January 14, 2007

بازی خطرناک

نگاهی به حضور کن راسل در نمايش تلويزيونی بيگ برادر
 
وقتی کن راسل فيلمساز سرشناس و غير متعارف انگليسی را با لپ های قرمز و لباس گل گلی در ميان هم اتاقی های سری جديد مجموعه تلويزيونی بيگ برادر(Big Brother) ديدم ابتدا باورم نشد. با خودم گفتم آيا واقعا خودشه؟ مگر ديوونه شده؟ اونجا چی کار می کنه؟ اين تنها من نبودم که از حضور کن راسل در اين شو(بازی) مضحک تلويزيونی کانال چهار تلويزيون بريتانيا حيرت زده شدم. اين پرسش سام ولستن نويسنده روزنامه گاردين و بويد تانکين مقاله نويس روزنامه ايندپندنت هم بود که چرا کن راسل اين کار را کرد؟ چرا در اين سريال عجيب وغريب ظاهر شده است؟
شخصا هيچگاه سريال تلويزيونی بيگ برادر را دوست نداشته و با آن ارتباط برقرار نکرده ام. برای من چيزی در حد ديگر نمايش های جلف تلويزيونی و سوپ اپراها(اپراهای صابونی!)ی بريتانيائی بوده است. هرچند منکر جذابيت نمايشی عامه پسند و تاثير رسانه ای وحشتناک و فرم تلويزيونی غافلگير کننده و ويرانگر آن نبوده و نيستم. چرا که به هر حال اين برنامه در طی هفت سال گذشته از زمان نخستين اجرای آن در 14 جولای 2000 تا کنون تاثير انکار ناپذيری بر فرم شوها و نمايش های تلويزيونی خصوصا فرم رئاليتی تی وی(Reality TV) گذاشته است و در حال حاضر جزو بزرگ ترين نمايش های زنده تلويزيونی و از جمله پرمخاطب ترين آنها در بريتانيا است.
يکی از دلايل ماندگاری و جذابيت آن برای تماشاگران تلويزيون، مشارکت فعال آنان در تعيين سرنوشت بازيگران مجموعه است. بازيگران(چه افراد عادی و چه سلبريتی ها) داوطلبانه وارد اين بازی(نمايش) می شوند و در نهايت با رای تماشاگران در صحنه(خانه برادر بزرگ) می مانند يا از دور خارج می شوند.
بيگ برادر در واقع يک مسابقه تحمل و استقامت است. تحمل در اطاعت از دستورات و قوانينی که از سوی برادر بزرگ (که هرگز او را نمی بينيم و از دل رمان 1984 جرج ارول می آيد) صادر می شود.در خانه بيگ برادر قوانين سفت و سختی حاکم است. اطاعت از دستورات برادر بزرگ اجباری و الزامی است. خانه(The Big Brother’s House)، مکانی نامعلوم است که ارتباط آن با جهان بيرون کاملا قطع است. در آن هيچ وسيله ارتباطی با جهان خارج مثل تلفن، فاکس، اينترنت، تلويزيون، راديو يا روزنامه وجود ندارد. کسانی که وارد اين خانه می شوند می دانند که تا زمانی که در اين خانه اند حق خروج از آنجا را ندارند مگر اينکه داوطلبانه يا با رای مردم از آن اخراج شوند. آخرين کسی که با رای مردم در خانه بماند، برنده جايزه نقدی هنگفتی خواهد شد.
از سوی ديگر بيگ برادر بدون اينکه بخواهد استعاره ای از جامعه امروز بريتانياست. جامعه ای که صدها هزار دوربين سی سی تی وی آدم ها را در کوچه و خيابان، در فروشگاه ها، دراتوبوس و مترو و هنگام رانندگی زير نظر دارند و همه جا کوچک ترين حرکت آدم را می پايند. اصلا مهم نيست که اين کار به چه بهانه و انگيزه ای صورت می گيرد( مهم ترين ادعای حکومت بريتانيا اين است که از اين طريق امنيت شهروندان خود را در برابراقدامات جنايتکارانه و تروريستی تامين می کند)، مهم نفس کنترل و پاييدن است. مهم اين است که راحت نيستی و مدام تحت کنترلی و چشمی دارد ترا می پايد. قرار است امنيت تو را تامين کنند اما با تو مثل يک مظنون و مورد مشکوک رفتار می شود. دائم نگرانی که مبادا حرکت زننده و ناشايستی از تو سر بزند و آن چشم نامرئی(برادر بزرگ) تو را ببيند. نمی توانی دست توی دماغت کنی، يا تنت را بخارانی يا اگر ادرار به تو فشار آورد و توالت آن نزديکی نبود، خودت را گوشه ای راحت کنی(می دانم کاری ناپسند و غير متمدنانه است اما رد ادرار خشک شده در پياده روهای لندن را که ازشب قبل به جای مانده می توان همه جا ديد).
در بيگ برادر نيز همه جا دوربين کار گذاشته اند(حتی در توالت و حمام) و به ساکنان خانه(بازيگران نمايش) ميکروفون نصب کرده اند. آنها حق ندارند مانع از ديد دوربين ها شوند يا خود را از ديد آن مخفی کنند(اصلا مگر امکان مخفی شدن وجود دارد؟) يا ميکروفون را از خود جدا کنند مگر در موقع خواب يا زير دوش.
اگرچه تا کنون ريدن و شاشيدن آدم ها را نشان نداده اند اما بعيد نيست در قسمت های بعدی اين مجموعه عجيب و غريب، شاهد اين نوآوری ها! هم باشيم.
حال برمی گردم به پرسشی که در آغاز اين مطلب مطرح کردم. اينکه کن راسل، اين کارگردان نخبه و معتبر انگليسی در اين خانه چه می کند و چرا وارد اين بازی غريب شده است. چگونه او حاضر شده همراه با عده ای به اصطلاح سلبريتی(Celebrity) از جرمين جکسن( برادر بزرگ تر مايکل جکسن و عضو گروه جکسن فايو که در دهه هشتاد مسلمان شد و چند شب قبل در برابر دوربين بيگ برادر نماز خواند) گرفته تا چهره های ريز و درشت فرهنگ پاپ معاصر مثل دنی تورت(از گروه Towers of London)، يين واتکينز( يا همان H از گروه Steps)، جو اومرا( از گروه S Club 7) تا دانيل لويد( ملکه زيبايی سابق بريتانيا) وارد بازی ای شود که ممکن است حيثيت او را لکه دار سازد. درست مثل اين است که مثلا بهرام بيضايی يا داريوش مهرجويی يا ابراهيم گلستان وارد سريال برره شوند.
« اميدوارم قبل از آنکه پير شوم بميرم» اين شعر ترانه ای است از گروه The Who (از پيشگامان راک مدرن بريتانيا در دهه شصت) که در فيلم تامی ساخته کن راسل خوانده می شود و اينجا در مورد راسل و بسياری از فيلمسازان بزرگ نسل او صدق می کند.
کن راسل اکنون 79 ساله است. چاق و بدترکيب شده، تعادل اش را به سختی حفظ می کند و شب ها در خواب خرناسه های وحشتناک می کشد به نحوی که هم اتاقی های خود را در خانه بيگ برادر از خواب بيدار می کند و اسباب خنده و تفريح شبانه آنها می شود. کسانی که او را نمی شناسند، فيلم های او را نديده اند و برخی حتی نام او را نيز نشنيده اند و او مجبور است به آنها توضيح دهد:« من کن راسل ام. فيلمساز قديمی انگليسی. من تو را می شناسم اما تو مرا نمی شناسی»
و بعد نام تک تک فيلم هايش را به آنها بگويد:
عشاق موسيقی(در باره زندگی چايکوفسکی)، تامی، مالر، شياطين، الگار، زنان عاشق، رنگين کمان و معشوقه ليدی چترلی(هرسه بر اساس رمان های دی اچ لارنس).
به نظر می رسد کن راسل و هنرمندانی در سطح او اکنون که به سن پيری رسيده اند به شدت احساس تنهايی و انزوا می کنند. آنها فکر می کنند که در حاشيه فرهنگ مسلط جامعه قرار گرفته اند و جامعه ديگر آنها را به ياد نمی آورد. جامعه ای که در آن فرهنگ سلبريتی ها حکم می راند و رسانه ها جای کليسا را گرفته اند. اتاق خاطرات(Diary Room) در سريال بيگ برادر که ساکنان خانه تک تک وارد آن می شوند و در مقابل چشم الکترونيکی که در برابر آنها قرار دارد(چشم برادر بزرگ) می نشينند و به صدای ناشناسی که انگار از ماوراء می آيد، گوش می دهند و از خود و کارهای روزمره شان می گويند، به نحو غريب و تکان دهنده ای يادآور اتاق اعتراف کليساست.
 بنابراين در چنين فضايی امثال کن راسل خود بايد دست به کار شوند و با حرکتی هرچند ناهنجار حضور خود را اعلام کنند و بگويند: «آهای مردم من کن راسل؛ زنده ام. هنوز نمرده ام. به من هم نگاه کنيد.»
گويا قرار بود اسقف بزرگ يورک و استفن هاوکينز(نابغه عالم فيزيک) نيز در اين قسمت بيگ برادر حضور داشته باشند اما آنها اعلام انصراف کردند.
حضور کن راسل در بازی بيگ برادر حضوری جنجالی و پرسروصداست اما قطعا افتخارآفرين نيست.
توضيح: در آخرين لحظات نوشتن اين مطلب باخبر شدم که کن راسل در پی دعوايی که با جيد گوديز(Jade Goodys بازنده مرحله نهايی دوره قبلی بيگ برادر) و مادرش جکی کرد ازادامه بازی در اين مجموعه انصراف داد. وی پس از خروج از مجموعه در گفتگو با رسانه ها اعلام کرد: « می دانستم که در اين برنامه با رفتارهای غافلگير کننده ای مواجه خواهم بود اما اين رفتارها از نوعی نبود که من تجربه کرده بودم و با روحيه حساس من جور درنمی آمد».
اين مطلب نخستين بار در سايت راديو زمانه درج شد.
Posted by parvizj at 3:45 AM | Comments (11) | TrackBack

January 12, 2007

درگذشت کارلو پونتی

 سوفيا لورن و کارلو پونتی
کارلو پونتی تهيه کننده مشهور سينما درگذشت.
پونتی در 1910 در ميلان به دنيا آمد. در رشته حقوق تحصيل کرد اما خيلی زود به طرف سينما کشيده شد و کارش را به عنوان تهيه کننده با فيلم دنيای ازمد افتاده ساخته ماريو سولداتی در 1941 شروع کرد.
او يکی از مهمترين تهيه کنندگان سينمای ايتاليا و سينمای جهان بود که در فاصله بين 1941 تا 1998 بيش از 130 فيلم ساخت. تهيه کننده ای در رديف الوين تالبرگ، هوارد هيوز، پرستون استورجس و دينودولورنتيس.
کارلو پونتی در شروع فعاليت های خود به عنوان تهيه کننده با برخی از چهره های مهم جنبش سينمای نئورئاليستی ايتاليا مثل لوئيجی زامپا، آلبرتو لاتوادا، ويتوريو دسيکا، روبرتو روسلينی، پيترو جرمی و فدريکو فلينی کار کرد و نقش مهمی در پيشرفت سينمای ايتاليا داشت.
فعاليت پونتی تنها محدود به سينمای ايتاليا نشد و او با بسياری از فيلمسازان مشهور اروپا و آمريکا مثل ژان لوک گودار، ديويد لين، مارتين ريت، رابرت راسن، آينس واردا، ژاک دمی و ژرژ پان کوسماتوس همکاری کرد. اوهر جا رفت سليقه ناب هنری و سينمايی اش را هم با خودش برد. او نشان داد که اهميت يک تهيه کننده باشعور و آگاه در سينما تا چه حد است. اين که برای داشتن سينمای خوب پول شرط اساسی است اما کافی نيست. سينما به تهيه کنندگان خوب و هوشمندی چون کارلو پونتی هم نياز دارد
جاده ساخته فلينی پونتی در اوايل دهه پنجاه به کمک دينو دو لورنتيس تهيه کننده سرشناس  ايتاليايی تعدادی از فيلم های مهم سينمای ايتاليا مثل جاده ساخته فدريکو فلينی را توليد کرد. همکاری آنها تا سال 1957 ادامه داشت و پس از آن پونتی از او جدا شد و به ساختن فيلم در فرانسه، انگلستان و آمريکا پرداخت. ارکيده سياه ساخته مارتين ريت(1958) نخستين فيلم آمريکايی به تهيه کنندگی او بود.
 پونتی در سال1957 با سوفيالورن در مکزيک ازدواج کرد اما ازدواج آنها دردسرهای زيادی برای او به دنبال داشت چرا که دولت ايتاليا طلاق نامه او را با همسر نخستش به رسميت نشناخت. اما آنها به زندگی زناشويی غير رسمی خود ادامه دادند تا اينکه پونتی توانست در 1964 به عنوان شهروند فرانسوی شناخته شود و با سوفيا رسما ازدواج کند.
پونتی با حمايت از سوفيا لورن از او يک ستاره سينما ساخت. در 1961سوفيا لورن به خاطر بازی در فيلم دو زن به کارگردانی ويتوريو دسيکا بر اساس رمان آلبرتو موراويا که کارلو پونتی آن را تهيه کرده بود جايزه اسکار، جايزه گلدن گلوب و جايزه فستيوال کن را به عنوان بهترين بازيگر نقش اول زن به دست آورد. دو زن همينطور برنده جايزه بهترين فيلم خارجی از گلدن گلوب شد.جوردانو برونو به تهيه کنندگی کارلو پونتی
کارلو پونتی عليرغم تغيير مليت خود و اتخاذ شهروندی فرانسوی به تهيه فيلم در ايتاليا ادامه داد اما مشکل او با حکومت ايتاليا حل نشد و در سال 1979 به خاطر اختلاس، خروج غير مجاز ارز و آثار هنری با ارزش از کشور، محاکمه و به 4 سال زندان و پرداخت 25 ميليون دلار جريمه محکوم شد اما از آنجا که ديگر شهروند ايتاليايی نبود، دولت ايتاليا نتوانست او را به زندان افکند.
آنا(آلبرتو لاتوادا 1951)، لوکوموتيوران(پيترو جرمی1956)، آزادی کجاست(روبرتو روسلينی1954)، يک زن يک زن است(ژان لوک گدار 1964)، ازدواج به سبک ايتاليايی(ويتوريو دسيکا 1964)، بوکاچيو70(فلينی و دسيکا1970)، آگرانديسمان، قله زابريسکی و حرفه خبرنگار(هرسه ساخته مايکل آنجلو آنتونيونی)، زشت، کثيف، پست( اتوره اسکولا1976)، دکتر ژيواگو(ديويد لين)، جوردانو برونو( جوليانو مونتالدو1973) از جمله مهمترين فيلم هايی است که کارلو پونتی تهيه کرده است.
آخرين فيلمی که پونتی تهيه کرد، ليو(Liv) نام داشت که برادرکوچکش ادواردو پونتی آن را در 1998 کارگردانی کرد. وي هنگام مرگ 94 سال داشت.
  اصل خبر در سايت زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at 1:15 PM | Comments (1) | TrackBack

January 10, 2007

تقدير از بزرگان

 
   پنجم دی ماه روز تولد بهرام بيضائی، فيلمساز، نويسنده و اديب طراز اول ايرانی است. سنت بزرگداشت و تقدير از مفاخر و بزرگان فرهنگ، هنر و ادب سنت شايسته و پسنديده ای است که متاسفانه امروز در جامعه و فرهنگ ايران آنطور که بايد و شايد جای درخوری ندارد و اغلب قربانی اهداف سياسی ايدئولوژيک سردمداران ومتوليان فرهنگ شده است.
برگزاری برنامه ای تحت عنوان چهره های ماندگار که با حمايت صدا و سيما و وزارت ارشاد در ايران برگزار شد اگرچه باعث توجه به برخی نام ها و چهره های برجسته و خدمتگزاران فراموش شده اين ديار شد اما تنگ نظری ها و نگاه  ايدئولوژيک و انحصارطلبانه مسئولان و برگزارکنندگان اين مراسم اجازه نداد که نام بسياری ديگر از خدمتگزاران واقعی فرهنگ، ادب و هنر ايران به ميان آيد.
تقسيم بندی اهل فرهنگ و ادب بر اساس نگاه ايدئولوژيک به خودی و غير خودی که بر مبنای تقسيم بندی وسيع تر و کلی تر جامعه به شهروندان درجه اول و درجه دوم انجام می گيرد موجب شده که جامعه و دوستداران و عاشقان فرهنگ امکان تقدير و بزرگداشت از مفاخر ملی خود را در زمان حيات آنها پيدا نکنند و تنها منتظر اين باشند که ادای دين خود را درمرگ و مراسم سوگ آنها به جای آورند.
فرخ غفاری حق بزرگی به گردن سينما، تئاتر و فرهنگ ايران دارد. اينکه غفاری زمانی در رژيم شاه عهده دار برخی پست ها و مناصب دولتی بود نبايد سبب شود که نام او فراموش شده و خدمات او ناديده گرفته شود. کمترين خدمت غفاری به فرهنگ و سينمای ايران تاسيس کانون ملی فيلم و فيلمخانه ملی ايران و آرشيو فيلمی است که مهمترين دليل و نشانه وجود سينما و تاريخ آن در ايران است.غفاری، گلستان، رهنما، بيضايی، مهرجويی، کيارستمی، کيميايی، کيمياوی، نادری ، شيردل، اصلانی، شهيدثالث و بسياری ديگر بدون ترديد جزو مفاخر ملی ايران محسوب می شوند و شايسته بود و هست که در زمان حياتشان از آنها تقدير شود و به خدمات آنها ارج نهاده شود. ملت فرانسه به داشتن سينماگری چون هانری لانگلوا که آرشيو ملی فيلم فرانسه و سينما تک پاريس را راه انداخت، افتخار می کند. همينطور ملت آلمان به وجود لوته آيزنر زنی که بنيانگذار آرشيو ملی فيلم آلمان بود. پس چرا ملت ايران نبايد به وجود کسانی چون فرخ غفاری، ابراهيم گلستان، فريدون رهنما، عباس کيارستمی و بهرام بيضائی که سهم مهمی در ساختن بنای فرهنگ معاصر ايران دارند افتخار نکند. اقدام علی دهباشی و مجله بخارا در بزرگداشت بهرام بيضايی به مناسبت روز تولد او اقدام بسيار شايسته ای است و دست مريزاد گفتن دارد. 
تولد بيضايی بر همه اهل سينما و فرهنگ ايران مبارک باد.
اين يادداشت کوتاه را به مناسبت تولد بهرام بيضايي نوشتم که روز تولدش در سايت راديو زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at 8:09 PM | Comments (2) | TrackBack

January 9, 2007

از سينماتک پاريس تا کانون فيلم تهران

گفتگو با فرخ غفاری
 
 عکس از پرويز جاهد
در آخرين روزهای سال ميلادی گذشته فرخ غفاری، فيلمساز، مورخ، منتقد فيلم و از پيشگامان سينمای نوين ايران در سن 85 سالگی در پاريس درگذشت.
ميراث غفاری برای سينمای ايران ميراث اندکی نيست. او نخستين کسی است که دست به جمع آوری اسناد و مدارک مربوط به تاريخ سينمای ايران زد و نخستين کسی است که پس از پايان تحصيلات خود در فرانسه و بلژيک و کارآموزی نزد هانری لانگلوا فيلم شناس معروف در سينماتک فرانسه به ايران بازگشت و کانون ملی فيلم و فيلمخانه ملی ايران را تاسيس کرد.
در کانون فيلم تهران بود که با همکاری ابراهيم گلستان با نمايش آثار سينمايی برجسته جهان همراه با نقد و تحليل فيلم، گامی اساسی در جهت ارتقاء دانش و فرهنگ سينمايی در ايران و آشنا کردن فيلمسازان و منتقدان با سبک ها، موج ها و انديشه های تازه سينما برداشت.
از سوی ديگر غفاری به همراه ابراهيم گلستان و فريدون رهنما سهم مهمی در بنای سينمای روشنفکری و غير متعارف ايران در ابتدای دهه چهل دارد. کسی که با ساختن فيلم های جنوب شهر و شب قوزی در کنار فيلم های خشت و آينه ابراهيم گلستان و سياوش در تخت جمشيد فريدون رهنما، خون تازه ای در کالبد بی جان و بی رمق سينمای ايران تزريق کرد و زمينه های رشد و تحول سينمای هنری و انديشمندانه ايران را فراهم کرد. اما او برخلاف فريدون رهنما، فقط به سينمای آوانگارد و تجربی نمی انديشيد اگرچه مخالف سطحی نگری ساده پسند و ابتذال فيلم های فارسی بود اما وجه تجاری و پرمخاطب اين سينما را نيز درنظر می گرفت. سينمای خوب از نظر غفاری، سينمايی بود که متکی به فرهنگ و اصالت های ملی ايرانی بوده و با نگاهی واقع گرايانه زندگی توده های مردم را تصوير کرده باشد.
گفتگويی که در اينجا می خوانيد بخش کوتاهی از گفتگوی بلندی است که در اگوست 2005 در آپارتمان کوچک غفاری در محله مون پارناس پاريس با او انجام داده ام. در اين ديدار غفاری عليرغم سن بالا(84 سال) هنوز سرحال بود و نشانه ای از بيماری در او ديده نمی شد. در حالی که در ديدار بعدی من با او که به فاصله يک سال بعد يعنی در اگوست 2006 انجام شد، او بعد از پشت سرگذاشتن يک عمل سخت قلب و رنج ناشی از سرطان پورستات به شدت نحيف و تکيده شده بود و از نشاط و شادابی گذشته در او نشانی نبود.
غفاری دلبستگی عميقی به فرهنگ و هنر ايران داشت و تا زمانی که توان داشت و در راس کار بود در جهت رشد و سربلندی آن کوشيد. او در آخرين روزهای عمر خود سرگرم کار بر روی خاطرات و سفرنامه جد بزرگش فرخ خان امين الدوله بود که به دستور ناصرالدين شاه به فرانسه سفر می کند و به دربار ناپلئون سوم امپراتور فرانسه می رود تا از او بخواهد بين ايران و انگليس که در جنوب ايران در جنگ بودند ميانجی گری کند. در اين سفرجد غفاری کاتب مخصوصی دارد که سفرنامه روزانه او را می نويسد. به دنبال آن امين الدوله از کاتب می خواهد کتابی در باره نحوه زندگی فرانسوی ها بنويسد اما صدراعظم دولت ناصرالدين شاه پس از باخبر شدن از ماجرا با ارسال نامه ای رسمی به فرخ خان باانتشار اين کتاب مخالفت کرده و دستور می دهد فرخ خان کتاب را برای او بفرستد تا آن را آتش بزند چرا که به نظر صدراعظم مردم ايران با خواندن اين کتاب به مقايسه زندگی خود با فرانسويان پرداخته و اين برای دولت فخيمه قاجار گران تمام می شود. به نظر غفاری ماجرای اين کتاب نشان می دهد که انديشه ايرانی هيچگاه آزاد نبوده و دولت های ايرانی با هرگونه تحول و رفرمی مخالف بودند.
آرزوی او اين بود که بتواند اين کتاب را به کمک ايرج افشار محقق گرانقدر در ايران منتشر نمايد. يادش گرامی باد.
 
 
پرويز جاهد: لطفا بگوييد در کجا و چه سالی به دنیا آمدید. در چه خانواده ای. کجا تحصیل کردید و چطور با سینما آشنا شدید.
 
فرخ غفاری: من اسم ام فرخ غفاری است . در 7 اسفند 1300 در تهران به دنیا اومدم و پدرم مثل پدرش و مثل پدر بزرگش و مثل جدش هر سه از خیلی سالها پیش در وزارت خارجه ایران خدمت می کردند. در یازده سالگی که من مدرسه ابتدایی را تمام کردم رفتم به اروپا. در این سفر اول، دوران اقامت من در اروپا 16 سال طول کشید. یعنی تحصیلات متوسطه را به زبان فرانسه در بلژیک انجام دادم. چون بلژیک 2 زبان رسمی داشت یکی فرانسوی و دیگری فلامان. از آنجا مصادف شد با جنگ جهانی دوم در 1939 و اشغال خاک بلژیک توسط آلمان ها. در 1940 برای دوره کوتاهی آمدیم به سوئیس که چند ماهی بیشتر طول نکشید و بعد پدرم من را برای تحصیلات دانشگاهی فرستاد برونو در فرانسه که آن قسمت فرانسه توسط سپاهیان آلمانی اشغال نشده بود. در آنجا من از 1941 تا 1945 ماندم و بعد هم که فرانسه آزاد شد یک دوره کوتاهی آمدم پاریس و از پاریس هم رفته رفته به فکر ایران بودم تا اینکه بعد از جابجا شدن های متعدد پس از 16 سال به ايران برگشتم.
 
پ.ج- چه سالی بود؟
 
ف.غ: سالی که من برگشتم به ایران آذر ماه 1949 بود. یعنی 1328 شمسی. من در فرانسه یک سال حقوق خواندم و دو سال ادبیات و نتیجه اش یک لیسانس ادبیات از دانشگاه برونو بود ولی از خیلی خیلی زود یعنی از دوره بلژیک من  دنبال سینما بودم نه فقط مثل تمام بچه های معمولی که این گرایش را دارند که فیلم زیاد ببینند و تفریح کنند و سرگرمی بزرگی فیلم برایشان باشد، بلکه رفته رفته و خیلی زود به دلیل هم شاگردی های بزرگتری که داشتم منو بردند و عضو سینه کلوپی کردند که مقرراتشان اجازه نمی داد که به سن من کسی را عضو کنند و سال تولد من را یک سال دروغی ساختند و من را عضو آنجا کردند. چند سانس اول سینه کلوپ به من ثابت کرد که برخلاف تصور من اشخاص برجسته یک فیلم بازیگران نیستند و این کارگردان است که در واقع تنظیم کننده تمام این چیزها ست و دیگر میل فوق العاده ای که به بازیگران داشتم و از ایران با من بود و مثل همه بچه ها به شکل تقلید از قهرمانان سینمای آن زمان مثل چارلی چاپلین یا داگلاس فربنکس بود، در بلژیک و بعد در فرانسه تبدیل شد به اینکه سینما را جدی تر بگیرم و سعی کنم به علم سینما وارد شوم و به طرز فیلمسازی وارد بشوم. مدرسه سینمائی به آن معنا آن زمان هنوز در اروپا نبود. تک و توکی در شوروی آن زمان بود . به هرحال من به ایران برگشتم و بعد از اتفاق جالبی که افتاد تصمیم گرفتم در ایران بمانم. اتفاق جالب این بود که روزی که هواپیمای من و مادرم در آذر 1328 وقتی به ایران رسید یکی از رفقایی که مرا سوار ماشین اش کرد و رسوند به خونه مون ، مجید رهنما عضو وزارت خارجه بود. مجید رهنما منو سوار کرد گفت یک خبر خوشی برات دارم. اینقدر ما صحبت می کردیم که یک سینه کلوپ درست کنیم بالاخره ما این سینه کلوپ را درست کردیم. گفتم آره خبردارم. نوشته بودید در کاغذهاتون.
گفت اسمش هست کانون ملی فیلم و اولین سانس اش هم هفته آینده در موزه ایران باستان است که فیلم مهمانان شب مارسل کارنه را نشان خواهیم داد و خودت را آماده کن که این را معرفی کنی و چون موزه ایران باستان را نمایندگان فرهنگی فرانسوی در سفارت فرانسه درست کردند چند کلمه هم به زبان فرانسه بگو تا آنها آشنا بشوند. خلاصه ما رفتیم آنجا و این فیلم خوب مارسل کارنه را که من چند بار در فرانسه دیده بودم، به فارسی و فرانسه معرفی کردم و بعد هم رسما یک بحث گذاشتم و جمعیتی که خود را حاضر کرده بود و می خواست مثل تمام سانس های سینمایی تهران بعد از پاپان فیلم بلند شود، وقتی گفتند آقا یک بحثی هست ، بمانید، از نو نشستند و بحث گرفت. این اولین بحث سینمایی بود که به شکل سینه کلوپ هایی که من زیاد دیده بودم در خارج ، در ایران در یک جلسه نمایش فیلم انجام شد. به این ترتیب کانون فیلم از آنجا راه افتاد.
 
پ.ج: آيا در اين دوره به فکر ساختن فيلم هم بوديد؟
 
ف.غ: من دکتر کوشان را یک بار در اروپا دیده بودم. بهش گفتم می خوام استودیو و محل کارتان را ببینم و رفتم کرج و استودیوی پارس فیلم را دیدم. نه اون تعارف کرد که من برایش کارکنم که طبیعی هم بود چون نه کاری از من دیده بود و نه سابقه منو می دونست ونه من گرایشی پیدا کردم که با آنها کارکنم. وخیلی زود فهمیدم که کار سینمایی نمی توانم بکنم و دارم وقتم را تلف می کنم و رفقا هم در ضمن آنهایی که در فرانسه با من دوست بودند نوشته بودند آقا بیا اینجا نگاهی بینداز شاید بتوانی کار سینمایی اینجا بکنی. من هم کانون فيلم را به دوستان سپردم و به فرانسه برگشتم. دوستان هم دوسه سانس بیشتر ادامه ندادند. تنها کار مثبتی که من کردم این بود که به توصیه هانری لانگلوا مدیر فیلم خانه فرانسه که این موضوع را قبل از بازگشت من به ایران در 1328 گفته بود من تمام سانس های فیلم های سینماتک فرانسه را در پاریس می دیدم. به من گفته بود آقا شما وقتی به ایران می روید من یقین دارم که فیلم هایی که ما دیگر توی انبارهای کهنه اینجا پیدا نمی کنیم حتما در مملکت شما پیدا می شود چون این فیلم ها را فروخته اند و شما هم پس نفرستادید و این فیلم ها باید آنجا باشد. شما برو و این فیلم ها را بخر و اگر خودت یک فیلم خانه ساختی اینها را نگه دار و گرنه اینها را برایمان بفرست تا ببینیم آیا چیزجالبی در میان آن ها هست یا خیر.
 
ج: قبل از اینکه بیشتر به ایران و کانون فیلم بپردازید، برگردیم به عقب به زمانی که در پاریس بودید. آیا در این دوره نقد هم می نوشتيد؟ به نظرم نقدی از شما در روزنامه لوموند و واریته در این دوره منتشر شده است.
 
غ: نه آن دوره اصلا. آن دوره فقط دوستان نزدیک و خوبی داشتم در روزنامه ها. البته اینکه لوموند را می فرمائید درست است و مربوط به همان دوره اول است . هانری مانیون که نویسنده انتقادات سینمایی در لوموند بود در یک فستیوال که باهم بودیم در بلژیک در کنار دریا که مربوط به سینمای آوانگارد بود وخیلی هم معروف بود مجبور شد برگردد به پاریس. تلفن زد به لوموند گفت من مجبورم برگردم پاریس. آیا می تونم از یکی دیگر بخواهم این را بنویسد. گفتند بله خوب بدهید بنویسد. این بود که برای لوموند نوشتم. من قبلا در گرونوبل هم مقالات سینمایی نوشته بودم. به امضای خودم دو مقاله از آنجا برای لوموند فرستادم. بالاخره میان گرونوبل که نوشته بودم و پاریس که خوب لوموند معروف ترین روزنامه شب بود، من یک شهرتی داشتم.
 
ج: ژان دوفینه چطور؟
 
غ: در گرونوبل بود که اولین بار در ژان دوفينه مطالب جدی سینمایی نوشتم. چون در آن موقع در سن 22 سالگی هیچ کسی انتظار نداشت که من مقاله ای در باره آبل گانس بنویسم. آبل گاسن حتی برای نسل سی چهل ساله هم فراموش شده بود. و وقتی من آن مطلب را نوشتم ماتشان برد و از من پرسیدند که تو کجا فیلم هایش را دیدی و من گفتم در پاریس وقتی لانگلوا آنها را نشان می داد دیدم. یعنی در آن واحدی که شما فیلم های روز را می بینید وانتقاد می کنید و هی رجوع به گذشته سینما می کنید.
 
ج: اگر اشتباه نکنم شما دو دوره در فرانسه زندگی کرديد.
 
غ: نه چهار دوره.
 
ج: ولی تا آنجا که من می دانم دو دوره اش خیلی مهم است از نظر ارتباط شما با سینما، یعنی یک بار برمی گردید ایران و کانون فیلم را راه می اندازید و بعد دوباره به فرانسه می رويد و در سينما تک پاريس مشغول کار می شويد. سوال من این است که درهمان دوره اول اقامت شمادر فرانسه تا چه حد با لانگلوا آشنائی داشتيد. آیا این آشنایی منجر به همکاری هم شد؟
 
غ: وقتی که از گرونوبل به پاریس آمدم سال 1345 است و تازه 2 ماه است که جنگ تمام شده و یکی به من گفت لانگلوا که فیلم جمع می کرده و جایی نداشته فیلم ها را نشان بده، به دلیل اینکه کپی ها قابل اشتعال بوده معروف بود که آنها را در وان حمامش می گذاشت که اگر خدای نکرده آتیش گرفت، شیر آب را باز کند و اينکه می گفتند لانگلوا خیلی کثیف بود و هیچوقت حموم نمی گرفت و خودش را نمی شست به این دلیل بود.
به من گفتند لانگلوا اولین بار می خواهد فیلم های قدیمی را که قبل از جنگ خریده نشان دهد. آقا جای شما بسیار خالی بود آن شبی که ما رفتیم و دیدیم در یک سالنی که هنوز هم هست ، حدود 150 نفر نشسته اند و لانگلوا داشت فیلم های کابویی قدیمی که بعضی هم صامت بود را نشان می داد. من اصلا میخکوب شدم . یک مرتبه آدمی که روی فیلم های روز کار می کرد و فکرش این بود، رفتم توی گذشته سینما و در آن غرق شدم.
شبهای تاریخی داشتیم. چه آدمهایی آنجا بودند. بزرگترین نویسنده ها و نقاش ها و هنرمند ها مثل ژاک پره ور شاعر و نویسنده که پهلوی او ژوزف کوسما آهنگساز مشهور فرانسوی هم نشسته بود. لانگلوا آمد و 2 تا از فیلم های تجربی آلمانی سالهای سی را معرفی کرد که یکی مطلب دکتر کالیگاری روبرت وینه بود. وگفت که این فیلم های صامت هستند و من می خواهم از ژوزف کوسما خواهش کنم که بیاید با پیانویی که اینجا هست، قطعاتی را همراه فیلم بنوازد. کوسمای مجارستانی که آلمانی ها او را به دلیل یهودی بودن از آلمان رانده بودند رفت روی صحنه و از همه ما عذر خواهی عمومی کرد و گفت که بدبختانه من این فیلم را تا حالا ندیدم و اولین بار است که با آن برخورد می کنم. آقا موهای تنمان سیخ شد. فیلم روبرت وینه بود و کنراد فایت تویش بازی می کرد. یعنی خداهای سینمایی ما بودند و حالا ژوزف کوسما برای اولین بار با ما آن را کشف می کند و نشست پای پیانو و زد و اصلا دنیای دیگری بود. و هرشب اینجوری ما با لانگلوا و جواهراتی که جمع کرده بود و نشان می داد آشنا می شدیم. من یکی دوبار مثل خیلی از آدمهای دیگر رفتم با اوصحبت کردم و از او سئوالاتی پرسیدم. یک روز گفت تو که این همه سئوال می پرسی کجایی هستی؟ گفتم ایرانی هستم. گفت من خیلی ایران را دوست دارم. گفتم چطور؟ گفت : من در ترکیه به دنیا آمدم. پدر و مادرش از فرانسوی هایی بودند که مقیم ترکیه بودند و او در 1915 در ترکیه به دنیا آمده بود. گفت در ترکیه و در مملکت شما فیلم هایی هست که اروپایی ها فروخته اند و اگر می توانی آن فیلم ها را پیدا کن و برای من بفرست. این هم زمینه ای شد برای همکاری با او. بعد از اینکه از ایران به فرانسه برگشتم به دیدن لانگلوا رفتم و او از من پرسید که شما در اینجا چه می خواهی بکنی. گفتم من بدم نمی آد اگر شما کاری دارید برای شما انجام بدم. من از خدا می خواستم که یک شاهی پول هم به من نده ولی یک کاری دستم باشه. گفت شما چه کار می توانید بکنید. گفتم من دفترهایی دارم که در آن یادداشت می کنم فیلم هایی را که اول هرماه نشان می دهند اینکه در کدام مجلات از آنها صحبت می شود. گفت این دفترها را دارید؟ گفتم بله. گفت شما بیایید در کتابخانه سینماتک و همین کارها را برای ما بکنید. یک چیزکی هم به شما می دهیم.
آقا ما رفتیم و 2 روز نگذشته بود که یک بعد از ظهری به من گفت بیا بریم کافه. و ما رفتیم با آن خانمی که باهاش زندگی می کرد نشستیم و از من پرسید که آیا آزادی که یک مدتی در فرنگ بمانید؟ گفتم برای چی ؟ گفت یک کاری هست نمی تونم بگم به شما این کار را می دن یا نه ولی کار خوبی است. گفتم چیه؟ گفت فدراسیون بین المللی آرشیوهای فیلم که تمام سینما تک ها و فیلم خانه های دنیا را جمع می کند و آن زمان مجموعا یازده تا بیشتر نبود برای دفتر دائمی اشان که در پاریس است یک پست دبیر اجرائی خالی دارد. اجازه می دهید شما را پیشنهاد بکنم برای این پست؟ انگلیسی تان چطور است؟ گفتم می خونم. گفت سعی کن از همین الان یکی را پیدا کنی که تورا مجبور کند باهاش انگلیسی صحبت کنی.حالا شما را پیشنهاد می کنم. رفت مرا پیشنهاد کرد و آنها هم اسم مرا نوشتند و گفتند که در کنگره در این باره تصمیم می گیریم. دو روز قبل از کنگره لانگلوا به من گفت شما خودت بیا اونجا. گفت اتاق ات مجانی است ولی غذا باخودت. من وقتی رفتم آنجا دیدم آدم کم دارند. شروع کردم کتابچه ها را تقسیم کردن و برنامه ها را در روز گفتن و این یازده سینما تک که عضو بودند ریخت مرا دیدند. ریخت مرا که دیدند پی بردند این غفاری که اسمش را روی کاغذ دیده بودند حرف هم می زند و فیلم می شناسد و اسم کارگردان ها را می داند.
روز آخر، خانمی به نام آیریس باری که از آمریکا آمده بود گفت که دور نریم برای پیدا کردن دبیر اجرایی . اینجا این غفاری هست که فیلم می شناسد، زبان می داند. راحت. وقتی شما بهش می گوئید پوتمکین می گوید آیزنشتین. وقتی می گوئید چارلی چاپلین می داند کی هست و کی و کجا به دنیا آمده و چه کرده. این آدم ماست . مرا نیمه وقت استخدام کردند و من از 1951 تا 1956 به مدت پنج سال دبیر اجرایی آن دستگاه شدم. دیگر با من هیچ مسئله ای نبود جز در داخل با لانگلوا و زنش. چون نسبت به همه سوء ظن داشتند. هرکس که می آمد دیدن من فرداش می گفتند که این کی بود و چکار داشت . اگرخودی بود که فوری مظنون می شدند که چرا مرتب می آمد منو می بینه. ولی یک حالت سوء ظنی در لانگلوا و خانمی که با او زندگی می کرد بود ولی من کار خودم را می کردم. کار منم نیمه وقت بود. یعنی نصف روز در دفتر فدراسیون در سینما تک پاریس بودم و نصف دیگر روز را در کتابخانه فیلمخانه کار می کردم و از دو جا پول می گرفتم.
در سال 1956 آمد و شد دوستان ایرانی که از تهران می آمدند و می رفتند به طوری زیاد شد که یک کسی آمد و گفت آقا جون تو آدم درجه یکی هستی که پشت این میز نشستی و خیلی افتخار می کنی که بهترین دفتر سینماتک را داری. ولی توجوانی و فیلمسازی و باید بیائی تهران فیلم بسازی. سیاوش عماد نامی بود که مرا به این کار تشویق کرد و رفتیم و با پولی که قرض کردیم از این و آن دوربین اکلر فرانسوی خریدیم و گذاشتیم توی چمدان مان و از گمرک مهرآباد رد شدیم و وارد تهران شدیم. بنده در شب عید 1957 وارد ایران شدم یعنی 1336 خودمان . که این دفعه دیگر زیاد نماندم.
 
جاهد: آقای غفاری وقتی شما در 1328 برای اولین بار به ایران بر می گردید، کار نقد نویسی را در مطبوعات ایران شروع می کنید. در مجلاتی مثل کبوتر صلح، صدف، ستاره صلح، آشنا و فیلم و زندگی اسم شما را می بینیم. اگر چه با نام مستعار دارید می نویسید مثل م. مبارک.
 
غفاری: آذرگون هم امضاء می کردم.
 
جاهد: دلیل اش هم ظاهرا این بود که برخی از این نشریات متعلق به حزب توده بوده و یا گرایشات مارکسیستی داشتند. سئوال من این است که با توجه به اینکه از نظر طبقاتی متعلق به طبقات مرفه و بالای جامعه بودید، فرزند یک دیپلمات بودید، چطور شد که به حزب توده و مارکسیسم گرایش پیدا کردید.
 
غ: جنگ جهانی که من در اروپا دیده بودم باعث شد که اعتقادات چپی پیدا کنم. یعنی در گرونوبل من دوستانی داشتم که یکی شان عضو سابق حزب کمونیست بود یعنی از حزب کمونیست در آمده بود چون با خط مشی آنها موافق نبود ولی او اولین کسی بود که به ما چهار پنج نفری که باهاش دوست بودیم، اصول مارکسیسم را یاد داد و ما کتابهای مارکسیستی را خواندیم. یک سال بعد که حمله آلمان ها در ماه ژوئن 1941 به شوروی اتفاق افتاد و گرفتاری شد در استالینگراد که نتوانستند بیایند و طرح حمله آلمانی به مسکو و لنین گراد اجرا نشد؛ این دوست من این جرات را داشت که در فرانسه در کلاس درس گفت که این مارکسیستم هست که جلوی نفوذ آلمان را گرفت. از آن تاریخ به بعد افکار من رفت طرف چپ ولی هیچگاه عضو حزب نشدم. در ایران هم عضو حزب نشدم. ایران هم که رفتم نوشته هایی را به دوستی می دادم که عضو حزب بود و من اصلا نمی دانستم روزنامه ای که مطالب مرا چاپ می کند روزنامه حزبی است.
یک روز یک نفر به من گفت فرخ مگر تو دیوانه ای . گفتم من نمی خوام. گفت خوب ولی اسم تو اینجوری رفته. من اصلا اسم مبارک را روی خودم نگذاشتم. کسی که مطالب مرا چاپ کرده گفت ما اسم آدمها را نمی گذاریم. پرسید اسمش چیه. گفت: فرخ غفاری . گفت خوب فرخ می شه خجسته ، مبارک و مبارک قشنگه. اسمش را می گذاریم م.مبارک. این اسم را من انتخاب نکرده بودم.
در ضمن برای اینکه این فصل را ببندم چون خیلی مهم است در زندگی ام، من با افکار چپی بودم تا سال بعد از مرگ استالین در 1953 که در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی ، خروشچف رفت پشت منبر و گفت چه قاتلی این استالین بود. و من روزی که فهمیدم که استالین که من اینقدر خیال می کردم که حامی توده های رنجبر است بیشتر از هیتلر خون ریخته در روسیه، دیگر از کمونیسم بریدم. یعنی موقعی که فیلم جنوب شهر توقیف می شود و می گویند که فرخ غفاری بوی چپی داره توی این فیلم ، دوره ای است که من یکسال و اندی است از چپ و مارکسیسم بریدم. یعنی کسی که حالت چپی توی فیلم من می ده به طور غیرارادی این کار را کردم. من آن وقت حدود یک سال و اندی بود که این افکار را کنار گذاشته بودم چرا که برای من ثابت شد استالین آدم بسیار بدی بود وفقط به فکر روسیه بود نه به فکر توده های رنجبر دنیا.
 
ج: در یک جایی نوشتید که منتقد باید مطابق فلسفه اجتماعی مخصوص از آثار هنری خرده گیری کند و در مسایل هنری باید هوادار فلسفه سیاسی اجتماعی معینی بود.
 
غ: این هم مربوط به همان دوران است.
 
ج: درست است ولی سوال من این است که باتوجه به گرایشات چپ گرایانه ای که داشتید تا چه حد دیدگاه های ایدئولوژیک را در نقدها و نوشته های سینمایی اتان وارد می کردید و اصولا در نقد فیلم تا چه حد تحت تاثیر افکار مارکسیستی بودید.
 
غ: من به عقاید چپی هنوز هم اعتقاد دارم ولی با اصول چپ. بعدا هم که به شدت با سورئالیست ها کارخواهم کرد در دوره مفصلی که به فرنگ می آیم و رسما جبهه می گیریم علیه کایه دو سینما در مجله ای که خودمان داشتیم و ضد کایه بود، اسمش یادم رفت الان. مجله خیلی معروفی بود.
 
جاهد: پزیتیو.
 
غفاری : بله پزیتیو. زنده باد. عقیده داشتیم که محتوی هم مهم است. شما نمی توانید یک فیلم مزخرفی بسازيد و بگوئید فوق العاده است از نظر فنی. اگر شما عقاید احمقانه و ضد مردمی - کمونیست نمی خواهم بگویم بلکه ضد مردمی به کار بردید خوب یک اشتباه وحشتناکی کردید و ما جبهه گرفتیم. یعنی یک طرف پزیتیو بود خیلی جدی وطرف دیگر کایه دو سینما که ما می گفتیم آنها خودشان را به آمریکا فروختند.
 
جاهد: خوب این حرفها مربوط به دوره دوم حضورتان در فرانسه هست در حالی که سئوال من مربوط به دوران قبل تر است. مربوط به زمانی که هنوز موج نو به وجود نیامد، کایه دو سینما به وجود نیامد. یعنی آن زمانی که کتاب سینما و مردم را می نویسید در 1929 که گرایشات چپ گرایانه آشکار در آن دیده می شود.
 
غفاری : سینما و مردم کتاب جدیدی نیست. در واقع به من می گویند که شما یک مجموعه مقالاتی چاپ کنید . من رفتم که مجموعه مقالات را چاپ کنم دیدم یک مرتبه یک بوی تاواریشی از تویش درآمد. به آنها گفتم اجازه بدهید که من آن را دوباره بنویسم برای اینکه من با بعضی از زیاده روی های خودم موافق نیستم. آنها گفتند بکنید ولی این را الان می گویم که کسانی که آن را چاپ کردند در آن دست بردند.
 
جاهد: یعنی این کتابی که الان در بازار هست تماما متعلق به شما نیست .
 
غفاری: الان که دیگه توی بازار نیست.
 
جاهد: چرا هنوز می توان در برخی کتاب فروشی ها و دست فروشی های تهران گیر آورد.
 
غفاری: بگوئید که چهار پنجمش مال من است ولی بقیه اش مال من نیست.
 
جاهد: در 1328 همانطور که توضیح دادید کانون ملی فیلم ایران را درست کردید. در آن دوره سینمای ایران هنوز واقعا وجود ندارد و درحال شکل گیری است. به نظر شما آیا این کانون در آن دوره کوتاه توانست نقش تعیین کننده و تاثیر گذاری در سینمای ایران داشته باشد.
 
غفاری: از اولش نقش تعیین کننده داشت ولی نه برای فیلمسازان. کانون پر می شد از روشنفکران و هنرمندان ایران و خارجی . فیلمساز نمی آمد آنجا، روشنفکر می آمد. اما دفعه دوم که کانون را راه انداختیم در اداره کل هنرهای زیبای کشور آنجا افراد معمولی از ما بیشتر استقبال کردند تا هنرمند و روشنفکر و این دوره ای است که گلستان هم در کتاب شما(نوشتن با دوربين) به آن اشاره می کند.
 
جاهد: بعد که در 1330 کانون فیلم تعطیل می شود و به فرانسه بر می گردید؛ در آنجا گویا فیلم کوتاه بن بست را می سازید.
 
غفاری: اولا چرا آمدم برای اينکه واقعا غیرممکن بود کار درایران. یکی شان را برایتان تعریف می کنم. خدا بیامرزدش اسماعیل کوشان را که من خیلی دوستش داشتم. برای اينکه آدم بدی هم نبود و به تقویب سینمای ایران کمک کرد.
کوشان یک روز به من گفت غفاری تو حیفی. تواستعداد داری ؛ حالا هیچ کاری هم از من ندیده. این مربوط می شد به دوره دوم بازگشت من به ایران. گفت بیا برایم فیلم بساز. گفتم بسیار خوب. گفت سناریو بفرست. گفتم می فرستم. یک هفته که گذشت یک سناریوی سه چهار صفحه ای برای من فرستاد که دکوپاژ کنم . من با یک نفر که به عنوان آسیستان قرار بود برایم کار کند داشتیم روی آن کار می کردیم که تلفن زنگ زد. کوشان بود. گفت فرخ بابا تو رفتی و فلان. امروز چند شنبه است . گفتم دوشنبه. گفت چهارشنبه داریم صحنه این فیلم را باخانم دلکش و آن جوان خوشگل ، اسمش چی بود؟ يادم رفت.
 
جاهد: مهدوی ؟
 
غفاری: نه قبل از مهدوی بود. حالا یادم می آد : گفت من می خوام تو این صحنه را رژیست کنی. گفتم کدوم صحنه. گفت خوب می نویسیم سر صحنه. گفتم ای داد و بیداد. من دارم فیلمنامه را دکوپاژ می کنم صحنه به صحنه. گفتم آقا من نمی آم. وقطع رابطه کردم. البته بعدها آشتی کردیم. ببینید اینجوری بود. می خواستند من بروم سرصحنه و براساس چیزی که نوشته شده بود کارگردانی کنم. اینقدر بیچاره پرت بود. آنجا بود که من رفتم به مادرم گفتم من برمی گردم فرنگ و اینجا هیچ کاری نمی کنم.
اين گفتگو نخستين بار در سايت راديو زمانه منتشر شد. براي شنيدن فايل صوتي اينجا را کليک کنيد.
Posted by parvizj at 12:31 AM | Comments (2) | TrackBack

January 5, 2007

مرور سينمای جهان در سال 2006

 
سينمای جهان در سالی که گذشت سومين فيلم پرفروش تاريخ سينما را عرضه کرد. دزدان دريايی کارائيب: صندوقچه مرد مرده با فروش بيش از يک ميليارد و شصت ميليون دلار بعد از تايتانيک و ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه در ليست 10 فيلم پرفروش تاريخ سينما قرار گرفت و نشان داد که هنوز افسانه ها و داستان های شيرين و سرگرم کننده ماجراجويان و دزدان دريايی برای تماشاگران سينما جذاب اند و می توانند آنها را به درون سالن های تاريک سينما بکشانند.
 
سينمای بريتانيا
 
سال 2006 برای سينمای بريتانيا سال پرباری بود. کن لوچ فيلمساز سياسی و کهنه کار انگليسی با فيلم بادی که خوشه جو را لرزاند نخل طلای فستيوال کن را نصيب خود کرد. فيلمی که به ريشه يابی دشمنی تاريخی بريتانيا و ايرلند پرداخت و نشان داد که چگونه سياست های ميليتاريستی و خشونت آميز می تواند بين ملت ها دشمنی و نفاق افکند. به علاوه آندريا آرنولد فيلمساز جوان انگليسی نيز جايزه ويژه هيئت داوران کن را به خاطر فيلم راه سرخ به دست آورد.
دنيل کريگ پس از استعفای پيربرازنان، جيمزباند جديد سينما شد و در نسخه تازه ای از کازينو رويال، شمايل متفاوتی از مامور 007 را برپرده سينما ارائه کرد. بازيگری که بسياری از منتقدان سينما او را بهترين جيمزباند سينما پس از شون کانری خواندند. کازينو رويال با فروش 45 ميليون پوند در بريتانيا و 140 ميليون دلار در آمريکا ظرف 5 هفته نمايش، در ليست 10 فيلم پرفروش آخر سال قرار گرفت.
 
فستيوال های سينمايی
 
دو رويداد بزرگ سينمايی سال بريتانيا يعنی فستيوال بين المللی فيلم ادينبورگ و فستيوال فيلم لندن هر کدام شصتمين و پنجاهمين سالگرد خود را به ترتيب جشن گرفتند.
در پنجاهمين دوره فستيوال لندن، فيلمسازان صاحب نامی چون آکی کوريسماکی، لارس فون تريه، کنت انگر، مارکو بلوکيو، الخاندرو گونزالس ايناريتو، کلود شابرول، سيدنی پولاک، تيم برتون، نانی مورتی، آنتونی مينگلا، ميرا ناير، لوکاس مديسن و ويليام فريدکين آخرين ساخته های خود را به نمايش گذاشتند.
عکس از پرويز جاهددر اين فستيوال مايک فيگيس، فيلمساز برجسته بريتانيايی و سازنده فيلم هايی چون هتل و تايم کد، پروژه عظيمی را با عنوان پرتره ای از لندن که مجموعه ای از ساخته های 5 فيلمساز مختلف بريتانيايی بود در فضايی باز در ميدان ترافلگار لندن در برابر جمعيت عظيمی به نمايش درآورد.
پنجاه و نهمين فستيوال کن نيز بدون حضور سينمای ايران با رياست وونگ کار وای فيلمساز مطرح هنگ کنگی و با نمايش فيلم پرسروصدای رمز داوينچی افتتاح شد و با اهدای نخل طلا به کن لوچ، رقيبان گردن کلفت او يعنی پدروآلمادوار(بازگشت) و الخاندرو گونزالس ايناريتو(بابل) را ناکام گذاشت.
شصت و سومين فستيوال ونيز با فيلم کوکب سياه ساخته برايان دی پالما بر اساس داستان جيمز ال روی( نويسنده محرمانه لوس آنجلس) افتتاح شد و با اهدای شير طلا به فيلم زيبا و شاعرانه طبيعت بيجان ساخته جيا ژانگ کی به عنوان بهترين فيلم به کار خود پايان داد.
 
سينمای هاليوود
 
سينمای هاليوود در يک چرخش تاريخی از تصوير مهاجمان خيالی سيارات دوردست در فيلم های علمی تخيلی فاصله گرفت و به دشمنان جديد آمريکا يعنی تروريست های اسلامی پرداخت.
اليور استون، پل گرين گرس، کريس گوراک هر کدام روايت های خود را از حادثه مرگبار يازده سپتامبر ارائه کردند. مرکز تجارت جهانی ساخته اليور استون، مرهمی بود بر زخم ملت آمريکا و نگاه همدردانه استون به رويداد 11 سپتامبر و کسانی که زير آوار برج های مرکز تجارت جهانی جان باختند. فيلمی که با رعايت تمام استانداردهای سينمای هاليوود و همسو با ديدگاه های رسمی دولت آمريکا ساخته شد و نشان چندانی از سينمای اليور استون نداشت.
مايکل مور در سال گذشته فيلمی نساخت اما به خاطر شکايت يک سرباز سابق آمريکائی که مدعی شد مايکل مور بدون اجازه او از تصاويرش در فيلم فارنهايت 11/9 استفاده کرده به دادگاه فراخوانده شد اما دادگاه او را به خاطر اصل آزادی بيان هنرمندان و فيلمسازان در آمريکا تبرئه کرد.
جرج کلونی که در سال قبل 2 فيلم شب به خير، موفق باشی و سيريانا را ساخته بود در سال 2006 فيلمی نساخت و به جای آن به فعاليت های انسان دوستانه اش برای نجات مردم دارفور سودان از جنگ داخلی هولناک اين کشور ادامه داد. کلونی از جامعه جهانی خواست تا در برابر فاجعه قتل عام مردم دارفور بی تفاوت ننشينند و به ياری دو ميليون آواره اين منطقه بشتابند.
مارتين اسکورسيزی با فيلم Departed (جداشده ها) بهترين فيلم ساليان اخير خود را ساخت و به دنيای فيلم های درخشان قبلی اش يعنی کازينو و رفقای خوب برگشت. به اعتقاد بسياری از منتقدان، اسکورسيزی با اين فيلم شانس بسياری برای بردن جوايز گلدن گلوب و اسکار دارد.
کلينت ايستوود سال پرکاری را پشت سر گذاشت و با ساختن دو فيلم پرچم های پدران ما و نامه هايی از ايو جيما، حمله آمريکايی ها به جزيره ايو جيمای ژاپن در 19 فوريه 1945 را از دو زاويه مختلف سربازان آمريکايی و سربازان ژاپنی تصوير کرد و در ليست نامزدهای دريافت جايزه بهترين کارگردانی گلدن گلوب قرار گرفت.
 
سينمای جهان
 
الخاندرو گونزالس ايناريتو با همکاری گيلرمو آريگا فيلمنامه نويس هميشگی اش، فيلم بابل را با شرکت برد پيت، کيت بلنشت و گيل گارسيا برنال ساخت. فيلمی که مثل ساخته های قبلی اين فيلمساز يعنی امورس پروس و 21 گرم روايتی پيچيده و تودرتو از آدم های مختلف( اين بار از قاره های مختلف) است که سرنوشت شان به هم گره می خورد. فيلمی که با نگاهی جبرگرايانه به زندگی انسان و نقش تقدير در آن تکيه می کند.
نوری بيگل سيلان فيلمساز ترک که قبلا با فيلم فاصله( Distance) توانست توجه منتقدان جهانی را به خود جلب کند، در سال گذشته فيلم آب و هوا را ساخت که به بن بست زندگی زناشويی زوجی روشنفکر که سيلان و همسرش نقش آنها را بازی می کردند، می پرداخت.
آلبرت سرا فيلمساز جوان اسپانيائی روايتی تازه و مينی ماليستی از رمان عظيم دن کيشوت نوشته سروانتس ارائه کرد. محمد صالح هارون فيلمسازی از چاد با ساختن فيلم فصل خشک، از ظهور استعدادی تازه در سينمای آفريقا خبر داد.
بهمن قبادی با فيلم نيوه مانگ(نيمه ماه) که به مناسبت دويست و پنجاهمين سالگرد تولد موزارت ساخت، جايزه صدف طلايی فستيوال سن سباستيان اسپانيا را به طور مشترک با فيلم پسرم ساخته مارتيل نوژ رون دريافت کرد. ميراناير فيلمساز سرشناس هندی (سازنده سلام بمبئی) بر اساس رمان جامپا لاهيری ،فيلم هم نام را ساخت، فيلمی که اختلاف ميان نسل های مختلف مهاجران هندی را در جامعه آمريکا مورد توجه قرار داد.
کوهستان بروک بک ساخته انگ لی گامی جدی برای ارائه همجنس گرايی در سينمای جريان مسلط هاليوود بود اگرچه گور ويدال نويسنده آمريکائی معتقد است که در هر فيلم وسترن يک زمينه فرعی همجنس گرايی وجود دارد.
 
رويدادهای جنجالی سينما
 
شايد جنجالی ترين رويداد سينمائی سال گذشته، ساخته شدن فيلم بورات ساخته لاری چارلز و با بازی ساشا بارون کوهن کمدين انگليسی بود. ساشا بارون کوهن در نقش خبرنگار تلويزيون دولتی قزاقستان که برای تهيه گزارشی در باره ملت آمريکا به اين کشور سفر می کند، با لحن طنزآميز و ويرانگرانه خود فرهنگ آمريکا و قزاقستان را به باد حمله گرفت. آمريکايی ها به شوخی ها و حرکات آزاردهنده او خنديدند اما قزاق ها آن را جدی گرفتند و با خشم به او تاختند و او را به خاطر ارائه تصويری دروغين و جعلی از ملت و فرهنگ قراقستان محکوم کردند.
کار حتی به جايی رسيد که رئيس جمهور قزاقستان با فرستادن دعوت نامه برای ساشا بارون کوهن از او خواست که به اين کشور سفر کند و از نزديک ببيند که بر خلاف تصور او و فيلم بورات، قزاقستان کشوری آباد و پيشرفته است و از فقر، فحشا و يهودی ستيزی در آن خبری نيست.
سفر ناگهانی ژوليت بينوش به ايران به دعوت عباس کيارستمی نيز از اخبار داغ و جنجالی سال گذشته بود که شايعات زيادی پيرامون آن ايجاد شد.
 
سينمای مستند
 
فستيوال بين المللی فيلم های مستند آمستردام با نمايش بيش از 300 فيلم مستند از سراسر جهان، بزرگترين رويداد فيلم مستند در جهان بود که در سال گذشته برگزار شد و می شد در آن رويکردها و سبک های گوناگون مستند را دنبال کرد. اين فستيوال با مرور آثار مايکل آپتد و آلن برلينر به دوتن از بزرگ ترين مستندسازان زنده دنيا ادای احترام کرد.
صومعه: آقای ويگ و راهبه ساخته پرنيل روزگرونک جائر از دانمارک جايزه يوريس ايونس، مهمترين جايزه اين فستيوال را از آن خود کرد. جايزه ای که فيلم کارت قرمز ساخته مهناز افضلی از ايران نيز برای دريافت آن رقابت می کرد. جوزپه برتولوچی برادر برناردو برتولوچی فيلم مستند پازولينی در کنار ماست را ساخت که در باره ديدگاه های پازولينی در باره فيلم مشهور و غير متعارف سالو بود.
بازار ساختن فيلم های مستند بيوگرافيکال در باره چهره های مشهور دنيای موسيقی در سال گذشته همچنان داغ بود. از مستند ليان لانس در باره لئونارد کوهن تا مستند جان شين فلد و ديويد ليف در باره جان لنون با نام آمريکا عليه جان لنون که نقدی بود بر ظرفيت دمکراسی آمريکايی در مواجهه با هنر ستيزنده و معترض.
گوردون داگلاس و فيليپ پارنو با فيلم مستند زيدان، تصويری متفاوت و منحصر به فرد از اين فوتباليست بزرگ و جنجالی قرن بيست و يکم ارائه کردند. فيلم گزارشی از مسابقه فوتبال بين رئال مادريد و تيم ويلاريل بود که در آن داريوش خنجی با هفده دوربين فيلمبرداری به جای دنبال کردن توپ، بر زيدان و حرکات او در زمين فوتبال متمرکز شده بود.
 
پرفروش ترين فيلم های سال
 
پس از دزدان دریایی کارائیب که با فروش بیش از یک میلیارد دلار در رديف اول فیلم های پرفروش سال گذشته قرار گرفت، رمز داوینچی با فروش نزدیک به 750 میلیون دلار در رده دوم و عصر یخبندان با فروش 624 میلیون دلار در رده سوم جدول فیلم های پرفروش سال قرار گرفتند. بعلاوه فیلم های ایکس من: آخرین مقاوم ، اتومبیل ها، ماموریت غیرممکن قسمت سوم ، سوپرمن باز می گردد، کازینو رویال، آن سوی پرچین و شیطان پرادا می پوشد ، به ترتیب در ردیف ده فیلم پر فروش سال 2006 جای گرفتند.
درگذشتگان سال
سالی که گذشت ، سال از دست رفتن برخی از مهمترین چهره های سینمای جهان بود. اسون نیکویست فیلم بردار فیلمهای برگمن و تارکوفسکی ، جوزف استفانو فیلمنامه نویس فیلم روانی هیچکاک ، جیلو پونته کوروو، کارگردان فیلم نبرد الجزیره، هلن ون دانگن مستند ساز مشهور هلندی ، گلن فورد بازیگر کلاسیک سینمای امریکا ، فیلیپ نوآره بازیگر فرانسوی و ایفاگر نقش آلفردو در فیلم سینما پارادیزو ، کلود جید بازیگر فیلم های تروفو و هیچکاک، جک پالانس و رابرت آلتمن کارگردان مستقل سینمای آمریکا و سازنده فیلمهای درخشانی چون مش، نشویل و برش های کوتاه ، از جمله کسانی بودند که در سال گذشته روی در نقاب خاک کشيدند.
اين نوشته نخستين بار در سايت راديو زمانه منتشر شد.
Posted by parvizj at 3:16 PM | Comments (5) | TrackBack