July 27, 2007

هارولد پينتر در آخرين نوار کرپ

 
 
 
بازی هارولد پينتر 76 ساله، يکی از بزرگ ترين نمايشنامه نويسان زنده دنيا و از پيشگامان تئاتر ابزردAbsurd(معناباختگی به تعبير دکتر حسين پاينده)  در نقش کرپ در نمايشنامه آخرين نوار کرپ(Krapp’s Last Tape) اثر ساموئل بکت( از بنيانگذاران سبک ابزرد)، از مهمترين رويدادهای نمايشی سال گذشته بود که به مناسبت صدمين سالگرد تولد بکت و پنجاهمين سالگرد تاسيس تئاتر رويال کورت(Royal Court Theatre) لندن اتفاق افتاد. نمايشی در يک پرده و با يک بازيگر که بسياری از منتقدان تئاتر بريتانيا آن را يک اجرای درخشان از کار بکت خواندند و گفتند اگر بکت زنده بود حتما از ديدن آن احساس رضايت می کرد. نويسنده ای مثل جيلين هانا نيز بازی پينتر را ستود و آن را ماوراء بازيگری دانست.

پينتر و بکت

هفته گذشته تلويزيون بی بی سی چهار(BBC Four) نسخه تلويزيونی ضبط شده اين اجرا را به نمايش گذاشت. قبل از شروع برنامه، هارولد پينتر بر صفحه تلويزيون ظاهر شد و به پرسش های آلن ينتوب(Alan Yentob) تهيه کننده برنامه و از موفق ترين تهيه کنندگان برنامه های هنری بی بی سی پاسخ داد.
پينتر در اين گفتگو، بکت را شجاع ترين و سنگدل ترين نويسنده خواند و
 گفت که هميشه تحت تاثير آثار بکت بوده است. او در باره آشنايی خود با آثار بکت گفت: « اولين بار در ايرلند به کتاب های بکت برخوردم. بعد که به لندن برگشتم به کتابخانه رفتم ولی هيچ کتاب بکت در آنجا نبود. بالاخره يکی از رمان های او به نام مورفی(Murphy) را در يک کتابخانه پيدا کردم و ديدم که از 1939 به بعد هيچکس آن را قرض نگرفته(سال 1953 بود). من آن را پس ندادم و تا جايی که می دانم اين تنها جرمی بود که در زندگی مرتکب شدم.»
پينتر مدتهاست از بيماری سرطان مری رنج می برد و از نظر جسمی بسيار ضعيف و ناتوان شده است. او حتی نتوانست در مراسم دريافت جايزه نوبل شرکت کند و پيام نوبل خود را به صورت ويديوئی فرستاد.
او در اين پيام ويديوئی، تونی بلر و جرج بوش را به خاطر کشتار صدها آدم بی گناه محکوم کرد و جنايت های آمريکا را سيستماتيک، وحشيانه و سنگدلانه خواند.
پينتر در باره علت قبول اين نقش عليرغم ضعف جسمی گفت: « من به وسيله ای ين ريکسن(Ian Rickson) کارگردان اين نمايش به بازی در اين کار دعوت شدم. من اين نمايش را در سال 1958 به کارگردانی بکت و با بازی پت مگی که برای نخستين بار در لندن اجرا شد ديده بودم و می دانستم نمايشنامه خوبی است. ولی خيلی ترديد داشتم اين کار را بکنم چون حالم خيلی بد بود و نمی دانستم آيا انرژی انجام اين کار را دارم يا نه. ولی همسرم به من گفت نگو نه و من هم قبول کردم و خوشحالم اين کار را کردم.»
وی در باره مشکلات اجرای اين نقش گفت: « کار مشکلی بود. می دانيد که مجبور بودم روی ويلی چر اين کار را بکنم چون از نظر فيزيکی واقعا قادر به انجام آن نبودم. به علاوه اول بايد کار با آن دستگاه لعنتی( ضبط صوت ريل) را ياد می گرفتم. خوب اين دستگاه ها امروز ديگر وجود ندارند و فقط بايد در فروشگاه های عتيقه فروشی آنها را پيدا کرد. اما خيلی مهم بود که من طرز کار آن را ياد بگيرم چون نمايش اصلا پيرامون اين دستگاه و عقب جلو کردن نوارها می چرخد و اين کار بخشی از بافت آن است»
پينتر نمايشنامه بکت را نوشته ای زيبا و عالی در باره تنهايی محض و شکست دانست و برخی عبارت های آن را تکان دهنده خواند. با اين حال او اين نمايش را عليرغم نشانه های بدبينانه آن به نحوی باورنکردنی، نشاط آور دانست.

ساموئل بکت و آخرين نوار کرپ

آخرين نوار کرپ در باره پيرمرد 69 ساله تنها و خسته ای است که در اتاقش نشسته و به مناسبت روز تولدش نوارهايی را که 30 سال قبل در سن 39 سالگی ضبط کرده از جعبه بيرون می کشد و با گوش دادن به آنها خاطرات گذشته اش را مرور می کند. آنگاه او آخرين نوار خالی ای را که باقی مانده بيرون می کشد و احساسش را در باره گذشته و اکنون خود بيان کرده و ضبط می کند. 
بکت اين نمايش را در سال 1958 به زبان انگليسی و در اصل برای بازيگری ايرلندی به نام پاتريک مگی(Patrick Magee) نوشت. او وقتی صدای بم و دورگه مگی را از بی بی سی شنيد که بخش هايی از رمان مولوی(Molloy) او را می خواند به شدت تحت تاثير قرار گرفت و تصميم گرفت نمايشی برای او بنويسد و حتی نام آن را ابتدا مونولوگ مگی(Magee Monologue) گذاشت و خود اين نمايش را در همان سال با شرکت پاتريک مگی در رويال کورت لندن به روی صحنه برد.
بعد از آن در سال 1969 آن را در آلمان اجرا کرد که مارتين هلد(Martin Held) بازيگر نامدار آلمانی در نقش کرپ ظاهر شد.
به علاوه بکت يک بار ديگر در سال 1975 نيز آن را با بازی پير شابر(Pierre Chabert) در نقش کرپ در تئاترPetite Orsay پاريس اجرا کرد.
آخرين نوار کرپ در سال 1973 با بازی آلبرت فينی در نقش کرپ و به کارگردانی آنتونی پيج(Anthony Page) در تئاتر رويال کورت لندن بر روی صحنه آمد.
در سال 2002 اتوم اگويان فيلمساز ارمنی تبار کانادايی، نسخه ای تلويزيونی از اين نمايش را با بازی جان هرت در نقش کرپ ارائه کرد.
برای اگويان تعامل انسان با تکنولوژی، مهم ترين موضوعی بود که او را به کارگردانی آخرين نوار کرپ ترغيب کرد. وی در اين باره گفته است: « تم های بکت غالبا با موضوع تکنولوژی دنيای مدرن مرتبط اند. عدم توانايی انسان برای ايجاد ارتباط، در واقع به نقطه کانونی نمايش های او بدل شده است.»
 نام Krapp که  که جناس کلمه Crap (به معنی گه و آشغال) است، استعاره ای است از جسم فاسد شده و مشمئز کننده.
تم اصلی نمايش، احساس حسرت، گذرعمر، نابودی و گريزناپذير بودن مرگ است. کرپ با افسوس از سال های عمر هدر رفته خود ياد می کند و از بی حاصلی و بی معنايی آن سخت خشمگين است:
« شايد بهترين سال های عمرم که فرصتی برای شادی وجود داشت سپری شده باشد اما اکنون با اين آتشی که در درون من است، نمی خواهم اين سالها برگردند. نه نمی خواهم برگردند.».
کرپ آکنده از خشم، نااميدی، خود ويرانگری، تحقير و اندوه درونی است. او احساس می کند آدم متفرعن و خودخواهی بوده و الويت های احمقانه ای داشته است. کرپ پير با گذشته اش مشکل دارد و کرپ جوان را «احمق و حرامزاده» می خواند. گوش کردن به نوارهای ضبط شده هم برايش خوشايند و هم آزاردهنده است.  بخشی از خاطرات او مربوط به عشق های گذشته او و رابطه های جنسی او با زنان مختلف است که به شکل بسيار ظريف و به صورت تلويحی در نمايش بيان می شود. خصوصا هم بستر شدن او با دختر جوانی در قايق بر روی درياچه. او با حسرت و احساس  آميخته با اميال ارضا نشده در باره زنان حرف می زند. زمانی که او عشق حقيقی اش را می يابد او را به خاطر حرفه نويسندگی اش رها می کند اما در نويسندگی هم شکست می خورد و تنها 17 نسخه از « اثر بزرگش» به فروش می رسد.
نوارها، برش هايی کوتاه از گذشته کرپ اند و حرف های مربوط به جوانی کرپ، غالبا دوپهلو، گنگ و نامفهوم اند و به هذيان های تب آلود يک بيمار شبيه اند.
با اينکه نمايش برمحور يک شخصيت بنا شده و کلام در واقع يک مونولوگ طولانی است اما خلاقيت بکت در اين است که با استفاده از نوارها، اين مونولوگ را به ديالوگی جذاب بين گذشته و حال کرپ تبديل می کند. به علاوه با اينکه فضای صحنه نمايش بسيار محدود و قابليت های ديداری نمايش بسيار اندک است اما شنيدن خاطرات جوانی بکت بر روی نوار، کيفيت فلاش بک سينمايی را يافته و تماشاگر را با خود همراه می سازد، ضمن اينکه واکنش های کرپ به آنها نيز بعد نمايشی ديگری به آن می بخشد.
درونمايه نمايش و حرف اصلی بکت اين است که وقتی زندگی معنايش را می بازد، گذشته نيز بی معنا می شود. اين بی معنايی،  ذات و جوهر نمايش های بکت و سبک دراماتيک اوست. آخرين نوار کرپ، آخرين صدای پيرمرد خسته ای است که در جستجوی معنايی است که می داند هرگز نخواهد يافت.
به علاوه تضاد و توازن نيز دو ويژگی مهم سبک نمايشی بکت اند.
سکوت و بی تحرکی که معمولا بزرگترين نقطه ضعف يک نمايش به حساب می آيند، در نمايشنامه های بکت کيفيتی دراماتيک دارند چون در تضاد با صدا و حرکت قرار می گيرند. در آخرين نوار کرپ نيز تضاد بين سکوت کشدار صحنه و صدای ضبط صوت، تضاد بين تحرک کرپ و بی تحرکی او و تضاد بين اکنون کرپ و خاطره ضبط شده، و تضاد بين ميل و انزجار بسيار دراماتيک است. همينطور توازن بين جنبه های رقت آميز، کمدی و مضحک کرپ.
شخصيت های بکت عليرغم شوربختی و زندگی تلخ و بی ثمرشان، طنز و شوخ طبعی خاصی دارند. نل در دور آخر می گويد: هيچ چيز مسخره تر از بدبختی نيست. کرپ نيز می گويد: به سختی می توانم باور کنم که من آنقدر آدم بدی بودم.
تکرار نيز عنصر نمايشی ديگر آثار بکت است. بکت ارزش دراماتيک حرف ها و اعمال تکراری را می دانست و آن را در فيلم های صامت کمدی تحسين می کرد. در آخرين نوار کرپ، نيز تکرار برخی کلمات مثل حلقه(spool) و توپ سياه(blackball) و برخی حرکت های تکراری کرپ مثل عقب جلو کردن نوار، خم و راست کردن سر و نگاه هایش به چپ و راست، همه جزيی از ويژگی های سبکی آثار بکت اند.

اجرای پينتر

پينتر عليرغم ضعف جسمی، با تمام جاذبه، مهارت و قدرت بازيگری اش در نقش کرپ ظاهر شد. يکی از مهمترين ويژگی های اين نمايشنامه بکت، پرهيز او از سانتی مانتاليسم است. بازی سرد و خشن پينتر نيز عاری از هرگونه سانتی مانتاليسم است. به علاوه صدا مهمترين عنصر اين نمايش است و بخش مهمی از بار نمايشی آن را به دوش می کشد. صدای بم، دورگه و خسته پينتر، حاوی تمام ويژگی هايی است که بکت هنگام نوشتن اين نمايشنامه به آن فکر کرده بود و تحت تاثير صدای منحصر به فرد پاتريک مگی آن را نوشته بود. صدايی که فرسودگی، ويرانی، اندوه و حسرت کرپ را در خود دارد و به تماشاگر منتقل می کند. با اينکه بخش هايی از صحنه های پرتحرک نمايش مثل راه رفتن کرپ روی صحنه، باز و بسته کردن کشوها و ليز خوردن از روی پوست موز به دليل وضعيت فيزيکی پينتر حذف شده است اما اين حذف ها لطمه ای به ساختار نمايشی آن نزده و حتی کم تحرکی پينتر و نشستن او بر روی ويلی چر برقی باعث تمرکز و دقت تماشاگر روی عناصر ديگر نمايش از جمله سکوت صحنه و مکث ها و واکنش های به موقع پينتر در برابر صدايی که از نوار پخش می شود، شده است.
به علاوه، پينتر، نهيليسم سياه کرپ را به خوبی نشان می دهد. آدم بدبينی که در نظر او سياره زمين يک تاپاله کهنه است.
جز صورت کرپ و دستگاه ضبط صوت و جعبه نوارهای او، بقيه صحنه در تاريکی قرار دارد. تاريکی صحنه، تمثيلی از دنيای تاريک کرپ و نشانه ای از مرگ قريب الوقوع اوست. عنوان نمايش نيز اشاره ای غيرمستقيم به مرگ است. مرگ در تاريکی و در جايی کمين کرده است.  پينتر چند بار مضطرب از روی شانه اش به پشت سرش و به عمق تاريکی نگاه می کند. انگار حضور مرگ را در اتاق حس می کند و ناخودآگاه به دنبال او می گردد.
او در گفتگو با آلن ينتوب و در پاسخ به اين سوال که آيا بازی در اين نمايش در اين دوره از زندگی اش طنين خاصی برايش داشته، به همين صحنه اشاره می کند و می گويد: « در طول پنج سال گذشته من دو بار با مرگ مواجه شدم اما هنوز زنده ام چنانکه کرپ نيز در آخر نمايش نمی ميرد و هنوز زنده است. » . با اين حال پينتر معتقد است که اين نمايش فقط در باره مرگ نيست بلکه در باره نياز به عشق و غير ممکن بودن عشق است. در پايان نمايش نيز وقتی صحنه در تاريکی مطلق فرو می رود، هنوز بارقه ضعيفی از نور باقی می ماند که می تواند نشانه ای از اميد در دل سياهی باشد.

منابع:
1- Michael Billiongton. Krapp’s Last Tape.The Guardian. 2006
2-  James Knowlson. Krapp’s last tape: the evolution of a play, 1958-751
           

اين مقاله نخستين بار در راديوزمانه منتشر شد.

Posted by parvizj at 1:59 PM | Comments (3) | TrackBack

July 8, 2007

مزد ترس

نگاهی به فيلم اتاق خالی
 
معمولا قرار نيست مسافرخانه های بين راهی جايی باشند که در آن مسافران را شکنجه کنند، به زن ها تجاوز کنند و از آن ها فيلم بگيرند و از تماشای آنها لذت ببرند. شايد چنين رويدادهايی در واقعيت کمتر اتفاق بيفتد اما در دنيای سينما قرار نيست همه چيز حتما واقعی باشد پس می تواند متلی بين راهی وجود داشته باشد که مدير آن يک آدم روان پريش ساديستی باشد که کار اصلی اش هتلداری نيست بلکه شکنجه و کشتن مسافران بی گناه و توليد و توزيع فيلم های پورنوگرافيک خشن از اين طريق است. فيلم اتاق خالی(Vacancy) داستان چنين متلی است و مسافران آن زن و شوهر جوانی اند به نام ديويد( با بازی لوک ويلسن) و ايمی(با بازی کيت بکين سيل) که در آستانه جدايی اند و دارند شبانه از منزل پدر و مادر ايمی برمی گردند و به طرف لوس آنجلس می روند اما برای فرار از شر ترافيک بزرگراه، ترجيح می دهند که از يک راه ميان بر که مسير خلوت و کم رفت و آمدی است استفاده کنند اما اتومبيل شان خراب می شود و مجبور می شوند که در متل نسبتا متروکه ای شب را بمانند و بدين گونه گرفتار شر بزرگتری می شوند. اين راه نه تنها آنها را به مقصد نمی رساند بلکه اصلا امن نيست و قاتلان خونخوار و درنده ای در آن به کمين مسافران بی نوا و بخت برگشته ای مثل آنها نشسته اند.
به نظر می رسد قاتلان زنجيره ای(سريال کيلرها)، سالن های سينما را تسخير کرده اند. در ظرف يکی دو ماه گذشته فيلم های زيادی در ژانر تريلر با موضوع قاتلان زنجيره ای ساخته شده و برخی از آنها مثل زودياک، Hitcher(نمی دانم مفت سوار ترجمه مناسبی برای آن هست يا خير) و همين اتاق خالی به نمايش درآمده اند و برخی ديگر مثل مهمانخانه 2(Hostel) و اسارت(Captivity) در راهند.
در اين عصر بازسازی فيلم های قديمی و سريالی و ايده های تکراری که اغلب فيلم ها از روی هم ساخته می شوند، ساخته شدن فيلم هايی مثل زودياک و اتاق خالی (عليرغم تاثيرپذيری آشکار آن از فيلم روانی هيچکاک، از طرح داستانی گرفته تا شخصيت روانی مدير هتل و تيتراژ آن که به سبک تيتراژهای سائول باس، طراحی گرافيکی حروف بر اساس درونمايه مرکزی فيلم است)، در سينمای هاليوود اتفاق جالبی است.
مهم ترين تفاوت اين دو فيلم با فيلم های ديگر ژانرهای وحشت و تريلر در واقعی بودن اين فيلم ها و دوری آنها از کليشه های رايج و دستمالی شده سينمای هاليوود و پرهيز از نمايش خون و صحنه های دلخراش و چندش آور قطع اعضای بدن يا درآوردن دل و جگر آدم ها و خوردن خون آنهاست.
زودياک از معدود قاتلان زنجيره ای در سينماست که تماشاگر تا آخر فيلم او را نمی بيند و به هويت او پی نمی برد اما درHitcher و حتی همين فيلم اتاق خالی از همان ابتدای فيلم با قاتل روبرو می شويم و تا وقتی قهرمانان فيلم آنها را از پا درنياورند، آرام نمی نشينيم و جالب اينجاست که در هر دوفيلم اين شخصيت زن فيلم است که از پس قاتلان زنجيره ای برمی آيد نه شوهران آنها(قابل توجه منتقدان فمينيست).
 اتاق خالی عليرغم برخی ضعف های فيلمنامه ای و پايان غير منطقی و سرهم بندی شده آن که مثل بيشتر فيلم های هاليوودی با خوشی تمام می شود، فيلمی است که نشانه هايی از کارگردانی هوشمندانه را در آن می توان مشاهده کرد. ريتم خوب فيلم و تعليق و هيجان بی وقفه و نفس گير آن، محصول تدوين دقيق آرمين ميناسيان است.
اتاق خالی اغراق نمی کند، باورپذير است و سعی می کند تا حد ممکن واقعی به نظر برسد اگرچه فکر نمی کنم بتوان فيلمی در اين ژانر ساخت که در آن خشونت، ترس و شوک اغراق شده وجود نداشته باشد. شايد پنهان(Hidden) ميشل هانکه، مالهالند درايو ديويد لينچ و روانی هيچکاک از اين نظر نمونه های استثنايی اين ژانر باشند. جدا از شوک اوليه صحنه تصادف با راسو در جاده، فيلمساز اجازه می دهد ترس به تدريج در تماشاگر نفوذ کند. تماشاگر ازهمان لحظه ورود ديويد و ايمی به پمپ بنزين و ديدن مردی که از دل تاريکی برای کمک به آنها و تعمير اتومبيل شان می آيد، احساس ترس می کند و نگران سرنوشت شخصيت های فيلم می شود. او در واقع اهريمنی است که در قالب فرشته نجات ظاهر شده است. بارها شده که با اتومبيلم در جاده ای خلوت و تاريک و در دل شبی سياه و قيرگون رانده ام(به خصوص در روزهايی که برای گفتگو با ابراهيم گلستان مجبور بودم شب را از مسير جنگلی تاريک و خوفناکی تنها برگردم) و هر لحظه بيم آن را داشته ام که مبادا اتومبيل ام از کار بيفتد و مجبور شوم شب را در کنار جاده بخوابم يا در مسافرخانه ای بين راهی سرکنم. بارها شده که به همراه خانواده ام در متل هايی مثل پاين وود (Pinewood Motel) فيلم اتاق خالی اقامت کنم اما خوش شانسی ام بود که هيچگاه با مدير هتل ديوانه ای مثل مدير متل پاين وود مواجه نشدم که بخواهد من و خانواده ام را تکه تکه کند. شايد يکی از دلايل همذات پنداری من با اين کاراکترها در واقع، ترس هميشگی ام از قرار گرفتن در چنين موقعيت هايی باشد. اين ترس را قبلا هنگام تماشای فيلم نهر گرگ(Wolf Creek) ساخته درخشان گرگ مک لين هم داشته ام. در آنجا هم قاتل در قالب فرشته نجات به کمک مسافران درمانده در دل کوير می آيد.
اتاق پر از سوسک و آب گل آلودی که از شير می آيد، نخستين نشانه های شردر فيلم اتاق خالی اند. تلفن های مشکوک و ضربه های وحشتناکی که به در اتاق زن و شوهر می خورد ترس آنها را بيشتر می کند اما بعد از ديدن فيلم های ويديوئی بدون برچسب است که آنها متوجه موقعيت هولناکی که در آن قرار گرفته اند می شوند. فيلم های ويديوئی حاوی صحنه های دلخراشی از شکنجه، تجاوز و قتل مسافرانی است که پيش از آنها در همان اتاق بوده اند. اما ديويد باهوش تر از قربانيان ديگر است و زود متوجه وجود دوربين های مخفی در اتاق می شود و سعی می کند آنها را کور کند. اوهمينطور راه های زيرزمينی ای را که به اتاق مدير ديوانه هتل که در واقع اتاق ضبط و تدوين فيلم هاست، ختم می شود، شناسايی می کند.
اتاق خالی عليرغم قابل پيش بينی بودن برخی رويدادهای آن خصوصا زنده ماندن ديويد در پايان فيلم، در ايجاد هراس در دل مخاطب که هدف اصلی اين فيلم است، بسيار موفق است. با اينکه تماشاگر بسياری از صحنه های آن را می تواند از پيش حدس بزند اما اين مسئله مانع از ترس او نمی شود چراکه اين تنها داستان و حوادث فيلم نيستند که ترس می آفرينند بلکه مهم تر از آن فضا سازی فيلم و پرداخت خوب فيلمساز است که اين ترس و دلهره را ايجاد می کند. مارک ال اسميت، نويسنده فيلمنامه، شخصيت های اصلی را خوب پرورانده است. آنها تسليم ترس و وحشت نمی شوند و در برابر مهاجمان و قاتلان منفعلانه عمل نمی کنند. آنها خيلی زود متوجه موقعيت خطرناک خود و دامی که در آن گرفتار شده اند می شوند و سعی می کنند شعور خود را به کار انداخته و خود را از آن مهلکه برهانند چرا که آنها قرار نيست نقش شخصيت های احمق، منفعل و بی خبر از همه جای فيلم های معمول هاليوود را بازی کنند. ايمی از يک زن درمانده و منفعل که منتظر است تا شوهرش برای نجات آنها کاری بکند به تدريج به شخصيتی فعال، نترس و قدرتمند تبديل می شود. بازيگران نيز نقش يک زوج معمولی را که در يک موقعيت غير منتظره و دلهره آور گير افتاده اند، خوب بازی می کنند.  ضعيف ترين شخصيت فيلم، پليس پير آن است که کارش را ناشيانه انجام می دهد. ظاهرا او را بعد از تلفن ديويد به آنجا فرستاده اند اما معلوم نيست چرا تنها فرستاده اند و چرا تا ساعت ها بعد از اينکه او به خاطر ناشی گری و حماقت اش کشته می شود، کسی را به دنبال او نمی فرستند تا ببينند چرا هنوز از ماموريت برنگشته است.
فيلم تا جايی که ديويد و ايمی به ماهيت واقعی متل و دامی که در آن گير افتاده اند پی می برند، خيلی خوب پيش می رود اما از نيمه دوم به بعد که بازی موش و گربه آنها در تونل با مهاجمان شروع می شود، جذابيت، قدرت و باورپذيری اش را تا حد زيادی از دست می دهد چون تماشاگر انتظار دارد مهاجمان همانطور که قبلا در تصاوير ويديوئی آنها را ديده ايم برق آسا از در و پنجره وارد شوند اما اين اتفاق در مورد ديويد و همسرش نمی افتد و آنها فرصت کافی پيدا می کنند تا عليه مهاجمان نقشه بکشند.
با اين حال نيمرود آنتال کارگردان مجاری تبار که فيلم موفق کنترل را در کارنامه خود دارد، با دکوپاژ، ميزانسن و نورپردازی مناسب، ضعف های فيلمنامه را تا حد زيادی پوشانده است. نماهای لانگ شات صحنه های خارجی که از بالا گرفته شده، متل را مکانی اسرارآميز و ترسناک نشان می دهد که آبستن حوادثی تکان دهنده است. به علاوه نيمرود در نماهای داخلی اتاق هتل، عليرغم محدوديت های فضا، ماهرانه عمل می کند. نماهای اکستريم کلوزآپ از چهره وحشت زده شخصيت ها که به لنز دوربين نزديک می شوند، ترس از بودن در فضای بسته را به خوبی منتقل می کند. در عين حال نگاه آنتال به فيلم های پورنوگرافيک ساديستی نيز بسيار انتقادی است و فيلم تلويحا می گويد که چه کسانی پشت پرده توليد چنين فيلم هايی قرار دارند و چه کسانی از ديدن آنها لذت می برند.
اين مطلب نخستين بار در سايت زمانه منتشر شد.
 
Posted by parvizj at 8:52 PM | Comments (4) | TrackBack