July 27, 2007

هارولد پينتر در آخرين نوار کرپ

 
 
 
بازی هارولد پينتر 76 ساله، يکی از بزرگ ترين نمايشنامه نويسان زنده دنيا و از پيشگامان تئاتر ابزردAbsurd(معناباختگی به تعبير دکتر حسين پاينده)  در نقش کرپ در نمايشنامه آخرين نوار کرپ(Krapp’s Last Tape) اثر ساموئل بکت( از بنيانگذاران سبک ابزرد)، از مهمترين رويدادهای نمايشی سال گذشته بود که به مناسبت صدمين سالگرد تولد بکت و پنجاهمين سالگرد تاسيس تئاتر رويال کورت(Royal Court Theatre) لندن اتفاق افتاد. نمايشی در يک پرده و با يک بازيگر که بسياری از منتقدان تئاتر بريتانيا آن را يک اجرای درخشان از کار بکت خواندند و گفتند اگر بکت زنده بود حتما از ديدن آن احساس رضايت می کرد. نويسنده ای مثل جيلين هانا نيز بازی پينتر را ستود و آن را ماوراء بازيگری دانست.

پينتر و بکت

هفته گذشته تلويزيون بی بی سی چهار(BBC Four) نسخه تلويزيونی ضبط شده اين اجرا را به نمايش گذاشت. قبل از شروع برنامه، هارولد پينتر بر صفحه تلويزيون ظاهر شد و به پرسش های آلن ينتوب(Alan Yentob) تهيه کننده برنامه و از موفق ترين تهيه کنندگان برنامه های هنری بی بی سی پاسخ داد.
پينتر در اين گفتگو، بکت را شجاع ترين و سنگدل ترين نويسنده خواند و
 گفت که هميشه تحت تاثير آثار بکت بوده است. او در باره آشنايی خود با آثار بکت گفت: « اولين بار در ايرلند به کتاب های بکت برخوردم. بعد که به لندن برگشتم به کتابخانه رفتم ولی هيچ کتاب بکت در آنجا نبود. بالاخره يکی از رمان های او به نام مورفی(Murphy) را در يک کتابخانه پيدا کردم و ديدم که از 1939 به بعد هيچکس آن را قرض نگرفته(سال 1953 بود). من آن را پس ندادم و تا جايی که می دانم اين تنها جرمی بود که در زندگی مرتکب شدم.»
پينتر مدتهاست از بيماری سرطان مری رنج می برد و از نظر جسمی بسيار ضعيف و ناتوان شده است. او حتی نتوانست در مراسم دريافت جايزه نوبل شرکت کند و پيام نوبل خود را به صورت ويديوئی فرستاد.
او در اين پيام ويديوئی، تونی بلر و جرج بوش را به خاطر کشتار صدها آدم بی گناه محکوم کرد و جنايت های آمريکا را سيستماتيک، وحشيانه و سنگدلانه خواند.
پينتر در باره علت قبول اين نقش عليرغم ضعف جسمی گفت: « من به وسيله ای ين ريکسن(Ian Rickson) کارگردان اين نمايش به بازی در اين کار دعوت شدم. من اين نمايش را در سال 1958 به کارگردانی بکت و با بازی پت مگی که برای نخستين بار در لندن اجرا شد ديده بودم و می دانستم نمايشنامه خوبی است. ولی خيلی ترديد داشتم اين کار را بکنم چون حالم خيلی بد بود و نمی دانستم آيا انرژی انجام اين کار را دارم يا نه. ولی همسرم به من گفت نگو نه و من هم قبول کردم و خوشحالم اين کار را کردم.»
وی در باره مشکلات اجرای اين نقش گفت: « کار مشکلی بود. می دانيد که مجبور بودم روی ويلی چر اين کار را بکنم چون از نظر فيزيکی واقعا قادر به انجام آن نبودم. به علاوه اول بايد کار با آن دستگاه لعنتی( ضبط صوت ريل) را ياد می گرفتم. خوب اين دستگاه ها امروز ديگر وجود ندارند و فقط بايد در فروشگاه های عتيقه فروشی آنها را پيدا کرد. اما خيلی مهم بود که من طرز کار آن را ياد بگيرم چون نمايش اصلا پيرامون اين دستگاه و عقب جلو کردن نوارها می چرخد و اين کار بخشی از بافت آن است»
پينتر نمايشنامه بکت را نوشته ای زيبا و عالی در باره تنهايی محض و شکست دانست و برخی عبارت های آن را تکان دهنده خواند. با اين حال او اين نمايش را عليرغم نشانه های بدبينانه آن به نحوی باورنکردنی، نشاط آور دانست.

ساموئل بکت و آخرين نوار کرپ

آخرين نوار کرپ در باره پيرمرد 69 ساله تنها و خسته ای است که در اتاقش نشسته و به مناسبت روز تولدش نوارهايی را که 30 سال قبل در سن 39 سالگی ضبط کرده از جعبه بيرون می کشد و با گوش دادن به آنها خاطرات گذشته اش را مرور می کند. آنگاه او آخرين نوار خالی ای را که باقی مانده بيرون می کشد و احساسش را در باره گذشته و اکنون خود بيان کرده و ضبط می کند. 
بکت اين نمايش را در سال 1958 به زبان انگليسی و در اصل برای بازيگری ايرلندی به نام پاتريک مگی(Patrick Magee) نوشت. او وقتی صدای بم و دورگه مگی را از بی بی سی شنيد که بخش هايی از رمان مولوی(Molloy) او را می خواند به شدت تحت تاثير قرار گرفت و تصميم گرفت نمايشی برای او بنويسد و حتی نام آن را ابتدا مونولوگ مگی(Magee Monologue) گذاشت و خود اين نمايش را در همان سال با شرکت پاتريک مگی در رويال کورت لندن به روی صحنه برد.
بعد از آن در سال 1969 آن را در آلمان اجرا کرد که مارتين هلد(Martin Held) بازيگر نامدار آلمانی در نقش کرپ ظاهر شد.
به علاوه بکت يک بار ديگر در سال 1975 نيز آن را با بازی پير شابر(Pierre Chabert) در نقش کرپ در تئاترPetite Orsay پاريس اجرا کرد.
آخرين نوار کرپ در سال 1973 با بازی آلبرت فينی در نقش کرپ و به کارگردانی آنتونی پيج(Anthony Page) در تئاتر رويال کورت لندن بر روی صحنه آمد.
در سال 2002 اتوم اگويان فيلمساز ارمنی تبار کانادايی، نسخه ای تلويزيونی از اين نمايش را با بازی جان هرت در نقش کرپ ارائه کرد.
برای اگويان تعامل انسان با تکنولوژی، مهم ترين موضوعی بود که او را به کارگردانی آخرين نوار کرپ ترغيب کرد. وی در اين باره گفته است: « تم های بکت غالبا با موضوع تکنولوژی دنيای مدرن مرتبط اند. عدم توانايی انسان برای ايجاد ارتباط، در واقع به نقطه کانونی نمايش های او بدل شده است.»
 نام Krapp که  که جناس کلمه Crap (به معنی گه و آشغال) است، استعاره ای است از جسم فاسد شده و مشمئز کننده.
تم اصلی نمايش، احساس حسرت، گذرعمر، نابودی و گريزناپذير بودن مرگ است. کرپ با افسوس از سال های عمر هدر رفته خود ياد می کند و از بی حاصلی و بی معنايی آن سخت خشمگين است:
« شايد بهترين سال های عمرم که فرصتی برای شادی وجود داشت سپری شده باشد اما اکنون با اين آتشی که در درون من است، نمی خواهم اين سالها برگردند. نه نمی خواهم برگردند.».
کرپ آکنده از خشم، نااميدی، خود ويرانگری، تحقير و اندوه درونی است. او احساس می کند آدم متفرعن و خودخواهی بوده و الويت های احمقانه ای داشته است. کرپ پير با گذشته اش مشکل دارد و کرپ جوان را «احمق و حرامزاده» می خواند. گوش کردن به نوارهای ضبط شده هم برايش خوشايند و هم آزاردهنده است.  بخشی از خاطرات او مربوط به عشق های گذشته او و رابطه های جنسی او با زنان مختلف است که به شکل بسيار ظريف و به صورت تلويحی در نمايش بيان می شود. خصوصا هم بستر شدن او با دختر جوانی در قايق بر روی درياچه. او با حسرت و احساس  آميخته با اميال ارضا نشده در باره زنان حرف می زند. زمانی که او عشق حقيقی اش را می يابد او را به خاطر حرفه نويسندگی اش رها می کند اما در نويسندگی هم شکست می خورد و تنها 17 نسخه از « اثر بزرگش» به فروش می رسد.
نوارها، برش هايی کوتاه از گذشته کرپ اند و حرف های مربوط به جوانی کرپ، غالبا دوپهلو، گنگ و نامفهوم اند و به هذيان های تب آلود يک بيمار شبيه اند.
با اينکه نمايش برمحور يک شخصيت بنا شده و کلام در واقع يک مونولوگ طولانی است اما خلاقيت بکت در اين است که با استفاده از نوارها، اين مونولوگ را به ديالوگی جذاب بين گذشته و حال کرپ تبديل می کند. به علاوه با اينکه فضای صحنه نمايش بسيار محدود و قابليت های ديداری نمايش بسيار اندک است اما شنيدن خاطرات جوانی بکت بر روی نوار، کيفيت فلاش بک سينمايی را يافته و تماشاگر را با خود همراه می سازد، ضمن اينکه واکنش های کرپ به آنها نيز بعد نمايشی ديگری به آن می بخشد.
درونمايه نمايش و حرف اصلی بکت اين است که وقتی زندگی معنايش را می بازد، گذشته نيز بی معنا می شود. اين بی معنايی،  ذات و جوهر نمايش های بکت و سبک دراماتيک اوست. آخرين نوار کرپ، آخرين صدای پيرمرد خسته ای است که در جستجوی معنايی است که می داند هرگز نخواهد يافت.
به علاوه تضاد و توازن نيز دو ويژگی مهم سبک نمايشی بکت اند.
سکوت و بی تحرکی که معمولا بزرگترين نقطه ضعف يک نمايش به حساب می آيند، در نمايشنامه های بکت کيفيتی دراماتيک دارند چون در تضاد با صدا و حرکت قرار می گيرند. در آخرين نوار کرپ نيز تضاد بين سکوت کشدار صحنه و صدای ضبط صوت، تضاد بين تحرک کرپ و بی تحرکی او و تضاد بين اکنون کرپ و خاطره ضبط شده، و تضاد بين ميل و انزجار بسيار دراماتيک است. همينطور توازن بين جنبه های رقت آميز، کمدی و مضحک کرپ.
شخصيت های بکت عليرغم شوربختی و زندگی تلخ و بی ثمرشان، طنز و شوخ طبعی خاصی دارند. نل در دور آخر می گويد: هيچ چيز مسخره تر از بدبختی نيست. کرپ نيز می گويد: به سختی می توانم باور کنم که من آنقدر آدم بدی بودم.
تکرار نيز عنصر نمايشی ديگر آثار بکت است. بکت ارزش دراماتيک حرف ها و اعمال تکراری را می دانست و آن را در فيلم های صامت کمدی تحسين می کرد. در آخرين نوار کرپ، نيز تکرار برخی کلمات مثل حلقه(spool) و توپ سياه(blackball) و برخی حرکت های تکراری کرپ مثل عقب جلو کردن نوار، خم و راست کردن سر و نگاه هایش به چپ و راست، همه جزيی از ويژگی های سبکی آثار بکت اند.

اجرای پينتر

پينتر عليرغم ضعف جسمی، با تمام جاذبه، مهارت و قدرت بازيگری اش در نقش کرپ ظاهر شد. يکی از مهمترين ويژگی های اين نمايشنامه بکت، پرهيز او از سانتی مانتاليسم است. بازی سرد و خشن پينتر نيز عاری از هرگونه سانتی مانتاليسم است. به علاوه صدا مهمترين عنصر اين نمايش است و بخش مهمی از بار نمايشی آن را به دوش می کشد. صدای بم، دورگه و خسته پينتر، حاوی تمام ويژگی هايی است که بکت هنگام نوشتن اين نمايشنامه به آن فکر کرده بود و تحت تاثير صدای منحصر به فرد پاتريک مگی آن را نوشته بود. صدايی که فرسودگی، ويرانی، اندوه و حسرت کرپ را در خود دارد و به تماشاگر منتقل می کند. با اينکه بخش هايی از صحنه های پرتحرک نمايش مثل راه رفتن کرپ روی صحنه، باز و بسته کردن کشوها و ليز خوردن از روی پوست موز به دليل وضعيت فيزيکی پينتر حذف شده است اما اين حذف ها لطمه ای به ساختار نمايشی آن نزده و حتی کم تحرکی پينتر و نشستن او بر روی ويلی چر برقی باعث تمرکز و دقت تماشاگر روی عناصر ديگر نمايش از جمله سکوت صحنه و مکث ها و واکنش های به موقع پينتر در برابر صدايی که از نوار پخش می شود، شده است.
به علاوه، پينتر، نهيليسم سياه کرپ را به خوبی نشان می دهد. آدم بدبينی که در نظر او سياره زمين يک تاپاله کهنه است.
جز صورت کرپ و دستگاه ضبط صوت و جعبه نوارهای او، بقيه صحنه در تاريکی قرار دارد. تاريکی صحنه، تمثيلی از دنيای تاريک کرپ و نشانه ای از مرگ قريب الوقوع اوست. عنوان نمايش نيز اشاره ای غيرمستقيم به مرگ است. مرگ در تاريکی و در جايی کمين کرده است.  پينتر چند بار مضطرب از روی شانه اش به پشت سرش و به عمق تاريکی نگاه می کند. انگار حضور مرگ را در اتاق حس می کند و ناخودآگاه به دنبال او می گردد.
او در گفتگو با آلن ينتوب و در پاسخ به اين سوال که آيا بازی در اين نمايش در اين دوره از زندگی اش طنين خاصی برايش داشته، به همين صحنه اشاره می کند و می گويد: « در طول پنج سال گذشته من دو بار با مرگ مواجه شدم اما هنوز زنده ام چنانکه کرپ نيز در آخر نمايش نمی ميرد و هنوز زنده است. » . با اين حال پينتر معتقد است که اين نمايش فقط در باره مرگ نيست بلکه در باره نياز به عشق و غير ممکن بودن عشق است. در پايان نمايش نيز وقتی صحنه در تاريکی مطلق فرو می رود، هنوز بارقه ضعيفی از نور باقی می ماند که می تواند نشانه ای از اميد در دل سياهی باشد.

منابع:
1- Michael Billiongton. Krapp’s Last Tape.The Guardian. 2006
2-  James Knowlson. Krapp’s last tape: the evolution of a play, 1958-751
           

اين مقاله نخستين بار در راديوزمانه منتشر شد.

Posted by parvizj at July 27, 2007 1:59 PM | TrackBack
Comments

گنجشگگ اشي مشي عزيز

خوشحالم که اين کتاب به دردت خورد. با آنچه در مورد گلستان نوشتي کاملا موافقم. حتما به ايشان منتقل مي کنم. موفق باشيد.

Posted by: پ.ج at August 7, 2007 8:10 PM

دورود /

آقاي جاهد عزيز

من امروز موفق به خوانش اوليه ! كتاب نوشتن با دوربين شدم و لازم ديدم كه
كتبا و رسما از شما بخاطر سعه صدر و تحمل و شوق و ممارست در جهت تحقيق و پرتو افكندن به يكي از تاريكترين زواياي تاريخ هنر و سينماي ايران تشكر كنم .
اينكه ميگويم خوانش اوليه به اين خاطر است كه كتاب شما نه تنها ارزش كه الزام چند بار خواندن را بر انسان هموار ميكند بلكه ضمن آن افسوس ندانستنهاي پيشين و اي بسا پسين را به ذهن متبادر ميسازد و بسياري از علامات سوآل كه پيشتر از سر همان ناداني ها و نپرسيدنها محو و مات مانده بود را به روشني زنده ميكند و پاسخ ها را در دسترس قرار ميدهد .

استاد گلستان با آن همه سبقه و تاریخ نیم گفته و کم گفته شده را اگر شما در این زاویه نو نميشناساندي هم شايد اتفاق بزرگي رخ نميداد چراكه قدر و قيمت ايشان همانطور كه در عقايد و آرايشان مستتر است در كار و آثارشان متبادر شده و به هر حال روزي با در دسترس گرفتن كامل مجموعه كارهايشان اين شناخت تا حدي ميسر ميشد .

كار بزرگ شما در اين كتاب از ديد من در وهله اوليه اقدام و سپس استمرار و حفاظت از ماموريت بزرگتان بوده كه در پشت پرده چند گفتگو تا آنجا كه مقدروتان بوده و حتي بيش از آن از پل گلستان به تاريخ سينما، هنر و هنرمندان و جامعه روشنفکران اين كشور عبور كرده ايد .
واقعا دست مريزاد .
اين تشكر را از دهان يكي از همين توده علاقمند به تاريخ و هنر سينما ميشنويد آقای جاهد عزیز،.
تاريخي كه خواه ناخواه شما برگ مهمي از آن را راقم بوده ايد .

روي شما عزيزهنرمند را از دور ميبوسم .

وقت خوش ./././././././././././././././././././.

Posted by: گنجشکک اشی مشی at August 1, 2007 7:28 PM

دورود /

آقاي جاهد عزيز

من امروز موفق به خوانش اوليه ! كتاب نوشتن با دوربين شدم و لازم ديدم كه
كتبا و رسما از شما بخاطر سعه صدر و تحمل و شوق و ممارست در جهت تحقيق و پرتو افكندن به يكي از تاريكترين زواياي تاريخ هنر و سينماي ايران تشكر كنم .
اينكه ميگويم خوانش اوليه به اين خاطر است كه كتاب شما نه تنها ارزش كه الزام چند بار خواندن را بر انسان هموار ميكند بلكه ضمن آن افسوس ندانستنهاي پيشين و اي بسا پسين را به ذهن متبادر ميسازد و بسياري از علامات سوآل كه پيشتر از سر همان ناداني ها و نپرسيدنها محو و مات مانده بود را به روشني زنده ميكند و پاسخ ها را در دسترس قرار ميدهد .

استاد گلستان با آن همه سبقه و تاریخ نیم گفته و کم گفته شده را اگر شما در این زاویه نو نميشناساندي هم شايد اتفاق بزرگي رخ نميداد چراكه قدر و قيمت ايشان همانطور كه در عقايد و آرايشان مستتر است در كار و آثارشان متبادر شده و به هر حال روزي با در دسترس گرفتن كامل مجموعه كارهايشان اين شناخت تا حدي ميسر ميشد .

كار بزرگ شما در اين كتاب از ديد من در وهله اوليه اقدام و سپس استمرار و حفاظت از ماموريت بزرگتان بوده كه در پشت پرده چند گفتگو تا آنجا كه مقدروتان بوده و حتي بيش از آن از پل گلستان به تاريخ سينما، هنر و هنرمندان و جامعه روشنفکران اين كشور عبور كرده ايد .
واقعا دست مريزاد .
اين تشكر را از دهان يكي از همين توده علاقمند به تاريخ و هنر سينما ميشنويد آقای جاهد عزیز،.
تاريخي كه خواه ناخواه شما برگ مهمي از آن را راقم بوده ايد .

روي شما عزيزهنرمند را از دور ميبوسم .

وقت خوش ./././././././././././././././././././.

Posted by: گنجشکک اشی مشی at August 1, 2007 7:26 PM
Post a comment









Remember personal info?