September 26, 2007

خشت و آينه يک شاهکار است

 
جاناتان روزنبام
 
چندی قبل که برنامه بزرگداشت و مرور بر آثار ابراهيم گلستان در دانشگاه شيکاگو آمريکا برگزار شد، جاناتان روزنبام منتقد سرشناس آمريکايی که قبلا فيلمی از گلستان نديده بود و با آثار او آشنا نبود، خشت و آينه و تعدادی ديگر از فيلم های گلستان را کشف کرد. تماشای فيلم های گلستان، روزنبام را غافلگير و متوجه خلايی در زمينه دانش سينمايی غرب از تاريخ واقعی سينمای ايران کرد. در اين مقاله که با عنوان ابراهيم گلستان: شير سينمای ايران در روزنامه شيکاگو ريدر منتشر شده، روزنبام ضمن توجه به ارزش های سينمايی آثار گلستان بر اين غفلت غرب از تاريخ سينمای ايران و پيشگامان واقعی آن تاکيد می کند. اگرچه روزنبام خود نيز در اين مقاله مرتکب اشتباهات اساسی در باره تاريخ سينمای ايران می شود از جمله اينکه وی ناآگاهانه گلستان، کيمياوی و شهيدثالث را فيلمسازان يک نسل و دوره معرفی می کند و نامی از فيلمسازان پيشرو  هم عصر گلستان يعنی فرخ غفاری و فريدون رهنما نمی برد. به علاوه برخلاف گفته روزنبام، جواهرات سلطنتی يا گنجينه های گوهر را گلستان به سفارش بانک مرکزی ايران می سازد نه وزارت فرهنگ و هنر شاه. نکته ديگر اينکه همانطور که گلستان خود در نوشتن با دوربين توضيح می دهد عنوان فيلم خشت و آينه از شعر سعدی گرفته نشده بلکه از عطار است اما روزنبام اشتباه بسياری از منتقدان ايرانی را در اينجا تکرار کرده است. 
زکريا هاشمی و تاجی احمدی در خشت و آينه 
 
تصور کنيد اگر ما امکان دسترسی به آنچه که به قبل از به اصطلاح انقلاب صدا بود را نداشتيم، درک ما از تاريخ فيلم تا چه اندازه فرق می کرد. انقلابی بنيادی تر در فهم ما از تاريخ سينمای ايران خلل وارد کرده است.
در زمان انقلاب بنيادگرايانه 1979، يکی از روحانيون اسلامی گفت که سينما شکلی از استثمار غربی است و به اندازه فحشا فاسد است. به همين دليل در آن دوران بيش از صدها سالن سينما به آتش کشيده شد.
بيشتر آنچه که امروز به عنوان موج نوی سينمای ايران می شناسيم، يعنی فيلم های عباس کيارستمی، محسن مخملباف و جعفر پناهی تا حدی آن پس زمينه اضطراب آور را منعکس می کنند. اما واقعيت اين است که دو موج نو در سينمای ايران وجود داشته و بيشتر چهره های اصلی موج نوی اول به تبعيد رفته اند و فيلم هايشان عملا ناديده مانده است. هر دو موج نو با نئورئاليسم ايتاليا و اخلاقيات اومانيستی پيوند دارند اما درضمن تفاوت های بارزی بين آنها وجود دارد.
جريان موج نوی دوم در استقلالی نسبی از تجربه های فيلمسازی در غرب رشد کرد اما جريان اول که با ابراهيم گلستان، پرويز کيمياوی و سهراب شهيد ثالث گره خورده با جنبش موج نوی فرانسه همزمان است و مدرنيته زمان را منعکس می کند. بهرام بيضايی، داريوش مهرجويی و امير نادری از جمله فيلمسازانی اند که از نظر سبکی با هر دو موج مرتبط اند اما با توجه به اينکه فيلم های پيش از انقلاب آنها در حال حاضر به ندرت به نمايش درمی آيد، حرف زدن در باره آنها دشوار است.
اولين فيلم ايرانی که من ديدم، مغول های(1973) کيمياوی بود. يک طنز گداری نيشدار در باره نگاه کليشه ای غرب به ايرانيان که در اواسط دهه هفتاد در لندن ديدم و بعد از آن هم نديدم جايی آن را نشان دهند. اگر اين فيلم در آمريکا نشان داده می شد تاثير اندکی داشت. چنين حرفی را می توان در باره خشت و آينه (1965)  گلستان( که به همان اندازه مدرن است) و يک اتفاق ساده(1973) شهيد ثالث هم زد.
وقتی گلستان به انگلستان، کيميايی به فرانسه و شهيدثالث به آلمان مهاجرت کردند، فيلم های آنها پشت سرشان جا ماند و به همين دليل از فهم ما از تاريخ سينمای ايران حذف شدند. اما اين هفته مرکز فيلم جين سيسکل، نسخه 35 ميلی متری عالی خشت و آينه را با زيرنويس انگليسی همراه با 5 فيلم ديگر گلستان با حضور خود کارگردان نشان می دهد.
گلستان چهره مهم ادبی ايران است که به خاطر داستان های کوتاه و ترجمه های فارسی اش از ادبيات آمريکایي مثل هکلبری فين و آثار استيون کرين، ويليام فاکنر، ارنست همينگوی و يوجين اونيل مشهور است . او در 1956 شرکت توليد فيلم خود را تاسيس کرد تا برای کمپانی های نفتی مستندهای صنعتی بسازد. پس از به تدريج فيلم های جاه طلبانه خود را در ميانه دهه شصت توليد کرد از جمله فيلم خانه سياه است فروغ فرخزاد که به نظر من مهم ترين فيلم ايرانی است و تنها فيلمی از جريان اول موج نو که بر روی دی وی دی در دسترس است. قضاوت من بر اساس فيلم های کوتاهی که از گلستان در اين دوره ديدم، اين است که تحول چشمگير او در اين دوره نسبت به دهه قبل با موقعيت آلن رنه در فرانسه قابل مقايسه است. فيلم های کوتاه آلن رنه نيز مستندهای سفارشی بودند اما هنگامی که او موضوع هايی مثل پيکرتراشی آفريقايی و استعمار، اردوگاه های مرگ نازی، کتابخانه ملی فرانسه و توليد پلاستيک را قبول می کرد، قادر بود که حرکت های دوربين و تدوين خلاقه را به عنوان بخشی از ساختارهای فرمی اش به همراه تفکر شاعرانه، روايت ادبی و موضع گيری های سياسی غيرمتعارف اش در آن فيلم ها بگنجاند. گلستان نيز به نحو مشابهی به فيلم هايش در باره آتش سوزی طولانی چاه نفت(يک آتش 1961) و حفاری های باستان شناسی(تپه های مارليک1963) به عنوان کارگاه هايی خلاق می نگريست. جواهرات سلطنتی، فيلم مستند محصول 1965 که وزارت فرهنگ شاه آن را سفارش داده و بعد توقيف کرده بود، دارای تدوين عالی و حرکت های دوربين درخشان و گفتاری است که به اختلاف های اقتصادی حمله می کند( تنها فيلم گلستان در اين مجموعه که زيرنويس انگليسی ندارد اما متن گفتار فيلم قبل از نمايش در اختيار تماشاگران قرار می گيرد).
گلستان تنها دو فيلم سينمايی بلند ساخته است: خشت و آينه و اسرار گنج دره جنی(1973) که تنها 7 سال بين شان فاصله است اما به سختی می توان قبول کرد که اين دوفيلم کار يک نفر باشد. اسرار گنج، يک کمدی تمثيلی و هجوآميز در باره دهقانی است که گنج او را فاسد می کند. فيلمی که به خاطر سبک بصری پر زرق و برق و خشم فزاينده گلستان نسبت به رژيم شاه قابل توجه اما درعين حال تلخ، انسان گريزانه و نخبه گرايانه است. اما خشت و آينه برعکس يک شاهکار است که با دقت بر تصوير ويرانگرش از موعظه های بشردوستانه روشنفکران رياکار متمرکز شده. روايت تراژيک آن در 24 ساعت می گذرد و از ريتم پرتحرک در نيمه اول به سمت ريتم آرام در نيمه دوم حرکت می کند و تهرانی را به ما نشان می دهد که دارای تفاوت ريشه ای با تهرانی است که اغلب در فيلم های دوره دوم موج نو ديده ايم خصوصا صحنه ای از يک کافه شبانه که زنی را در حال رقص بر روی سن نشان می دهد و تماشاگری همجنس باز سرگرم تماشای اوست و فضايی سنت شکنانه دارد.
گيرايی فيلم در اين است که يک نگاه نئورئاليستی(سياه و سفيد و اسکوپ) را با شيوه های بصری دراماتيک اکسپرسيونيستی و متافيزيکی ترکيب می کند. شخصيت های فرعی گاه گاه وارد داستان می شوند و برخی از مونولوگ ها يادآور حرف های داستايوفسکی در باره فلاکت جهان است(عنوان فيلم برگرفته از بيتی پر رمزوراز از شعر سعدی شاعر قرن سيزدهمی ايران است که می گويد آنچه در آينه جوان بيند/پير در خشت خام بيند).
فيلم با صحنه ای در شب شروع می شود که راننده تاکسی ای به نام هاشم(زکريا هاشمی) به صدای مردی در راديو گوش می دهد که داستانی را که شبانه در جنگلی می گذرد، می خواند(گوينده خود گلستان است با صدايی شبيه صدای بی روح راوی فيلم خانه سياه است). هاشم زنی را سوار می کند( نقش زن را فروغ به صورت افتخاری بازی کرده) که او را به جاده ای خاکی در دامنه تپه ای هدايت می کند. بعد از اينکه هاشم زن را پياده می کند، متوجه می شود که او دختربچه ای را در صندلی عقب تاکسی جا گذاشته است. هاشم بچه را برمی دارد و دنبال زن می دود و ناگهان خود را در بالای پلکان شيب داری که به تاريکی ختم می شود می يابد. گلستان با چند جامپ کات فرود او از پله ها را نشان می دهد و بر تنهايی و درماندگی او تاکيد می کند. سرانجام او وارد محوطه بنايی در دست ساخت می شود که مطلقا تاريک است و با زن بی خانمانی گفتگو می کند. صحنه ای که تا حدی محاکمه کافکا را به ياد می آورد.
در صحنه بعد وارد کافه ای شبانه می شويم که هاشم بچه به بغل، گرفتاری اش را به دوستان لوده و فوکولی اش شرح می دهد. همينطور برای دوست دخترش تاجی(تاجی احمدی). بعد در اداره پليس به او توصيه می کنند اگر تا فردا صبح کسی مدعی بچه نشد او را به پرورشگاه بسپارد. تاجی هاشم را در آنجا می بيند و به او اصرار می کند که به آپارتمان يک اتاقه اش برگردند. جايی که آنها شب عذاب آوری را می گذرانند. هاشم از همسايه ها می ترسد که مبادا بخواهند از روابط جنسی اش با زن سر دربياورند اما تاجی اميدوار است که آنها بتوانند بچه را نگه دارند و با هم ازدواج کنند. نقطه اوج عاطفی فيلم صبح فردا روی می دهد. در صحنه ای که تاجی را تنها در پرورشگاه می بينيم. سکانسی فوق العاده که نماهای مستند از بچه های يتيم که به دوربين نگاه می کنند در کنار نماهايی از تاجی که با مهربانی و چهره ای بشاش به آنها جواب می دهد، قرار می گيرد. صحنه ای که با حرکت دوربين روبه عقب استادانه در راهرو که از تاجی جدا می شود، تکميل می گردد. حرکتی آرام و تامل برانگيز که از نظر فرم فيلم، مکمل دقيق جامپ کات های تند و نفس گير اوليه می شود و هر کدام پروتاگونيست های فيلم را در دنيای وسيع تری قرار می دهند که به يک اندازه فيزيکی و متافيزيکی است. پروتاگونيست هايی که در آستانه اندوهی تسکين ناپذير می ايستند.  
اين نوشته براي نخستين بار در راديو زمانه منتشر شد.    
Posted by parvizj at 7:34 PM | Comments (4) | TrackBack