January 9, 2007

از سينماتک پاريس تا کانون فيلم تهران

گفتگو با فرخ غفاری
 
 عکس از پرويز جاهد
در آخرين روزهای سال ميلادی گذشته فرخ غفاری، فيلمساز، مورخ، منتقد فيلم و از پيشگامان سينمای نوين ايران در سن 85 سالگی در پاريس درگذشت.
ميراث غفاری برای سينمای ايران ميراث اندکی نيست. او نخستين کسی است که دست به جمع آوری اسناد و مدارک مربوط به تاريخ سينمای ايران زد و نخستين کسی است که پس از پايان تحصيلات خود در فرانسه و بلژيک و کارآموزی نزد هانری لانگلوا فيلم شناس معروف در سينماتک فرانسه به ايران بازگشت و کانون ملی فيلم و فيلمخانه ملی ايران را تاسيس کرد.
در کانون فيلم تهران بود که با همکاری ابراهيم گلستان با نمايش آثار سينمايی برجسته جهان همراه با نقد و تحليل فيلم، گامی اساسی در جهت ارتقاء دانش و فرهنگ سينمايی در ايران و آشنا کردن فيلمسازان و منتقدان با سبک ها، موج ها و انديشه های تازه سينما برداشت.
از سوی ديگر غفاری به همراه ابراهيم گلستان و فريدون رهنما سهم مهمی در بنای سينمای روشنفکری و غير متعارف ايران در ابتدای دهه چهل دارد. کسی که با ساختن فيلم های جنوب شهر و شب قوزی در کنار فيلم های خشت و آينه ابراهيم گلستان و سياوش در تخت جمشيد فريدون رهنما، خون تازه ای در کالبد بی جان و بی رمق سينمای ايران تزريق کرد و زمينه های رشد و تحول سينمای هنری و انديشمندانه ايران را فراهم کرد. اما او برخلاف فريدون رهنما، فقط به سينمای آوانگارد و تجربی نمی انديشيد اگرچه مخالف سطحی نگری ساده پسند و ابتذال فيلم های فارسی بود اما وجه تجاری و پرمخاطب اين سينما را نيز درنظر می گرفت. سينمای خوب از نظر غفاری، سينمايی بود که متکی به فرهنگ و اصالت های ملی ايرانی بوده و با نگاهی واقع گرايانه زندگی توده های مردم را تصوير کرده باشد.
گفتگويی که در اينجا می خوانيد بخش کوتاهی از گفتگوی بلندی است که در اگوست 2005 در آپارتمان کوچک غفاری در محله مون پارناس پاريس با او انجام داده ام. در اين ديدار غفاری عليرغم سن بالا(84 سال) هنوز سرحال بود و نشانه ای از بيماری در او ديده نمی شد. در حالی که در ديدار بعدی من با او که به فاصله يک سال بعد يعنی در اگوست 2006 انجام شد، او بعد از پشت سرگذاشتن يک عمل سخت قلب و رنج ناشی از سرطان پورستات به شدت نحيف و تکيده شده بود و از نشاط و شادابی گذشته در او نشانی نبود.
غفاری دلبستگی عميقی به فرهنگ و هنر ايران داشت و تا زمانی که توان داشت و در راس کار بود در جهت رشد و سربلندی آن کوشيد. او در آخرين روزهای عمر خود سرگرم کار بر روی خاطرات و سفرنامه جد بزرگش فرخ خان امين الدوله بود که به دستور ناصرالدين شاه به فرانسه سفر می کند و به دربار ناپلئون سوم امپراتور فرانسه می رود تا از او بخواهد بين ايران و انگليس که در جنوب ايران در جنگ بودند ميانجی گری کند. در اين سفرجد غفاری کاتب مخصوصی دارد که سفرنامه روزانه او را می نويسد. به دنبال آن امين الدوله از کاتب می خواهد کتابی در باره نحوه زندگی فرانسوی ها بنويسد اما صدراعظم دولت ناصرالدين شاه پس از باخبر شدن از ماجرا با ارسال نامه ای رسمی به فرخ خان باانتشار اين کتاب مخالفت کرده و دستور می دهد فرخ خان کتاب را برای او بفرستد تا آن را آتش بزند چرا که به نظر صدراعظم مردم ايران با خواندن اين کتاب به مقايسه زندگی خود با فرانسويان پرداخته و اين برای دولت فخيمه قاجار گران تمام می شود. به نظر غفاری ماجرای اين کتاب نشان می دهد که انديشه ايرانی هيچگاه آزاد نبوده و دولت های ايرانی با هرگونه تحول و رفرمی مخالف بودند.
آرزوی او اين بود که بتواند اين کتاب را به کمک ايرج افشار محقق گرانقدر در ايران منتشر نمايد. يادش گرامی باد.
 
 
پرويز جاهد: لطفا بگوييد در کجا و چه سالی به دنیا آمدید. در چه خانواده ای. کجا تحصیل کردید و چطور با سینما آشنا شدید.
 
فرخ غفاری: من اسم ام فرخ غفاری است . در 7 اسفند 1300 در تهران به دنیا اومدم و پدرم مثل پدرش و مثل پدر بزرگش و مثل جدش هر سه از خیلی سالها پیش در وزارت خارجه ایران خدمت می کردند. در یازده سالگی که من مدرسه ابتدایی را تمام کردم رفتم به اروپا. در این سفر اول، دوران اقامت من در اروپا 16 سال طول کشید. یعنی تحصیلات متوسطه را به زبان فرانسه در بلژیک انجام دادم. چون بلژیک 2 زبان رسمی داشت یکی فرانسوی و دیگری فلامان. از آنجا مصادف شد با جنگ جهانی دوم در 1939 و اشغال خاک بلژیک توسط آلمان ها. در 1940 برای دوره کوتاهی آمدیم به سوئیس که چند ماهی بیشتر طول نکشید و بعد پدرم من را برای تحصیلات دانشگاهی فرستاد برونو در فرانسه که آن قسمت فرانسه توسط سپاهیان آلمانی اشغال نشده بود. در آنجا من از 1941 تا 1945 ماندم و بعد هم که فرانسه آزاد شد یک دوره کوتاهی آمدم پاریس و از پاریس هم رفته رفته به فکر ایران بودم تا اینکه بعد از جابجا شدن های متعدد پس از 16 سال به ايران برگشتم.
 
پ.ج- چه سالی بود؟
 
ف.غ: سالی که من برگشتم به ایران آذر ماه 1949 بود. یعنی 1328 شمسی. من در فرانسه یک سال حقوق خواندم و دو سال ادبیات و نتیجه اش یک لیسانس ادبیات از دانشگاه برونو بود ولی از خیلی خیلی زود یعنی از دوره بلژیک من  دنبال سینما بودم نه فقط مثل تمام بچه های معمولی که این گرایش را دارند که فیلم زیاد ببینند و تفریح کنند و سرگرمی بزرگی فیلم برایشان باشد، بلکه رفته رفته و خیلی زود به دلیل هم شاگردی های بزرگتری که داشتم منو بردند و عضو سینه کلوپی کردند که مقرراتشان اجازه نمی داد که به سن من کسی را عضو کنند و سال تولد من را یک سال دروغی ساختند و من را عضو آنجا کردند. چند سانس اول سینه کلوپ به من ثابت کرد که برخلاف تصور من اشخاص برجسته یک فیلم بازیگران نیستند و این کارگردان است که در واقع تنظیم کننده تمام این چیزها ست و دیگر میل فوق العاده ای که به بازیگران داشتم و از ایران با من بود و مثل همه بچه ها به شکل تقلید از قهرمانان سینمای آن زمان مثل چارلی چاپلین یا داگلاس فربنکس بود، در بلژیک و بعد در فرانسه تبدیل شد به اینکه سینما را جدی تر بگیرم و سعی کنم به علم سینما وارد شوم و به طرز فیلمسازی وارد بشوم. مدرسه سینمائی به آن معنا آن زمان هنوز در اروپا نبود. تک و توکی در شوروی آن زمان بود . به هرحال من به ایران برگشتم و بعد از اتفاق جالبی که افتاد تصمیم گرفتم در ایران بمانم. اتفاق جالب این بود که روزی که هواپیمای من و مادرم در آذر 1328 وقتی به ایران رسید یکی از رفقایی که مرا سوار ماشین اش کرد و رسوند به خونه مون ، مجید رهنما عضو وزارت خارجه بود. مجید رهنما منو سوار کرد گفت یک خبر خوشی برات دارم. اینقدر ما صحبت می کردیم که یک سینه کلوپ درست کنیم بالاخره ما این سینه کلوپ را درست کردیم. گفتم آره خبردارم. نوشته بودید در کاغذهاتون.
گفت اسمش هست کانون ملی فیلم و اولین سانس اش هم هفته آینده در موزه ایران باستان است که فیلم مهمانان شب مارسل کارنه را نشان خواهیم داد و خودت را آماده کن که این را معرفی کنی و چون موزه ایران باستان را نمایندگان فرهنگی فرانسوی در سفارت فرانسه درست کردند چند کلمه هم به زبان فرانسه بگو تا آنها آشنا بشوند. خلاصه ما رفتیم آنجا و این فیلم خوب مارسل کارنه را که من چند بار در فرانسه دیده بودم، به فارسی و فرانسه معرفی کردم و بعد هم رسما یک بحث گذاشتم و جمعیتی که خود را حاضر کرده بود و می خواست مثل تمام سانس های سینمایی تهران بعد از پاپان فیلم بلند شود، وقتی گفتند آقا یک بحثی هست ، بمانید، از نو نشستند و بحث گرفت. این اولین بحث سینمایی بود که به شکل سینه کلوپ هایی که من زیاد دیده بودم در خارج ، در ایران در یک جلسه نمایش فیلم انجام شد. به این ترتیب کانون فیلم از آنجا راه افتاد.
 
پ.ج: آيا در اين دوره به فکر ساختن فيلم هم بوديد؟
 
ف.غ: من دکتر کوشان را یک بار در اروپا دیده بودم. بهش گفتم می خوام استودیو و محل کارتان را ببینم و رفتم کرج و استودیوی پارس فیلم را دیدم. نه اون تعارف کرد که من برایش کارکنم که طبیعی هم بود چون نه کاری از من دیده بود و نه سابقه منو می دونست ونه من گرایشی پیدا کردم که با آنها کارکنم. وخیلی زود فهمیدم که کار سینمایی نمی توانم بکنم و دارم وقتم را تلف می کنم و رفقا هم در ضمن آنهایی که در فرانسه با من دوست بودند نوشته بودند آقا بیا اینجا نگاهی بینداز شاید بتوانی کار سینمایی اینجا بکنی. من هم کانون فيلم را به دوستان سپردم و به فرانسه برگشتم. دوستان هم دوسه سانس بیشتر ادامه ندادند. تنها کار مثبتی که من کردم این بود که به توصیه هانری لانگلوا مدیر فیلم خانه فرانسه که این موضوع را قبل از بازگشت من به ایران در 1328 گفته بود من تمام سانس های فیلم های سینماتک فرانسه را در پاریس می دیدم. به من گفته بود آقا شما وقتی به ایران می روید من یقین دارم که فیلم هایی که ما دیگر توی انبارهای کهنه اینجا پیدا نمی کنیم حتما در مملکت شما پیدا می شود چون این فیلم ها را فروخته اند و شما هم پس نفرستادید و این فیلم ها باید آنجا باشد. شما برو و این فیلم ها را بخر و اگر خودت یک فیلم خانه ساختی اینها را نگه دار و گرنه اینها را برایمان بفرست تا ببینیم آیا چیزجالبی در میان آن ها هست یا خیر.
 
ج: قبل از اینکه بیشتر به ایران و کانون فیلم بپردازید، برگردیم به عقب به زمانی که در پاریس بودید. آیا در این دوره نقد هم می نوشتيد؟ به نظرم نقدی از شما در روزنامه لوموند و واریته در این دوره منتشر شده است.
 
غ: نه آن دوره اصلا. آن دوره فقط دوستان نزدیک و خوبی داشتم در روزنامه ها. البته اینکه لوموند را می فرمائید درست است و مربوط به همان دوره اول است . هانری مانیون که نویسنده انتقادات سینمایی در لوموند بود در یک فستیوال که باهم بودیم در بلژیک در کنار دریا که مربوط به سینمای آوانگارد بود وخیلی هم معروف بود مجبور شد برگردد به پاریس. تلفن زد به لوموند گفت من مجبورم برگردم پاریس. آیا می تونم از یکی دیگر بخواهم این را بنویسد. گفتند بله خوب بدهید بنویسد. این بود که برای لوموند نوشتم. من قبلا در گرونوبل هم مقالات سینمایی نوشته بودم. به امضای خودم دو مقاله از آنجا برای لوموند فرستادم. بالاخره میان گرونوبل که نوشته بودم و پاریس که خوب لوموند معروف ترین روزنامه شب بود، من یک شهرتی داشتم.
 
ج: ژان دوفینه چطور؟
 
غ: در گرونوبل بود که اولین بار در ژان دوفينه مطالب جدی سینمایی نوشتم. چون در آن موقع در سن 22 سالگی هیچ کسی انتظار نداشت که من مقاله ای در باره آبل گانس بنویسم. آبل گاسن حتی برای نسل سی چهل ساله هم فراموش شده بود. و وقتی من آن مطلب را نوشتم ماتشان برد و از من پرسیدند که تو کجا فیلم هایش را دیدی و من گفتم در پاریس وقتی لانگلوا آنها را نشان می داد دیدم. یعنی در آن واحدی که شما فیلم های روز را می بینید وانتقاد می کنید و هی رجوع به گذشته سینما می کنید.
 
ج: اگر اشتباه نکنم شما دو دوره در فرانسه زندگی کرديد.
 
غ: نه چهار دوره.
 
ج: ولی تا آنجا که من می دانم دو دوره اش خیلی مهم است از نظر ارتباط شما با سینما، یعنی یک بار برمی گردید ایران و کانون فیلم را راه می اندازید و بعد دوباره به فرانسه می رويد و در سينما تک پاريس مشغول کار می شويد. سوال من این است که درهمان دوره اول اقامت شمادر فرانسه تا چه حد با لانگلوا آشنائی داشتيد. آیا این آشنایی منجر به همکاری هم شد؟
 
غ: وقتی که از گرونوبل به پاریس آمدم سال 1345 است و تازه 2 ماه است که جنگ تمام شده و یکی به من گفت لانگلوا که فیلم جمع می کرده و جایی نداشته فیلم ها را نشان بده، به دلیل اینکه کپی ها قابل اشتعال بوده معروف بود که آنها را در وان حمامش می گذاشت که اگر خدای نکرده آتیش گرفت، شیر آب را باز کند و اينکه می گفتند لانگلوا خیلی کثیف بود و هیچوقت حموم نمی گرفت و خودش را نمی شست به این دلیل بود.
به من گفتند لانگلوا اولین بار می خواهد فیلم های قدیمی را که قبل از جنگ خریده نشان دهد. آقا جای شما بسیار خالی بود آن شبی که ما رفتیم و دیدیم در یک سالنی که هنوز هم هست ، حدود 150 نفر نشسته اند و لانگلوا داشت فیلم های کابویی قدیمی که بعضی هم صامت بود را نشان می داد. من اصلا میخکوب شدم . یک مرتبه آدمی که روی فیلم های روز کار می کرد و فکرش این بود، رفتم توی گذشته سینما و در آن غرق شدم.
شبهای تاریخی داشتیم. چه آدمهایی آنجا بودند. بزرگترین نویسنده ها و نقاش ها و هنرمند ها مثل ژاک پره ور شاعر و نویسنده که پهلوی او ژوزف کوسما آهنگساز مشهور فرانسوی هم نشسته بود. لانگلوا آمد و 2 تا از فیلم های تجربی آلمانی سالهای سی را معرفی کرد که یکی مطلب دکتر کالیگاری روبرت وینه بود. وگفت که این فیلم های صامت هستند و من می خواهم از ژوزف کوسما خواهش کنم که بیاید با پیانویی که اینجا هست، قطعاتی را همراه فیلم بنوازد. کوسمای مجارستانی که آلمانی ها او را به دلیل یهودی بودن از آلمان رانده بودند رفت روی صحنه و از همه ما عذر خواهی عمومی کرد و گفت که بدبختانه من این فیلم را تا حالا ندیدم و اولین بار است که با آن برخورد می کنم. آقا موهای تنمان سیخ شد. فیلم روبرت وینه بود و کنراد فایت تویش بازی می کرد. یعنی خداهای سینمایی ما بودند و حالا ژوزف کوسما برای اولین بار با ما آن را کشف می کند و نشست پای پیانو و زد و اصلا دنیای دیگری بود. و هرشب اینجوری ما با لانگلوا و جواهراتی که جمع کرده بود و نشان می داد آشنا می شدیم. من یکی دوبار مثل خیلی از آدمهای دیگر رفتم با اوصحبت کردم و از او سئوالاتی پرسیدم. یک روز گفت تو که این همه سئوال می پرسی کجایی هستی؟ گفتم ایرانی هستم. گفت من خیلی ایران را دوست دارم. گفتم چطور؟ گفت : من در ترکیه به دنیا آمدم. پدر و مادرش از فرانسوی هایی بودند که مقیم ترکیه بودند و او در 1915 در ترکیه به دنیا آمده بود. گفت در ترکیه و در مملکت شما فیلم هایی هست که اروپایی ها فروخته اند و اگر می توانی آن فیلم ها را پیدا کن و برای من بفرست. این هم زمینه ای شد برای همکاری با او. بعد از اینکه از ایران به فرانسه برگشتم به دیدن لانگلوا رفتم و او از من پرسید که شما در اینجا چه می خواهی بکنی. گفتم من بدم نمی آد اگر شما کاری دارید برای شما انجام بدم. من از خدا می خواستم که یک شاهی پول هم به من نده ولی یک کاری دستم باشه. گفت شما چه کار می توانید بکنید. گفتم من دفترهایی دارم که در آن یادداشت می کنم فیلم هایی را که اول هرماه نشان می دهند اینکه در کدام مجلات از آنها صحبت می شود. گفت این دفترها را دارید؟ گفتم بله. گفت شما بیایید در کتابخانه سینماتک و همین کارها را برای ما بکنید. یک چیزکی هم به شما می دهیم.
آقا ما رفتیم و 2 روز نگذشته بود که یک بعد از ظهری به من گفت بیا بریم کافه. و ما رفتیم با آن خانمی که باهاش زندگی می کرد نشستیم و از من پرسید که آیا آزادی که یک مدتی در فرنگ بمانید؟ گفتم برای چی ؟ گفت یک کاری هست نمی تونم بگم به شما این کار را می دن یا نه ولی کار خوبی است. گفتم چیه؟ گفت فدراسیون بین المللی آرشیوهای فیلم که تمام سینما تک ها و فیلم خانه های دنیا را جمع می کند و آن زمان مجموعا یازده تا بیشتر نبود برای دفتر دائمی اشان که در پاریس است یک پست دبیر اجرائی خالی دارد. اجازه می دهید شما را پیشنهاد بکنم برای این پست؟ انگلیسی تان چطور است؟ گفتم می خونم. گفت سعی کن از همین الان یکی را پیدا کنی که تورا مجبور کند باهاش انگلیسی صحبت کنی.حالا شما را پیشنهاد می کنم. رفت مرا پیشنهاد کرد و آنها هم اسم مرا نوشتند و گفتند که در کنگره در این باره تصمیم می گیریم. دو روز قبل از کنگره لانگلوا به من گفت شما خودت بیا اونجا. گفت اتاق ات مجانی است ولی غذا باخودت. من وقتی رفتم آنجا دیدم آدم کم دارند. شروع کردم کتابچه ها را تقسیم کردن و برنامه ها را در روز گفتن و این یازده سینما تک که عضو بودند ریخت مرا دیدند. ریخت مرا که دیدند پی بردند این غفاری که اسمش را روی کاغذ دیده بودند حرف هم می زند و فیلم می شناسد و اسم کارگردان ها را می داند.
روز آخر، خانمی به نام آیریس باری که از آمریکا آمده بود گفت که دور نریم برای پیدا کردن دبیر اجرایی . اینجا این غفاری هست که فیلم می شناسد، زبان می داند. راحت. وقتی شما بهش می گوئید پوتمکین می گوید آیزنشتین. وقتی می گوئید چارلی چاپلین می داند کی هست و کی و کجا به دنیا آمده و چه کرده. این آدم ماست . مرا نیمه وقت استخدام کردند و من از 1951 تا 1956 به مدت پنج سال دبیر اجرایی آن دستگاه شدم. دیگر با من هیچ مسئله ای نبود جز در داخل با لانگلوا و زنش. چون نسبت به همه سوء ظن داشتند. هرکس که می آمد دیدن من فرداش می گفتند که این کی بود و چکار داشت . اگرخودی بود که فوری مظنون می شدند که چرا مرتب می آمد منو می بینه. ولی یک حالت سوء ظنی در لانگلوا و خانمی که با او زندگی می کرد بود ولی من کار خودم را می کردم. کار منم نیمه وقت بود. یعنی نصف روز در دفتر فدراسیون در سینما تک پاریس بودم و نصف دیگر روز را در کتابخانه فیلمخانه کار می کردم و از دو جا پول می گرفتم.
در سال 1956 آمد و شد دوستان ایرانی که از تهران می آمدند و می رفتند به طوری زیاد شد که یک کسی آمد و گفت آقا جون تو آدم درجه یکی هستی که پشت این میز نشستی و خیلی افتخار می کنی که بهترین دفتر سینماتک را داری. ولی توجوانی و فیلمسازی و باید بیائی تهران فیلم بسازی. سیاوش عماد نامی بود که مرا به این کار تشویق کرد و رفتیم و با پولی که قرض کردیم از این و آن دوربین اکلر فرانسوی خریدیم و گذاشتیم توی چمدان مان و از گمرک مهرآباد رد شدیم و وارد تهران شدیم. بنده در شب عید 1957 وارد ایران شدم یعنی 1336 خودمان . که این دفعه دیگر زیاد نماندم.
 
جاهد: آقای غفاری وقتی شما در 1328 برای اولین بار به ایران بر می گردید، کار نقد نویسی را در مطبوعات ایران شروع می کنید. در مجلاتی مثل کبوتر صلح، صدف، ستاره صلح، آشنا و فیلم و زندگی اسم شما را می بینیم. اگر چه با نام مستعار دارید می نویسید مثل م. مبارک.
 
غفاری: آذرگون هم امضاء می کردم.
 
جاهد: دلیل اش هم ظاهرا این بود که برخی از این نشریات متعلق به حزب توده بوده و یا گرایشات مارکسیستی داشتند. سئوال من این است که با توجه به اینکه از نظر طبقاتی متعلق به طبقات مرفه و بالای جامعه بودید، فرزند یک دیپلمات بودید، چطور شد که به حزب توده و مارکسیسم گرایش پیدا کردید.
 
غ: جنگ جهانی که من در اروپا دیده بودم باعث شد که اعتقادات چپی پیدا کنم. یعنی در گرونوبل من دوستانی داشتم که یکی شان عضو سابق حزب کمونیست بود یعنی از حزب کمونیست در آمده بود چون با خط مشی آنها موافق نبود ولی او اولین کسی بود که به ما چهار پنج نفری که باهاش دوست بودیم، اصول مارکسیسم را یاد داد و ما کتابهای مارکسیستی را خواندیم. یک سال بعد که حمله آلمان ها در ماه ژوئن 1941 به شوروی اتفاق افتاد و گرفتاری شد در استالینگراد که نتوانستند بیایند و طرح حمله آلمانی به مسکو و لنین گراد اجرا نشد؛ این دوست من این جرات را داشت که در فرانسه در کلاس درس گفت که این مارکسیستم هست که جلوی نفوذ آلمان را گرفت. از آن تاریخ به بعد افکار من رفت طرف چپ ولی هیچگاه عضو حزب نشدم. در ایران هم عضو حزب نشدم. ایران هم که رفتم نوشته هایی را به دوستی می دادم که عضو حزب بود و من اصلا نمی دانستم روزنامه ای که مطالب مرا چاپ می کند روزنامه حزبی است.
یک روز یک نفر به من گفت فرخ مگر تو دیوانه ای . گفتم من نمی خوام. گفت خوب ولی اسم تو اینجوری رفته. من اصلا اسم مبارک را روی خودم نگذاشتم. کسی که مطالب مرا چاپ کرده گفت ما اسم آدمها را نمی گذاریم. پرسید اسمش چیه. گفت: فرخ غفاری . گفت خوب فرخ می شه خجسته ، مبارک و مبارک قشنگه. اسمش را می گذاریم م.مبارک. این اسم را من انتخاب نکرده بودم.
در ضمن برای اینکه این فصل را ببندم چون خیلی مهم است در زندگی ام، من با افکار چپی بودم تا سال بعد از مرگ استالین در 1953 که در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی ، خروشچف رفت پشت منبر و گفت چه قاتلی این استالین بود. و من روزی که فهمیدم که استالین که من اینقدر خیال می کردم که حامی توده های رنجبر است بیشتر از هیتلر خون ریخته در روسیه، دیگر از کمونیسم بریدم. یعنی موقعی که فیلم جنوب شهر توقیف می شود و می گویند که فرخ غفاری بوی چپی داره توی این فیلم ، دوره ای است که من یکسال و اندی است از چپ و مارکسیسم بریدم. یعنی کسی که حالت چپی توی فیلم من می ده به طور غیرارادی این کار را کردم. من آن وقت حدود یک سال و اندی بود که این افکار را کنار گذاشته بودم چرا که برای من ثابت شد استالین آدم بسیار بدی بود وفقط به فکر روسیه بود نه به فکر توده های رنجبر دنیا.
 
ج: در یک جایی نوشتید که منتقد باید مطابق فلسفه اجتماعی مخصوص از آثار هنری خرده گیری کند و در مسایل هنری باید هوادار فلسفه سیاسی اجتماعی معینی بود.
 
غ: این هم مربوط به همان دوران است.
 
ج: درست است ولی سوال من این است که باتوجه به گرایشات چپ گرایانه ای که داشتید تا چه حد دیدگاه های ایدئولوژیک را در نقدها و نوشته های سینمایی اتان وارد می کردید و اصولا در نقد فیلم تا چه حد تحت تاثیر افکار مارکسیستی بودید.
 
غ: من به عقاید چپی هنوز هم اعتقاد دارم ولی با اصول چپ. بعدا هم که به شدت با سورئالیست ها کارخواهم کرد در دوره مفصلی که به فرنگ می آیم و رسما جبهه می گیریم علیه کایه دو سینما در مجله ای که خودمان داشتیم و ضد کایه بود، اسمش یادم رفت الان. مجله خیلی معروفی بود.
 
جاهد: پزیتیو.
 
غفاری : بله پزیتیو. زنده باد. عقیده داشتیم که محتوی هم مهم است. شما نمی توانید یک فیلم مزخرفی بسازيد و بگوئید فوق العاده است از نظر فنی. اگر شما عقاید احمقانه و ضد مردمی - کمونیست نمی خواهم بگویم بلکه ضد مردمی به کار بردید خوب یک اشتباه وحشتناکی کردید و ما جبهه گرفتیم. یعنی یک طرف پزیتیو بود خیلی جدی وطرف دیگر کایه دو سینما که ما می گفتیم آنها خودشان را به آمریکا فروختند.
 
جاهد: خوب این حرفها مربوط به دوره دوم حضورتان در فرانسه هست در حالی که سئوال من مربوط به دوران قبل تر است. مربوط به زمانی که هنوز موج نو به وجود نیامد، کایه دو سینما به وجود نیامد. یعنی آن زمانی که کتاب سینما و مردم را می نویسید در 1929 که گرایشات چپ گرایانه آشکار در آن دیده می شود.
 
غفاری : سینما و مردم کتاب جدیدی نیست. در واقع به من می گویند که شما یک مجموعه مقالاتی چاپ کنید . من رفتم که مجموعه مقالات را چاپ کنم دیدم یک مرتبه یک بوی تاواریشی از تویش درآمد. به آنها گفتم اجازه بدهید که من آن را دوباره بنویسم برای اینکه من با بعضی از زیاده روی های خودم موافق نیستم. آنها گفتند بکنید ولی این را الان می گویم که کسانی که آن را چاپ کردند در آن دست بردند.
 
جاهد: یعنی این کتابی که الان در بازار هست تماما متعلق به شما نیست .
 
غفاری: الان که دیگه توی بازار نیست.
 
جاهد: چرا هنوز می توان در برخی کتاب فروشی ها و دست فروشی های تهران گیر آورد.
 
غفاری: بگوئید که چهار پنجمش مال من است ولی بقیه اش مال من نیست.
 
جاهد: در 1328 همانطور که توضیح دادید کانون ملی فیلم ایران را درست کردید. در آن دوره سینمای ایران هنوز واقعا وجود ندارد و درحال شکل گیری است. به نظر شما آیا این کانون در آن دوره کوتاه توانست نقش تعیین کننده و تاثیر گذاری در سینمای ایران داشته باشد.
 
غفاری: از اولش نقش تعیین کننده داشت ولی نه برای فیلمسازان. کانون پر می شد از روشنفکران و هنرمندان ایران و خارجی . فیلمساز نمی آمد آنجا، روشنفکر می آمد. اما دفعه دوم که کانون را راه انداختیم در اداره کل هنرهای زیبای کشور آنجا افراد معمولی از ما بیشتر استقبال کردند تا هنرمند و روشنفکر و این دوره ای است که گلستان هم در کتاب شما(نوشتن با دوربين) به آن اشاره می کند.
 
جاهد: بعد که در 1330 کانون فیلم تعطیل می شود و به فرانسه بر می گردید؛ در آنجا گویا فیلم کوتاه بن بست را می سازید.
 
غفاری: اولا چرا آمدم برای اينکه واقعا غیرممکن بود کار درایران. یکی شان را برایتان تعریف می کنم. خدا بیامرزدش اسماعیل کوشان را که من خیلی دوستش داشتم. برای اينکه آدم بدی هم نبود و به تقویب سینمای ایران کمک کرد.
کوشان یک روز به من گفت غفاری تو حیفی. تواستعداد داری ؛ حالا هیچ کاری هم از من ندیده. این مربوط می شد به دوره دوم بازگشت من به ایران. گفت بیا برایم فیلم بساز. گفتم بسیار خوب. گفت سناریو بفرست. گفتم می فرستم. یک هفته که گذشت یک سناریوی سه چهار صفحه ای برای من فرستاد که دکوپاژ کنم . من با یک نفر که به عنوان آسیستان قرار بود برایم کار کند داشتیم روی آن کار می کردیم که تلفن زنگ زد. کوشان بود. گفت فرخ بابا تو رفتی و فلان. امروز چند شنبه است . گفتم دوشنبه. گفت چهارشنبه داریم صحنه این فیلم را باخانم دلکش و آن جوان خوشگل ، اسمش چی بود؟ يادم رفت.
 
جاهد: مهدوی ؟
 
غفاری: نه قبل از مهدوی بود. حالا یادم می آد : گفت من می خوام تو این صحنه را رژیست کنی. گفتم کدوم صحنه. گفت خوب می نویسیم سر صحنه. گفتم ای داد و بیداد. من دارم فیلمنامه را دکوپاژ می کنم صحنه به صحنه. گفتم آقا من نمی آم. وقطع رابطه کردم. البته بعدها آشتی کردیم. ببینید اینجوری بود. می خواستند من بروم سرصحنه و براساس چیزی که نوشته شده بود کارگردانی کنم. اینقدر بیچاره پرت بود. آنجا بود که من رفتم به مادرم گفتم من برمی گردم فرنگ و اینجا هیچ کاری نمی کنم.
اين گفتگو نخستين بار در سايت راديو زمانه منتشر شد. براي شنيدن فايل صوتي اينجا را کليک کنيد.
Posted by parvizj at January 9, 2007 12:31 AM | TrackBack
Comments

جناب آقای جاهد
سلام. پیگیرانه کارهایتان را دنبال می کنم. فکر می کنم ارزشی که گفتگوی شما با آقای گلستان و مرحوم غفاری داشته، سال های بعد به تدریج روشن شود...

Posted by: ماکان at January 9, 2007 9:33 PM

درود آقای جاهد عزیز
واقعا لذت بردم . لذتی به اندازه لذت خواندن کتاب گفتگو با دوربین . هرگز فکر نمی کردم فرخ غفاری تا این حد با سواد و هنرمند باشد. البته از کم سوادی من بود . باز هم متشکر و امیدوارم هرچه زودتر متن کامل این مصاحبه ها چاپ شود . در همین چند خط به بسیاری از سوال هایی که در ذهنم بود پاسخ داده شد . به علت اینکه من تا حدودی عقاید چپگرایانه دارم ، این سوال برایم وجود داشت که مرز ایدئولوژی و هنر تا چه حد است و کجاست که آقای غفاری به درستی پاسخ داد. باز هم دستتان درد نکند. واقعا کار باارزشی انجام داده اید.
راجع به بزرگداشت بیضایی هم گفته بودید . که درست هست ، تا حدود زیادی درگیر احساسات گرایی بودم و خیلی جاها از وقایع نگاری منحرف شده ام ، که دلیلش اول علاقه ام به بیضایی است و دوم اینکه بنده اصولا گزارشگر نیستم و به قول جواد مجابی " هنرمند که از روی معیشت برود سراغ روزنامه نگاری ، هم به روزنامه نگاری گند میزند و هم به هنر " که البته من از روی معیشت نرفتم ولی شرایط به گونه ای شد که مطلب را نوشتم.
ایران آمدید خبر کنید ، خدمت برسم ، خوشحال می شوم فیلمهای کوتاه و مستندم را نشانتان بدهم .
ببخشید ، زیاده از حد سخن گفتم.
با تشکر
انوشیروان مسعودی

Posted by: انوشبروان at January 9, 2007 8:28 AM
Post a comment









Remember personal info?