسی نيز زبان به تحسين آن گشود. احتمالا رويکرد محافظه کارانه و محتاطانه خانم گورون در اقتباس از رمان خانم علی، همه جنبه های جذاب و جنجال برانگيز آن را خنثی کرده است.

Posted by parvizj at 4:17 AM | Comments (8) | TrackBack

January 17, 2008

غرور لگد مال شده آمريکايی

نگاهي به فيلم مستند 444 روز

مستند 444 روز به کارگردانی لسلی وودهد که شب گذشته از بی بی سی چهار پخش شد، نمونه ای عالی و زيرکانه از مستندهای تلويزيونی سياسی خبری

بی بی سی بود که به موضوع تسخير سفارت آمريکا و 52 گروگان آمريکايی در ايران می پرداخت. فيلمساز با هدفی روشن به سراغ موضوع رفته و با چيدن روايت های مختلف از افراد درگير در حادثه از گروگان ها گرفته تا گروگان گيرها و برخی مقامات سياسی وقت ايران و آمريکا مثل گری سيک، هری پرشت، مورگن کندی، موسوی خوئينی ها، ابراهيم يزدی و ابوالحسن بنی صدر به نتيجه گيری دلخواه خود که محکوم کردن عمل گروگان گيری، ارائه تصويری خشن و سياه از جامعه ايران و ايرانيان انقلابی و ساختن تصويری قهرمانانه از گروگان های آمريکايی بود، دست يافته است.
صدای راوی (نريتور) فيلم در آغاز می گويد گذشته هميشه برای ايرانی ها زنده است و بلافاصله تصويری از مردم خشمگين با مشت های گره کرده را می بينيم که به مناسبت سالگرد تسخير سفارت آمريکا در مقابل ساختمان اين سفارت گرد آمده اند و شعار مرگ بر آمريکا سر داده و پرچم آمريکا را به آتش می کشند. به دنبال آن حرف های فريده ماشينی، مرضيه ابتکار و مرضيه دستجردی از دانشجويان سابق خط امام و از کسانی که در عمليات گروگان گيری نقش داشته اند را می شنويم که از دلايل و انگيزه های خود برای اشغال سفارت آمريکا می گويند: « ما تمام جنايت های رژيم پهلوی را به حساب آمريکا می گذاشتيم». آنگاه تاريخ معاصر ايران از کودتای 28 مرداد تا سقوط شاه و پيروزی انقلاب ايران با استفاده از نماهای آرشيوی و تفسير راوی به سرعت مرور می شود و به مقطع گروگان گيری می رسيم. يکی از مقامات سابق سفارت آمريکا در ايران می گويد: « ما انقلاب ايران را به رسميت شناختيم و با دولت موقت اسلامی کنار آمديم». در ادامه حرف های او، گفته های ابراهيم اصغر زاده از نيروهای اصلی شرکت کننده در عمليات اشغال سفارت را می شنويم که می گويد اشغال سفارت واکنش نيروهای خط امام به رفتار آمريکا بود که به شاه فراری پناه داده بود و مقدمات تسخير سفارت تنها دو تا سه هفته طول کشيد.


سخنان اصغر زاده بهترين امکان را به فيلمساز می دهد تا فيلم را در مسير دلخواهش هدايت کند. او می گويد که ما اين کار را بدون اجازه امام و به عنوان يک اقدام سياسی انجام داديم که اگر امام و ملت قبول می کرد، خوب بود وگرنه ما خود مسئوليت آن را به عهده می گرفتيم. فيلمساز از حرف های آقای خوئينی ها برای تاييد ادعای آقای اصغرزاده استفاده می کند:
« من آنها را قانع کردم که بدون تاييد امام اين کار را بکنند». و بعد قطع می شود به صحنه هايی آرشيوی از اشغال سفارت و بالا رفتن جوانان مسلح انقلابی از درو ديوار آن. سربازی آمريکايی خاطره خود را از هجوم نيروهای انقلابی تشريح می کند و يکی از گروگان ها و مقامات سابق سفارت  می گويد:
« ما به سربازان گفتيم که شليک نکنند و درها را به روی مردم باز کرديم». اصغرزاده نيز می گويد:
« ما می ترسيديم و فکر می کرديم به احتمال 99% گارد سفارت به ما حمله خواهد کرد. از اين رو برنامه ای ريختيم که در صورت زخمی يا شهيد شدن دانشجويان آنها را به سمت دانشگاه تهران ببريم و مردمی را که در آنجا جمع بودند تحريک کرده و به طرف سفارت بکشانيم».
 بعد از نشان دادن اشغال سفارت، فيلمساز به شمارش روزهای گروگان گيری می پردازد و با استفاده از خاطرات چند گروگان آمريکايی و زندانبانان آنها، روايت را پيش می برد.
ريتم تصاوير و نحوه چيدن حرف های دو طرف درگير در ماجرا به گونه ای است که بيننده عليرغم زمان نسبتا طولانی فيلم(100 دقيقه)، از ديدن آن خسته نمی شود. به علاوه فيلمساز به قدر کافی مواد آرشيوی(کمتر ديده شده) و عکس در اختيار دارد که بر جذابيت تصويری فيلم خود بيفزايد و تا می تواند سنديت بيشتری به حرف ها و خاطرات گروگان های آمريکايی و اشغال کنندگان سفارت بدهد.
اصغر زاده، گروگان ها را به دو دسته تقسيم بندی می کند؛ يک دسته از آنها که محافظان سفارت بودند و با پرتاب گاز اشک آور می خواستند جلوی دانشجويان را بگيرند و دسته ديگر کسانی بودند که اسناد طبقه بندی شده سفارت را نابود می کردند. حرف يکی از گروگان ها مويد حرف اصغرزاده است و در تصاوير آرشيوی نيز دانشجويان را می بينيم که باريکه های اسناد محرمانه پاره شده را در کنار هم گذاشته و آنها را دوباره می سازند. اسنادی که بعدها از سوی دانشجويان با عنوان اسناد لانه جاسوسی در چندين جلد منتشر  شد.
 بری روزن مسئول بخش مطبوعات سفارت و همان کسی که چند سال قبل با عباس عبدی( از دانشجويان سابق خط امام و از اشغال کنندگان سفارت) ديدار و گفتگو کرد، می گويد:
« معلوم نبود چه کسی اينها را کنترل می کند و چه کسی مسئول اين وضعيت است».
و مفسر فيلم می گويد« اين برای روحانيون و نيروهای راديکال خوب بود که پايه های قدرت خود را محکم کنند. دولت موقت سقوط کرد و خمينی فاتح شد. او از عمل دانشجويان حمايت کرده و از آن به عنوان انقلاب دوم ياد کرد».  بری روزن نيز می گويد: اين عمل نه تنها دولت موقت را نابود کرد بلکه نفوذ و قدرت آمريکا در ايران را از بين برد». و حرف اصغر زاده در ادامه حرف اوست که می گويد:
« ما در عمل درگير کاری شديم که هم مردم و هم رهبر از ما می خواست ادامه بدهيم» و عباس عبدی نيز می گويد:
« برای ما افراد گروگان خيلی مهم نبودند و ما می توانستيم همه آنها را آزاد کنيم. گروگان ها در دست ما ابزاری بودند که حرف های خود را با دنيا بزنيم».
از سوی ديگر در آمريکا، جيمی کارتر را می بينيم که درمانده و مستاصل است و برای نجات گروگان ها تلاش بی ثمری می کند. او با اينکه به ملت خود قول می دهد که برای نجات گروگان ها، هيچ عمل نظامی انجام ندهد اما طرح عمليات نجات سری دلتا را می ريزد که در عمل شکست می خورد و منجر به سقوط او در انتخابات رياست جمهوری می شود. ابراهيم يزدی که در آن زمان از اعضای دولت موقت بود در اين باره می گويد:
« اين عمليات نشان داد که آمريکايی ها نمی خواهند اين موضوع را با مذاکره حل کنند»
اصغرزاده نيز می گويد: اقدام آمريکا با حمله به طبس و تجاوز به خاک ايران، قوانين بين المللی را نقض کرده بود. شايد بهانه او انسان دوستانه بود اما حرکت آنها تجاوزگرانه بود».
ايران هميشه گفته است که با گروگان های آمريکايی در مدت 444 روز بازداشت آنها ، رفتاری انسانی و دوستانه داشته و برای اثبات ادعای خود زن ها و سياه پوست های گروگان را آزاد کرده است اما تقريبا همه گروگان هايی که با آنها در اين فيلم گفتگو شده، از رفتار خشن و تحقيرآميز ايرانی ها و نگهبانان خود سخن می گويند. يکی از آنها ادعا می کند که او را کتک زدند، چشمانش را بستند و دور درخت های حياط چرخاندند. يکی می گويد که با گذاشتن اسلحه روی شقيقه اش از او خواسته اند اعتراف کند و اطلاعات بيشتری در اختيار آنها قرار دهد. يکی از گروگان ها می گويد:
« ما مثل حيوان در باغ وحش بوديم چون مردم برای تماشای ما می آمدند». ديگری می گويد: « آنها ما را رو به ديوار قرار داده و از پشت وانمود می کردند که می خواهند به ما شليک کنند». و کلمات آنها را به فارسی تکرار می کند: « هدف شو. حاضر کن». و هنگام تعريف کردن اين صحنه به گريه می افتد.
حرف های اصغرزاده و حجت الاسلام خوئينی ها نيز به طور ضمنی توسل به خشونت را از سوی دانشجويان، تاييد می کند. خوئينی ها می گويد:
« ما به طور طبيعی رفتار خشنی نداشتيم اما در مواردی که گروگان ها سعی کردند برخلاف دستور دانشجويان حرکتی انجام دهند، ممکن است دانشجويان رفتار خشنی نشان داده باشند».
اصغرزاده نيز می گويد: « کار نسبتا حشنی بود ولی ما ناگزير بوديم نسبت به رفتار آمريکا واکنش نشان دهيم». و نمايی آرشيوی از جلسه دانشجويان خط امام نشان داده می شود که يکی از آنها(احتمالا اصغرزاده جوان) می گويد: « اگر لازم باشد خيلی کارها خواهيم کرد».
فيلمساز برای دراماتيک تر کردن ماجرا و برجسته تر ساختن ابعاد عاطفی آن به گفتگو با همسران و برخی اعضای خانواده افراد گروگان پرداخته است. همسر بری روزن می گويد که آنها تا مدت زياد از سرنوشت شوهرانشان بی خبر بودند و کمپين نجات آنها را راه انداختند. او می گويد که پسرش هرگز نمی خواست تصوير پدرش را روی صفحه تلويزيون تماشا کند و هميشه می پرسيد آيا آنها به مغز پدرش شليک می کنند.
با اين حال می بينيم که در روز 171 مادر يکی از گروگان ها(کوين هرمنينگ محافظ سفارت) به تهران رفته و با پسرش ملاقات می کند. اين زن موقع تعريف خاطره ديدار خود به شدت اشک می ريزد و طوری رفتار می کند که انگار فرزندش را در اين حادثه از دست داده است.
سرانجام فيلمساز می گويد که چگونه بعد از حمله عراق به ايران و قرار گرفتن ايران در موضع دفاعی و با دخالت مقامات الجزايری، ايران سرانجام به آزادی گروگان ها رضايت داد و آنها قبل از کريسمس 1980 آزاد شدند.
گروگان ها از آزادی خود نيز تجربه های تلخی دارند. يکی از آنها می گويد: « برای استفاده تبليغاتی ما را جلوی دوربين ويدئو نشاندند و از ما پرسيدند آيا ما شما را شستشوی مغزی کرديم؟». يکی ديگر می گويد: از ما خواستند بيانيه صادر کنيم. من گفتم اگر شما مرا به زور در هتل هيلتون هم نگه داريد و دخترا هم جلويم برقصند، برای من فرقی نمی کند، چون خلاف ميل من است».
بری روزن می گويد: « من از آنها متنفر بودم و آنها هم همينطور از من. اما من هميشه تصوير ديگری از ايرانی ها در ذهن داشتم».
با اين حال يکی از آنها به دور از احساسات و با واقع گرايی می گويد:
« من با آنها موافق نبودم اما به هر حال آنها توانستند ما را زنده نگهدارند».
در واقع او به درستی متوجه خطر بزرگی بود که از بيخ گوش آنها رد شد چرا که وضعيت آنها می توانست خيلی بدتر از آنی باشد که در واقعيت اتفاق افتاد يا آنها روايت می کنند.
و بعد تصاويری از استقبال باشکوه مردم و دولت آمريکا از گروگان ها به نمايش درمی آيد. آنها مثل قهرمانان فاتح از هواپيما پياده می شوند و قدم روی خاک آمريکا می گذارند و مردم آنها را روی سر و دست بلند می کنند. يکی از گروگان ها می گويد:
« ما سمبل و شمايل آمريکايی ها در يک دوره تاريخی نا اميدی و استيصال بوديم. ما بار ويتنام را از دوش آمريکايی ها برداشتيم. آمريکا با ما غرور از دست رفته اش را باز يافته بود».
در پايان فيلمساز دوباره به تصوير اول فيلم بر می گردد و نوجوانان امروز ايرانی را در مقابل سفارت سابق آمريکا نشان می دهد که شعار مرگ بر آمريکا در دست دارند و گوينده می گويد هنوز ابر بزرگی بر سر رابطه دوملت سايه انداخته است و حجت الاسلام خوئينی ها نيز می گويد:
« آن بن بستی که بين روابط ايران و آمريکا وجود دارد از آثار درازمدت اين حرکت انقلابی دانشجويان است». و اصغرزاده نيز می گويد: « تصرف سفارت حادثه ای متعلق به آن زمان است و لازم نيست تکرار شود. همه چيز دارد عوض می شود».

Posted by parvizj at 11:43 PM | Comments (4) | TrackBack

January 10, 2008

معجزه ايمان

 
نگاهی به فيلم نور خاموش ساخته کارلوس ری گادس


شروع فيلم نور خاموش آخرين ساخته کارلوس ری گادس فيلمساز جوان و نوآور مکزيکی انگار ترسيم اين شعر منوچهری دامغانی است:
شبی گيسو فروهشته به دامن      پلاسين معجر و قيرينه گرزن
دم عقرب بتابيد از سر کوه        چنان چون چشم شاهين از نشيمن
 
فيلم با پلان سکانسی شش دقيقه ای از برآمدن سپيده شروع می شود. پرده سينما تاريک است و صدايی جز صدای جيرجيرک ها به گوش نمی رسد. با دميدن تدريجی سپيده، سياهی کم کم رنگ می بازد و تصوير دو درخت در جلوی کادر ظاهر می شود. دوربين با حرکتی بسيار آرام جلو می رود و سرخی فلق در دوردست نمايان می شود. صدای پارس سگ ها، آواز پرندگان و گاوهايی که در دوردست ماغ می کشند، نشانه هايی از شروع يک زندگی در دهکده ای در شمال مکزيک است.
با چنين سکانس افتتاحيه ای تماشاگر می تواند حدس بزند که با چه نوع فيلمی سروکار دارد. داستانی بسيار ساده اما زيبا در باره مردمانی ساده با تصاويری افسون کننده و شگفت انگيز از فيلمسازی که با سومين فيلمش(بعد از فيلم های موفق جاپون و نبرد در بهشت) نويد ظهور استعدادی درخشان و فيلمسازی مولف را در سينما می دهد.
هنگامی که کارلوس ری گادس را در برنامه مولفان جديد سينما در فستيوال فيلم لندن امسال ملاقات کردم و حرف هايش را در پنلی که جف اندرو منتقد سينما با حضور وی و چند تن ديگر از سينماگران جوان از جمله رامين بحرانی فيلمساز ايرانی اداره می کرد، در باره سينما شنيدم، احساس کردم با فيلمسازی مواجه ام که به سينما از زاويه ای کاملا متفاوت نگاه می کند و حرف هايی می زند که ديگران امروز کمتر می زنند. اگرچه شخصا با برخی نظراتش چندان موافق نبوده و نيستم از جمله اينکه به نظر او فيلم های ده و پنج کيارستمی سينمای او را خراب کرده است (به نظر من سکانس افتتاحيه همين فيلم و نحوه کار ری گادس با صدا و تصوير تاثير پذيری او را از فيلم مهتاب کيارستمی نشان می دهد) و يا اين حرفش که سينما تا چند سال ديگر تمام می شود و ديگر وجود نخواهد داشت.

کارلوس ری گادس.عکس از پرويز جاهد


اما نورخاموش  در باره کشاورز مومن و ميان سالی است به نام يوهان که با داشتن زن و چند فرزند، عاشق زن ديگری می شود به نام ماريان و اين موضوع او را درگير کشمکشی درونی وسخت می کند، چرا که يوهان مسيحی معتقدی است و احساس می کند اين عشق ايمان او را متزلزل کرده است. يوهان متعلق به خانواده ای مذهبی و سنتی از جامعه منونيت(Menininte) های مکزيک است. شاخه ای از پروتستان های صلح طلب و از پيروان منو سيمون هلندی که در قرن شانزده از ترس آزار مخالفان خود از اروپا گريخته و به روسيه و از آنجا به کانادا رفته و سرانجام سر از مکزيک درآوردند و جمعيت آنان اکنون به بيش از صدهزارنفر می رسد. آنها همانند اميش(Amish) های آمريکا، مخالف تکنولوژی و فرهنگ مدرن اند و در اجتماع های بسته و محدود خود با زبان، آيين ها و فرهنگ و سيستم آموزش ويژه خود زندگی می کنند. اما فيلم ری گادس يقينا فيلمی قوم شناسانه(اتنوگرافيکال) در باره فرهنگ، آداب و آيين های قوم منونيت نيست بلکه او به آنها به عنوان آرکی تايپ نگاه می کند.
در تمام طول فيلم اصلا اين احساس به تماشاگر دست نمی دهد که با جماعتی مذهبی فناتيک و عقب مانده طرف است که هنوز در قيدو بند سنت های کهنه گذشته اند و با مدرنيته کنار نيامده اند بلکه آنان مومنان واقعی خداوندند و به او و معجزه اش ايمان دارند. در دهکده ای غم زده و ملال آور اين تنها ايمان به خداوند و عشق به زن است که آنها را زنده نگاه می دارد.


در سطح ظاهری فيلم با يک مثلث عشقی مواجه ايم که بين يوهان، استر و ماريان شکل گرفته است.
مشکل يوهان اين است که او عاشق همسرش استر نيز هست و اين عشق دوجانبه او را در موقعيت دراماتيکی قرار داده که بايد تصميم بگيرد و انتخاب کند. يوهان عشق اش را به ماريان از هيچ کس، حتی همسرش پنهان نمی کند. اما جدال و کشمکش يوهان بيشتر از آنکه با همسرش باشد با درون خود و ايمان خود اوست. او دچار ترديدی عذاب آور بر سر ماهيت اين عشق شده است. از نظر پدر يوهان که کشيش دهکده است، عشق يوهان به ماريان، امری شيطانی است اما يوهان احساس می کند که اين عشق آزمونی از سوی خداوند است.
قدرت فيلم ری گادس از ساختار روايتی آن برنمی خيزد بلکه از دقت استتيک آن نشات می گيرد. از لحن و ريتم زيبا و شاعرانه آن و ترکيب بندی های استادانه و کلوزآپ های سحرانگيزش که نه تنها يادآور کارهای فيلمسازان بزرگ اروپايی مثل دراير، برگمن و تارکوفسکی است بلکه به اعتقاد من بيشتر متاثر از قاب بندی های سينماگران کلاسيک آمريکايی چون جان فورد و پيتر باگدانوويچ است.
سکوت عنصر مهم فيلم است و در سکوت است که دعا و نيايش يوهان و اطرافيانش معنا پيدا می کند و معجزه تحقق می يابد. هيچ موسيقی ای در کار نيست جز افکت های طبيعت و صدای تيک تيک ساعت در فضای آرام خانگی.
هيچ شخصيتی واقعا گناهکار نيست و فيلمساز منصفانه به تک تک آنها می نگرد.
با اين حال يوهان بعد از مرگ همسرش احساس گناه می کند. پدر آن را امری مقدر و مربوط به سرنوشت می پندارد اما يوهان خود را مقصر می داند و از اين بابت عذاب می کشد. اماهر دو زن آن قدر يوهان را دوست دارند که نمی توانند عذاب او را تحمل کنند. استر بعد از آنکه به رابطه دوباره يوهان و ماريان پی می برد و غم و اندوه يوهان را می بيند، می ميرد تا آنها راحت تر زندگی کنند اما بعد از مرگ او ماريان احساس می کند که يوهان تحمل دوری استر را ندارد و احساس تنهايی می کند. اينجاست که معجزه اتفاق می افتد. ماريان وارد مجلس عزا می شود و از يوهان اجازه می گيرد که جنازه استر را ببيند. بعد بالای سر او می رود و پيشانی اش را می بوسد. بعد از رفتن ماريان، استر انگار از خوابی گران بيدار می شود. معجزه اتفاق افتاده. همانگونه که در فيلم های دراير و تارکوفسکی اتفاق می افتد و تماشاگر فيلم های دراير و تارکوفسکی آن را باور می کند. نيازی نيست که حتما آدمی مذهبی باشيد تا معجزه پايان فيلم را باور کنيد.
سکانس اختتاميه فيلم در واقع معکوس سکانس افتتاحيه آن است. نمايی از غروب خورشيد که به تدريج در سياهی و تاريکی شب فرو می رود. انگار همه اين داستان و اين زندگی تعبير اين آيه قرآن است که می گويد:
« چون آن روز بر مردم پديدار شود گويی همه عمر دنيا شبی تا صبح يا روزی تا شام بيش نبوده است».
 نور خاموش فيلمی است که قدرت و قابليت سينما را در ورود به حوزه معنويت اثبات می کند و به ما می گويد چرا بايد هنوز عاشق سينما باشيم. به نظر می رسد کارلوس ری گادس دارد دوباره سينما را کشف می کند.

Posted by parvizj at 1:32 AM | Comments (2) | TrackBack

January 6, 2008

ارتش خداوند يا ارتش جرج بوش


نگاهی به فيلم مستند اردوگاه مسيح
 
اردوگاه مسيح(Jesus Camp) ساخته هايدی اوينگ و راشل گريدی مستندی صريح، بی واسطه و تکان دهنده در باره تبليغ ايدئولوژی راست مسيحی در ميان کودکان آمريکايی است.  کمپ تابستانی بچه ها روی آتش(Kids On Fire) در کنار درياچه شيطان(Devil’s Lake) در داکوتای شمالی آمريکا، کمپی است که زن واعظ اونجليستی به نام بکی فيشر آن را راه انداخته است و کودکانی از سنين 6 سالگی را به آنجا آورده و با آموزش های شبانه روزی می خواهد آنها را به سربازانی مسيحی برای ارتش خداوند تبديل کند.


فيلمسازان، سه کودک به نام های لوی، رچل و توری را انتخاب کرده و با دنبال کردن آنها به طور موازی، تماشاگر را با فضای کمپ، ايده های سياسی و مذهبی خانم فيشر و سيستم آموزش مذهبی او و مکانيسم تلقين و شستشوی مغزی کودکان در اين کمپ آشنا می سازد.
اين کودکان به طور داوطلبانه و با رضايت والدين شان در اين اردوگاه شرکت کرده و تحت تعاليم راديکال مذهبی(اونجليستی) قرار می گيرند.
خانم بکی به آنها می گويد که وظيفه آنهاست که آمريکا را به مسيح برگردانند و کليد اين کار در دست آنهاست. او ماموريت خود را مبارزه معنوی می خواند و از کودکان مسلمان مثال می آورد که از سن پنج سالگی روزه می گيرند و تکاليف سخت مذهبی را اجرا می کنند.

هايدی اوينگ و راشل گريدی سازندگان فيلم اردوگاه مسيح
او تلاش می کند کودکان را از نظر فيزيکی و ذهنی بی اختيار کرده و تحت کنترل تام خود درآورده و به اين ترتيب آنها را آماده پذيرش ايده های راست گرايانه سياسی و مذهبی خود کند.
هدف خانم بکی از ايجاد اين کمپ تنها هدايت کودکان در مسير مذهب نيست بلکه او می خواهد از آنها رهبران سياسی با تقوا و مقتدری برای آينده بسازد. رهبرانی چون جرج بوش که خداوند او را برای نجات آمريکا و بازگرداندن آن به دست مسيح فرستاده است. او از تغيير آمريکا به دست کودکان سخن می گويد و آنها را تاريخ ساز خطاب می کند: می خواهم شما سازنده تاريخ باشيد نه وعده شکن.

بکی فيشر پايه گذار ارودگاه مسيح در داکوتای شمالی
کاملا روشن است که خانم بکی اهداف سياسی نئومحافظه کاران آمريکايی را دنبال می کند. او گرايش خود به ايده های جرج بوش را انکار نمی کند و آشکارا آن را در سخنانش تبليغ می کند.
خانم بکی چهره ای کاريزماتيک و جذاب برای کودکان است و با لحن پرشور و پر هيجانی حرف می زند. قدرت سخنوری او و جذابيت کلام او به قدری است که می تواند کودکان خردسال را تحت تاثير قرار داده و جذب حرف های سياسی و مذهبی خود سازد. او از جنگ فرهنگی حرف می زند و هری پاتر را دشمن خداوند معرفی می کند و کودکان را از نفوذ شيطان برحذر می دارد. او از روش های سمبليک و با استفاده از ابزار ساده مثل بادکنک و عروسک برای جسميت بخشيدن به مفاهيم خير و شر استفاده می کند. بچه ها با چکش فنجان هايی را که نام شيطان بر روی آنها نوشته شده، می شکنند و نام مسيح را فرياد می زنند.
آنها با شنيدن حرف های تهييج کننده خانم بکی از خود بی خود شده، دست ها را به سمت آسمان دراز کرده و به نحو هيستريکی ضجه می زنند و به خاطر گناهان خود استغفار می طلبند و دوربين همه جا با آنها و در کنار آنهاست بدون اينکه لحظه ای توجه آنها را به خود جلب کند يا مزاحم آنها باشد.

کودکان اردوگاه مسيح
اردوگاه مسيح، مستندی نظاره گر(observational) است. هيچ تفسير و توضيحی در کار نيست. هيچ نريشنی وجود ندارد. فيلمسازان مطلقا خود را نشان نمی دهند و حضور خود را به رخ نمی کشند يا نسبت به حرف هايی که در فيلم زده می شود موضع گيری نمی کنند. به جای آن سعی می کنند هرچقدر که می توانند خود را به خانم بکی، کودکان و والدين آنها نزديک ساخته و تاثير هولناک حرف های خانم بکی و ياران او را در کمپ بر روی کودکان معصوم و بی گناه نشان دهند. با اين روش آنها به تماشاگر اجازه می دهند حرف ها ی خانم بکی و بچه های کمپ را بشنوند و رفتارهای آنها را ببينند و بعد خود قضاوت  و نتيجه گيری کنند.
از سوی ديگر برای به چالش کشيدن ايده خانم بکی و کمپ او، فيلمسازان از مجری يک ايستگاه راديويی محلی  به نام حلقه آتش(Ring of Fire) که ايده های مسيحی صلح طلبانه ای را تبليغ کرده و از سياست های جنگ طلبانه بوش انتقاد می کند، استفاده می کنند. مايک پاپانتونيو، مجری راديو با ترس از قدرت گرفتن دسته های مذهبی بنيادگرا حرف می زند و بر اين باور است که آنها قصد دارند کاخ سفيد، کنگره آمريکا و نظام قضايی اين کشور را در دست بگيرند.
در شروع فيلم دوربين از بزرگراهی می گذرد که تابلوی God Bless USA در آن کاملا توجه تماشاگر را جلب می کند و صدای مايک پاپانتونيو به صورت وويس اوور بر روی آن شنيده می شود که می گويد اين مذهب است که اين کشور را هدايت می کند و حاکمان می گويند که همه آنچه که انجام می دهند به نام خدا و برای خداست. او می گويد که به مردم آمريکا می گويند که جرج بوش مرد مقدس و برگزيده خداوند است و آمده است تا جامعه مسيحی را نه تنها در آمريکا بلکه در تمام جهان ايجاد کند.

يکی از کودکان اردوگاه مسيح
حرف های پاپانتونيو (مجری راديو) که به عنوان آنتی تزی در برابر حرف های خانم بکی و ياران او در اردوگاه مطرح می شود،  نشان می دهد که جامعه آمريکا عليرغم تنوع فکری و سياسی در حوزه عمومی، به شدت دچار ترس است. ترس در هر دو طرف اين طيف ديده می شود و مهم ترين انگيزه آنها برای عمل سياسی و احتمالا نظامی است.
فيلمسازان پرسش های زيادی را در فيلم مطرح می کنند از جمله اينکه: در چه مرحله ای و چگونه آموزش مذهبی می تواند به نوعی شستشوی مغزی تبديل شود.
بکی فيشر به کودکان می گويد:
«من می خواهم شما به مسيح متعهد باشيد چنانکه کودکان مسلمان به اسلام متعهدند.»
بکی رو به دوربين می گويد که هنگاهی که جوانان مسلمان در خاورميانه، کشمير، پاکستان و فلسطين آموزش نظامی می بينند و به خود بمب می بندند تا ما را منفجر کنند چرا ما بايد ساکت بمانيم.
او در تمام موعظه های خود از دشمن حرف می زند اما صراحتا نمی گويد منظور او از دشمن کيست اگرچه با ارجاعاتی که به اعمال و رفتار مسلمانان تندرو می دهد، چندان سخت نيست که بفهميم منظور او از دشمن چه کسانی اند.
 
لوی نوجوانی دوازده ساله است که مانند کشيش ها حرف می زند و قصد دارد در آينده کشيش شود. او در يکی از وعظ های خود در کمپ می گويد که نسل او نسلی است که می تواند مسيح را برگرداند.
توری نيز دختر 9 ساله يک افسر آمريکايی است که موسيقی مورد علاقه او هوی متال و راک اند رول مسيحی است. او از بريتنی اسپيرز خوشش نمی آيد چون به نظر او بريتنی برای جسم می رقصد نه روح. راشل نيز کليساها را مکان هايی مرده و بی روح می داند و معتقد است که خداوند آن کليساها را دوست ندارد.
در صحنه ای از فيلم يکی از خدمتکاران اردوگاه، شمايل مقوايی بزرگی از جرج بوش را در مقابل بچه ها قرار می دهد و از آنها می خواهد او را دعا کنند. بچه ها نيز دست هايشان را به سمت بوش دراز کرده و برای او دعا می خوانند. حرکتی که بيشتر به پرستش شبيه است تا دعا.
آری اين کودکان ارتش مسيحی جمهوری خواهان اند و بايد برای نجات آمريکا از شر دشمن و نيروهای ضد مسيح آماده شوند.
واعظان کمپ مسيح در سخنان خود حرفی از خشونت و توسل به خشونت نمی زنند اما کاملا روشن است که تجهيز نظامی اين ارتش ايدئولوژيک بنيادگرا قدم بعدی آنهاست. اگرچه نمايش اين فيلم باعث شد که اين مدرسه به طور موقت تعطيل شود. يعنی چند ماه پس از نمايش اين فيلم، بکی فيشر در سايت رسمی کمپ اعلام کرد که به دليل واکنش های تند و منفی مخالفان کمپ و تهديدهايی که در مورد احتمال خرابکاری دريافت کرده، تصميم به بستن موقت آن گرفته است.
فيلم خانم اوينگ و خانم گريدی هشداری به موقع در باره خطر سوءاستفاده از مذهب برای اهداف سياسی و ايدئولوژيک در جامعه مدرن آمريکاست.
خانم بکی طرفدار تئوکراسی است و به صراحت می گويد که دمکراسی را قبول ندارد چرا که دمکراسی فرصت برابر به نيروهای طرفدار و مخالف مسيح می دهد.
در صحنه ای از فيلم مادر يکی از کودکان می گويد که از نظر او مردم دو دسته اند يا آنها که مسيح را دوست دارند و يا آنها که مخالف مسيح اند. چنين تلقی ساده انگارانه و دواليستی از دين مسلما به رفتارهای فاشيستی، مستبدانه و غير دمکراتيک در جامعه منجر می شود و مردم را به عدم تحمل عقايد، مذهب ها و مرام های ديگر فرا می خواند.
در صحنه ديگری از فيلم لوی(کودک دوازده ساله) به همراه والدين اش برای شرکت در مجلس وعظ تد هاگارت از رهبران اونجليست و نماينده 30 ميليون آمريکايی اونجليست (فيلم می گويد که او کسی است که روزهای پنج شنبه هر هفته با جرج بوش حرف می زند) به کليسايی در منطقه کلرادو می رود. تد هاگارت در موعظه اش می گويد که ما حق نداريم در باره گفته های انجيل بحث کنيم.

تد هاگارت از رهبران اونجليست های آمريکا
تد هاگارت تنها کسی بود که به کارگردان های اين فيلم ها به خاطر ارائه تصويری تحريف شده و نادرست از او و اونجليست های مومن اعتراض کرد و گفت اين فيلم تصويری شيطانی از آنها نشان داده است و روش مستندسازی آنها همانند روش مايکل مور تحريف آميز است. وی گفت که کار دوربين در اين فيلم بسيار شبيه کار دوربين در پروژه جادوگر بلر است.
دو ماه بعد از نمايش اين فيلم تد هاگارت به جرم اعمال رسوايی آميزی چون نگهداری مواد مخدر و ارتکاب به فحشای همجنس گرايانه از سمت خود برکنار شد.
در پايان فيلم فيلمسازان موفق می شوند بين مايک پاپانتونيو گوينده راديوی محلی و بکی فيشر ارتباط تلفنی  برقرار کنند. مايک از او می پرسد: چرا بچه ها؟ چرا آنها ارتش جديد خداوندند؟ و بتی در پاسخ می گويد:
تو می توانی اين کار را شستشوی مغزی بنامی ولی من می خواهم بچه ها را مسيحی های مسئول بار بياورم».
کمپ مسيح نشان می دهد که عليرغم تاکيد بر جدايی مذهب و سياست در قانون اساسی آمريکا، چگونه مسيحيت راست سعی دارد قدرت و عظمت منهدم شده کليسا در قرون وسطی را دوباره احيا کرده و جايگاه و نفوذش را در نظام سياسی اين کشور، گسترش بخشد.
اين فيلم را می توانيد در يوتيوب تماشا کنيد. برای ديدن آن روی آدرس زير کليک کنيد:
video.google.com/videoplay?docid=-7168860244966080667
 اين نوشته قبلا در سايت زمانه درج شد.

Posted by parvizj at 4:42 PM | Comments (6) | TrackBack