December 19, 2006

سينما همه چيز من بود

به ياد فرخ غفاري و عشق او به سينما

 بار دوم که ديدمش اگوست2006 بود. مدتي بود که عمل قلب کرده بود و از بيمارستان مرخص شده بود و در خانه استراحت مي کرد.خبر عمل قلب او را اولين بار وقتي که در ايران بودم گلستان به من داد.  گفتگوي اول من با او که مدتي قبل از آن انجام دادم مصالح لازم را براي کار د انشگاهي من داشت اما هنوز حرف هاي زيادي مانده بود که با او درميان بگذارم و بيشتر از گذشته و زندگي او بدانم. همينطور دوره اي از فعاليت هاي او که در سينماتک پاريس و در کنار هانري لانگلوا گذشت و تجاربي که از اين همکاري کسب کرد هنوز براي من کاملا روشن نبود. به علاوه فکر ساختن فيلمي هم در باره او مشغله ذهني من شده بود. گفتگوي بار اول را با دوربين ويدئو ضبط کرده بودم و اين بار نيز مي خواستم اين کار را با وسواس و دقت بيشتري انجام دهم. برخلاف گلستان هيچ اعتراضي به حضور دوربين عکاسي و فيلمبرداري نداشت و حتي خود را براي قرار گرفتن در برابر آن مي آراست. بسيار خوش لباس، تميز،آراسته و موقر بود و آرام و شمرده و محکم حرف مي زد. رفتارش نشانگر خوي و منش و تربيتي اشرافي بود که از آن برخاسته بود. دفعه قبل که با من حرف مي زد نگران بيماري آلزايمر بود . مي گفت کم کم دارد دچار فراموشي مي شود و خيلي از اسم ها و حرف ها يادش نمي آيد. کتاب نوشتن با دوربين را خوانده بود و از توجهي که  به او و کارهايش نشان دادم قدرداني کرد. از گلستان  با احترام ياد کرد و کارهايش را ستود اما مثل بسياري ديگر به لحن کلام او و داوري اش در باره فيلمهايش خرده گرفت و آن را نپسنديد. مي گفت خيلي دوستش دارد اما نمي داند چرا با او اينطور رفتار مي کند. مي گفت گلستان و فريدون هويدا آدم ها را به دو دسته تقسيم کرده اند، آنهائي که خدمت کردند و آنهائي که خيانت کردند و من را نيز ظاهرا جزو دسته دوم قرار داده اند.

دفعه قبل قرار بود مرا با خود به ساختمان قديم سينما تک ببرد و دفتر کارش را به من نشان دهد. خيلي هم تلاش کرد که با مسئولين سينماتک تماس بگيرد و ترتيب اين کار را بدهد اما موفق نشد. بار دوم که به پاريس رسيدم به او زنگ زدم اما نه اسم من يادش آمد و نه گفتگوئي که با او داشتم. فهميدم که آلزايمر کار خودش را کرد و کاملا نا اميد شدم اما بعد سعي کردم با يادآوري برخي حرف ها خودم را به او بشناسانم و سرانجام شناخت و قرار ملاقات گذاشت اما گفت که توان زيادي براي حرف زدن ندارد و زياد نمي تواند مرا ببيند.از صدايش نيز پيدا بود.فردا که قرار بود به ديدنش بروم دوباره زنگ زدم تا مطمئن شوم. گفت چه خوب شد که زنگ زدي. مي خواستم قرارمان را کنسل کنم ولي شماره تو را نداشتم. گفت که اصلا نمي تواند مرا ببيند چرا که دکتر او را از حرف زدن منع کرده است و نگران سلامتي اوست. هرچه اصرار کردم فايده نکرد . گفتم فقط براي چند لحظه مي خواهم شما را ببينم که عصباني شد و گفت اصرار نکنيد آقا . گفتم که نمي شه. باشه دفعه ديگه. پاک نا اميد شدم چرا که ممکن بود دفعه ديگري درکار نباشد. با اين حال ديگر اصرار نکردم و با او خداحافظي کردم. فرداي آن روز که مي خواستم به لندن برگردم گفتم زنگ ديگري بزنم و حالش را بپرسم و براي دفعه ديگر قراري بگذارم. لحن صدايش آرام تر و مهربان تر بود. گفت اگر نخواهم با او گفتگو کنم مي تواند قبل از پرواز مرا ببيند چون حالش بهتر است. خوشحال شدم و فقط گفتم که خانمي فرانسوي اينجا هستند که دوست دارند شما را ببينند. اگر اجازه مي دهيد او هم بيايد. گفت ايرادي ندارد. و با مري که عکاس و فيلمبردار است و ميزبان من در پاريس بود به سراغش رفتم. درآپارتماني شيک و زيبا در محله مون پارناس پاريس زندگي مي کرد. دم در که ظاهر شد ديدم که خيلي شکسته تر و پيرتر از سابق شده  ولي همچنان مرتب و موقرو باشکوه بود و سعي مي کرد خود را قوي و محکم نشان دهد.  خصوصا جلوي زن غريبه فرانسوي. کلي با مري حرف زد و شوخي کرد. با اينکه مري مي دانست او سال ها در فرانسه زندگي  و کار کرده و بايد فرانسه را با لهجه درست ادا کند اما از طرز فرانسه حرف زدنش شگفت زده شد و اين را به زبان آورد.

عليرغم اينکه حال و وضعيت خوبي نداشت اما از ما با چاي و شيريني پذيرائي کرد. بعد از کلي حرف زدن و از اين در و آن در گفتن ناگهان پرسيد پس کي شروع مي کنيد. از شوق نزديک بود پر در بياورم. فورا دوربين و ضبط صوت را آماده کرديم و ادامه حرف هاي ناتمام دفعه قبل را پي گرفتيم. وقتي به سوال هاي من جواب مي داد ديدم که دارد بسياري از حرف هاي دفعه قبل را تکرار مي کند اما حرفي نزدم و سعي کردم مصاحبه را به مسير درستش هدايت کنم و از او بخواهم در باره چيزهائي بگويد که کمتر گفته و شنيده شده است. و او هم گفت و گفت و گفت و نتيجه عالي بود. در آخر حرف هايش نيز گفت که دلش مي خواهد در فرانسه بميرد چون مملکتي بود که او را ساخت. مي گفت من در نهضت مقاومت فرانسه هم شرکت کردم و خيلي با آلماني ها و فاشيسم مبارزه کردم. و لي بدش نمي آيد جسدش را به ايران ببرند و در گورستان خانوادگي کنار پدر و مادر و اقوام ديگرش دفن کنند. فرخ غفاري کسي بود که تمام عمرش با سينما و براي سينما گذشت.

يادش گرامي باد

Posted by parvizj at 1:53 AM | Comments (7) | TrackBack