May 24, 2007

فستيوال کن و تئوری توطئه سينمای ايران

 

شصتمين دوره فستيوال کن در حالی برگزار می شود که فيلمی از سينمای ايران در هيچيک از بخش های اصلی آن حضور ندارد (نگارنده فيلم های مرجان ساتراپی و رامين بحراني را متعلق به سينمای ايران نمی داند. فيلم های کوتاه کيارستمی و تهمينه ميلانی نيز خارج از مسابقه نشان داده می شوند و اصلا برای بزرگداشت کن ساخته شده اند).

 اين اولين بار نيست که در سال های اخير فستيوال کن بدون حضور فيلمی از سينمای ايران برگزار می شود. سال گذشته نيز مسئولان کن هيچيک از ساخته های فيلمسازان ايرانی را به کن راه ندادند. امسال نيز گويا بيش از 30 فيلم از سوی بنياد فارابی و تهيه کنندگان مستقل ايرانی به کن ارسال شد اما باز هم هيئت انتخاب کن هيچ فيلمی را از ايران انتخاب نکرد. واقعا چه اتفاق افتاده؟ چرا کن به سينمای ايران بی علاقه شده؟ مشکل در کجاست؟ آيا سينمای ايران در اين سال ها واقعا اثر درخور توجهی توليد نکرده که قابل ارائه در کن باشد يا چنان که مسئولان سينمايی ايران ادعا می کنند اقدام فستيوال کن در رد فيلم های ايرانی، اقدامی سياسی و« در جهت سياست های جانبدارانه سلطه گران قدرت» و در مخالفت با حکومت ايران بوده است.

بدون شک فستيوال کن نقش مهمی در شناسايی و معرفی سينمای ايران در صحنه بين المللی داشته است. آنچه که امروز سينمای نوين ايران خوانده می شود و سينماگرانی چون کيارستمی، مخملباف(محسن و سميرا)، مجيدی، پناهی، قبادی و جليلی مهم ترين نمايندگان آنند بيشتر از هرفستيوال ديگری محصول حمايت های فستيوال کن و افرادی نظير پير رئيسيان و شخص ژيل ژاکوب است. مهم ترين جايزه سينمايی يعنی نخل طلا را کن به فيلم کيارستمی داده و پناهی، سميرا مخملباف و قبادی مهم ترين جوايزشان را از کن دريافت کرده اند. نوک تيز حمله های منتقدان و مخالفان سينمای نوين ايران(چه در داخل و چه در خارج کشور خصوصا کسانی که اصطلاح سينمای جشنواره پسند را باب کرده اند)  نيز به سمت فستيوال کن بوده است. به علاوه تئوری توطئه در باره روابط پشت پرده و زدو بندهای سياسی مسئولان سينمايی ايران با مسئولان فستيوال کن را نيز نبايد از ياد برد. تئوری ای که مدعی است فيلم های ايرانی(خصوصا آثار عباس کيارستمی) که در کن تحسين شده فاقد ارزش های هنری و سينمايی بوده و آثار بی خاصيتی اند که تنها به دلايل سياسی و به خاطر توسعه منافع سياسی و اقتصادی دولت فرانسه در ايران مطرح شده اند.

حال چگونه است که مسئولان سينمايی ايران خود نيز به همان تئوری ای متوسل شده اند که روزی عليه آنها به کار رفته است. تئوری ای که در خارج از کشور فيلم های برگزيده ايرانی را آثار سفارشی و تبليغاتی رژيم جمهوری اسلامی دانسته و در داخل کشور به عنوان فيلم هايی جشنواره پسند که تصوير سياهی از ايران را به غرب نشان می دهد و صرفا برای خوشامد غربی ها ساخته می شود، در نظر گرفته می شود.

حال که فستيوال کن روی خوشی به سينمای ايران نشان نمی دهد و آن را به اصطلاح تحويل نمی گيرد و هيچ محصولی از سينمای ايران را شايسته بخش مسابقه نمی داند، اين آقايان به جای ريشه يابی و کشف علت های واقعی آن به دنبال سرنخ ها و کشف دلايل سياسی و پشت پرده آن هستند و سعی می کنند مشروعيت هنری کن و استقلال آن را زير سوال ببرند. نگارنده منکر نقش و تاثير روابط سياسی و اقتصادی دولت ها در سياست گذاری فستيوال ها و جوايز سينمايی نيست اما تئوری توطئه فراتر از اين حرف ها می رود و همه از داور گرفته تا فيلمساز را آلت دست قدرت ها و سياست فرض می کند.

اين فقط سينمای ايران نيست که امسال فيلمی در بخش مسابقه کن ندارد. از سينمای بريتانيا نيز امسال هيچ  فيلمی برای بخش مسابقه کن انتخاب نشد، با اينکه نخل طلای سال گذشته به کن لوچ رسيد و استيون فريرز فيلمساز انگليسی، امسال رياست هيئت داوران کن را به عهده دارد. بنابراين اگر قرار بود کن به کشوری باج بدهد حداقل بايد فيلمی از بريتانيا را در بخش مسابقه می چپاند ولی اين کار را نکرد و  قلب توانمند ساخته مايکل وينتر باتم تنها فيلم مهم انگليسی است که خارج از مسابقه نشان داده می شود. برخورد درست را استيون فريرز کرد که وقتی نظرش را در باره علت نبود هيچ فيلم بريتانيايی در بخش مسابقه کن پرسيدند، پاسخ داد:

« اين واقعيت که هيچ فيلم بريتانيايی در کن نيست اصلا اهميت ندارد. توزيع فيلم يک حرفه پيچيده است»

وی در پاسخ به اين سوال که آيا دولت بريتانيا از صنعت فيلمسازی حمايت می کند، گفت:

« به اندازه کافی نه اما قوانين مالياتی جديدی در دست تدوين است که فکر می کنم شرايط را آسان تر می کند. در حال حاضر شرايط برای فيلمسازان بريتانيايی بسيار دشوار است اما فکر نمی کنم اين مسئله ربطی به فستيوال کن داشته باشد.»

اما مديرعامل بنياد سينمايی فارابی در واکنش به اقدام کن در حذف فيلم های ايرانی و انتخاب فيلم خانم ساتراپی برای بخش مسابقه ، نامه ای اعتراضی به رايزن فرهنگی فرانسه نوشته واين عمل را از روی«قصد و غرض» دانسته و کن را به تلافی فيلمسازان ايرانی تهديد کرده است: « آيا سينماگران ايرانی بار ديگر بايد از چنين اقدامی نيز چشم پوشی کنند؟».

  سوال اين است که در طی سال های اخير دولت و بنياد سينمايی فارابی چه مشکلاتی را از پيش پای سينمای ايران برداشته اند؟ تا چه حد فضا را برای « رشد و تعالی سينمای ملی ايران» که مديرعامل فارابی در نامه خود از آن دم می زند، فراهم کرده اند؟ تا چه اندازه از محدوديت ها و فشارها و مقررات نظارت و مميزی کاسته اند؟ و تا چه اندازه از سينماگران مستقل، روشنفکر و مطرح  حمايت کرده اند؟در طول چند سال گذشته کدام اثر فوق العاده ای درسينمای ايران ساخته شده که فستيوال کن آن را ناديده گرفته و به گفته آقای رضا داد علاقمندان جهانی سينمای ايران را از ديدن آن محروم ساخته است. سينماگری که حاضر به افشای نام خود نشد در مطبوعات ايران مدعی شده که مسئولين کن از فيلم او خوششان آمده بود ولی به دلايل سياسی از پذيرفتن آن خودداری کردند. ادعای اين سينماگر تا زمانی که نام خود را افشا نکرده و پاسخ رسمی مسئولان کن را در مطبوعات منتشر نکرده، کوچکترين اهميتی ندارد و نمی تواند قابل استناد باشد.

مديرعامل بنياد سينمايی فارابی در اعتراض رسمی اش  به تصميم فستيوال کن مبنی بر گنجاندن فيلم پرسپوليس ساخته مرجان ساتراپی در بخش مسابقه،  آن را« اقدامی غير متعارف و نامتناسب و برخلاف شعار آزادنگری و آزادانديشی» دانسته است. سوال من از ايشان اين است که اگر فستيوال کن، فيلم پرسپوليس را که به گمان مسئولان بنياد فارابی فيلمی عليه انقلاب اسلامی است، تنها به اين دليل(عليرغم ارزش های سينمايی احتمالی آن) در بخش مسابقه نمی پذيرفتند، اقدامی ضد آزادانديشی نبود؟ آيا فستيوال کن به خاطر اين کار متهم به سازش با دولت ايران و زدوبند سياسی برای حذف فيلم خانم ساتراپی نمی شد؟

 مدير عامل بنياد سينمايی فارابی در نامه خود مستقل بودن هيئت انتخاب و سازمان جشنواره کن را زير سوال برده و انتخاب مستقل آنها را مورد ترديد قرار داده است. اگر فردا کن تصميم ديگری گرفت و فيلم هايی از سينمای ايران را برای مسابقه انتخاب کرد آيا ايشان باز همين ادعا را خواهند کرد؟

بالاخره ما کدام ادعا را باور کنيم. اينکه تمام انتخاب ها و جوايز فستيوال کن(وبسياری از فستيوال های ديگر) سياسی است و صرفا بر اساس خواست سياستمداران و صاحبان قدرت تعيين می شود يا اينکه اين تصميم ها صرفا بر اساس شعور و بينش سينمايی داوران و اعضای هيئت انتخاب فيلم های فستيوال کن است و کاملا مستقل از خواست و اراده دولتمردان و سياستمداران صورت می گيرد؟

بر اساس تئوری توطئه، در داوری و قضاوت بين المللی در مورد فيلم های ايرانی، هيچ ملاک هنری و زيبايی شناختی وجود ندارد و هيچ فيلمی از سينمای ايران در هيچ جشنواره ای پذيرفته نخواهد شد مگر اينکه زدوبندی درکار باشد. تئوری توطئه، در هر شکل اش، ارزش های سينمايی فيلم های برگزيده ايرانی را انکار کرده و استقلال هنری آن را زير سوال می برد.

اين مطلب نخستين بار در سايت زمانه درج شد.

Posted by parvizj at 6:03 PM | Comments (5) | TrackBack

May 19, 2007

بوسه زن عنکبوتی

 

 

بوسه زن عنکبوتی(The Kiss of the Spider Woman) نوشته مانوئل پوئيگ(Manuel Puig) نويسنده آرژانتينی که منبع اقتباس فيلمی به همين نام از هکتور بابنکو فيلمساز سرشناس برزيلی( آرژانتينی تبار) شده بود، به تازگی در لندن به روی صحنه آمده و شارلوت وستنرا(Charlotte Westenra) کارگردانی آن را به عهده دارد.

 

بوسه زن عنکبوتی داستان ملاقات و رابطه دو زندانی آرژانتينی در زندان مخوف ويلا دوتوی بوئنوس آيرس است. يکی از اين زندانيان مردی هم جنس باز به نام موليناست که به خاطر فاسد کردن معدن چيان به 6 ماه حبس محکوم شده و ديگری(والنتين)، مبارزی مارکسيست است که به خاطر تحريک کارگران به اعتصاب، زندانی و شکنجه شده است.

آنها عليرغم گرايش ها و اعتقادات متضادشان مجبورند در يک سلول با هم بمانند و همديگر را تحمل کنند. مولينا تمايلات زنانه ای دارد و در خيال، خود را به صورت زنی زيبا اما عنکبوتی تجسم می کند که در آرزوی به دست آوردن مردی با ويژگی های مردانه والنتين است. او از تخيلات و خاطرات خود از سينما و زنان اغواگری که بر روی پرده ديده برای والنتين می گويد و سعی دارد او را در اين خاطرات سهيم سازد، در حالی که والنتين اين حرف ها را تخيلات بيمارگونه و بورژوايی می داند. او تنها به مبارزه فکر می کند و برای او روابط جنسی انسانی در درجه دوم اهميت قرار دارد. او مولينا را به خاطر واقع گريزی و فرار به دنيای فانتزی سرزنش می کند غافل از اينکه خود او نيز وقتی صحبت از انقلاب موعود می کند، در عالم خيال و فانتزی قرار دارد.

بخش مهمی از رمان را ديالوگ بين دو شخصيت می سازد اما سراسر رمان پر است از پانوشت ها و ارجاعاتی که به خارج از متن و گزارش های رسمی سياسی و اجتماعی می دهد. به علاوه گفتگوی ميان شخصيت ها بيشتر کيفيتی ذهنی دارد و از جريان سيال ذهن تبعيت می کند. سبک اکسپرسيونيستی نويسنده و عدم استفاده او از راوی، خواننده را وا می دارد که نقش راوی را خود به عهده بگيرد. شخصيت ها در قالب تنگی که برای آنها تعريف شده اسير نمی مانند بلکه از آن فراتر می روند و واکنش های متضاد، پيچيده و غيرقابل پيش بينی از خود نشان می دهند. از سوی ديگر مطالبی که نويسنده در پانوشت ها به آنها ارجاع می دهد، خواننده را به شدت درگير فضای سياسی اجتماعی رمان می سازد.

عنکبوت در اساطير عامه آرژانتين، سمبل قدرت و توان جنسی مردانه است. اما در برخی فرهنگ های عامه ديگر، عنکبوت زن آدمخواری است که پس از هماغوشی با جفت اش او را می خورد. در عين حال هيولای خشمگينی است که دائما انتظار به دام افتادن قربانيانش را می کشد. در اساطير هند نام او مايا(maya) ست يعنی بافنده تارهای توهم. اين جنبه های متضاد وجود عنکبوت، الهام بخش مانوئل پوئيگ در نوشتن رمان بوسه زن عنکبوتی بوده است. اين رمان پس از توقيف شدن در سرزمين نويسنده يعنی آرژانتين، در سال 1974 در اسپانيا منتشر شد. در 1985 هکتور بابنکو آن را به فيلم تبديل کرد که در آن رائول خوليا بازيگر فقيد پورتوريکويی نقش والنتين را بازی می کرد و ويليام هرت در نقش مولينا ظاهر شد و به خاطر ايفای اين نقش برنده جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد گرديد. به علاوه نمايش موزيکالی نيز بر اساس آن در سال 1993 بر صحنه تئاتر برادوی آمد که چيتا ريورا در آن نقش مولينا را بازی می کرد.

ويليام هرت و رائول خوليا در صحنه ای از فيلم بوسه زن عنکبوتی

مانوئل پوئيگ در 1932 در آرژانتين به دنيا آمد. پدرش تاجر و مادرش داروساز بود. مادر يک سينمارو حرفه ای بود و مانوئل را نيز با خود به سينما می برد. اما سينمای بومی آرژانتين برای مانوئل آنقدرها که سينمای هاليوود برايش جذاب بود، جذابيت نداشت. سينمای روياپرداز هاليوود، مانوئل همجنس گرا را که در جامعه ای استبدادی و بسته زندگی می کرد از واقعيت های پيرامونش جدا می کرد و به دنيای فانتزی و خيال می کشاند. ايده آل های او ستارگانی چون مارلن ديتريش، هدی لامر، گرتاگاربو و ريتا هيورث بودند. اينها زنان عنکبوتی دنيای او بودند و او مسحور زيبايی سحرانگيز آنها بود و قدرت آنها را در فريفتن مردان ستايش می کرد.

مانوئل در 1955 برای مطالعه سينما وارد کالج سينمايی رم شد. بعد از فارغ التحصيلی به عنوان سناريست وارد کار سينما شد اگرچه همزمان مجبور بود که به کار ترجمه و گارسونی در رستوران بپردازد. مدتی هم به عنوان دستيار ويتوريو دسيکا فعاليت کرد اما بعد از مدتی از فکر کارگردانی فيلم دست کشيد و به فيلمنامه نويسی پرداخت. نخستين فيلمنامه او خيانت شده به وسيله ريتا هيورث بود. داستانی اتوبيوگرافيکال در باره پسری آرژانتينی که عاشق سينما بود. بعد رمان بوسه زن عنکبوتی را نوشت و با آن به شهرت رسيد. رمانی که لوموند آن را بهترين رمان خارجی سال معرفی کرد. اما اين شهرت باعث نشد که از ايده های سينمايی اش دست بکشد. وقتی منتقدان از او خواستند در باره ادبياتی که بر سبک نوشتن اش اثر گذاشت حرف بزند، او از هيجکاک و اشترن برگ نام برد.

ويل کين در نقش مولينا در نمايش بوسه زن عنکبوتی

شارلوت وستنرا که نمايش بوسه زن عنکبوتی را در لندن به روی صحنه برده است می گويد اين داستان از نظر ترکيب جنبه های شخصی و سياسی برايش جالب بود. او نمايشنامه را بر اساس ترجمه انگليسی رمان که در سال 1985 انجام گرفته، نوشته و از آلن بيکر مترجم آن به عنوان مشاور در کار خود استفاده کرده است. نمايشنامه با صحنه هايی که جدا از صحنه اصلی است قطع می شود. به علاوه از صداهای خارج از صحنه به صورت ويس اوور(voice over) در طول نمايش استفاده می شود. زمانی که مولينا داستانش را تعريف می کند و خاطرات سينمايی اش را مرور می کند، والنتين با مداخله اش آن را قطع می کند. شارلوت می گويد در اجرای نمايش از تکنيک فاصله گذاری برشت استفاده کرده و آن را به طور موازی در کنار روايت دراماتيک رابطه دو زندانی به کار گرفته است تا تماشاگر به پرسش در باره وضعيت غيرعادلانه شخصيت های نمايش بپردازد. وی در باره تفاوت های مهم رمان و نمايش می گويد:

« در رمان، ديالوگ ها به گونه ای نوشته شده اند که شکاف ها و خلاهايی ميان آنها ديده می شود که خواننده بايد آنها را پر کند، خصوصا در صحنه مشهور هماغوشی بين دو کاراکتر در زندان. اما در نمايش مجبور بوديم که بازيگران خود اين شکاف ها را پر کنند تا به کاراکترها موجوديت ببخشند. هر يک از شخصيت ها دغدغه های ذهنی خود را دارد. دغدغه ذهنی مولينا فيلم و سينماست و دغدغه والنتين مارکسيسم. يکی از فيلم های محبوب مولينا، آدم های گربه ای(Cat People) ساخته ژاک ترنر(1942) است که در آن سيمون سينيوره در نقش يک زن گربه ای ظاهر شده است. وقتی ذهن مولينا درگير فيلم های دهه چهل است، دلمشغولی والنتين، تئوری های مارکسيستی و سياسی روز است.»

در اين نمايش روپرت ايونز در نقش والنتين و ويل کين در نقش مولينا بازی می کنند. شارلوت می گويد ايونز برای ايفای اين نقش مجبور بود هر روز متون مارکسيستی از مارکس، کاسترو، چه گوارا و ديگران را بخواند و حفظ کند. آنها بحران ها و خشونت های سياسی در آرژانتين ميانه دهه هفتاد را پس زمينه نمايش خود قرار داده اند و برای اين منظور دست به مطالعه ای وسيع در باره اين دوره از تاريخ آرژانتين زده اند. گيلرمو رافو نويسنده آرژانتينی که در دهه هفتاد زندانی بود به عنوان مشاور در کنار آنان قرار گرفت. به گمان شارلوت، والنتين احتمالا متعلق به سازمان چريکی مونتونروست که بسيار تحت تاثير ايده های انقلابی کاسترو و چه گوارا بود.

در 1974 بعد از سکته قلبی خوان پرون، همسرش ايزابل پرون در آرژانتين به قدرت رسيد که دوران حاکميت نظاميان و نيروهای تندروی راست بود. ايزابل پرون بيشتر تحت تاثير فردی به نام لوپز رگا بود که مردم آرژانتين او را جادوگر می ناميدند.

 لوپز رهبر حزب AAA(Alianza Argentina Anticomunista) بود که عليه مخالفين حکومت پرون فعاليت می کرد. هدف اصلی اين حزب، سرکوبی مخالفان سياسی بود و دست به آدم ربايی، شکنجه و ترور مبارزان سياسی می زد. به اعتقاد شارلوت، والنتين يکی از قربانيان خشونت های اين حزب بود که بدون محاکمه زندانی و شکنجه شد. مولينا نيز اگرچه ظاهرا کاری با دنيای سياست ندارد اما او نيز به نوعی ديگر قربانی همان سيستم سرکوب گر است. اين اشاره های روشن سياسی در رمان وجود ندارد و محصول ذهن نويسنده و کارگردان نمايش است.

بوسه زن عنکبوتی، نمايشی در باره نفرتی است که به عشق بدل می شود. ويل کين در نقش مولينا به خوبی ماهيت دوجنسی او را به نمايش می گذارد. موسيقی جان لئونارد نيز آرژانتين دهه هفتاد و فضای سرکوب و ترس و خشونت حاکم بر آن را خوب منتقل می کند. اين نمايش بعد از لندن در ليورپول، بريستول و سالفورد نيز اجرا خواهد شد.

Posted by parvizj at 7:31 PM | Comments (2) | TrackBack

May 15, 2007

ابراهيم گلستان در آمريکا

عکس از پرويز جاهد
 
 
سرانجام ابراهيم گلستان پس از سال ها سکوت و عدم تمايل به حضور در مجامع عمومی و دانشگاهی، روزه اش را شکست و در جمع دانشگاهيان مرکز مطالعات فيلم دانشگاه شيکاگو
The University of Chicago Film StudiesCenter  آمريکا حاضر شد و به بحث و گفتگو در باره فيلم هايش پرداخت.
در برنامه ای که در روزهای چهارم و پنجم می با عنوان مرور بر آثار ابراهيم گلستان از طرف دانشگاه شيکاگو در مرکز فيلم جين سيسکل(Jene Siskel Film Center) اين شهر برگزار شد، چهار فيلم مستند گلستان( سه فيلم از مجموعه فيلم های چشم انداز در باره نفت و فيلم خرمن و بذر) و فيلم های داستانی خشت و آينه و اسرار گنج دره جنی به نمايش درآمد. گلستان که خود نيز در نمايش اين فيلم ها حاضر بود، در پايان نمايش هر فيلم در جلسه پرسش و پاسخ شرکت کرد و به سوالات بينندگان فيلم پاسخ داد.
گلستان در روز ششم می نيز در سمپوزيومی که از سوی دانشگاه نورث وسترن (The Northwestern University) برگزار شد شرکت کرد. در اين سمپوزيوم دکتر تام گونينگ(Tom Gunning) استاد تاريخ سينمای دانشگاه شيکاگو و پروفسور حميد نفيسی استاد مطالعات سينمايی دانشگاه نورث وسترن در باره گلستان و فيلم های او صحبت کردند.
تام گوتينگ در بخشی از سخنرانی خود با عنوان شب و روز در شهر بزرگ: روايت های سرگشته که بيشتر مربوط به نقد و تحليل فيلم خشت و آينه گلستان بود، در باره گلستان گفت:
« من اينجا هستم تا نسبت به يک فيلمساز برجسته و يک فيلم برجسته ادای احترام کنم که متاسفانه کمتر شناخته شده است. من در اين مقاله توضيح خواهم داد که چرا اين فيلم برجسته است. گلستان نقش مهم و موثری در تاريخ سينمای ايران ايفا کرده. خشت و آينه نه تنها ايران دهه شصت را تصوير می کند بلکه عميقا وظيفه ای را که سينما در قرن بيستم به عهده گرفته، به عهده می گيرد. يعنی به عنوان يکی از قدرتمندترين و تاثيرگذارترين وسيله های داستان گويی در عصر مدرن که قادر است الگوها و ريتم های زندگی مدرن را نشان دهد. الگوهای زمانی و فضايی که زندگی انسانی بر اساس آنها حرکت می کند.
اين فيلم قولی را که سينما در دهه شصت به ما داده يادآوری می کند. قولی را که اگرچه ممکن است فراموش شده باشد اما احتمالا محو نشده است. خشت و آينه نه تنها يک داستان مدرن را برای ما روايت می کند بلکه ماهيت داستان و زندگی مدرن را نيز منعکس کرده و در عين حال ماهيت سينما را نيز به ما آموزش می دهد.»تاجی احمدی و زکريا هاشمی در خشت و آينه
حضور گلستان و نمايش فيلم های او در آمريکا بازتاب گسترده ای در روزنامه ها و مطبوعات سينمايی اين کشور داشته است. جاناتان روزنبام منتقد فيلم سرشناس آمريکايی نقدی بر فيلم خشت و آينه در مجله ريدر(Reader) نوشته و عنوان آن را ابراهيم گلستان: شير سينمای ايران گذاشته است(ترجمه آن را به زودی در اين صفحه خواهيد خواند).مايکل ويلمينگتن منتقد نشريه شيکاگو تريبيون(Chicagotribune) نيز خشت و آينه را يک اثر عالی و کمياب دانست که عليرغم اهميت و کيفيت بالای آن از تاريخ سينما حذف شده است. به اعتقاد ويلمينگتن، گلستان استعداد درخشانی بود که متاسفانه در جاگرنات سياستمداران ايران گير افتاد.
حرف ها و نوشته های اساتيد دانشگاهی در اين سمپوزيوم و نقدهای منتقدان آمريکايی،  برنکته ای صحه می گذارد که نويسنده اين مطلب در رساله دانشگاهی و کتاب نوشتن با دوربين بر آن تاکيد کرده ام و آن غفلت بزرگ تاريخ نويسی سينما در غرب نسبت به سينمای ايران و تاريخ آن است که بخش مهمی از اين سينما و چهره های شاخص و تاثير گذاری مثل گلستان، غفاری و رهنما را ناديده گرفته است. هم در سخنرانی گونينگ و هم در نقد روزنبام بر اين ادعای من صحه گذاشته شده است.  گونينگ از خشت و آينه به عنوان شاهکاری اسم برده که او از آن غافل مانده است. روزنبام نيز فيلم های گلستان را به دليل بايگانی شدن و دور ماندن از ديد مردم، علت غفلت مورخان و نويسندگان سينمايی از آن دانسته است. او نيز از خشت و آينه به عنوان يک شاهکار نام برد و نگاه نئورئاليستی و جنبه های قدرتمند بصری و دراماتيک آن را ستود و مونولوگ های آن را به آثار داستايوفسکی تشبيه کرد.
کليف دورکسن(Cliff Doerksen) منتقد ديگر آمريکايی نيز فيلم مستند درخشان آتش(1961) را که در باره مهار آتش سوزی يک چاه نفت در جنوب ايران است را اثری تکان دهنده خواند و آن را با فيلم درس های تاريکی(Lessons of Darkness) ورنرهرتزوگ فيلمساز آلمانی مقايسه کرد که در باره مناطق شعله ور نفتی در کويت پس از پايان جنگ خليج ساخته است.
ابراهيم گلستان روز دهم می نيز در برنامه ای که از طرف بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد آمريکا ترتيب داده شد، شرکت کرد و به گفتگو با دکتر عباس ميلانی نويسنده کتاب هويدا ابولهول ايرانی پرداخت. متاسفانه از محتوای اين جلسه و بحث هايی که در آن مطرح شد، تا کنون اطلاعاتی به دست من نرسيده است.
از مهرناز سعيد وفا استاد فيلم دانشگاه شيکاگو که از برگزارکنندگان اين برنامه بوده و در تهيه اين گزارش مرا ياری داده سپاسگذارم.
اين نوشته قبلا در سايت زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at 4:30 PM | Comments (8) | TrackBack

May 9, 2007

ياسمينا رضا و مطالعه قدرت سياسی

 
اين نوشته چند روز قبل از پيروزي نيکلا سرکوزي در انتخابات رياست جمهوري فرانسه در سايت زمانه منتشر شده است. 
 
 ياسمينا رضا(Yasmina Reza) نمايشنامه نويس، رمان نويس، بازيگر و سناريست فرانسوی، نگارش کتابی را در باره نيکلا سرکوزی سياستمدار راستگرای فرانسوی و نامزد مقام رياست جمهوری اين کشور آغاز کرده است. وی مدتی است که به شخصيت، زندگی و فعاليت های سياسی سرکوزی علاقمند شده و به مطالعه وسيعی در باره او دست زده است. سرکوزی به رضا اجازه داده که در ملاقات های خصوصی اش حاضر باشد و او را در همه حال و همه جا، در هواپيما، در ترن، هنگام صرف ناهار وشام و در مبارزات انتخاباتی اش دنبال کند.
ياسمينا رضا 47 سال(متولد اول ماه مه 1959 ) دارد. مادرش مجارستانی و پدرش ايرانی/روسی و هر دو يهودی اند. وی کار هنری اش را به عنوان بازيگر تئاتر در نمايشنامه های مدرن و کلاسيک شروع کرد. در 1987 برای نخستين نمايشنامه اش مکالمات بعد از تدفين(Conversation After a Burial) جايزه فرانسوی مولير را به عنوان بهترين نمايشنامهنويس دريافت کرد. در سال 1990 برای دومين نمايشنامه اش يعنی گذرگاه زمستانی(Winter Crossing) نيز برنده جايزه مولير شد. در 1994 نمايشنامه هنر(Art) را نوشت که شهرتی بين المللی برای او کسب کرد و جوايز ايونينگ استاندارد لندن و جايزه لارنس اليويه را به عنوان بهترين نمايش کمدی دريافت کرد.
 نمايشنامه ای که تا کنون به 35 زبان دنيا از جمله فارسی(با ترجمه داريوش مودبيان) برگردانده شد و از سال 1996 تا سال 2002 در سالن های تئاتر وست اند لندن بر روی صحنه بود و جمعا نزديک به 140 ميليون پوند درآمد داشته است. هنر نمايشنامه کوتاهی در باره چند دوست است که در باره تابلوی نقاشی مدرنی که يکی از آنها خريده و در واقع يک بوم خالی است بحث و مشاجره می کنند و دوستی آنها به هم می خورد. تم اصلی نمايشنامه هنر، خودفريبی است. ياسمينا در اين باره می گويد:
« خودفريبی برای من بخش مهمی از زندگی است و من امروز به خصوص آن را با دنبال کردن يک چهره سياسی می بينم. خودفريبی امروز حکومت می کند. خودفريبی عنصر مسلط نهاد بشری است. خودفريبی تنها دروغ گفتن به ديگران نيست بلکه دروغ گفتن به خود است. شکلی از محافظت است و ناشی از احساسات ديگر مثل احساس غرور، نخوت، ترس، و درآميختن با ديگران است.»
به علاوه ياسمينا در بيشتر آثارش به تحليل و کالبد شکافی رفتار متظاهرانه ثروتمندان نوکيسه پرداخته و خشونت و وحشی گری ای را که پشت لفافه تمدن پنهان شده برملا کرده است.
ياسمينا از زمزمه ها و شايعاتی که پيرامون رابطه او و سرکوزی ساخته شده آگاه است. مخالفان سرکوزی می گويند او به کمپين انتخاباتی سرکوزی پيوسته است. اما خانم رضا به اين حرف ها بهايی نمی دهد و کارش را دنبال می کند و تنها نگرانی او اين است که مبادا جلوی انتشار کتابش گرفته شود. کتابی که در آن به تجزيه و تحليل سرکوزی و کالبد شکافی آنچه که او سرنوشت سياسی می نامد، می پردازد. او هر روز می نويسد و نظراتش روزانه تغيير می کند ولی بر اين نکته تاکيد دارد که کتابش يک پرتره ادبی غير داستانی خواهد بود. وی در اين باره می گويد:
« من دارم کاری می کنم که تا کنون کسی انجام نداده است. هيچ کتابی با اين ويژگی در باره چرچيل، دوگل يا کندی وجود ندارد. کتاب های زيادی در باره آنها نوشته شده اما اغلب زندگی نامه نويسان، مقاله نويسان يا روزنامه نگاران آنها را نوشته اند. هيچگاه يک نويسنده ادبی در زمان اوج قدرت سياسی آنها چيزی در باره شان ننوشته و من خيلی خوشحالم که به اين ايده رسيدم و آن را دريافتم.».
خانم رضا و سرکوزی وجوه اشتراک زيادی با هم دارند. مهم ترين آن پس زمينه غير فرانسوی آنهاست. سرکوزی نيز از خانواده ای يهودی است. پدرش يک اريستوکرات مجارستانی و مادربزرگش يونانی است. هر دو از کودکی به فرانسه عشق ورزيدند و خود را مديون جامعه فرانسه می دانند. ياسمينا احساس می کند که کاملا يک زن فرانسوی است. شخصيت های او نيز که صحنه های تئاتر را اشغال کرده اند، به شدت فرانسوی اند. با اين حال او قبول دارد که فرانسوی ها يک حس برتری طلبی پيچيده و غريبی دارند. به اعتقاد او   يک حس سقوط و ويرانی بر فرانسه امروز حاکم است. وی در گفتگو با گاردين می گويد نويسنده ای سياسی نيست و نمی خواهد کتاب سياسی بنويسد اما علاقمند موضوع مهاجرت است، خصوصا مسئله ادغام فرهنگی که سرکوزی مطرح کرده است. ياسمينا از واژه مدارا(tolerance) خوشش نمی آيد و واژه پذيرش(acceptance) را ترجيح می دهد. به اعتقاد او نسل جديد مهاجران فرانسوی برای اينکه از سوی جامعه ميزبان پذيرفته شوند چاره ای ندارند جز اينکه در اين جامعه ادغام شوند. می گويد:« من نه پدرم فرانسوی بود و نه مادرم اما از بچگی با اين ايده مطلق بزرگ شديم که بايد فرانسه را دوست داشته باشيم و بايد زبان فرانسوی را با لهجه عالی صحبت کنيم.
اين مسئله باعث شد احساس کنيم که واقعا فرانسوی هستيم. اما امروزه فرزندان مهاجران که در فرانسه زندگی می کنند چنين حسی ندارند و به دلايل اجتماعی با روحيه فرانسوی بزرگ نمی شوند. اشتباه بزرگ سياستمداران اين نبود که جلوی آن را گرفتند بلکه اين بود که به يک نسل يا حتی دو نسل اجازه دادند که اينجا متولد شوند ولی احساس کنند هنوز خارجی اند.».
به نظر ياسمينا رضا اين که بسياری از رهبران سياسی خود را وقف قدرت مطلق سياسی می کنند، نوعی مبارزه عليه زمان است. می گويد:
« اين آدم ها می خواهند سريع تر از زمان حرکت کنند. آنها نمی خواهند زمان قوی تر از آنان باشد. آنها نمی خواهند بميرند، نمی خواهند گذشت زمان را ببينند. نمی خواهند احساس کسالت و بی حوصلگی کنند. نمی خواهند در موقعيتی باشند که زمان بر آنها سنگينی کند.»
به اعتقاد او چهره های سياسی، ورسيون فشرده شده بشريت اند:
« من در باره آن چهره های سياسی حرف می زنم که به دنبال قدرت مافوق اند؛ تونی بلر، نيکلا سرکوزی و آنجلا مرکل. آنها از تخم و ترکه به خصوصی اند. آنها درست مثل ما هستند اما کمی بيشتر. آنها شکننده تر، قدرتمندتر، ضعيف تر، مضطرب تر، مقاوم تر و سردترند، اما آنها بيش از هرچيز آسيب پذيرند. اين همان چيز جالبی است که من در باره اش می نويسم يعنی ديدن اين آسيب پذيری شديد.».
اما تا کنون تصويری از سرکوزی به عنوان فردی آسيب پذير در رسانه های فرانسه ارائه نشده است.
منتقدان سرکوزی او را «سزار کوچک» خطاب کرده و فردی خطرناک و تشنه قدرت می دانند. کسی که معتقد است برای ايجاد نظم و قانون بايد پليس ضد شورش را به خيابان های پاريس کشاند. اما حاميان او می گويند سرکوزی تنها مرد شجاع و قدرتمندی است که می تواند در فرانسه رفورم ايجاد کند.
با اين حال برای ياسمينا رضا، سرکوزی شخصيت آسيب پذيری است:
« سرکوزی خيلی آسيب پذير است. او آدمی واقعی است و عروسک نيست. مردی است که مستعد رنج های شديد است و البته اين چيزی نيست که غالبا در رسانه ها بر آن تاکيد می شود.».
مفسران سياسی می خواهند بدانند آيا اين شخصيت ناپايدار موفق خواهد شد يا شکست خواهد خورد. آيا ياسمينا رضا اين نقطه ضعف کشنده شکسپيری را می بيند؟ خود می گويد:
« اين دقيقا همان چيزی است که دارم می نويسم. نقطه ضعف کشنده. من خيلی خوش شانس ام که می توانم از نزديک شاهد اين نقطه ضعف باشم. نقطه ضعفی که به مفهوم حقيقی شکسپيری آن، تراژيک است نه به مفهوم روزمره ای که ما می دانيم.»
به نظر ياسمينا، سرکوزی دو شخصيت متفاوت خصوصی و عمومی ندارد. او با کل اين مفهوم مخالف است و می گويد دوستان مشهور زيادی دارد که چه در برابر دوربين و چه خارج از آن رفتار يکسانی دارند. با اينکه سرکوزی زندگی خصوصی پرماجرا و هيجان انگيزی داشته که همواره مورد توجه مردم عادی و رسانه ها بوده اما زندگی خصوصی سرکوزی و رابطه عشقی او با زنان متعدد موضوع کتاب ياسمينا رضا نيست. همينطور کتاب او ربطی به روانکاوی شخصيت سرکوزی ندارد. او هيچگاه در نمايشنامه هايش اشاره ای به کودکی شخصيت هايش نمی کند.
او فقط می خواهد همچون شکسپير، جاه طلبی های سياسی يک رهبر مقتدر را دراماتيزه کرده و به روی صحنه تئاتر بياورد. چه سرکوزی در انتخابات ببرد و چه ببازد، کتاب او در پاييز منتشر خواهد شد. او تنها به ظرفيت دراماتيک اين رويداد فکر می کند.
 
ياسمينا رضا علاوه بر نمايشنامه، رمان و فيلمنامه هم می نويسد. از وی تا کنون رمان های ويرانی(Desolation)، سورتمه آرتور شوپنهاور وHammerklavier  منتشر شده است.
ياسمينا، رمان  Hammerklavier را با الهام از زندگی پدرش که از بازماندگان کوره های آدم سوزی آشويتس بود نوشته است. او گاهی در نمايشنامه ها و فيلمنامه هايی که می نويسد، بازی هم می کند. در سال 2001 وی در نقش اينس(Ines) در نمايشنامه زندگی ضربدر سه(Life x 3) نوشته خودش که در نشنال تيتر لندن اجرا شد، بازی کرد. در اين باره گفته است:« نقش غافلگيرکننده ای برای من بود چون اينس يک قربانی است و قرار نبود من قربانی باشم.»
ياسمينا، نمايشنامه مسخ نوشته کافکا را نيز به زبان فرانسه برای رومن پولانسکی ترجمه کرد که آن هم برنده جايزه مولير بهترين ترجمه نمايشنامه شد.
آخرين نمايشنامه او با عنوان Le Dien du Carnage داستان تلخ دو زوج است که بر سر حادثه خشونت باری که برای فرزندان آنها پيش آمده جروبحث می کنند. اين نمايشنامه در ماه ژانويه با بازی ايزابل هوپر در پاريس به روی صحنه خواهد رفت. اما تا آن زمان تمام توجه او معطوف تصوير تازه ای است که می خواهد از نيکلا سرکوزی ارائه دهد. کاری که جهان ادبيات منتظر نتيجه آن است.
 
منبع: روزنامه گاردين 14 آوريل 2007
Posted by parvizj at 2:52 PM | TrackBack

May 6, 2007

طنين آواز شجريان در شهر لندن

عکس از پرويز جاهد
 
درآمد
صدها تن از ايرانیان مقيم لندن و عاشقان موسيقی سنتی ايرانی ديروز(يکشنبه 29 آوريل) در سالن کادوگان هال لندن گرد آمدند و به صدای استاد آواز ايران محمدرضا شجريان گوش سپردند.
شجريان به همرا گروهش مرکب از سعيد فرج پوری نوازنده کمانچه، مجيد درخشانی نوازنده تار، محمد فيروزی نوازنده عود و همايون شجريان نوازنده تنبک در ميان استقبال گرم و پرهيجان حاضران برصحنه ظاهر شدند و بر روی سکويی که با فرش ها و گليم های زيبا و چشم نواز ايرانی آراسته شده بود نشستند و به اجرای برنامه پرداختند.
در اين برنامه که سخن سعدی نام داشت و مطابق معمول کنسرت های ايرانی در دو قسمت اجرا شد، شجريان تصنيف ها و آوازهايی را که همگی بر اساس غزليات عاشقانه سعدی تنظيم شده بود، اجرا کرد.
 
ماهور
 
در بخش اول برنامه که در دستگاه ماهور اجرا شد، شجريان به اجرای قطعاتی از ساخته های خود و مجيد درخشانی پرداخت. برنامه با قطعه انتظار ساخته مجيد درخشانی آغاز شد و با ساز و آواز ماهور ادامه پيدا کرد.
پس از آن شجريان به اجرای دوباره تصنيف مشهور سرو چمان از ساخته های خودش پرداخت. يکی از ويژگی های اجرای دوباره اين تصنيف و ديگر تصنيف هايی که در شب گذشته اجرا شد، همراهی فرزند استاد، همايون شجريان به عنوان خواننده با پدر بود. آنها که تا کنون صدای همايون را نشنيده بودند از شباهت صدای او و صدای استاد شگفت زده شدند. اگرچه تشخيص صدای پدر از پسر در بسياری از لحظه های اجرا برای شنوندگان عادی تا حد زيادی دشوار است اما شنونده حرفه ای و متخصص می تواند تفاوت های خواندن پدر و پسر را در شيوه اجرا و طرز بيان اشعار دريابد.
اجرای دوباره تصنيف سرو چمان، خاطره کنسرت های گذشته را در ذهن دوستداران صدای استاد زنده کرد.
آنگاه شجريان غزل ديگری از سعدی را با همراهی کمانچه فرج پوری و عود محمد فيروزی اجرا کرد.
فرج پوری کمانچه نواز ماهری است. علاقمندان موسيقی سنتی ايرانی تا کنون اجراهای بسيار خوبی از او برصحنه ديده اند. بسياری از ايرانيان مقيم لندن همراهی استادانه او را با پريسا و حميد متبسم در کنسرت رويال فستيوال هال لندن به ياد دارند. به هرحال فرج پوری قابليت هايش را در نوازندگی کمانچه نشان داده و ثابت کرده چيزی از کيهان کلهر کم ندارد و به خوبی توانسته جای خالی او را در گروه شجريان پر کند.
مجيد درخشانی نيز تارنواز قابلی است. او اگرچه فرصت نيافت در کنسرت ديشب، هنر نوازندگی خود را به تمام و کمال به نمايش بگذارد اما چهارمضراب زيبا و درخشان دلکش ساخته او که با آواز گرم و پرطنين شجريان در ميانه آن همراه شد، حاضران در سالن را به وجد آورد. اين قطعه، يکی از بهترين قطعاتی بود که در کنسرت شب گذشته شنيده شد. آوازی که شجريان در لابلای چهارمضراب درخشانی اجرا کرد آوازی بسيار ظريف و تکنيکی بود که نشان از مهارت، خلاقيت، دانش و تجربه وسيع استاد در اجرای اينگونه قطعات آوازی داشت.
پايان بخش قسمت اول برنامه، تصنيفی بود از ساخته های محمدرضا شجريان با عنوان سخن عشق که بر روی غزلی عاشقانه از سعدی ساخته شده بود. اگرچه تصنيف تازه ای نبود و استاد قبلا نيز چند بار آن را اجرا کرده بود.
 
عکس از پرويز جاهد
شور و افشاری
 
آنگاه پس از دقايقی تنفس، قسمت دوم برنامه با قطعه ديدار ساخته سعيد فرج پوری که در دستگاه شور ساخته شده بود آغاز شد. قطعه ای که بعد با آواز شجريان در شور دنبال شد.
پس از آن شجريان تصنيف بلند و زيباي ديگری از ساخته های خود را با عنوان دربند عشق با غزلی از سعدی اجرا کرد. همايون نيز مثل دفعات قبل، در اجرای اين تصنيف، با پدر همگام شد و تصنيف به شکل يک دوئت و مکالمه ای زيبا بين پدر و پسر اجرا گرديد:
 
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن     که شبی نخفته باشی به درازای سالی
 
آواز در دستگاه افشاری با کمانچه فرج پوری و تار درخشانی قسمت ديگری از اين برنامه بود که به دنبال تصنيف اجرا شد.
متاسفانه قطعات آوازی در بخش دوم برنامه، کيفيت بخش اول را نداشت. شجريان در اين قسمت، کمی خسته، بی حوصله و کسل به نظر می رسيد و آوازها را آنچنان که در توان و قابليت اوست اجرا نکرد.
به هرحال چهارمضراب تند رقص پروانه ساخته سعيد فرج پوری، کسالتی را که به سبب ريتم کند و تقريبا بی حال اجرای قطعه آوازی بر سالن حاکم شد، شکست و شور و ولوله ای در ميان مخاطبان برنامه برانگيخت.
و سرانجام تصنيف عهد شکن از ساخته های ديگر شجريان، پايان بخش قسمت دوم برنامه بود.
اما تماشاگران برنامه پس از پايان اجرا حاضر به ترک سالن نشدند و با تشويق ها، ابراز احساسات و کف زدن های ممتد خود، بار ديگر شجريان و گروهش را برای اجرای تصنيفی ديگر به روی صحنه فرا خواندند.
استاد نيز با فروتنی به درخواست علاقمندانش پاسخ مثبت داد اما مسئولين تالار کادوگان به دليل تمام شدن وقت برنامه و رعايت مقررات سالن، آمپلی فايرها را بستند و نور صحنه را خاموش کردند. اما شجريان و همراهانش عليرغم خاموش بودن بلندگوها، در نهايت خضوع، دوباره برسکو نشستند و تصنيف زيبايی به نام ساقيا ساخته فرج پوری را بر اساس شعری از مولوی اجرا کردند.
 
عکس از پرويز جاهد
فرود
 
به عنوان يکی از علاقمندان صدای شجريان که سال ها با تصنيف ها و آوازهای او سر کردم، بايد بگويم اجرای روز گذشته توقع و انتظار مرا برآورده نکرد. من در صلاحيت خود نمی بينم که در باره تصنيف ها و شيوه آهنگسازی شجريان نظر تخصصی دهم و اين کار را به متخصصان اين حرفه واگذار می کنم اما به عنوان يک شنونده و دوستدار صدای شجريان که همه فعاليت های هنری او را از سال ها قبل، دنبال کرده، کنسرت ديروز را نقطه اوجی در کا رهای او به حساب نمی آورم. شجريان اجراهای زيباتر، منسجم تر و به يادماندنی تری در گذشته داشته است و احتمالا در آينده نيز خواهد داشت. به نظر من کار گروهی شجريان از فقدان چيزی رنج می برد که من نمی دانم چيست. شايد در ترکيب بندی و رنگ آميزی سازها باشد، شايد در غيبت برخی از مهم ترين سازهای ايرانی مثل نی و سنتور باشد و يا در شيوه آهنگسازی شجريان. به هرحال شخصا منتظرم تا تجربه های درخشان کنسرت های نوا و راست پنجگاه او در جشن و هنر شيراز دوباره تکرار شود. پس تا آن روز.
اين گزارش پيش از اين در سايت زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at 1:31 PM | Comments (1) | TrackBack

May 1, 2007

مطالعات جديد در زمينه فيلم مستند

نشريه مطالعات فيلم مستند(Studies in Documentary Film) که نخستين شماره آن در فوريه 2007 منتشر شد نشريه ای با سمت و سوی آکادميک است که از سوی نشر اينتلکت(Intellectbooks) انتشار يافته و به موضوع های مهمی چون تاريخ، تئوری، نقد و توليد فيلم مستند می پردازد.
قرار است اين نشريه محلی برای انعکاس آرا و نظرات جامعه بين المللی آکادميسين های فيلم مستند باشد، کسانی که در زمينه های تئوری و نقد فيلم مستند فعال و صاحب انديشه اند.
اين نشريه که به زبان انگليسی در بريتانيا منتشر می شود بر آن است که مقالات و نقدهای نويسندگان و پژوهشگران فيلم مستند از سراسر جهان را منتشر کند. سردبير آن دين ويليامز(Deane Williams) استاد بخش مطالعات فيلم و تلويزيون مدرسه ارتباطات انگليسی و مطالعات نمايشی در دانشگاه موناش استرالياست و نويسندگان و دانشگاهيانی چون ای ين ايتکن(Ian Aitken)، مويناک بيس واس، جان کورنر، آنی گولدسان، جان هيوز، مايکل رنو، جين روسکو و جنت واکر با آن همکاری می کنند.
 نشريه مطالعات فيلم مستند، نخستين شماره خود را به فيلم مستند مارتين اسکورسيزی در باره باب ديلن(راهی به سمت خانه نيستNo Direction Home) اختصاص داده است. در اين زمينه، مقاله های باب ديلن و لهجه آمريکايی نوشته نوئل کينگ از دانشگاه سيدنی، يک نوع ديگر رودخانه نوشته آدرين مارتين از دانشگاه ملبورن، بلوز نوشته جان هيوز و همشهری ديلن نوشته پيتر دويل مستند آرشيوی و بيوگرافيکال مارتين اسکورسيزی را از جنبه های مختلف مورد نقد و بررسی قرار داده اند.
دين ويليامز سردبير نشريه در مقدمه آن هدف و ضرورت انتشار اين نشريه تئوريک و تفاوت آن با نشريات مشابه در زمينه فيلم مستند را اينگونه توضيح داده است:
« فيلم مستند هميشه يک ژانر بين المللی بوده است. يکی از ويژگی های فيلمسازی غير داستانی از نخستين روزهای سينما اين بوده که يک جهان خصوصی يا اجتماعی را به جهان های ديگر نشان دهد. اين ويژگی در فيلم های مستند سال های 2000 چشمگيرتر است. ما ديگر دنبال اين نيستيم که ديگران خود را به ما نشان دهند بلکه ما خود نيز می توانيم خود را نشان دهيم. يوتيوب(Youtube)، مای اسپيس(Myspace) و ويدئوی ديجيتال ما را قادر ساخته که خود يک فيلمساز باشيم و حرف هايمان را در باره وضعيت جهان بازگو کنيم.
تاريخ سينمای مستند روش ديدن فيلم مستند يا ساختن آن را به ما نشان می دهد. اما علاوه بر اين ما بايد به مطالعه فرم ها و فيلمسازان گمنام و نوظهوری بپردازيم که خود را مولف به حساب نمی آورند اما تاثير زيادی بر فرم ها و فيلمسازان مسلط و پذيرفته شده می گذارند. هنوز تاريخ های بسياری است که بايد گفته شود و تئوری های جديدی که بايد مورد مطالعه قرار گيرد. تئوری هايی که از مواجهه با کشورها و تاريخ های مختلف ريشه می گيرد و در عين حال روش هايی را که اين تاريخ ها بايد روايت شوند معرفی می کنند.
در اين ميان نخستين شماره مطالعات فيلم مستند نقش مهمی در اين زمينه به عهده دارد. برای سال ها مطالعات فيلم مستند متکی به تعدادی نشريه مهم بوده که بار بررسی انتقادی را به دوش می کشيده اند. نشرياتی چون:
DOX (Documentary Film MagazineDocumentary Box، Double Take و International Documentary Magazine که همگی رويکردهای متعددی را در زمينه مطالعه فيلم مستند ارائه کرده اند.
نشريات ديگری هم هستند مثل Wide Angle، Framework، Senses of Cinemaو
 Cinema Journal که فضايی را برای نوشتن دانشگاهيان در زمينه مطالعات فيلم مستند فراهم کرده اند.
 
اما نشريه مطالعات فيلم مستند می خواهد کانون زنده و رو به رشد مطالعات فيلم مستند را معرفی کند. اين نشريه از همين شماره نخست، با انتشار نوشته های متفاوت و منحصر به فرد پيرامون فيلم مستند، رويکرد ويژه ای را نسبت به تاريخ، تئوری، نقد و توليد فيلم مستند اتخاذ کرده است.
مستند گردآوری شده مارتين اسکورسيزی، اين فرصت را برای ما فراهم کرده تا از نويسندگان مختلف بخواهيم که الزامات و تاثيرات گوناگون اين فيلم را در نظر بگيرند. مستندی که به وسيله يکی از مهم ترين فيلمسازان زمان ما در باره يکی از شمايل های مهم هنری قرن بيستم و با استفاده از نماهای آرشيوی که ديگران فيلمبرداری کرده اند، ساخته شده است.
مقاله جان کورنر( مشاهداتی در باره نوشتن، نقاشی و عکاسی)، و مقاله مايکل اينگم، راهکارهای جديدی را برای نگريستن به فيلم مستند در مفهوم وسيع تر آن ارائه می کند. به علاوه در ادامه تلاشمان برای انعکاس سينمای مستند بين المللی، به پيشنهاد فرنائو پسو راموس(Fernao Pessou Ramos) به نقد و بررسی کتاب هايی در زمينه سينمای مستند به زبان های غير انگليسی نيز پرداخته ايم.
اميدواريم با انتشار نوشته هايی در باره سينمای مستند اسکانديناوی و سينمای مستند برزيل بتوانيم مطالعات فيلم مستند را از حوزه انگليسی زبان خارج کرده و ابعاد وسيع تری بدان ببخشيم.
به دنيای مطالعات فيلم مستند خوش آمديد.»
 
نشريه مطالعات فيلم مستند سه شماره در سال منتشر می شود و اشتراک سالانه آن 30 پوند است.
Posted by parvizj at 12:24 PM | Comments (4) | TrackBack