April 1, 2007

سيصد: روايت تاريخی يا روايت داستانی؟

 
وقتی فيلم سيصد را می ديدم سعی ام اين بود که آن را بدون پيش داوری و تعصب ملی يا شوونيستی و تنها از منظر سينما نگاه کنم و الان که اين مطلب را می نويسم نيز تمام سعی من بر اين است که آن را فارغ از احساسات ملی و صحت و سقم تاريخی آن بررسی کنم. می دانم کار دشواری است اما غير ممکن نيست. ببينيم که چه از آب درمی آيد.
سيصد در اصل ساخته و پرداخته ذهن گرافيکی و خيال پرداز فرانک ميلر خالق داستان های مصور(کميک استريپ) سين سيتی(شهر گناه)، الکترا و شواليه سياه است. زک اسنايدر(Zack Snyder) نيز فيلم را مو به مو و نما به نما بر اساس رمان گرافيکی ميلر ساخته است. رمانی که قالب آن فانتزی است و قاعدتا شخصيت ها و رويدادهای آن نيز بايد پايه و مبنای فانتزی و تخيلی داشته باشند هر چند ممکن است از شخصيت ها و رويدادهای واقعی و يا تاريخی الهام گرفته باشند ولی قرار نيست از اصول و قواعد جهان واقعی(رئاليستی) و تاريخی پيروی کنند. ساختار فانتزی داستان به نويسنده و فيلمساز اين حق را می دهد که در چهارچوب منطق داستان و ساختار علی آن، به هر شکلی که می پسندند شخصيت ها و رويدادها را تصوير کنند.
در 300 جز بازيگران هيچ چيز واقعی نيست. همه چيز به شيوه کامپيوتری(virtual studio) که در آن بازيگران در مقابل پرده آبی بازی می کنند و از آنها فيلمبرداری می شود ساخته شده است. فضای پس زمينه نيز بعدا به کمک تکنيک CGI به فيلم اضافه شده است. از اين نظر 300 بيشتر به ويدئو گيم هايی شبيه است که برای بازی پلی استيشن طراحی شده است.
اين فيلم و فيلم هايی از اين دست ساخته می شوند که توقعات و انتظارات ما را از سينما دگرگون سازند همينطور روش ها و قواعد فيلمسازی و صنعت سينما را. بنابراين انتظار ديدن فيلمی رئاليستی با شخصيت ها و رويدادهای کاملا واقعی در اين نوع سينما، انتظار بيهوده ای است. تنها با قواعد و منطق خاص اين نوع فيلم بايد با آن مواجه شد و به ارزيابی آن نشست. اما از سوی ديگر فيلم 300 تفاوت عمده ای با ديگر محصولاتی دارد که به اين شيوه ساخته شده اند و آن اين است که 300 فيلمی حماسی و تراژيک است و بر اساس الگوها و قواعد پذيرفته شده و کلاسيک اين ژانر حرکت می کند. يعنی مثل همه تراژدی های کلاسيک بر مبنای تضاد بين خير و شر بوجود آمده و بنابراين فانتزی بودن آن سبب نمی شود که قواعد دراماتيک را ناديده بگيرد.
در عين حال ميلر و اسنايدر، يک رويداد واقعی(نبرد ترموپيل) و برخی شخصيت های تاريخی(مثل لئونيداس و خشايارشا) را اساس فيلم حماسی/فانتزی خود قرار داده اند. فکر نمی کنم کسی با طرح داستانی کلی فيلم(پلات آن) مشکلی داشته باشد و يا صحت تاريخی آن را مطلقا منکر شود. مشکلی اگر هست در صحنه پردازی و پرداخت جزئيات فيلم است.
اينکه خشايارشا به يونان حمله می کند و سيصد اسپارتی به رهبری لئونيداس در برابر لشکر او می ايستند و تا سرحد مرگ می جنگند و در نهايت کشته می شوند، يک دروغ تاريخی نيست بلکه رويدادی تاريخی است که اگرچه ممکن است در آن گزافه گويی شده باشد، با اين حال ظرفيت تبديل به يک درام حماسی را دارد.
اسپارت ها ملت جنگجويی بودند و از کودکی برای جنگ تربيت می شدند. اين را فيلم 300هم به ما نشان می دهد. زمينه چينی و سکانس افتتاحيه فيلم عالی است. در اين سکانس لئونيداس را می بينيم که کودکی خردسال است و برای جنگيدن آموزش می بيند. بعد صحنه بسيار گيرا و تکان دهنده مبارزه او با حيوانی درنده نشان داده می شود و می بينيم که او چگونه با زيرکی جانور درنده را با خود به تنگه باريکی می کشاند و او را از بين می برد. صحنه ای که در واقع تمثيلی از کل فيلم است.
داستان فيلم از زبان ديليوس(شخصيتی خيالی ويکی از ياران وفادار لئونيداس و تنها اسپارتی ای که از جنگ ترموپيل جان سالم به در می برد) روايت می شود. ظاهرا اسنايدر از صدای راوی به اين منظور استفاده می کند که به تماشاگر بفهماند که اين فيلم از زاويه ديد يک شخصيت خيالی ساخته و پرداخته ذهن ميلر بيان می شود و سنديت تاريخی ندارد. راوی به ما می گويد که جانور درنده ای نزديک می شود: The beast approaches و منظور او سپاه پارسيان(Persians) است که به زودی از راه می رسند.
بعد از چند برش کوتاه، زمان به سرعت تغيير می کند و لئونيداس به پادشاهی اسپارت می رسد. فرستادگان خشايارشا برای او پيام می آورند که يا تسليم شود و به لشکر آنها بپيوندد و يا منتظر مرگ و بردگی زنان و کودکان ملت خود باشد. اما از کودکی به لئونيداس و تمام جنگجويان اسپارت آموخته اند که هرگز در برابر دشمن تسليم نشوند و تا حد مرگ بجنگند، مرگی که برای آنها عزت وافتخاراست. لئونيداس نافرمان و سرکش است. او فرستادگان خشايارشا را می کشد و با اين کار به او اعلان جنگ می دهد. سالخوردگان قوم اسپارت و کنگره اين کشور با تصميم جنگ طلبانه لئونيداس مخالفت می کنند اما او بدون توجه به اين مخالفت ها، 300 اسپارتی را گرد می آورد و به مقابله با لشگر عظيم ميليونی خشايارشا(در مورد تعداد سربازان خشايارشا نيز اختلاف نظر بسياری وجود دارد) می رود. انگيزه او و سپاهيانش برای جنگ نيز بسيار قوی است. آنها می خواهند از آزادی و دمکراسی خود و حقوق زنان و کودکان در برابر هجوم قومی وحشی و بربر! که برای زنان و کودکان حقی قائل نيست و آنها را به بردگی می خواهد، دفاع کنند (مهم ترين اعتراض مخالفان ايرانی فيلم به همين ادعاهاست. اين که ايرانيان قومی بربر نبودند و در جنگ ها زنان و کودکان را به بردگی نمی گرفتند بلکه برعکس اين اسپارت ها بودند که از راه برده داری زندگی می کردند و رابطه ای با دمکراسی و حقوق شهروندی و زنان نداشتند.)
فرستاده پارس(ايران) در ديدار با لئونيداس، آشکارا با حضور همسر لئونيداس(ملکه کورگو) در مذاکره بر سر جنگ و صلح مخالفت می کند و زن ستيزی اش را نشان می دهد. روشن است که چگونه دو نيروی متضاد در برابر هم صف کشيده اند و چگونه نيروی خير می خواهد از موجوديت خود در برابر شر دفاع کند. اما يکی ديگر از الزامات تراژدی همذات پنداری تماشاگر با قهرمان داستان و همراهی او تا نقطه اوج و فرجام تراژيک است. اتفاقی که در فيلم 300 نمی افتد. ضعف در شخصيت پردازی و سستی ساختار دراماتيک مانع از نزديکی و همذات پنداری تماشاگران با شخصيت های مثبت فيلم (اسپارت ها) و باورپذيری آنها می شود.
هرچقدر سين سيتی با تمام اغراق هايش، جذاب و گيرا و قانع کننده بود، 300 غيرمنطقی، سست، دور از ذهن و آبکی است. شخصيت ها از لئونيداس گرفته تا خشايارشا و عضو خائن کنگره همه سطحی و يک بعدی اند. شخصيت های دور وبر لئونيداس نيز جز خوبی، شجاعت، وفاداری به پادشاه و ملکه بعد ديگری ندارند. در حالی که دشمنان آنها(پارسيان) وحشی، منحرف، گروتسک و شيطانی تصوير شده اند.
جرارد باتلر زحمت زيادی کشيده تا نقش لئونيداس را هضم کرده و باورپذير سازد. اينکه او شبيه جرج بوش است يا نيست و يا وقتی در برابر پيشنهادات شيطانی و وسوسه آميز خشايارشا مقاومت می کند و تسليم نمی شود چقدر شبيه مسيح است يا نه چندان اهميتی ندارد. مهم اين است که او فاقد آن کمال گرايی و کاريزمای مطلوب قهرمانان حماسی و اسطوره ای است و سمپاتی تماشاگران را برنمی انگيزد.
رودريگو مانتو در نقش خشايارشا مضحک و افتضاح است و اصلا شبيه يک پادشاه مقتدر و باشکوه نيست. او نه تنها هيچ نشانی از يک امپراتور قدرتمند و شاه شاهان ندارد بلکه با حلقه ها و جواهرات و زنگوله هايی که به خود آويزان کرده بيشترهمجنس بازان کلوپ های شبانه را به ياد می آورد. او رقت آميزتر و پيش پا افتاده تر از آن است که ميليون ها تن پارسی( اصيل يا برده) به خدمت گزاری او افتخار کنند و در برابرش زانو بزنند و چکمه های او را بليسند. دومينيک وست در نقش نماينده خائن کنگره هيچ چيز غافلگيرکننده ای ندارد و همه حرکات او قابل پيش بينی است. احمقانه تر از اين نمی شود که وقتی در کنگره نمايندگان و بزرگان اسپارت به طرز مضحکی به دست همسر لئونيداس به جرم خيانت به قتل می رسد، طلاهايی را که روزها قبل به بهای خيانت از خشايارشا گرفته از پر شال او بيرون بريزد و ماهيت او را آشکار کند و آبروی ملکه را بخرد.
زبان فيلم فاخرانه است خصوصا زبان راوی(ديويد ونهام). اما فيلم فاقد بازيگران توانايی است که بار اين زبان فاخرانه را به دوش بکشند و آن را سليس و روان بيان کنند. گنجاندن کلام مشهور تاريخی در دهان بازيگران تمهيد جالب و هوشمندانه ای است مثل ديالوگی که بين سفير پارسی و جنگجوی اسپارتی ردو بدل می شود:
 - ما آنقدر تير می اندازيم که آسمان تيره و تار و خورشيد محو شود.
- پس آنگاه ما در سايه می جنگيم.
اما فضل فروشی و سخنوری سرداران اسپارتی با روحيه جنگجوی آنها که با زبان شمشير و نيزه سخن می گفتند منافات دارد. برخلاف آتنی ها که دمکراسی، منطق، درام، فلسفه، تاريخ، معماری و مجسمه سازی را به جهان ارزانی داشتند، اسپارت ها جز شمشير و اسلحه و زور بازو، چيزی برای ارائه نداشتند.
يک فيلم می تواند از نظر روايت داستانی و تکنيکی به کتاب مصور(منبع اقتباس) وفادار باشد اما وقتی موضوع تاريخ، سياست و فرهنگ پيش می آيد، ادراک و شعور بالاتری لازم است تا فيلم را از غلتيدن در ورطه سطحی گرايی و دروغ نجات دهد. اسنايدر راست می گويد که 90 درصد رويدادهای فيلم واقعی و دقيق است و تنها از نظر تصويری با اصل وقايع تفاوت دارد. برای اينکه فرانک ميلر و او فيلم خود را بر اساس روايت های هرودت و ديگر مورخان بزرگ غرب ساخته اند. مشکل فيلم اين نيست که چرا دقت تاريخی ندارد و چرا ايرانی ها(پارسيان) را اين گونه ترسيم کرده است. چرا که اين ضعف اساسا برمی گردد به سنت سينمای هاليوود که در آن بسياری از فيلم های تاريخی خصوصا فيلم هايی که در باره شرق ساخته می شوند بر اساس روايت های کلان(grand narratives ) ساخته شده اند و خرده روايت ها و روايت های غيرمسلط در آن جايی ندارند. حال بررسی اينکه فيلم 300تا چه حد با وقايع مسلم تاريخی از منظر روايت های کلان تفاوت دارد، وظيفه مورخان و پژوهشگران تاريخ است. اما مشکل فيلم اسنايدر اين است که بسياری از صحنه های فيلم و آدم های آن با اصول و قواعدی که فيلم بر اساس آنها بنا شده، نمی خواند.
يکی از مضحک ترين صحنه های فيلم، صحنه سيب خوردن لئونيداس در ميان ميدان جنگ است. زمانی که او فاتح و سرمست از پيروزی موقت در ميان اجساد دشمنان ايستاده و با خيال آسوده به سيب خود گاز می زند در حالی که سربازان او سرگرم گرفتن ته مانده جانی اند که در کالبد سربازان پارسی باقی مانده است.
ويا صحنه ای که سردار معاون لئونيداس به خاطر از دست دادن پسر جنگجويش دچار جنون می شود، هيچ تاثری را در بيننده بر نمی انگيزد و کليشه ای تر از اين نمی شد وقتی که لئونيداس برای اظهار همدردی به او می گويد: قلب من نيز شکست.
با اين حال کورئو گرافی صحنه های نبرد در 300 عالی است و بسيار دقيق و استيليزه طراحی شده است. جلوه های بصری فيلم که کار يک تيم 500 نفره از گرافيست ها، انيماتورهای  3Dو متخصصانCGI است، چشمگير و خيره کننده است. صحنه مرگ لئونيداس در ميدان نبرد از نظر تصويری درخشان است.دوربين از روی او و همرزمانش که تيرها در بدن آنها فرو رفته بالا می کشد(تيلت آپ می کند) و نمای تکان دهنده ای از ميدان جنگ راتصوير می کند.
فيلم 300 نشان می دهد که داستان های اساطيری و تاريخی چه دستمايه های خوبی می تواند برای سينما باشد و تکنولوژی جديد چگونه می تواند بدون صرف هزينه سنگين آنها را بر پرده سينما بازآفرينی کند البته اگر کمی شعور، دقت و وجدان تاريخی نيز ضميمه اش باشد. 
اين مطلب قبلا در سايت راديو زمانه منتشر شد. 
Posted by parvizj at April 1, 2007 11:28 PM | TrackBack
Comments

سلام
من همين حالا رسيدم
دايره رو براتون فرستادم
گرچه توي سايت من بود
خوشحال مي شم كه بيشتر باهاتون آشنا بشم
منتظرم

Posted by: مهدي دوگوهراني at June 21, 2007 8:03 AM

به نام آنكه هستي نام از او يافت

دايره
( بازي نامه )
نوشته ي : مهدي دوگوهراني


صحنه : فضاي خالي . در وسط ، يك صندلي چوبي . كنارش ، يك چهارپايه ي كوتاه چوبي . رويش ، پارچ آب و ليوان . تك نور موضعي،روي همه‌ي اينها !
شخصيت ها : مصيب / صدا


صدا اسم ؟
مصيب مصيب !
صدا شهرت ؟
مصيب كوخ دهي !
صدا محل تولد ؟
مصيب كوخ ده !
صدا كجاست ، اين كوخ ده ؟
مصيب شمال !
صدا چرا اومدي تهرون ؟
مصيب مجبور بودم !
صدا مجبور بودي ؟!
مصيب يعني ... دوست داشتم !
صدا برا ـ چي ؟
مصيب مي خواستم (( بازيگر )) بشم !
صدا فوتبال ؟
مصيب نه ! سينما !
صدا چه جوري ... به اين ... بازيگري ... سينما ... علاقه پيدا كردي ؟
مصيب كوچيك كه بودم ... عاشق ... شب بازي بودم !
صدا شب بازي ؟!
مصيب شما بهش مي گين : خيمه شب بازي ! وقتي عروسكا ، جون مي گرفتن ، بهم يه حالي مي داد كه نگو . نقالي و پرده خوني هم ، خوب بود . اما تعزيه ، يه چيز ديگه بود . عاشق تعزيه بودم . اولاش ، نعش مي شدم . شما بهش مي گين : سياهي لشكر . بعدش كه راه افتادم ، شدم شبيه خوان « علي اكبر » . بعضي وقتام « قاسم خوان » مي شدم . اما خودم ، كشته ـ مرده ي « عباس خوان » بودم كه آخرشم ، نشدم ! عشق من به بازيگري ، از اونجا شروع شد . تا اينكه يه بار شنيدم ، توي شهر ، سينما هستش . تعريفش رو كه شنيدم ، معطل نكردم و رفتم . اولين بار كه پرده‌ي سينما رو ديدم ، هول ورم داشت. چه عظمتي داشت . چه حالي داشت . بعد ديدن سينما ، ديگه دوست نداشتم ، ‌بازيگر تعزيه بشم . دوست داشتم ، بازيگر سينما بشم ! پيش خودم گفتم: « مگه بقيه ي آدما ، چه جوري ، بازيگر سينما مي شن ؟ بايد سعي كرد . من كه استعدادش رو دارم . چرا نشم ؟! » واسه همينم ، اومدم پايتخت !
صدا كه بازيگر بشي !
مصيب بله ! به عشق بازيگر شدن ، توي سينما ، اومدم . اما مي دونستم كه همون اول ، نمي تونم . پس واسه اينكه ، پولي در بيارم ، گشتم دنبال كار . توي بازار ... پشت توپخونه ... كارگر حجره ي يه حاجي شدم . زود ، خودم رو نشون دادم . اونقده كه حاجي ، ازم ، خوشش اومد . و من رو ، دائمي كرد ! از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر . ديدم ، حالا وقتشه . پس رفتم ، دنبال بازيگري . آدرس چند تا استوديو رو ، پرسيدم . سر زدم . اما همه ، بي ميل بودن . ديدم ، رام نمي دن . يكي مي گفت : « بايد پارتي داشته باشي ! » اون يكي مي گفت : « بايد پول داشته باشي ! » يكي ديگه مي گفت : « چشم و ابرو ، مهمه ! اگه دختر بودي ، مي شد ، يه كاري ،‌ برات كرد ! » قاطي كرده بودم . نمي دونستم ، چي كنم كه يهو ، خوردم ، به پست ، يه آدم . اون بهم گفت : « برو تئاتر ! اول ،‌ قشنگ ياد بگير . بعد ،‌ خودشون مي آن ، دنبالت ! » آدرس لاله زار رو ، بهم داد! رفتم لاله زار !گفتن : « اول ، تست بده ! » دادم . قبول شدم . اولاش ، نعش بودم ! نقشاي نهم ـ دهم ! بعد ، نقشاي هفتم ـ هشتم ! تا اينكه رسيد ، به نقشاي سوم ـ چهارم ! ديگه ، حقوقم مي گرفتم . بهم گفتن : « اگه از صبح تا شب كار كني ، استخدامت مي كنيم ! » شبي ، صدتومن ! قبول كردم . واسه همينم ، از كار حجره ، اومدم بيرون . كه اي كاش ، نمي اومدم ! اي كاش مي شد ، وقت رو به عقب برگردوند تا مي فهميدي ، چي مي شد ، اگه اون يكي ، كار رو مي كردي ! بگذريم ! ديدم ، افتادم ، توي دور . پول دائم هم كه مي گيرم . زد سرم ، عروسي كنم !
صدا با كي ؟
مصيب مرجانه !
صدا كجا ديديش ؟
مصيب تو لاله زار !
صدا چي كاره بود ؟
مصيب گل فروش !
صدا چه جوي با هم آشنا شدين ؟
مصيب آدماي بدبخت ، احتياجي به آشنايي ندارن ! زود همديگه رو ، پيدا مي كنن ! آشنايي مام ، راحت بود . خيلي راحت ! رفتم و ازش ، يه گل خريدم . همين كافي بود تا درد همديگه رو بفهميم .
صدا چه جور آدمي بود ؟
مصيب خوب . نه ! خيلي خوب . كس و كاري نداشت . تنهايي ، زندگي مي كرد . عين من . عقدش كردم و بردمش ، توي يه اطاق نقلي ! يه اطاق ، قد قوطي كبريت . اما عشقمون ، پرش مي كرد . زندگي خوبي داشتيم . يادش بخير . اون ، گل مي فروخت . منم ، بازي مي كردم . بعد يه سال ، برام ، يه كاكل زري آورد . اسمش رو گذاشتيم ، فتانه ! زندگيمون داشت ، خوب پيش مي رفت كه يهو ، همه چي ، كن ـ فيكون شد !
صدا چطور ؟
مصيب داشتيم يه « مجلس تقليد» كار مي كرديم .
صدا مجلس تقليد ؟!
مصيب نمايش !
صدا اسمش ؟
مصيب در بارگاه فرعون !
صدا خب ؟
مصيب اومدن گرفتنمون !
صدا كيا ؟
( مصيب ساكت )
صدا گفتم ـ كيا ؟
مصيب اولش « س » داره !
صدا آها ! خب بگو !
مصيب گفتن : « دارين ، از شخص اول مملكت ، بد مي گين ! »
صدا چي شد ؟
مصيب زدن ، پدرمون رو درآوردن !
صدا بعد ؟
مصيب درلاله زار رو ، تخته كردن !
صدا تو ... چي كردي ؟
مصيب چي بايد مي كردم ؟ چف ! كاري از دستم ، برنمي اومد كه ! هر جا مي رفتم ، ديگه من رو ، قبول نمي كردن . مي گفتن : «اسمت ، توي ليست سياهه ! » قاطي كرده بودم . هر چي ، سگ ـ دو زدم ،‌ نشد كه نشد . شدم ، ‌آلاخون ـ والاخون ! آويزون آويزون . بيچار ، مرجانه ! خودش ، خرجي ، درمي آورد .
صدا چرا نرفتي ، روستات ؟
مصيب روي برگشتن ،‌ به ولايت رو نداشتم ! خجالت مي كشيدم . مي ترسيدم ، من رو مسخره كنن ! هو ـ ام كنن ! پيش خودم گفتم : « عيبي نداره ! شايد ... تقي به توقي ، بخوره و ... مام شديم ، آلن دلون ! »
صدا آلن دولن ؟
مصيب نه ! آلن دلون !
صدا اون ... ديگه ... كيه ؟
مصيب بازيگر سينما . خيلي خوشكله . تنهايي ، همه رو ، ناكار مي كنه . آدماي فاسد رو ،‌ بيچاره مي كنه . يه فيلم بازي كرده ، به نام « عقرب »كه توش ...
صدا بسه !
مصيب چشم !
صدا ادامه بده !
مصيب « آلن دلون » رو ؟
صدا نه ! ماجرات رو !
مصيب مي تونم ... آب بخورم ؟
صدا بخور !
( مصيب ، آبي خورده . سرفه اي كرده . نگاهش به اطراف . )
صدا بقيه ؟
مصيب همه ش ، دنبال كار مي گشتم ! اما نمي شد ، كه نمي شد . همه ، يا مدرك مي خواستن ... يا ضامن معتبر ... يا عدم سو پيشينه . منم كه هيچ كدومش رو نداشتم . تازه ! اسمم ، توي ليست سياه بود . اي بر پدر ، هر چي اسم سياهه ... لعنت !
صدا چي گفتي ؟
مصيب گه خوردم !
صدا ادامه بده !
مصيب بي پولي ، بدجوري ، يقه م رو گرفته بود . پول ... پول ... پول ! پدرت بسوزه كه همه رو ، به آتيش خودت ، سوزوندي ! ديگه ، مونده بودم ، به خدا . كار ، گير نياورده بودم . اجاره ي چند ماه هم ، عقب افتاده بود . اون توله سگ ... معذرت مي خوام . آـ غلام رو ، مي گم . صابخونه مون . اصلا حرفم رو ، قبول نداشت . يه بند ، حرف خودش رو مي زد . يه روز رفتم ، دكونش . آهنگري داشت !
( مصيب ، بلند شده . بازي مي كند . همزمان ، صداي دكان آهنگري . يكي كه مدام ، بر آهن مي كوبد ! مصيب ، مي شود آغلام ! )
آـ‌ غلام من ، اي ـ حرفا ، حاليم نمي شه . اجاره ي عقب افتاده ت رو ، باس بدي . مردم ، منتر تو، نيستن كه . با باد هوا كه نمي شه ، امورات گذروند . خرجي مام ، ‌از همين ، آلونك اجاره اي مي آد . ختم كلام ! يا اجاره ت رو مي دي ... يا باس بري !
( مصيب مي نشيند . صداي آهنگري ، به آرامي ، حذف مي شود ! )
صدا بعد ؟
مصيب آخرشم ... ‌ حرفش رو ... به كرسي نشوند و ... جل و پلاسمون رو ... انداخت ، توي كوچه !
صدا چرا خونه پيدا نكردي ؟
مصيب خونه ؟
(مصيب در فكر. صداي ذهنش مي‌آيد !)
اولي ضامن معتبر داري يا نه ؟ من فقط به آدماي مطمئن ، خونه مي‌دم ـ ‌آ !
دومي تعميرات ، پاي خودته ـ وا . يه دور ، سيم‌كشي هم بكني ، بد نيست.يه رنگي هم ، به ديوارا بزن !
سومي شيش ماه اول‌رو پيش مي‌گيريم كه بعد ، حرفي نمونه ! باشه ؟
چهارمي ماهي پونصد بده ، خبرش رو ببيني. جون كوه به مرگ بچه‌هام به دوستم ندادم اما به شما مي‌دم .
مصيب اونجور نمي‌شد ، خونه گير بياريم . پول كه نداشتيم . اگرم داشتيم ، بايد همه‌ش‌رو ، دوـ دستي، مي‌داديم به صابخونه. واسه همينم ، تصميم گرفتيم ، تو خيابون ، زندگي كنيم ! خوبيِ خيابون ، به اين بود كه اقلكم ، كسي از ما، پيش‌ ـ پول نمي‌خواست !
(صداي خيابان . صداي رفت ‌وآمد‌ها . صداي عبور ماشين‌ها . روي اينها . صحبتِ مصيب .)
مصيب مسخره‌س ! سرِ خيابون كه بوديم ، آدما مي‌ديدنمون . اما حرفي نمي‌زدن . يكي نيومد بگه ، چي شده ؟ يكي نيومد بگه ، دردتون چيه ؟ حتي يكي‌شونم ، در راهِ رضاي خدا ، كمكمون نكرد . همه‌ش ... از دور ... مونده بودن و تماشا مي‌كردن . آدماي مسخره . فقط ، كارشون ... تماشا كردنه . اما همين آدما ، وقتي چيزي ، پيش مي‌اومد كه ربط داشت ، به خودشون ، زبونشون ، سه متر ، مي‌زد بيرون ...
(مصيب مي‌آيد كه بنشيند ؛ اما صداها ، نمي‌گذارند ! مصيب دائم ، جا عوض مي‌كند ! )
اولي آهاي ! اونجا نشين . جلو ... دكون‌رو مي‌گيري ! بزن كنار ، باد بياد !
دومي هوي مفنگي ! خونه ـ زندگي ، نداري مگه ؟هِري !
سومي آهاي ! بزن بچاك ! اينجا ... نشستن ، قدغنه . يالا !
چهارمي هي پُفيوز ! زمين مفت ،گير آوردي ؟ برو ، يه جاي ديگه ، بتمرگ !
( ادغام صداها . سرآخر ، فرياد مصيب و نشستنش . )
مصيب حتي پاسبونم نمي‌ذاشت ، يه جا بمونيم . واسه همين ، هرچند ساعت يه بار ، جامون رو ، عوض مي‌كرديم . يه روز ... يه مرد ... از كنارمون ... رد مي‌شد . مارو كه ديد ... برامون ... سكه انداخت . فكر كرد ...گدائيم . مي‌خواستم ، بلند شم و برم ، بزنم ، تو كله‌ش ... يهو ديدم ... چشاي فتانه ‌م ... برق زد ... از ديدن سكه . پيش خودم گفتم : (( مگه بقيه چه جوري مي‌افتن به گدايي ؟ همينطوريه ديگه . از سر ناچاري !))
(مصيب ، بلند شده . دنبال شخصي خيالي ، مي‌رود . )
مصيب آقا ! تورو خدا ، به من كمك كنين !
(مصيب مي‌ماند . ناراحت . دنبال يكي ديگر ، مي‌رود .)
مصيب خانم ! تو رو خدا ، به من كمك كنين !
(مصيب مي‌ماند . ما را ديده . مي‌آيد ، طرف ما . )
مصيب آقايون ! خانوما ! تو رو خدا ،كمك كنين ! به من بدبخت ، كمك كنين ! واسه خاطر بچه‌م ، كمك كنين ! واسه خاطر ...
(مصيب ، از زور ناراحتي ، زانو مي‌زند و مي گريد . )
صدا يه ذره ...آب بخور !
(مصيب ، خود را جمع و جور كرده . روي صندلي ، نشسته . آبي ‌خورده . ادامه مي‌دهد . )
مصيب مردم ... برامون ... سكه مي‌انداختن . سكه‌هاي پنج‌زاري ... دوزاري ... پدر سوخته‌ها ! بسته ـ بسته ، سيگار مي‌كشيدن ... سر ما كه مي‌رسيد ... چند تومن ... زورشون مي‌اومد ، بدن ! روزي ... يه عالمه ... خرج خوراك بچه‌شون بود ... جلوي ما ... دوزاري ، مي‌انداختن ! خيلي بده... وقتي داري ... از گشنگي ، تلف مي‌شي ... اما ، جلوت ... آدمايي رد مي‌شن ...كه غذاي اضافيشون رو ... مي‌ندازن ، تو سطل آشغال! خيلي بده ... وقتي داري ... از سرما ، يخ مي‌زني ... اما ، جلوت ... آدمايي رد مي‌شن ... كه پالتوي ـ چند هزار تومني ، پوشيدن ! خونواده‌م ... ديگه ... طاقت موندن ... تو خيابونارو نداشتن .
صدا آخرش ؟ آخرش ، چي كردين ؟
مصيب هيچي ! يه روز ... گمونم ، غروب بود . يه پيرمرد ... خورد ، به پست ما . نشوني جايي‌رو ، به ما داد ... به اسم «مفت‌آباد» !
صدا مفت‌آباد ؟ اون ديگه ... كجاست ؟
مصيب وسط شهر تهرون !
صدا باورم ... نمي‌شه !
مصيب منم ، باورم نشد . يه عالمه ، آهن قراضه و يه عالمه اطاقك . همه ش هم ، از حلب ! مام ، برا خودمون ، يه دونه اطاقك ساختيم ، از حلب ! جاي درش ، خالي بود . نمي‌دونستيم ، چه چيزي ، براي درش بزاريم كه يهو ... تو آت وآشغالا ... يه تابلو ، پيدا كرديم . يه تابلوي شير و خورشيد ! اون رو زديم ، جاي در ! تو محله ... همون ، مفت‌آباد ... بهمون مي‌گفتن :”شير و خورشيدي“ ! مي‌تونم ... مي‌تونم ... يه چيزي بپرسم ؟
صدا اگه يه دونه باشه ... عيبي نداره .
مصيب شاه مي‌دونه كه مفت‌آباد ... داريم ما ؟
صدا معلومه كه ... نه ! اگه مي‌دونست كه ...كمك مي‌كرد!
مصيب آره . مرجانه‌م ... همين‌رو مي‌گفت ! مي‌گفت : (( بيچاره شاه ! اونكه نمي‌دونه ، مفت‌آباد ، كجاي تهرونه ! خب اگه مي‌دونست ، رسيدگي مي‌كرد ! ))
صدا بگذريم !
مصيب بله ! بگذريم ! كار كه نبود ... پولي هم نبود. پولم كه نبود .... غذام نبود . داشتيم ، از گشنگي ... تلف مي‌شديم . نمي‌دونستيم ، چي كنيم . تا اينكه از مفت‌آباديا ... ياد گرفتيم ... بريم سراغ ... سطل‌آشغالا !
صدا سطل آشغال ؟!
مصيب خوب چيزايي ... توش بود. اما خب ! بستگي به اين داشت كه سطل آشغال ، مال كجاي شهر باشه. سطل آشغال بالاي شهر ... مرغ داشت ... سينه مرغ ... رون مرغ ... بال مرغ ... حتي يه بار من ، يه مرغ درسته ، توش ،‌پيدا كردم . اون شب ، جشني گرفتيم ! جاتون خالي !
صدا خفه شو !
مصيب چشم ! خفه مي‌شم !
(مصيب ، دهانش را مانند زيپ . مي‌بندد ! )
صدا حرف بزن !
مصيب شما كه گفتين ... خفه مي‌شم!
صدا منظورم ، اين بود كه چرت و پرت نگي ! حالا بگو !
مصيب بله ! جونم براتون بگه كه ... سطل آشغال بالاي شهر ... مرغ داشت . مرغ خوب . اما سطل آشغال پايينِ شهر ، استخون مرغم نداشت . خالي خالي بود . پاك تر از خونه‌ي خدا . بعضي وقتا مي‌شد كه چيزي ،گيرمون نمي‌اومد. اون وقت ، مجبور بوديم ... سراغ ‌وصف‌العيش ـ نصف‌العيش !
صدا وصف‌العيش ـ نصف‌العيش ؟!
مصيب مفت‌آباديا ... وقتي ، غذا ندارن ... جمع ‌مي‌شن ... دور ، سفره ي خالي . چشاشون‌رو مي‌بندن . قاشقاشون‌رو ، به دست مي‌گيرن و مي‌اندازن ، تو كاسه‌ي خالي ! يه جوري ، قاشق رو ، مي‌ندازن ، توي كاسه‌ي خالي و مي‌ندازن ، تو دهنشون ... انگار كه واقعاً دارن ، يه غذاي باحال مي‌خورن ! جالبه ! نه؟ يه چند روزم ... اونجوري ... با وصف‌العيش ـ نصف‌العيش گذرونديم . اما ديدم ... نه . گشنگي داره ، كلافمون مي‌كنه . چند بار ، زد سرم ، برم دزدي !
صدا پس ... دزدي هم ...كردي ؟
مصيب نه ! فقط ... به سرم زد !
صدا وقتي ... فكر يه چيز‌رو بكني ... حتماً ... انجامش مي‌دي .
مصيب نه آقا ! اينجور چيزا ... دل و جربزه مي‌خواد . اونم كه من ، ندارم . راست و حسينيش‌رو بخواين ، من مي‌گم كه ...
صدا نمي‌خواد ، چيزي بگي . حرف اصلي‌ رو ، بزن .
مصيب حرف اصلي ؟
صدا ماجراي اصلي ! شب آخر!
مصيب ولي شما گفتين ... همه ش‌رو بگم . سير تا پيازش‌رو .
صدا ديگه بسه ! شب آخر! فقط ـ شب آخر !
( مصيب مي‌ماند . نمي‌داند ، چه كند . به گوشه‌اي ، خيره مي‌شود . گويي ، فكر مي‌كند . دست به جيب ، برده . عكسي ، درمي‌‌آورد . قبل از آنكه به عكس ، نگاه كند ، دستش را ، روي آن مي‌گذارد . تو گويي ، مي‌ترسد كه با عكس ، روـ در ـ رو شود ! دستش را به آرامي ، پايين آورده . عكس را مي‌بيند . سير سير ، مي‌بيند . دستش را روي عكس ، مي‌كشد. تو گويي ، ضريح‌ را لمس مي‌كند . بغضش مي‌گيرد. زير لب ، زمزمه مي‌كند . )
مصيب واي ... واي... فتانه ‌جان ... مرجانه ...
صدا عكس ... زن و بچه‌ته !
(مصيب ،گريان ، به علامت تأييد ، سر تكان مي‌دهد . عكس‌را ماچ مي‌كند .)
صدا دوسشون ... داشتي ؟
(مصيب گريان . ضجه مي‌زند و روي عكس ، خم مي‌شود . )
صدا پس چرا ... اين‌كار‌رو ...كردي؟
مصيب مجبور بودم !
صدا براـ چي؟
مصيب برا اينكه ... نمي‌تونستم ... زندگيم‌رو ... بچرخونم !
صدا مي‌خواستي ، زن نگيري ! بچه ، پس نندازي !
مصيب من چه مي‌دونستم ، مي‌خواد ... اين جوري بشه. مگه ، كف‌ دست ... بوكرده بودم؟
صدا بايد ، فكرش‌رو مي‌كردي !
مصيب من كه از قصد ، اين‌كار رو نكردم !
صدا خلاصه ـ چي؟ كردي ! نكردي؟
مصيب چرا ! كردم ! كردم ! كردم ! اما به خدا ... واسه خاطر ... خودشون بود ! ما چيزي نداشتيم كه واسه خاطرش ... افسوس بخوريم ! تازه ! اسب لنگ‌رو ... بايد ، خلاصش كرد ! آره ! بايد خلاصش كرد ! من مي‌خواستم ... يه كاري كنم . اما نمي‌شد . يعني ... نمي‌زاشتن . هيشكي ، كمك نمي‌كرد . يه آدم تنها ... چي مي‌تونه بكنه؟ها؟ تورو خدا ... اون جور ... نيگام نكنين . خواهش مي‌كنم ! سعي كنين ... خودتون رو ... يه لحظه ... فقط ، يه لحظه ... جاي من ، بزارين . اون وقت مي بينين ...كه من ... حق داشتم . ما نمي‌تونستيم ...گليم خودمون‌رو ... از آب ... بيرون بكشيم . تازه ! اين مرجانه بود ... كه اولين بار ... بهم گفت !
( نگاه مصیب ، به عکس . با عکس ، صحبت می کند .)
مصیب مرجانه ! یادته؟ مگه خودت نگفتی: (( مصیب ! فتانه ، چی می فهمه که بیکاری ... یعنی چی؟ اون گشنشه. غذا می خواد . زندگی می خواد . وظیفه ی من و توهستش که بهش ، زندگی بدیم . نمی شه ؟ خب اقلکم . ازش بگیریم !ها ؟ بمیریم ، بهتره که ! مصیب ! دروغ می گم؟ آخه اینم ، زندگیه که من و تو می کنیم ؟ مصیب ! اون دختره . بدبخته. بی پوله . فکرش رو بکن . اگه بزرگ بشه ؟ آخر و عاقبت فتانه ، می خواد چی بشه ؟ غیر اینه که اونم ، مثل ما ، بدبخت بشه ؟ طفيلی و اضافی ! ها ؟ دروغ می گم ، مصیب ؟ )) نه ! مرجانه ... دروغ نمی گفت . اگه ، فتانه هم ... بزرگ می شد ... یه آدم بدبخت می شد . یه آدم بدبخت . یه آدم طفیلی ... اضافی ... اضافی ...
(مصیب ، ناگهان بلند شده . فریاد می کشد ! )
مصیب آخه ، واسه ی چی ؟ مگه ما ، سهم نداریم؟ مگه ما ، آدم نیستیم ؟ پس چرا کسی ، سهم مارو نمی ده ؟چرا نمی زارن ... ما ... قسمت خودمون رو ... ازاین دنیا ، بگیریم ؟مقصر کیه ؟ ها ؟
(مصیب ، گريان . آرام گرفته . می نشیند . )
مصیب معذرت می خوام ! یهو ... یهو ... قاطی کردم ! دست خودم ، نبود!
صدا آخرش ؟آخرش ... به چه نتیجه ای رسیدی؟
مصیب اسب لِنگ رو ... باید ... خلاص کرد !
صدا فکر می کنی ... این ... بهترین راه ... بود ؟
مصیب برا من ...آره!
صدا تعریف کن !
(مصیب ، دست می کند ، توی جیب . شیشه ای کوچک ، درمی آورد ! )
مصیب یه روز ... وقتی داشتم ... توي سطل آشغالا رو می گشتم ... چشام افتاد ... به این ، مرگ موش . نمی دونم ، چی شد ... که گذاشتم ، تو جیبم . چرا ؟ خودمم ، نمی دونم . چند روزی گذشت تا اینکه ، یهو ... به یاد ... مرگ موش افتادم . با خودم ، یه عالمه ، کلنجار رفتم . تا آخرش ... به نتیجه رسیدم . مرگ موش رو ... قاطی ، غذا کردم . رفتم ، خونه . فتانه ، نشسته بود و داشت ،‌ مثل همیشه ... نق می زد . مرجانه م ، اون ـ ورتر بود و مثل ِهمیشه ... چشاش ، به راه !
( مصیب ، رو به خانواده ی خیالی !)
مصیب بیاین ! براتون ، شام آوردم . یه شام اعیونی!
( مصیب ، روی زمین نشسته . غذای خیالی را ، زمین می گذارد.)
مصیب آروم ... فتانه ! آروم ! خودم ، تقسیم می کنم ! این مال ...فتانه جون . اینم مال ... مرجانه خانوم . اینم ... سهم خودم . چی؟ مال تو ...کمه ؟ زیادتر می خوای ؟ نه ! از مامان ، نگیر ! شب ... سبک تر بخوابی ... بهتره ! نه ! نخورین ! دوست دارم ... دوست دارم ... امشب ... قبل از شام ... دعا کنیم ! دوست دارم ... چشاتون رو ببندین ... بعد ، تو دلتون ... پیش خودتون ...با خدا . حرف بزنین ! حالا ... همه ... چشما ، بسته !
(مصیب ، نگاهش به خانواده ی خیالی !)
مصیب نمی دونم ، چرا ... حرف دعارو ... پیش کشیدم ؟ نمی دونم ، چرا ... معطل کردم ؟شاید ... واسه خاطر ، اینکه ... می خواستم ... منصرف بشم ! شاید ، می خواستم ... بازم . فکر کنم ! شاید می خواستم ... برا آخرین بار ... بازم ... نیگاشون کنم . می خواستم ... فکر کنم . می خواستم ... وقت رو ... نیگر دارم . نمی دونستم ... دارم ... کار درستی ... می کنم یا نه؟ دوست داشتم ... وقت رو ... نیگر دارم . دوست داشتم ، داد بزنم و بگم که ... اما ـ نه ! دیگه ... دیر شده بود. اونا ... لقمه هاشون رو ... خورده بودن ! اونم .... با چه اشتهایی ! فکر کنم ... حتی ... از گشنگی زیاد ... دعاشونم ... نخوندن ! اونا ... غذارو خوردن و من ... موندم . نخوردم . اصلاٌ ... نخوردم !
صدا چرا ؟
مصیب نمی دونم
صدا ترسیدی؟
مصیب ترس ؟! نه ! از چی ... بترسم ! دیگه ... چیزی نداشتم ... که بترسم .
صدا خب ! بعد؟
مصیب بعدش ... اونا ... رفتن که بخوابن . مرجانه ... براش ... قصه گفت . همون قصه ی همیشگی : (( یکی بود ، یکی نبود / غیر از خدا ، هیشکی نبود / جلی بود ، جلالی بود / حلقه به گوش ، غلامی بود / هر چی رفتیم ... راه بود ... هر چی کندیم ... چاه بود ...کلیدش ... دست... ملک جبار... بود ...
(مصیب ، به گریه افتاده . سر به زیر ، انداخته . نمی تواند ، ادامه دهد . سکوتی طولانی که تنها صدای گریه ی مصیب ، آن را پر کرده .)
صدا نمی خوای .. .نمی خوای ... از خودت ... دفاع کنی؟
مصیب دفاع ؟! دیگه ... چی دارم ... که ازش ... دفاع کنم ؟!
صدا حرف آخر؟
مصیب چرا من ... موندم؟! چرا ... مثل اونا ... مرگ موش رو ... نخوردم؟! یادمه ، یکی می گفت : (( روی صحنه یکی زنده س چون جرئت مرگ نداره. یکی می میره چون جرئت زندگی نداره ...کدوم مهمتره ؛ اونی که می میره یا اونی که براش می میری ؟... چه فایده اگر چیزی نباشه که براش بمیری؟)) (١)
(مصیب ، به گریه افتاده . سر به زیر ، انداخته . تا شده . مویه می کند . نور می رود . صدای مویه ی مصیب ، همچنان می آید .)


تابستان 71 ـ بندرانزلی

١ ـ خاطرات هنرپیشه ی نقش دوم/ نمایش نامه / بهرام بیضايی/ دماوند/ بهار 62/ ص55

Posted by: مهدي دوگوهراني at June 21, 2007 7:59 AM

سیصد به نظر من بسیار ضعیف بود.این سبک به درد فیلم های حماسه ایی نمی خورد.اصلا نمی تواند ان حس لازم را منتقل کند.این سبک به همان شهر گناه می خورد.چقدر زیبا بود و این یکی چقدر ضعیف.کافیست مقایسه اش کنید با فیلم هایی چون شجاع دل.علاوه بر این خود فیلم هم ابتکار تازه ایی نداشت.بیشتر قسمت های جنگ ها از شجاع دل و تروی برداشته شده بودند.قسمت انتهایی فیلم که انگار فقط قیافه ها تغییر کرده بود وگرنه همه چیز از شجاع دل بود.

Posted by: david at April 3, 2007 11:15 AM

سلام. اي ميل من parvizjahed@yahoo.com است.

Posted by: parviz at April 2, 2007 5:17 PM

سلام
جناب جاهد هر چه گشتم در اين صفحه ايميل شما را پيدا نكردم
لطفا اگر ممكن است ايميل تان را در كامنت داني بگذاريد و يا برايم ميل بزنيد
با تشكر

Posted by: nikraftar at April 2, 2007 5:12 PM

دو گوهراني عزيز

ممنون از کامنت. آدم پرکاري هستي. حيف که چيزي ازت نخواندم. دلم مي خواد يکي از نمايشنامه هات رو مي خوندم. خوب بود توي سايت هم مي گذاشتي. اگر راجع به 300 نوشتي خبرم کن.

Posted by: پرويز at April 2, 2007 2:19 PM

سلام آقاي جاهد
من همين ديروز كتاب شمارو خوندم
نوشتن با دوربين
دستتون درد نكنه
گفت و گوي جالبي بود
خودمونيم
واقعا تحملتون زياده
هر كي جاي شما بود اين گفت و گو تموم نمي شد
دستتون درد نكنه
اما درمورد اين فيلم
من ديشب ديدمش
به جز 20 دقيقه ي آخرش
خوشم نيومد
گرچه جلوه هاي ويژه ي بدي نداشت
برعكس همه كه دارن ناراحت مي شن ازش ... من ...
مهم نيست
فرض رو براين مي زارم كه يه روايت هنريه
گرچه دروغ
اما ...
كار فرانك ميلر برام جالبه
گرچه سيني سيتي يه چيز ديگه بود
خوشحالم كه باهاهتون آشنا شدم
اگه اجازه بدين بعدا مزاحم مي شم
تا بعد

Posted by: مهدي دوگوهراني at April 2, 2007 9:14 AM
Post a comment









Remember personal info?