June 26, 2007

شب های ميمک، راديو بغداد و صدای مهستی

 از خبر درگذشت مهستی بسيار متاثر شدم. صدای مهستی را خيلی دوست داشتم البته مهستی دوران گلهای راديو را نه مهستی دوران اقامت در لوس آنجلس را که به نظرم ديگر هيچ آهنگ زيبايی نخواند و تمام استعداد و هنرش در غربت تلف شد.
صدای مهستی مرا بيش از هرچيز به ياد زمان جنگ، زندگی در ارتفاعات ميمک و راديو بغداد می اندازد.
سال شصت بود. گردان ما حمله کرده و عراقی ها از تپه های ميمک عقب نشينی کرده بودند. همه جا پر از جنازه بود و بوی مردگان عراقی که زير آفناب داغ باد کرده بودند نفس را بند می آورد. گرگ ها و کفتارها شب تا صبح برسر لاشه ها زوزه می کشيدند. مرده هايی که بی نام و افتخار جنگيدند و حتی گوری نيز از آنان باقی نماند تا عزيزانشان بر آن بگريند. بارها ديدم که سربازی عکس همسر يا فرزندش را هنگام جان دادن در دستش مچاله کرده بود و با حسرت ديدار او در دل جان باخته بود. زخم های جنگ هشت ساله را هر دو ملت ايران و عراق برپيکر خود دارند.
گردانی که حمله می کرد بايد تا مدت ها مراقب می بود تا دشمن پاتک نکند. کله قندی، مرتفع ترين تپه ميمک و دورترين نقطه نسبت به نيروهای خودی و از همه جا خطرناک تر بود خصوصا در شب هايی که ماه نبود و همه جا مثل قير سياه بود.
موقع نگهبانی مدام احساس می کردم کسی دارد از دل تاريکی و از توی شيارها خود را بالا می کشد و به طرف من می آيد. گاهی حتی صدای آنها را می شنيدم که به عربی حرف می زدند. وقتی به سنگر برمی گشتم و اينها را برای همسنگرم قدرت الله تورانی تعريف می کردم، می خنديد و می گفت خيالاتی شدی ، عراقی کجا بود. با اين شکستی که خوردند ديگه جرات نمی کنند اين طرف ها بيايند. راست می گفت. عراقی ها تا زمانی که گردان ما آنجا بود، هيچوقت به ميمک حمله نکردند.
چند ماه بعد از حمله همه چيز در جبهه عادی شد و ما به زندگی يکنواخت و ملال آور در ارتفاعات ميمک خو گرفتيم. هر کس در سنگر خود را با چيزی سرگرم می کرد. تميز کردن اسلحه، نامه نگاری، درست کردن زير سيگاری با پوکه های خالی فشنگ، ورق بازی، شطرنج، تخته نرد. بعضی ها هم با خواندن شعر و رمان. در اين ميان راديو، بزرگ ترين سرگرمی ما بود. جمال مرعشی دوست شفيق دوران سربازی و همسنگر ديگرم از مرخصی يک راديوی کوچک دو موج آيوا با خودش آورده بود که بيشتر وقت ها روی موج راديو بغداد تنظيم شده بود. راديوی فارسی تبليغاتی دولت صدام با يک گوينده مرد ثابت که لهجه فارسی غريبی داشت که هم اعلام برنامه می کرد، هم اخبار جنگ را می گفت، هم تفسير و تحليل سياسی می کرد و هم پيام های اسرا را می خواند. مثل همه راديوهای تبليغاتی دولتی، اخبارش دروغ و ساختگی و تفسيرهايش شوونيستی و احمقانه بود. اما يک چيز اين راديو فوق العاده بود و آن آرشيو غنی ترانه های قديمی ايرانی اش بود. هنوز برای من جای سوال است که مسئولان اين راديو چنين آرشيوی را از کجا آورده بودند. بدون اغراق می گويم که راديو بغداد تنها راديويی بود که در زمان جنگ صدايش خارج از ايران پخش می شد و می شد صدای خوانندگان محبوب و قديمی ايران مثل دلکش، بنان، مرضيه، قوامی، خوانساری، مهستی، الهه، پوران و حميرا را از آن شنيد. راديو بغداد با ترانه های قديمی و نوستالژيک اش، شب های غم انگيز و ملال آور جبهه را پر می کرد و ما را با خود به روزهای دور صلح و آرامش می برد واز فضای خون و باروت و آتش و گلوله و مرگ جدا می ساخت. خصوصا در ساعت های پس از نيمه شب که پخش ترانه ها و برنامه های گل های راديو ايران تا نزديک سحر بی وقفه و بدون مزاحمت صدای آزاردهنده گوينده آن ادامه داشت.
مدتهاست که صداي مهستي را نشنيده ام اما امروز شنيدن خبر مرگ زودهنگام او، طنين صداي گرم او و خاطره شب هاي دراز و غم انگيز و دلتنگي آور ميمک و راديو بغداد را در ذهنم زنده کرد.
يادش به خير باد.

Posted by parvizj at 1:20 AM | TrackBack

June 19, 2007

مرد سگ را گاز مي گيرد

عکس از پرويز جاهد 

حسين مرتضائيان آبکنار را سال هاست مي شناسم. از زماني که در دانشکده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران درس مي خوانديم. من ادبيات نمايشي مي خواندم و او طراحي صحنه. از همان زمان هم معلوم بود که بيشتر از طراحي صحنه به داستان نويسي علاقه دارد. وقتي اولين داستانش را که در کارگاه گلشيري نوشت( اگر اشتباه نکنم اسمش کنسرت سازهاي ممنوعه بود) روي  نيمکت دانشگاه براي من و چند نفر ديگر(فکر مي کنم فرهاد فيروزي و سعيد شاپوري هم بودند) خواند فهميدم که به زودي با نويسنده بسيار خوبي سروکار خواهيم داشت و به دوستي با او افتخار خواهيم کرد. حالا حسين نويسنده خوب و شناخته شده اي است که چند جايزه ادبي هم گرفته است. چند مجموعه داستان کوتاه خوب و يک داستان بلند درخشان دارد به نام عقرب روي پله هاي  راه آهن انديمشک يا از اين قطار خون مي چکه قربان.  داستان هايش نثر پاک و شسته رفته و فرم مدرن و پيچيده اي دارند .زبان و فرم داستان براي حسين خيلي اهميت دارد. به علاوه حسين از معدود آدمهايي است که خيلي مي خواند و بيش از همه داستان. از ادبيات کهن گرفته تا داستان هاي مدرن، ايراني و خارجي  حسين علاوه بر نوشتن تدريس هم مي کند.و چند کارگاه داستان نويسي را مي چرخاند. معلم خيلي خوبي است. اين فقط حرف من نيست. خيلي ها اين حرف را مي زنند و بدان معترفند. شاگردانش او را خيلي دوست دارند. من در کارگاهش بودم و اين را از نزديک ديدم و خيلي بهش حسودي ام شد. جدا از همه اينها حسين آدم نازنين و دوست داشتني اي است و رفيق بسيار خوبي است. خصوصا اينکه عاشق سينما هم هست و از بيشتر فيلم هايي که من دوست دارم هم لذت مي برد به خصوص فيلم کمدي سياه بلژيکي انسان سگ را گاز مي گيرد.

يک فيلمنامه هم داريم با هم مي نويسيم که اگر کسي حاضر شود پولش را خرج آن کند حتما آن را خواهيم ساخت اما تا الان که کسي را پيدا نکرديم.

اما همه اين ها را گفتم به اين دليل که تازه ديدم  سايت ادبي ديباچه با حسين گفتگويي خواندني کرده و  دلم مي خواهد به آن در اينجا لينک بدهم تا اگر کسي نخوانده يا نديده حتما بخواند.بخصوص براي کساني که به داستان نويسي علاقمندند خواندنش را حتماتوصيه مي کنم چون از حرف هاي حسين چيزهاي زيادي خواهند آموخت:

  www.dibache.com/text.asp   

Posted by parvizj at 2:15 AM | Comments (2) | TrackBack

June 12, 2007

28 مرداد 1384 با دکتر پرويز ورجاوند

 
زمانی که درگير پروژه ای مستند در باره کودتای 28 مرداد 1332 و سقوط دولت ملی دکتر محمد مصدق بودم تصادفا با يکی از چهره های نه چندان سرشناس نهضت ملی آشنا شدم به نام محمد مهرداد.
مهرداد از دانشجويان هوادار نهضت ملی بود که در 16 بهمن 1330 مورد اصابت گلوله های نيروهای مخالف نهضت ملی قرار گرفت و از آن زمان به بعد به مدت 54 سال به علت قطع نخاع بر تخت منزل خود در خيابان يوسف آباد تهران بستری بود.
محمد مهرداد در کرمان زاده شد. پدرش حکمران کرمان بود. پس از سقوطرضا شاه و اشغال ایران توسط  متفقين  به تهران آمد و وارد جریانات سیاسی شد. اندیشه‌های ملی گرايانه او سبب شد تا به همراه چند تن دیگر از دوستانش حزب پان ايرانيست را بنیان گذاری کند. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق به این نهضت پیوست. برای هواداران نهضت ملی، مهرداد اسطوره صبر و مقاومت بود، کسی که سال ها درد و عذاب خوابيدن بر روی تخت را تحمل کرد بدون اينکه شکوه يا ناله ای بکند.
ابتدا نام او را از آقای نصرت الله خازنی که روزگاری منشی دکتر مصدق بود شنيدم. بعد به اين فکر افتادم که فيلم مستندی در باره او تهيه کنم. وضعيت او به شدت مرا به ياد وضعيت رامون سم پدرو در فيلم دريای درون آمنه بار( با بازی خاوير باردم) می انداخت. بنابراين به جستجوی او برآمدم. آقای خازنی تلفنی از او نداشت اما گفت که می توانم از طريق دکتر ورجاوند با او ارتباط برقرار کنم چرا که ورجاوند در طی اين سال ها مرتب با او در تماس بوده و وضعيت روحی وجسمی او را پی گيری می کرد. با دکتر ورجاوند تماس گرفتم و ايده ام را با او درميان گذاشتم. از پيشنهادم استقبال کرد و گفت که اتفاقا قرار است روز 28 مرداد به ديدنش برود و اگر مهرداد قبول کند می تواند مرا هم با خودش ببرد. چند روز بعد تماس گرفت و گفت که مهرداد قبول کرده که با هم به ديدارش برويم و ما از او فيلمبرداری کنيم.  به هر حال روز 28 مرداد با وسايل فيلمبرداری به سراغش رفتيم. دکتر ورجاوند زودتر از ما رسيده بود و کنار تخت مهرداد نشسته بود. خانم ميان سالی هم در اتاق بود که داوطلبانه از او پرستاری می کرد.
مهرداد به گرمی ما را پذيرفت. نشانه ای از ياس و درماندگی در چهره اش نبود. پيدا بود که با وضعيتی که دارد کنار آمده است. اطرافش پر از روزنامه و کتاب بود. می گفت بيشتر وقتش را مطالعه می کند و پی گير اخبار و اوضاع سياسی ايران است و تنها با مطالعه است که می تواند درد و رنج خود را فراموش کرده و با آن وضعيت سخت به زندگی ادامه دهد. تنها بود و زن و فرزندی نداشت.
 قرار من با دکتر ورجاوند اين شد که ايشان با مهرداد در باره زندگی گذشته و حال او گفتگو کند و ما(من و فيلمبردارم) فيلم بگيريم. گفتگو از نهضت ملی و فعاليت های سياسی مهرداد در گذشته و ماجرای تيرخوردن او شروع شد و به وضعيت آن روز او رسيد.
محمد مهرداد چند ماه پس از اين ملاقات و گفتگو در شانزدهم بهمن 1384 درگذشت. ديروز نيز خبر درگذشت ناگهانی دکتر ورجاوند را شنيدم. متاسفانه اين فيلم مثل بسياری از پروژه های مستند من به دليل نداشتن بودجه ناتمام ماند و به جايی نرسيد. امروز نه محمد مهرداد و نه پرويز ورجاوند هيچ يک در ميان ما نيستند اما تصوير ديدار آنها به عنوان يک سند تاريخی مهم از ديدار و گفتگوی دو چهره برجسته نهضت ملی نزد من باقی مانده است.
 
Posted by parvizj at 3:13 AM | Comments (4) | TrackBack

June 10, 2007

کمال گرايی ديويد فينچر در زودياک

 
نگاهی به فيلم زودياک
 
 
زودياک(Zodiac) بر اساس داستان واقعی سريال کيلر (قاتل زنجيره ای) معروفی به نام زودياک ساخته شده که در اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد با قتل های پی در پی و بی رحمانه اش، موجی از وحشت درسانفرانسيسکو ايجاد کرد و عليرغم تلاش های پليس و خبرنگاران جنايی هرگز شناخته و دستگير نشد. قاتلی که بيش از سی سال پليس و روزنامه نگاران سان فرانسيسکو را درگير خود کرد و به تيتر صفحه اول روزنامه های اين شهر تبديل شد.
 فيلم با صحنه قتل يک زوج جوان در پارکينگی خلوت در شب چهارم جولای( شب استقلال آمريکا) شروع می شود و با قتل های متعدد ديگر ادامه می يابد. به دنبال آن وارد دفتر تحريريه روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل(San Francisco Chronicle) می شويم و اعضا تحريريه را می بينيم که سرگرم خواندن نامه تهديدآميزی اند که با امضاء زودياک  به همراه نوشته ای پر از رمز از طرف قاتل فرستاده شده تا در صفحه اول روزنامه چاپ شود. کاريکاتوريست جوانی به نام رابرت گری اسميت( با بازی جيک گيلن هال) با پل آيوری خبرنگار بخش جنايی(با بازی رابرت داونی جونيور) جذب موضوع شده و سعی در کشف هويت قاتل از طريق خواندن رمزها دارد. به موازات آنها کارآگاهی به نام ديويد توشی( مارک روفالو) به همراه همکار ديگرش ويليام آرمسترانگ(آنتونی ادواردز)درگير اين پرونده جنايی اند. توشی به مردی به نام آرتور لی آلن ظنين می شود که بر اساس شواهدی می تواند قاتل باشد اما پليس با تست دی ان ای(DNA) و مقايسه دست خط او و زودياک، او را بی گناه تشخيص داده و تبرئه می شود.
ديويد فينچر زودياک را بر اساس کتاب های نويسنده ای به نام رابرت گری اسميت يعنی همان کاريکاتوريست روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل ساخته است که بعد از اينکه پليس از يافتن او نا اميد می شود تحقيقاتش را در باره کشف هويت او شروع می کند و بعد نتايج اين تحقيقات را در سال های 1986 و بعد 2002 در قالب کتاب های زودياک و زودياک بی نقاب(Zodiac Unmasked) منتشر می کند. پرونده ای پيچيده و حل نشدنی که صرفا بر اساس گمانه زنی های پليس و روزنامه نگاران پيش می رود تا مدارک مستند و مستدل عليه قاتل.
 
فيلم فينچر خيلی خوب از کار درآمده. عليرغم اينکه بر اساس يک ماجرای واقعی ساخته شده و تماشاگر از قبل نسبت به موضوع پيش آگاهی دارد با اين حال آگاهی او از اين موضوع سبب نمی شود که جذب داستان فيلم و علاقمند شخصيت های آن نشود و تا آخر آن را دنبال نکند. اگرچه زودياک فيلمی مثل هفت(ساخته ديگر فينچر) نيست که تماشاگر را برصندلی ميخکوب کرده و نفس او را در سينه حبس کند با اين حال اين کار را در چند سکانس از جمله سکانس شروع فيلم(قتل زوج جوان در پارکينگ خلوت) و سکانس اوج آن(سکانسی که در آن رابرت به ديدار يکی از مظنونين پرونده می رود) می کند.
زودياک قاتل بسيار پيچيده و با هوشی است که خيلی جلوتر از کارآگاهان و پليس حرکت می کند. او نابغه جنايتکاری است که به سادگی آدم می کشد و هيچ ردی از خود باقی نمی گذارد. او پليس و روزنامه نگاران را با نامه های تهديدآميز و کدهای عجيب و غريب اش گيج و مبهوت می سازد. نامه نگاری های او بيشتر از آنکه برای کارآگاهان فيلم سرنخی باشد، آنها را گمراه می کند.
او با سريال کيلرهای ديگر از جمله سريال کيلر فيلم هفت خيلی فرق دارد سريال کيلر فيلم هفت نمونه کلاسيک سريال کيلرهای اين ژانر است. قاتلی که انگيزه ها و دلايل روشنی برای قتل هايش دارد و در يک دوره محدودی اين قتل ها را انجام می دهد و سرانجام نيز هويت او بر تماشاگر و پليس برملا می شود. اما در اينجا قاتل(زودياک) نه تنها شناخته و دستگير نمی شود بلکه حتی انگيزه ها و راز جنايت های او نيز بر پليس، روزنامه نگاران و همچنين تماشاگر پوشيده می ماند. رابرت، کاريکاتوريست روزنامه به کتابخانه می رود و برای خواندن رمزهای زودياک به کتاب های قديمی خصوصا کتاب های مربوط به دوره قرون وسطی مراجعه می کند اما برخلاف فيلم هفت، هيچ نشانه روشنی از انگيزه های احتمالا مذهبی يا نجومی يا دلايلی از اين دست در مورد زودياک وجود ندارد. از سوی ديگر هيچ ارتباطی بين قربانيان زودياک نيز در کار نيست و او ظاهرا آنها را کاملا تصادفی انتخاب می کند.
به اين ترتيب روشن است که چرا فينچر به جای تکيه بر قاتل، بر آدم هايی متمرکز می شود که در پی کشف هويت او هستند. هويتی که تا پايان فيلم نيز برملا نمی شود چرا که در واقعيت نيز هرگزافشا نشد.
فيلم از منظر دانای کل روايت می شود. روايتی که بسيار نرم و روان، بدون دست انداز، بدون پيچ و خم های انحرافی و بازی های قلابی نمايشی  پيش می رود و عليرغم زمان نسبتا طولانی فيلم( بيش از دو ساعت) تماشاگر را خسته نمی کند. هيچ کس قصد خودنمايی ندارد. کارگردانی فينچر استادانه و بازی ها خصوصا بازی مارک روفالو و رابرت داونی جونيور بسيار کنترل شده است و قدرت بازيگری آنها را نشان می دهد.
فيلم به ترتيب زمان تاريخی پيش می رود و دوره طولانی از اواخر دهه شصت تا اوايل دهه نود را دربر می گيرد. در بخش اول دوره کوتاه تری را دربر می گيرد اما از نيمه به بعد که قتل ها فروکش کرده و پليس از دستگيری قاتل تقريبا مايوس شده، فاصله بين سکانس های فيلم از نظر زما نی بيشتر می شود.
فيلم بين ژانر خبرنگاری(ژورناليستی) و ژانر کارآگاهی حرکت می کند. روايت فيلم در بخش اول بيشتر معطوف به دفتر روزنامه و متمرکز بر فعاليت های دو روزنامه نگار يعنی رابرت و پل است اما از جايی پی گيری کارآگاهان فيلم به کانون روايت فيلم تبديل می شود و در پايان وقتی ديويد توشی(کارآگاه) خود را از ماجرا کنار می کشد، پيشبرد روايت به عهده رابرت(روزنامه نگار) می افتد.
پل آيوری، خبرنگار بخش جنايی آدم تيز و فرزی است و شخصيت نسبتا پيچيده و مرموزی دارد که در برخی مواقع پليس را نيز به شک می اندازد که نکند او همان زودياک است. برخلاف او رابرت آدمی ساده، شل و ول و خجالتی است. شخصيت مارک روفالو در نقش کارآگاه پليس تا حد زيادی از نظر ظاهری شبيه شخصيت هری کالاهان از فيلم هری کثيف(با بازی کلينت ايستوود) درآمده است(خصوصا با آن دم خط بلند و موهای فر ژوليده و لباس های شطرنجی اش). در واقع بسياری از عناصر داستانی و تصويری فيلم از فيلم های جنايی و ژورناليستی دهه های شصت و هفتاد گرفته شده است. از شخصيت و قيافه ظاهری مارک روفالو گرفته تا رابطه پل ايوری و رابرت گری اسميت که يادآور رابطه وودوارد و برنستين در تمام مردان رئيس جمهور(آلن جی پاکولا) است. اما ديويد فينچر منابع الهام و تاثير پذيری خود را انکار نمی کند بلکه صراحتا تماشاگر را به نمونه های اصلی ارجاع می دهد. مثل صحنه ای که ديويد توشی و رابرت اولين بار همديگر را در سينما ملاقات می کنند. سينمايی که فيلم هری کثيف(دان سيگل) را نشان می دهد و پوستر آن را بر در و ديوار می بينيم.
تاثير فيلم های دهه های شصت و هفتاد مثل بولت، هری کثيف، تمام مردان رئيس جمهور، سه روز کندور، شمال از شمال غربی و اين فرار مرگبار در سبک بصری فيلم کاملا آشکار است.
فينچر حتی برای ساختن موسيقی فيلم نيز به سراغ ديويد شاير(David Shire) آهنگساز فيلم های مکالمه(Conversation) و تمام مردان رئيس جمهور می رود. وی در زودياک از سبک اکسپرسيونيستی و نوآر فيلم هفت فاصله گرفته و با رويکردی رئاليستی به موضوع خود نگاه کرده است. به همين دليل تمام تلاش او و فيلمبردارش اين بوده که به فضای تاريخی آن دوره نزديک شوند. فينچر يک فيلمساز کمال گرا(پرفکشنيست) ست. او تنها به کتاب های گری اسميت بسنده نکرده بلکه به همراه فيلمنامه نويس اش جيمز وندربيلت دست به تحقيقات مفصلی در باره پرونده زودياک و شهر سان فرانسيسکو در دهه های شصت و هفتاد می زند. به سراغ تنها قربانيان زنده زودياک و خانواده های مقتولين می رود و با آنها گفتگو می کند. حتی عکس های استفن شور(Stephen Shore) و ويليام اگلزتون(William Eggleston) از فضاهای شهری سان فرانسيسکو در دهه هفتاد نيز برای او الهام بخش است.  توجه فينچر به جزئيات تاريخی دوره ای که فيلم در آن اتفاق می افتد تحسين برانگيز است. از رنگ و ظاهر آپارتمان ها گرفته تا طراحی داخلی دفتر روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل و نوع لباس ها و آرايش آدم های اصلی فيلم و اتومبيل ها و ابزاری که در فيلم از آنها استفاده می شود.
فيلمبرداری با دوربين ديجيتال اچ دیThomson Viper که برای نخستين بار در يک فيلم سينمايی تماما از آن استفاده شده، به فينچر اجازه داده تا از نظر نور و رنگ به فضای دلخواه خود نزديک شود. او قبلا از اين دوربين برای ساختن آگهی های تبليغاتی نايک(Nike)، آبجوی هاينکن(Heineken) و اتومبيل لکزس(Lexus) استفاده کرده بود.
مايکل مان نيز قسمت هايی از فيلم های Miami Vice و وثيقه( Collateral) را با استفاده از اين دوربين گرفته است.
می توان حدس زد که فينچر چه تلاش سختی برای متقاعد کردن کمپانی های بزرگی مثل برادران وارنر و پارامونت برای سرمايه گذاری در مورد اين فيلم کرده است. فيلمی که قهرمان اصلی آن يک کاريکاتوريست معمولی و کنجکاو است نه يک قاتل يا کارآگاه پليس و از تيراندازی و صحنه های تعقيب و گريز در آن خبری نيست. فيلمی که در آن تنها شبحی از قاتل را می بينيم، قاتلی که در پايان فيلم دستگير يا کشته نمی شود.
به اين ترتيب زودياک عليرغم تمام جذابيت های دراماتيک آن فيلمی است که بدون کاتارسيس به پايان می رسد و تماشاگر را در ميان بهت و حيرت و با پرسش های بی شماری در ذهن رها می کند. فينچر موفق می شود که تماشاگر را نيز همانند کارآگاهان و روزنامه نگاران فيلم تدريجا سردرگم، آشفته، عصبی و نا اميد و درمانده سازد. تاثير فيلم بر تماشاگر تا حدی است که بعد از تماشای فيلم حاضر به ترک سالن نمی شود و می خواهد دستگيری و مجازات زودياک يا حداقل شناسايی هويت او را بر پرده تماشا کند. از اين زاويه زودياک فيلمی نيست که مطابق توقع و انتظار تماشاگران آمريکايی ساخته شده باشد و به همين دليل است که در گيشه شکست می خورد و عليرغم تمام نقدهای مثبتی که بر آن نوشته شده است، تا کنون نتوانسته پولی را که هزينه ساختن آن شده است را برگرداند.  
Posted by parvizj at 2:23 AM | TrackBack

June 4, 2007

قربانی مک کارتيسم

به مناسبت درگذشت برنارد گوردون فيلمنامه نويس آمريکايی
برنارد گوردون به اعطای جايزه اسکار به اليا کازان اعتراض کرد
 برنارد گوردون فيلمنامه نويس و تهيه کننده آمريکايی و نويسنده فيلمنامه های تاريخی مثل ال سيد و فيلم های نوآر که به عنوان استاد درام های جنايی ملايم شهرت داشت، در سن 88 سالگی درگذشت. او يکی از پرکارترين فيلمنامه نويسان هاليوود بود که به خاطر اعتقادات کمونيستی اش به کميته سناتور مک کارتی فراخوانده شد و در ليست سياه هاليوود قرار گرفت و به اسپانيا تبعيد شد.
گوردون کسی بود که در 1999 به اهدای جايزه اسکار يک عمر فعاليت سينمايی به اليا کازان به خاطر همکاری اش با کميته مک کارتی و لو دادن بسياری از سينماگران آمريکايی به خاطر اعتقاداتشان اعتراض کرد.
گوردون در 1918 در خانواده ای يهودی از مهاجران روس در نيو بريتن به دنيا آمد. در رشته ادبيات انگليسی در سيتی کالج درس خواند اما خيلی زود به طرف سينما کشيده شد. با همکاری يکی از هم کلاسی هايش به نام جولين زيمت فيلم کوتاهی در هاليوود ساخت که در واقع بخشی از پروژه پايان دوره تحصيلی اش بود. پس از آن در کمپانی پارامونت به عنوان مشاور فيلمنامه استخدام شد. در سال های رکود اقتصادی آمريکا به حمايت از جنبش های کارگری پرداخت. هرگز اعتقادات چپ گرايانه اش را پنهان نکرد و با تاسيس انجمن صنفی فيلمنامه نويسان هاليوود به دفاع از حقوق آنها برخاست.
در 1946 با جين لوين Jean Lewin فيلمنامه نويس و فعال سياسی چپ ازدواج کرد و در 1947 به خاطرعضويت در حزب کمونيست آمريکا از کار در استوديوهای هاليوود منع شد اما به عنوان مشاور آزاد در پروژه های سينمايی به کار خود ادامه داد تا اينکه از سوی کميته سناتور مک کارتی برای شهادت و اعتراف به فعاليت های ضد آمريکايی به دادگاه فراخوانده شد. پس از آن او در ليست سياه مک کارتی قرار گرفت و ديگر نتوانست با نام خودش در سينما فعاليت کند و با نام های مستعار مثل ریموند تی مارکوس( Raymond T. Marcus) به نوشتن فيلمنامه ادامه داد. در عين حال که به کارهای سياه ديگری مثل فروش کالاهای پلاستيکی در لوس آنجلس پرداخت.
اولين فيلمنامه اش خشم و جسم(Flesh and Fury) بود که در 1952 ساخته شد. درامی جذاب در باره يک بوکسور حرفه ای که نقش اش را تونی کرتيس بازی می کرد. در همين سال ها فيلمنامه های فيلم های جنايی و نوآر معروفی چون موج جنايت(Crime Wave) ساخته آندره دو توث با شرکت استرلين هيدن، محرمانه شيکاگو(Chicago Confidential) و فرار از سن کوئنتين(Escape from San Quentin) را نوشت. او همچنين نويسنده فيلمنامه فيلم عجوزه نيروی دريايی(Hellcat of the Navy) بود که در آن رونالد ريگان و زنش نانسی برای اولين بار در کنار هم بازی می کردند. در 1964 فيلمنامه درام جنگی خط باريک سرخ(The Thin Red Line) را بر اساس رمان جيمز جونز نوشت.
55 روز در پکن(1963) با بازی چارلتون هستون و کاستر غرب(1967) با بازی رابرت شاو و فيلم عظيم و پرخرج شرق جاوه(1969) از مهم ترين کارهای گوردون در ژانرهايی غير از فيلم نوآر و جنايی بود.
بعد از افشای جنايت های استالين از حزب کمونيست جدا شد و کمپانی کوچک سينمايی اش يعنی اسکوتيا اينترنشنال Scotia International را تاسيس کرد که توليد فيلم های اسپاگتی وسترن فعاليت اصلی آن بود.
 
گوردون پس از بازگشت به آمريکا فيلمنامه ظهور(Surfacing) را در 1981 بر اساس رمان مارگارت ات وود نويسنده مشهور کانادايی نوشت که کلود جوترا(Claude Jutra) فيلم آن را ساخت.
خاطرات و يادداشت های برنارد گوردون قربانی مک کارتيسم در باره اين دوره سياه و وحشتناک از تاريخ آمريکا در سال های اخير در قالب دو کتاب منتشر شد:
1- تبعيد هاليوود يا چگونه ياد گرفتم ليست سياه را دوست داشته باشم
(Hollywood Exile,or How I learned to Love the Blacklist) که در 1999 منتشر شد.
 
2- پرونده گوردون: يک فيلمنامه نويس 20 سال نظارت اف بی آی را به ياد می آورد
 
The Gordon File: A Screenwriter Recalls Twenty Years of FBI Surveillance.University of Twxas Press,2004
که بر اساس 300 صفحه پرونده او در اف بی آی نوشته شد.
اين نوشته قبلا در سايت زمانه منتشر شد.
                                   
 
Posted by parvizj at 1:52 AM | Comments (4) | TrackBack