June 10, 2007

کمال گرايی ديويد فينچر در زودياک

 
نگاهی به فيلم زودياک
 
 
زودياک(Zodiac) بر اساس داستان واقعی سريال کيلر (قاتل زنجيره ای) معروفی به نام زودياک ساخته شده که در اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد با قتل های پی در پی و بی رحمانه اش، موجی از وحشت درسانفرانسيسکو ايجاد کرد و عليرغم تلاش های پليس و خبرنگاران جنايی هرگز شناخته و دستگير نشد. قاتلی که بيش از سی سال پليس و روزنامه نگاران سان فرانسيسکو را درگير خود کرد و به تيتر صفحه اول روزنامه های اين شهر تبديل شد.
 فيلم با صحنه قتل يک زوج جوان در پارکينگی خلوت در شب چهارم جولای( شب استقلال آمريکا) شروع می شود و با قتل های متعدد ديگر ادامه می يابد. به دنبال آن وارد دفتر تحريريه روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل(San Francisco Chronicle) می شويم و اعضا تحريريه را می بينيم که سرگرم خواندن نامه تهديدآميزی اند که با امضاء زودياک  به همراه نوشته ای پر از رمز از طرف قاتل فرستاده شده تا در صفحه اول روزنامه چاپ شود. کاريکاتوريست جوانی به نام رابرت گری اسميت( با بازی جيک گيلن هال) با پل آيوری خبرنگار بخش جنايی(با بازی رابرت داونی جونيور) جذب موضوع شده و سعی در کشف هويت قاتل از طريق خواندن رمزها دارد. به موازات آنها کارآگاهی به نام ديويد توشی( مارک روفالو) به همراه همکار ديگرش ويليام آرمسترانگ(آنتونی ادواردز)درگير اين پرونده جنايی اند. توشی به مردی به نام آرتور لی آلن ظنين می شود که بر اساس شواهدی می تواند قاتل باشد اما پليس با تست دی ان ای(DNA) و مقايسه دست خط او و زودياک، او را بی گناه تشخيص داده و تبرئه می شود.
ديويد فينچر زودياک را بر اساس کتاب های نويسنده ای به نام رابرت گری اسميت يعنی همان کاريکاتوريست روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل ساخته است که بعد از اينکه پليس از يافتن او نا اميد می شود تحقيقاتش را در باره کشف هويت او شروع می کند و بعد نتايج اين تحقيقات را در سال های 1986 و بعد 2002 در قالب کتاب های زودياک و زودياک بی نقاب(Zodiac Unmasked) منتشر می کند. پرونده ای پيچيده و حل نشدنی که صرفا بر اساس گمانه زنی های پليس و روزنامه نگاران پيش می رود تا مدارک مستند و مستدل عليه قاتل.
 
فيلم فينچر خيلی خوب از کار درآمده. عليرغم اينکه بر اساس يک ماجرای واقعی ساخته شده و تماشاگر از قبل نسبت به موضوع پيش آگاهی دارد با اين حال آگاهی او از اين موضوع سبب نمی شود که جذب داستان فيلم و علاقمند شخصيت های آن نشود و تا آخر آن را دنبال نکند. اگرچه زودياک فيلمی مثل هفت(ساخته ديگر فينچر) نيست که تماشاگر را برصندلی ميخکوب کرده و نفس او را در سينه حبس کند با اين حال اين کار را در چند سکانس از جمله سکانس شروع فيلم(قتل زوج جوان در پارکينگ خلوت) و سکانس اوج آن(سکانسی که در آن رابرت به ديدار يکی از مظنونين پرونده می رود) می کند.
زودياک قاتل بسيار پيچيده و با هوشی است که خيلی جلوتر از کارآگاهان و پليس حرکت می کند. او نابغه جنايتکاری است که به سادگی آدم می کشد و هيچ ردی از خود باقی نمی گذارد. او پليس و روزنامه نگاران را با نامه های تهديدآميز و کدهای عجيب و غريب اش گيج و مبهوت می سازد. نامه نگاری های او بيشتر از آنکه برای کارآگاهان فيلم سرنخی باشد، آنها را گمراه می کند.
او با سريال کيلرهای ديگر از جمله سريال کيلر فيلم هفت خيلی فرق دارد سريال کيلر فيلم هفت نمونه کلاسيک سريال کيلرهای اين ژانر است. قاتلی که انگيزه ها و دلايل روشنی برای قتل هايش دارد و در يک دوره محدودی اين قتل ها را انجام می دهد و سرانجام نيز هويت او بر تماشاگر و پليس برملا می شود. اما در اينجا قاتل(زودياک) نه تنها شناخته و دستگير نمی شود بلکه حتی انگيزه ها و راز جنايت های او نيز بر پليس، روزنامه نگاران و همچنين تماشاگر پوشيده می ماند. رابرت، کاريکاتوريست روزنامه به کتابخانه می رود و برای خواندن رمزهای زودياک به کتاب های قديمی خصوصا کتاب های مربوط به دوره قرون وسطی مراجعه می کند اما برخلاف فيلم هفت، هيچ نشانه روشنی از انگيزه های احتمالا مذهبی يا نجومی يا دلايلی از اين دست در مورد زودياک وجود ندارد. از سوی ديگر هيچ ارتباطی بين قربانيان زودياک نيز در کار نيست و او ظاهرا آنها را کاملا تصادفی انتخاب می کند.
به اين ترتيب روشن است که چرا فينچر به جای تکيه بر قاتل، بر آدم هايی متمرکز می شود که در پی کشف هويت او هستند. هويتی که تا پايان فيلم نيز برملا نمی شود چرا که در واقعيت نيز هرگزافشا نشد.
فيلم از منظر دانای کل روايت می شود. روايتی که بسيار نرم و روان، بدون دست انداز، بدون پيچ و خم های انحرافی و بازی های قلابی نمايشی  پيش می رود و عليرغم زمان نسبتا طولانی فيلم( بيش از دو ساعت) تماشاگر را خسته نمی کند. هيچ کس قصد خودنمايی ندارد. کارگردانی فينچر استادانه و بازی ها خصوصا بازی مارک روفالو و رابرت داونی جونيور بسيار کنترل شده است و قدرت بازيگری آنها را نشان می دهد.
فيلم به ترتيب زمان تاريخی پيش می رود و دوره طولانی از اواخر دهه شصت تا اوايل دهه نود را دربر می گيرد. در بخش اول دوره کوتاه تری را دربر می گيرد اما از نيمه به بعد که قتل ها فروکش کرده و پليس از دستگيری قاتل تقريبا مايوس شده، فاصله بين سکانس های فيلم از نظر زما نی بيشتر می شود.
فيلم بين ژانر خبرنگاری(ژورناليستی) و ژانر کارآگاهی حرکت می کند. روايت فيلم در بخش اول بيشتر معطوف به دفتر روزنامه و متمرکز بر فعاليت های دو روزنامه نگار يعنی رابرت و پل است اما از جايی پی گيری کارآگاهان فيلم به کانون روايت فيلم تبديل می شود و در پايان وقتی ديويد توشی(کارآگاه) خود را از ماجرا کنار می کشد، پيشبرد روايت به عهده رابرت(روزنامه نگار) می افتد.
پل آيوری، خبرنگار بخش جنايی آدم تيز و فرزی است و شخصيت نسبتا پيچيده و مرموزی دارد که در برخی مواقع پليس را نيز به شک می اندازد که نکند او همان زودياک است. برخلاف او رابرت آدمی ساده، شل و ول و خجالتی است. شخصيت مارک روفالو در نقش کارآگاه پليس تا حد زيادی از نظر ظاهری شبيه شخصيت هری کالاهان از فيلم هری کثيف(با بازی کلينت ايستوود) درآمده است(خصوصا با آن دم خط بلند و موهای فر ژوليده و لباس های شطرنجی اش). در واقع بسياری از عناصر داستانی و تصويری فيلم از فيلم های جنايی و ژورناليستی دهه های شصت و هفتاد گرفته شده است. از شخصيت و قيافه ظاهری مارک روفالو گرفته تا رابطه پل ايوری و رابرت گری اسميت که يادآور رابطه وودوارد و برنستين در تمام مردان رئيس جمهور(آلن جی پاکولا) است. اما ديويد فينچر منابع الهام و تاثير پذيری خود را انکار نمی کند بلکه صراحتا تماشاگر را به نمونه های اصلی ارجاع می دهد. مثل صحنه ای که ديويد توشی و رابرت اولين بار همديگر را در سينما ملاقات می کنند. سينمايی که فيلم هری کثيف(دان سيگل) را نشان می دهد و پوستر آن را بر در و ديوار می بينيم.
تاثير فيلم های دهه های شصت و هفتاد مثل بولت، هری کثيف، تمام مردان رئيس جمهور، سه روز کندور، شمال از شمال غربی و اين فرار مرگبار در سبک بصری فيلم کاملا آشکار است.
فينچر حتی برای ساختن موسيقی فيلم نيز به سراغ ديويد شاير(David Shire) آهنگساز فيلم های مکالمه(Conversation) و تمام مردان رئيس جمهور می رود. وی در زودياک از سبک اکسپرسيونيستی و نوآر فيلم هفت فاصله گرفته و با رويکردی رئاليستی به موضوع خود نگاه کرده است. به همين دليل تمام تلاش او و فيلمبردارش اين بوده که به فضای تاريخی آن دوره نزديک شوند. فينچر يک فيلمساز کمال گرا(پرفکشنيست) ست. او تنها به کتاب های گری اسميت بسنده نکرده بلکه به همراه فيلمنامه نويس اش جيمز وندربيلت دست به تحقيقات مفصلی در باره پرونده زودياک و شهر سان فرانسيسکو در دهه های شصت و هفتاد می زند. به سراغ تنها قربانيان زنده زودياک و خانواده های مقتولين می رود و با آنها گفتگو می کند. حتی عکس های استفن شور(Stephen Shore) و ويليام اگلزتون(William Eggleston) از فضاهای شهری سان فرانسيسکو در دهه هفتاد نيز برای او الهام بخش است.  توجه فينچر به جزئيات تاريخی دوره ای که فيلم در آن اتفاق می افتد تحسين برانگيز است. از رنگ و ظاهر آپارتمان ها گرفته تا طراحی داخلی دفتر روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل و نوع لباس ها و آرايش آدم های اصلی فيلم و اتومبيل ها و ابزاری که در فيلم از آنها استفاده می شود.
فيلمبرداری با دوربين ديجيتال اچ دیThomson Viper که برای نخستين بار در يک فيلم سينمايی تماما از آن استفاده شده، به فينچر اجازه داده تا از نظر نور و رنگ به فضای دلخواه خود نزديک شود. او قبلا از اين دوربين برای ساختن آگهی های تبليغاتی نايک(Nike)، آبجوی هاينکن(Heineken) و اتومبيل لکزس(Lexus) استفاده کرده بود.
مايکل مان نيز قسمت هايی از فيلم های Miami Vice و وثيقه( Collateral) را با استفاده از اين دوربين گرفته است.
می توان حدس زد که فينچر چه تلاش سختی برای متقاعد کردن کمپانی های بزرگی مثل برادران وارنر و پارامونت برای سرمايه گذاری در مورد اين فيلم کرده است. فيلمی که قهرمان اصلی آن يک کاريکاتوريست معمولی و کنجکاو است نه يک قاتل يا کارآگاه پليس و از تيراندازی و صحنه های تعقيب و گريز در آن خبری نيست. فيلمی که در آن تنها شبحی از قاتل را می بينيم، قاتلی که در پايان فيلم دستگير يا کشته نمی شود.
به اين ترتيب زودياک عليرغم تمام جذابيت های دراماتيک آن فيلمی است که بدون کاتارسيس به پايان می رسد و تماشاگر را در ميان بهت و حيرت و با پرسش های بی شماری در ذهن رها می کند. فينچر موفق می شود که تماشاگر را نيز همانند کارآگاهان و روزنامه نگاران فيلم تدريجا سردرگم، آشفته، عصبی و نا اميد و درمانده سازد. تاثير فيلم بر تماشاگر تا حدی است که بعد از تماشای فيلم حاضر به ترک سالن نمی شود و می خواهد دستگيری و مجازات زودياک يا حداقل شناسايی هويت او را بر پرده تماشا کند. از اين زاويه زودياک فيلمی نيست که مطابق توقع و انتظار تماشاگران آمريکايی ساخته شده باشد و به همين دليل است که در گيشه شکست می خورد و عليرغم تمام نقدهای مثبتی که بر آن نوشته شده است، تا کنون نتوانسته پولی را که هزينه ساختن آن شده است را برگرداند.  
Posted by parvizj at June 10, 2007 2:23 AM | TrackBack