December 27, 2007

به ياد اکبر رادی

 
از درگذشت اکبر رادی بسيار متاسف شدم. واقعا که رويدادی اسفناک برای تئاتر ايران است. رادی از قله های ادبيات نمايشی معاصر ايران بود. درام نويسی با ايده های نمايشی جذاب، موقعيت هايی دراماتيک، شخصيت هايی واقعی و دوست داشتنی و زبانی منحصر به فرد در ميان نمايشنامه نويسان ايرانی. از بنيانگذاران ادبيات نمايشی مدرن در ايران و نويسنده ای که تئاتر ايران بسيار به او و آثارش مديون است. آثار رادی در طی پنج دهه بيانگر تضادها و بحران های اجتماعی جامعه متلاطم ايران در عصر مدرن و افت و خيزهای انسان ايرانی بود. او نويسنده ای با هويت و صاحب سبک بود و نمايشنامه هايش پيوند عميقی با تاريخ و فرهنگ و زبان و ادبيات فارسی دارند. در وضعيتی نيستم که بيشتر از او بنويسم اما مي خواهم با آوردن يادداشتی کوتاه اما بسيار عميق از بهرام بيضايى که به مناسبت زادروز اكبر رادی نوشته است، ياد او را گرامی بدارم:
 »دهم مهرماه، سربلند است كه زادروز اكبر رادى باشد؛ و من زندگى اين جهانى نويسنده اى چون او را، به نمايش امروز ايران شادباش مى گويم. قلم وامدار وى است؛ و زبان امروز بى آزمون هاى او چالشى سترگ را كم داشت. در قحط نمايش _ چه خواندنى، چه ديدنى، چه آموختنى _ آغاز كرد، و بيش از چهار دهه بى چشمداشت، با خويش باورى گسست ناپذير، و يقينش به فرهنگ و نمايش، بر پاى خود، در برابر آينده اى بى چشم انداز، استوار ايستاد. نرمى و سختى، بردبارى و بى تابى، باريك بينى و تيزنگرى، در او با هم يكى شدند تا با زبانى هر بار پيراسته تر و پرتوان تر، دريچه هاى بسته نمايش امروزى را يكى يكى به روى ما بگشايد. آرزو مى كردم به جاى هر شادباش، در اين زادروز فرخنده، نمايشى از او بر صحنه بود. مديران خوابند!»
 درگذشت اکبر رادي را به جامعه ادبي و نمايشي ايران صميمانه تسليت مي گويم.
Posted by parvizj at 4:34 AM | Comments (4) | TrackBack

December 20, 2007

به ياد آيرا لوين نويسنده رمان های گوتيک

 
آيرا لوين، رمان نويس و نمايشنامه نويس آمريکايی و خالق رمان گوتيک مشهور بچه رزمری در سن 78 سالگی درگذشت.
آثار او ترکيبی از ژانرهای معمايی، تريلر، گوتيک و علمی تخيلی بود. او دنيای جنون آميزی را ترسيم می کرد که هر چيزی می توانست در هر زمان برای هر کسی اتفاق بيافتد.
 
لوين در طی چهار دهه تنها 7 رمان نوشت که از ميان آنها بچه رزمری، پسران برزيل، همسران استپ فورد و تراشه از همه مشهورترند. وی نويسنده ای نيويورکی بود اما خانواده او در اصل از مهاجران يهودی روسيه بودند که در قرن نوزده وارد آمريکا شدند. لوين فارغ التحصيل زبان انگليسی و فلسفه از دانشگاه نيويورک بود. در زمان دانشجويی به عنوان پادو در استوديو های تلويزيونی کار کرد و از اين طريق با افراد بانفوذ آشنا شد و با کمک آنها به عنوان نويسنده کارش را برای تلويزيون شروع کرد.
نخستين رمان او بوسه پيش از مرگ بود که در سن 20 سالگی نوشت و در سال 1953 منتشر شد و ميليون ها نسخه از آن به فروش رفت. رمانی ترسناک

که حسی از طنزی شيطانی در آن بود و دوبار به فيلم درآمد، يک بار در 1956 به کارگردانی گرد اسوالد و بازی رابرت واگنر و بار ديگر در 1991 به کارگردانی جيمز دردن و بازی مت ديلن.
لوين علاوه بر رمان، چندين نمايشنامه نيز در ژانر وحشت و ادبيات گوتيک نوشت که بارها بر صحنه تئاتر برودوی اجرا شد. خود در باره شروع کار نمايشنامه نويسی اش گفته است:
« پدر و مادرم مرا به نيويروک بردند تا نمايشنامه ده سرخپوست کوچک را ببينم. از همان موقع که مجسمه ها يکی يکی از روی پيش بخاری ها و بازيگران نيز تک تک از روی صحنه غيب می شدند، من احساس کردم عاشق تئاتر شده ام که گيرا بود، می درخشيد و به حيرت وا می داشت. البته من کارم را به عنوان رمان نويس شروع کرده بودم و حالا می خواستم نمايشنامه نويس باشم».
تله مرگ نخستين نمايشنامه او بود با درونمايه ای گوتيک و ترسناک که 75 بار در برودوی روی صحنه رفت. در باره زوج جوانی که وارد مجتمعی ويکتوريايی می شدند که قبلا قتلی در آن اتفاق افتاده و از آن زمان خالی مانده بود اما مادر مقتول فکر می کرد فرزندش هنوز زنده است. در 1982 سيدنی لومت اين نمايشنامه را به فيلم برگرداند که در آن کريستوفر ريو و مايکل کين بازی می کردند.
نوشتن نمايشنامه گربه لعنتی(Drat! The Cat) ده سال وقت گرفت اما تنها 8 بار روی صحنه اجرا شد. داستانی عاشقانه و موزيکال با بازی اليوت گولد و لسلی وارن در باره زن سارقی که پليس ها را اغوا می کرد و در قرن نوزده اتفاق می افتاد. موسيقی آن کار آهنگساز سرشناس، ميلتون شفر بود و باربارا استرايسند در آن ترانه ای می خواند با عنوان مرا لمس کن که بار اروتيک زيادی داشت.
پس از آن لوين دوباره به رمان نويسی روی آورد و رمان مشهور بچه رزمری را نوشت.
در آپارتمان لوين در نيويورک رختشويخانه ای بود که او هرگز به زنش اجازه نمی داد تنها وارد آنجا شود. اين ايده الهام بخش او برای نوشتن رمان بچه

ميافارو و جان کسه ويتس در نمايی از فيلم بچه رزمری ساخته رومن پولانسکی

رزمری شد که پس از انتشار هرگز اجازه نداد همسر حامله اش آن را بخواند اگرچه زندگی زناشويی آنها يک سال بعد از هم پاشيد.
بچه رزمری، درونمايه ای شيطانی و هراس آور داشت ومضمون آن با وقايع زمان لوين مرتبط بود از جمله بازديد پاپ از نيويورک.
رمان، بسيار موفق شد و رومن پولانسکی فيلمساز لهستانی تبار امتياز ساخت آن را به عنوان اولين فيلم آمريکايی خود خريد و آن را با شرکت ميا فارو و جان کسه ويتس در نقش همسر شيطان پرست او ساخت که به يکی از بهترين فيلم های او تبديل شد.
فيلم در آپارتمان داکوتا در نيويورک فيلمبرداری شد يعنی همان آپارتمانی که جان لنون در آن سکونت داشت و در مقابل در ورودی اش ترور شد.
رمان ها و نمايشنامه های لوين به خاطر درونمايه های جذاب و ويژگی های دراماتيک قدرتمند آن هميشه الهام بخش فيلمسازان هاليوود بود و اقتباس های متعددی از آنها صورت گرفت.
پسران برزيل رمانی بود که لوين در 1975 نوشت. در باره پناهندگان نازی در آفريقای جنوبی که در سودای ظهور رايش جديدند. فرانکلين جی شافنر در 1978 بر اساس اين رمان فيلمی ساخت با بازی گريگوری پک، جيمز ميسن و لارنس اليويه که بسيار موفق بود.
رمان بعدی او همسران استپ فورد(1980) نيز رمانی تخيلی و ترسناک بود در باره زنان خانه داری که به روبات های مکانيکی تبديل می شدند.
 آيرا لوين با اينکه شم تجاری قوی ای داشت و بر اساس نياز بازار و مخاطب آمريکايی می نوشت اما هرگز ارزش های ادبی و هنری اش را فدای خواست بازار نکرد.
آخرين رمان لوين، تراشه(Sliver)بود که در 1991 منتشر شد. داستان ديگری در باره يک قتل که در آپارتمانی در مانهاتان نيويورک اتفاق می افتد. فيليپ نويس در 1993 فيلمی از روی آن با سناريوی جو اشترهاوس ساخت که شارون استون در آن بازی می کرد.
استيون کينگ نويسنده معروف داستان های جنايی و ترسناک، آيرا لوين را چنين توصيف کرده است:
« کار او در نوشتن رمان های دلهره آور به دقت ساعت سازان سوئيسی است و کارهای ما در مقابل کارهای او مثل کار ساعت سازان ارزان خرازی ها به نظر می آيد».
 

Posted by parvizj at 11:23 PM | Comments (1) | TrackBack

December 10, 2007

رويکرد تازه در سينمای هاليوود

 نگاهی به فيلم رنديشن

 

فيلم رنديشن(Rendition) يا انتقال سری ساخته گوين هود فيلمساز جوان آفريقای جنوبی است. کارگردانی که فيلم قبلی اش تسوتسی(Tsotsi) اسکار بهترين فيلم خارجی را به دست آورد. در اين فيلم گوين هود سراغ موضوعی بسيار حساس و غير متعارف رفته است: آدم ربايی افراد مظنون به تروريسم و شکنجه آنان به دستور عوامل سازمان سيا.

 

رنديشن(Rendition) که شايد انتقال سری، ترجمه دقيقی برای آن نباشد، از واژه ترکيبی انتقال سری فوق العاده(Extraordinary Rendition) گرفته شده و به تعريف سازمان ديده بان حقوق بشر عنواني است که براي آدم ربايی افراد مظنون به تروريسم، و انتقال غير قانونی آنها از خاک آمريکا به  کشورهای تحت نفوذ آمريکا برای شکنجه و اخذ اعتراف  به وسيله  سيا(CIA) به کار برده می شود. اين سياست نانوشته برای نخستين بار در دوره رياست جمهوری کلينتون اتخاذ شده اما بعد از حادثه يازده سپتامبر و اعلام سياست جنگ با ترور جرج بوش، شدت و دامنه وسيع تری يافته است. بر اساس گزارش سازمان ديده بان حقوق بشر، در ژوئن 2006 نزديک به صد نفر از متهمان تروريسم به وسيله سيا ربوده شده و با هواپيما به کشورهای ديگر انتقال داده شده اند.

به علاوه بر اساس گزارش ماه فوريه 2007 پارلمان اروپا، سازمان سيا 1245 پرواز مربوط به انتقال متهمان تروريسم را به کشورهای ديگر برای شکنجه سازمان داده است.

فيلم رنديشن بر اساس ماجرای واقعی يک مهندس کانادايی سوری تبار ساخته شده که به اتهام همدستی با تروريست ها در فرودگاه جی اف کی نيويورک دستگير و به سوريه منتقل شد و در آنجا به مدت 10 ماه تحت بازجويی و شکنجه فيزيکی و روانی قرار گرفت اما سرانجام پس از اثبات بی گناهی آزاد شد.

در اين فيلم، انوار ابراهيمی مهندس شيمی مصری تبار پس از بازگشت از يک کنفرانس آفريقايی در فرودگاه شيکاگو دستگير شده، سرش را با گونی پوشانده و به دستور يکی از مقامات عاليرتبه سيا(با بازی مريل استريپ) به کشوری در آفريقای جنوبی منتقل می کنند.

در آنجا داگلاس فريمن (با بازی جيک جيلن هال) مامور سيا به کمک عباسی رئيس پليس عرب که شکنجه گر بی رحمی است، با توسل به انواع شکنجه های قرون وسطايی سعی می کنند انوار را وادار به اعتراف کنند. در حالی که انوار فردی بی گناه است و اشتباها دستگير شده و چيزی برای گفتن ندارد. از سوی ديگر ايزابلا(با بازی ريس ويترسپون) همسر انوار که خبری از سرنوشت شوهرش ندارد،  برای يافتن او به هر دری می زند. او نمونه تيپکال زن وفادار و ساده لوح آمريکايی است که هيچ شناختی از مکانيسم پيچيده سياست در آمريکا ندارد و از آلن اسميت دوست قديمی و هم دانشگاهی خود و شوهرش می خواهد که از نفوذ خود در دستگاه سياسی آمريکا استفاده کرده و انوار را پيدا کند. ظاهرا آلن اين کار را به خاطر عشقی که در گذشته به ايزابلا داشته انجام می دهد نه انسان دوستی يا رفاقت با انوار اما در ميانه کار از سوی مقامات بالا به او توصيه می شود که خود را از اين پرونده کنار بکشد.

به موازات اين داستان، فاطمه دختر عباسی(افسر پليس عرب) را می بينيم که عليرغم مخالفت خانواده اش به همراه جوان مسلمان تندرويی به نام خالد که عاشق اوست از خانه می گريزد. خالد عضو شبکه يک نيروی جهادی مخالف حکومت است و برادرش به وسيله پليس ها کشته شده. او با شرکت در يک عمليات انتحاری می خواهد پدر فاطمه را از بين ببرد ولی موفق به انجام اين کار نمی شود. فيلمساز تلويجا به ما می گويد که عباسی سوراخ دعا را گم کرده و در حالی که تروريست ها بيخ گوش او حرکت می کنند، فرد بی گناهی را شکنجه کرده و به زور از او اقرار می گيرد. در واقع اين آمريکايی ها هستند که عباسی را به مسير انحرافی هدايت کرده و با درگير کردن او در ماجرای انوار باعث شده اند از آنچه در خانه و اطراف او می گذرد غافل باشد.

شخصيت های فيلم، ساده، کم عمق و تک بعدی اند. جيک جيلن هال در نقش مامور سيا منفعل ترين شخصيت فيلم است. او که بازی تاثيرگذاری در فيلم زودياک ارائه کرده بود، در اين فيلم بازی ضعيفی دارد. او در تمام صحنه های شکنجه حضور دارد اما صرفا نظاره گری خاموش و منفعل است و هنگاهی که در پايان فيلم تصميم به آزاد کردن خودسرانه انوار می گيرد، انگيزه قوی و محکمی برای عملش ندارد.

خالد نيز معلوم نيست واقعا چه هدفی دارد. عاشق است؟ دنبال انتقام شخصی است؟ يا مسلمانی بنيادگراست که بر اساس اعتقادات ايدئولوژيک اش دست به عمليات انتحاری می زند؟

مريل استريپ نيز هيچگاه در نقشی چنين کم اهميت ظاهر نشده است. او سياستمداری يک بعدی، جزم انديش و مطلق نگر است، آدم عصا قورت داده  و بی احساسی است که فاقد کمترين خصوصيت انسانی است و با خونسردی دستور آدم ربايی و شکنجه آدم های بی گناه را می دهد، چون معتقد است که وقتی شکنجه يک نفر می تواند جان هزاران انسان را نجات دهد پس به کارگيری آن الزامی است.

مشکل اصلی فيلم اين است که شخصيت های زيادی با انگيزه ها و اهداف سياسی مختلف در فيلم وجود دارند و فيلمساز در زمان کمتر از دو ساعت فيلم فرصت کافی برای پرداختن درست همه آنها پيدا نمی کند. آنها می آيند و می روند بدون اينکه تاثير جدی ای بر تماشاگر بگذارند.

پايان فيلم نيز کليشه فيلم های هپی اند هاليوودی است. انوار همچون همه قهرمانان فيلم های ملودراماتيک آمريکايی انسان شريف و درستکاری است که بايد به آغوش خانواده برگردد. خانواده سمبل نظم و انسجام جامعه آمريکايی است و هرگونه شکاف و اختلال در آن نشانه ای از بروز اختلال در سيستم آمريکاست. بنابراين بازگشت انوار به آغوش خانواده، نشانه ای از اميد به ترميم اين سيستم عليرغم تمام نارسايی ها و ضعف هاست.

ساختار روايتی فيلم تا سکانس ماقبل آخر کاملا خطی است اما فيلمساز در پايان ناگهان با يک چرخش داستانی، تماشاگر را مبهوت و غافلگير می سازد و نشان می دهد که بخش مهمی از آنچه تا آن لحظه ديده در فلاش بک اتفاق افتاده است. به کارگيری اين شگرد روايتی تا حد زيادی ناشيانه و تحميلی به نظر می رسد و نه تنها کمکی به عميق تر شدن معنای فيلم نمی کند بلکه بی دليل آن را پيچيده و گنگ می سازد.

با اين حال رنديشن، فيلم شجاعانه و جسورانه ای است و نشان می دهد که چگونه آمريکا می تواند به بهانه مبارزه با تروريسم، هرگونه عمل وحشيانه و ضدانسانی را توجيه کرده و آدم های ساده و بی گناه را به اتهام وابستگی به تروريسم بازداشت، زندانی و شکنجه کند آن هم برای کشوری که هميشه به اين سياست خود افتخار کرده که هر شهروندی بی گناه است مگر خلاف آن ثابت شود.

به نظر می رسد هاليوود در رويکرد جديد خود به مسائل سياسی اندکی احتياط را کنار گذاشته و با بی پروايی سياست های خارجی آمريکا را مورد حمله قرار می دهد. ساخته شدن فيلم هايی چون رنديشن، حذف شده(Redacted) و شيرها برای بره ها نشانگر رويکرد جديد در سينمای هاليوود است.  

Posted by parvizj at 2:56 AM | Comments (1) | TrackBack