November 29, 2007

سينمای آلمان و موج نويی ديگر

در ظرف چند سال گذشته فيلم هايی در سينمای آلمان ساخته شده و فيلمسازان جوان و  خلاقی در اين کشور ظهور کرده اند که اينک می توان با اطمينان از آغاز موج نوی ديگری در سينمای آلمان حرف زد. سينمايی  که مدتها بود پس از جريان موج نوی اين کشور در دهه شصت و هفتاد،  بی رمق و از حال افتاده بود و حرف تازه ای برای گفتن نداشت. موج نوی آلمان در دهه های شصت و هفتاد ريشه در بيانيه جمعی سينماگران اين کشور در 1962 داشت که به مانيفست اوبرهاوزن مشهور بود و 26 فيلمساز جوان و با استعداد آلمانی که پر از ايده های سينمايی نو بودند و از سينمای کهنه و مسلط زمان خود به تنگ آمده بودند آن را امضا کردند. فيلمسازانی چون الکساندر کلوگه، ويم وندرس، رينرورنر فاسبيندر، ورنر هرتزوگ و تعدادی ديگر هر کدام با سبک خاص خود، به دنبال ترميم هويت لکه دار شده فرهنگ و سينمای آلمان بودند که به گفته وندرس به طور رياکارانه به عنوان ابزار تبليغاتی رژيم نازی مورد سوءاستفاده قرار گرفته بود. اما با مرگ فاسبيندر در سال 1982 بسياری به اين نتيجه رسيدند که موج نوی سينمای آلمان به پايان رسيد. در واقع فيلمسازانی چون وندرس، هرتزوگ و شلندورف از بدنه سينمای آلمان جدا شده و به کار در خارج از آلمان پرداختند.

رينر ورنر فاسبيندر

امروز پس از دو دهه که از مرگ فاسبيندر می گذرد، فيلمسازان خلاقی چون هانس کريستين اسميت( کارگردان فيلم رکوئيم)، تام تای کوئر(سازنده  فيلم های عطر و بدو لولا بدو)، فلورين هنکل ون دونرسمارک (کارگردان فيلم درخشان زندگی ديگران)، کريستين پتزولد( سازنده فيلم های يلا و ارواح) و اليور هرش بيگل( کارگردان فيلم موفق سقوط) در آلمان ظهور کرده اند. به نظر می رسد موج نوی ديگری در حال شکل گيری است که همان شور و انرژی و حساسيت های زيبايی شناسانه فيلمسازان خلاق نسل فاسبيندر را دارد.

کريستين پتزولد کارگردان فيلم زيبای يلا(Yella) و از سينماگران نوظهور آلمان، زمانی فيلم آليس در شهرهای ويم وندرس را ديد که يک نوجوان بود و پس از آن بود که تصميم گرفت فيلمساز شود. وی در گفتگوی مطبوعاتی خود به هنگام نمايش فيلم يلا در فستيوال ادينبورو امسال  گفت که به اعتقاد او فيلمسازان آن نسل ديگر انرژی و خلاقيت خود را از دست داده اند و بسياری از آنها فريب موفقيت های بين المللی را خورده اند. وی که از سينمای دهه هشتاد آلمان متنفر است، می گويد هاليوود خلاقيت آن فيلمسازان را نابود کرده و هويت آلمانی را که وجه مشخصه فيلم های اوليه و اصيل آنها بوده از آنها گرفته است.

پتزولد می گويد:« من دوست ندارم که يک فيلم آلمانی يا دانمارکی يا انگليسی يا فرانسوی شبيه فيلم های آمريکايی باشد. ما نبايد از اينکه فيلم مان در لوس آنجلس نمی گذرد خجالت زده باشيم».

اما سينمای موج نوی تازه آلمان تنها به خاطر مخالفتش با هاليوود شناخته نمی شود. برای فيلمسازی چون استفان روزويتزکی سازنده  فيلم جاعلان اسکناس(The Counterfeiters)، کارکردن در هاليوود يک رويای دوران کودکی است. برای تام تايکوئر سازنده فيلم عطر و بدو لولا بدو نيز همينطور. اليور هرش بيگل کارگردان فيلم سقوط  پس از موفقيت جهانی اين فيلم پايش به هاليوود باز شد و فيلم اشغال(Invasion) را با بودجه کلان و بازيگرانی چون نيکول کيدمن و دنيل کريگ ساخت.

با اين همه تلاش اين فيلمسازان جوان، احيای سينمای فراموش شده و روبه احتضار آلمان است  در عين حال که به دنبال دست و پا کردن هويتی جديد برای خود اند. نينا هاس بازيگر زيبای فيلم يلا که به خاطر بازی درخشان اش در اين فيلم برنده جايزه بهترين بازيگر زن از فستيوال برلين شد، از وجود مکتب مونيخ و مکتب برلين در سينمای امروز آلمان می گويد. به نظر او ديگر چيزی به عنوان انجمن فيلمسازان آلمانی وجود ندارد بلکه گروه های پراکنده ای هستند که هر کدام به عنوان يکی از مکاتب برلين يا مونيخ فعاليت می کنند. به نظر هاس مکتب مونيخ بيشتر تجاری است و بيشتر به دنبال سرمايه گذاری در زمينه پروژه های بزرگ و در راستای سينمای مسلط است در حالی که مکتب برلين به دنبال راه جديدی برای سينمای آلمان است. به اعتقاد هاس اين مرزبندی در سينمای آلمان بعد از موفقيت فيلم سقوط برجسته تر شده است. اما کريستين پتزولد که خود از فيلمسازان مکتب برلين است،  برخلاف او معتقد است که مرزبندی دقيق و قطعی ای بين مکتب برلين و مونيخ وجود ندارد.

پتزولد يکی از مهم ترين چهره های سينمای نوين آلمان است. وی فارغ التحصيل تئاتر از دانشگاه آزاد برلين و فارغ التحصيل آکادمی فيلم و تلويزيون آلمان(DFFB) است. به نظر او بسياری از فيلمسازان جديد آلمان فارغ التحصيل يک مدرسه سينمايی اند و از زمان تحصيل همديگر را می شناسند و با هم دوستی دارند اگرچه ممکن است با هم همفکر نباشند.

پتزولد يکی از منتقدان فيلم های جديدی است که در سينمای امروز آلمان در باره هيتلر و نازيسم ساخته می شود و به نظر او تنها يک چهره مسلط بين المللی در سينمای آلمان وجود دارد و آن هيتلر است که برای فيلمسازان آلمانی مثل الويس پريسلی است. به اعتقاد او علت واقعی تمرکز فيلمسازان جديد آلمانی بر روی سوژه جنگ جهانی دوم و سقوط هيتلر، نقد گذشته و برخورد با آن نيست:

« تو می توانی آدلف هيتلر را به همه جای دنيا بفروشی و پولت را به دست بياوری. اينطوری است که همه دارند راجع به هيتلر فيلم می سازند. من ديگر تحمل ديدن اين همه هيتلر، اين همه گشتاپو و يونيفورم را روی پرده سينما ندارم».

به اعتقاد پتزولد، بورژوازی نئوليبرال آلمان که ديگر نمی تواند به مسئوليت هايش عمل کند، فيلم را به صورت کالا درآورده است در حالی که فيلم بايد فضايی برای بحث پيرامون مسائل بزرگ عصر ما باشد به ويژه در دورانی که نه حکومت و نه مخالفان آن ديگر آمادگی انجام اين بحث ها را ندارند.

شاخ به شاخ ساخته فاتح آکين

شايد مهم ترين تمايز بين مکتب برلين و مکتب مونيخ در اين باشد که مکتب برلين بيشتر به دنبال طرح مسائل حساس و پرتنش امروز آلمان است در حالی که مکتب مونيخ بر تاريخ و گذشته اين کشور متمرکز شده است.

از سوی ديگر نقش و تاثير فيلمسازان غيرآلمانی تبار مقيم آلمان را نيز نبايد ناديده گرفت. سنتی سينمايی که از دهه هفتاد با فيلمسازان خارجی تباری چون سهراب شهيدثالث و توفيق باصر شکل گرفت و امروز با فيلمساز مستعد و توانايی چون فاتح آکين(کارگردان فيلم شاخ به شاخ) دنبال می شود. سينمايی که به دنبال طرح مسائل پيچيده اقليت های قومی و نژادی در دل جامعه ای است که با هويت های قومی متنوعی ساخته شده است.

 

منابع:

  1- New German Cinema. Thomas Elsasser(1989)                   

                                                                                        

                        2- The Oxford History of World Cinema. Geoffrey Nowell Smith      

           

3- Germany’s Two Waves. Matt Bochnski                                                                   

                       

                                                                                                 

        

Posted by parvizj at November 29, 2007 6:04 PM | TrackBack