June 26, 2007

شب های ميمک، راديو بغداد و صدای مهستی

 از خبر درگذشت مهستی بسيار متاثر شدم. صدای مهستی را خيلی دوست داشتم البته مهستی دوران گلهای راديو را نه مهستی دوران اقامت در لوس آنجلس را که به نظرم ديگر هيچ آهنگ زيبايی نخواند و تمام استعداد و هنرش در غربت تلف شد.
صدای مهستی مرا بيش از هرچيز به ياد زمان جنگ، زندگی در ارتفاعات ميمک و راديو بغداد می اندازد.
سال شصت بود. گردان ما حمله کرده و عراقی ها از تپه های ميمک عقب نشينی کرده بودند. همه جا پر از جنازه بود و بوی مردگان عراقی که زير آفناب داغ باد کرده بودند نفس را بند می آورد. گرگ ها و کفتارها شب تا صبح برسر لاشه ها زوزه می کشيدند. مرده هايی که بی نام و افتخار جنگيدند و حتی گوری نيز از آنان باقی نماند تا عزيزانشان بر آن بگريند. بارها ديدم که سربازی عکس همسر يا فرزندش را هنگام جان دادن در دستش مچاله کرده بود و با حسرت ديدار او در دل جان باخته بود. زخم های جنگ هشت ساله را هر دو ملت ايران و عراق برپيکر خود دارند.
گردانی که حمله می کرد بايد تا مدت ها مراقب می بود تا دشمن پاتک نکند. کله قندی، مرتفع ترين تپه ميمک و دورترين نقطه نسبت به نيروهای خودی و از همه جا خطرناک تر بود خصوصا در شب هايی که ماه نبود و همه جا مثل قير سياه بود.
موقع نگهبانی مدام احساس می کردم کسی دارد از دل تاريکی و از توی شيارها خود را بالا می کشد و به طرف من می آيد. گاهی حتی صدای آنها را می شنيدم که به عربی حرف می زدند. وقتی به سنگر برمی گشتم و اينها را برای همسنگرم قدرت الله تورانی تعريف می کردم، می خنديد و می گفت خيالاتی شدی ، عراقی کجا بود. با اين شکستی که خوردند ديگه جرات نمی کنند اين طرف ها بيايند. راست می گفت. عراقی ها تا زمانی که گردان ما آنجا بود، هيچوقت به ميمک حمله نکردند.
چند ماه بعد از حمله همه چيز در جبهه عادی شد و ما به زندگی يکنواخت و ملال آور در ارتفاعات ميمک خو گرفتيم. هر کس در سنگر خود را با چيزی سرگرم می کرد. تميز کردن اسلحه، نامه نگاری، درست کردن زير سيگاری با پوکه های خالی فشنگ، ورق بازی، شطرنج، تخته نرد. بعضی ها هم با خواندن شعر و رمان. در اين ميان راديو، بزرگ ترين سرگرمی ما بود. جمال مرعشی دوست شفيق دوران سربازی و همسنگر ديگرم از مرخصی يک راديوی کوچک دو موج آيوا با خودش آورده بود که بيشتر وقت ها روی موج راديو بغداد تنظيم شده بود. راديوی فارسی تبليغاتی دولت صدام با يک گوينده مرد ثابت که لهجه فارسی غريبی داشت که هم اعلام برنامه می کرد، هم اخبار جنگ را می گفت، هم تفسير و تحليل سياسی می کرد و هم پيام های اسرا را می خواند. مثل همه راديوهای تبليغاتی دولتی، اخبارش دروغ و ساختگی و تفسيرهايش شوونيستی و احمقانه بود. اما يک چيز اين راديو فوق العاده بود و آن آرشيو غنی ترانه های قديمی ايرانی اش بود. هنوز برای من جای سوال است که مسئولان اين راديو چنين آرشيوی را از کجا آورده بودند. بدون اغراق می گويم که راديو بغداد تنها راديويی بود که در زمان جنگ صدايش خارج از ايران پخش می شد و می شد صدای خوانندگان محبوب و قديمی ايران مثل دلکش، بنان، مرضيه، قوامی، خوانساری، مهستی، الهه، پوران و حميرا را از آن شنيد. راديو بغداد با ترانه های قديمی و نوستالژيک اش، شب های غم انگيز و ملال آور جبهه را پر می کرد و ما را با خود به روزهای دور صلح و آرامش می برد واز فضای خون و باروت و آتش و گلوله و مرگ جدا می ساخت. خصوصا در ساعت های پس از نيمه شب که پخش ترانه ها و برنامه های گل های راديو ايران تا نزديک سحر بی وقفه و بدون مزاحمت صدای آزاردهنده گوينده آن ادامه داشت.
مدتهاست که صداي مهستي را نشنيده ام اما امروز شنيدن خبر مرگ زودهنگام او، طنين صداي گرم او و خاطره شب هاي دراز و غم انگيز و دلتنگي آور ميمک و راديو بغداد را در ذهنم زنده کرد.
يادش به خير باد.

Posted by parvizj at June 26, 2007 1:20 AM | TrackBack